Chapter26
حدود چند ثانیه بعد، نانی ناگهان خودش را در خودش جمع کرد و آه کوتاهی از درد کشید؛ حرکتی آنقدر ناگهانی بود که تمام حالت صورت اسکای در یک لحظه تغییر کرد و بلافاصله کمی از او فاصله گرفت.
«نانی؟ چی شده؟»
نانی دستش را روی شکمش گذاشت و چند لحظه سعی کرد نفسش را آرام کند، اما درد اجازه نمیداد مثل چند ثانیهی قبل خودش را عادی نشان دهد.
«اسکای... حس میکنم درد دارم.»
اسکای با نگرانی دست نانی را گرفت و آرام از روی زخم کنار زد. وقتی پارچهی لباس را کمی بالا کشید و چشمش به بانداژی افتاد که حالا قسمت زیادی از آن سرخ شده بود، برای چند ثانیه بدنش خشک شد و نگاهش روی همان نقطه ماند.
«صبر کن... زخمت باز شده.»
لحنش دیگر هیچ شباهتی به چند لحظهی قبل نداشت.
اسکای بدون معطلی دستش را پشت کمر نانی برد و دست دیگرش را زیر زانوهای او قرار داد و با احتیاط بلندش کرد؛ نانی از شدت درد ناخودآگاه صورتش را جمع کرد و دستش را روی شانهی اسکای گذاشت، در حالی که اسکای با قدمهای سریع اما حسابشده او را به سمت مبل برد.
«آروم... آروم، نانی.»
او را روی مبل خواباند و بالش را زیر سرش گذاشت، بعد بدون اینکه حتی لحظهای مکث کند به سمت جعبهی کمکهای اولیه رفت و آن را از روی میز برداشت.
نانی با صدای ضعیفی صدایش زد:
«اسکای...»
اسکای همانطور که جعبه را باز میکرد جواب داد:
«چی؟»
«خیلی خون نیست...»
اسکای سرش را بالا آورد و نگاه تندی به او انداخت.
«الان وقت این نیست که خودتو آروم کنی، نانی.»
بعد کنار مبل نشست و وسایل لازم را بیرون آورد. دستهایش هنوز کمی میلرزید، اما سعی میکرد آن را پنهان کند و تمام توجهش را روی زخم بگذارد.
«فقط تکون نخور.»
نانی نگاهش کرد و چیزی نگفت.
اسکای چند لحظه به بانداژ خونی خیره ماند و نفس عمیقی کشید، بعد با صدایی پایینتر گفت:
«چرا بهم نگفتی هنوز اینقدر درد داری؟»
نانی لبهایش را به هم فشرد.
«چون نمیخواستم نگران بشی.»
اسکای دست از کار کشید و برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
«نانی...»
صدایش آرام بود، اما ترس پشت آن کاملاً پیدا بود.
«من ترجیح میدم نگران بشم تا اینکه یه دفعه ببینم زخمت باز شده و تو هنوز داری میگی چیزی نیست.»
نانی نگاهش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
اسکای دوباره مشغول کار شد، اما این بار حرکاتش حتی محتاطتر شده بود؛ انگار تمام نگرانیاش را پشت همین دقت بیش از حد پنهان کرده باشد.
اسکای چند لحظهی دیگر به بانداژی که حالا بخش زیادی از آن به رنگ قرمز درآمده بود خیره ماند و انگار تازه در همان لحظه متوجه شده باشد که دیگر نمیتواند با همان آرامش ساختگی چند دقیقهی قبل به خودش بقبولاند که وضعیت نانی تحت کنترل است، آهسته سرش را بالا آورد و گوشیاش را از روی میز برداشت.
«باید زنگ بزنم دکتر جیمی.»
نانی که هنوز سعی داشت دردش را نادیده بگیرد، آرام چشمهایش را باز کرد و با صدایی که خستگی در آن کاملاً پیدا بود گفت:
«اسکای، شاید لازم نباشه...»
اسکای حتی اجازه نداد جملهاش کامل شود و در حالی که شمارهی جیمی را روی صفحه پیدا میکرد، با صدایی پایین اما محکم گفت:
«نه، این دفعه دیگه نمیخوام حدس بزنم که خوبه یا نه؛ نمیخوام چند ساعت دیگه دوباره ببینم حالت بدتر شده و با خودم فکر کنم شاید اگر همون اول به دکتر زنگ میزدم، اوضاع اینطور نمیشد.»
نانی برای چند لحظه ساکت ماند و فقط نگاهش کرد؛ در صدای اسکای چیزی بود که بیشتر از نگرانی ساده به نظر میرسید، انگار ترسی که از لحظهی دیدن خون در وجودش افتاده بود، حالا پشت تکتک کلماتش پنهان شده بود.
تماس برقرار شد و اسکای گوشی را کنار گوشش گذاشت.
«جیمی؟»
صدای خوابآلود اما نگران دکتر از آن طرف خط شنیده شد:
«اسکای؟ این موقع صبح چی شده؟»
اسکای نگاهش را به نانی دوخت و گفت:
«زخمش دوباره باز شده.»
لحن جیمی بلافاصله جدیتر شد.
«چقدر خونریزی داره؟»
اسکای چند لحظه به بانداژ نگاه کرد و بعد جواب داد:
«زیاد نیست، ولی بیشتر از قبل شده و دردش هم برگشته؛ خودش میگه قابل تحمله، ولی میدونی نانی چطوریه، تا وقتی نتونه روی زمین بیفته هم میگه چیز مهمی نیست.»
نانی با وجود درد لبخند کمرنگی زد.
«میشنومها.»
اسکای گوشی را کمی از گوشش فاصله داد و نگاه کوتاهی به او انداخت.
«خوبه که میشنوی.»
بعد دوباره گوشی را کنار گوشش گذاشت.
جیمی چند لحظه چیزی گفت و اسکای با دقت گوش داد، در حالی که نگاهش حتی برای یک لحظه از نانی جدا نمیشد و هر بار که نانی کمی خودش را جابهجا میکرد، ناخودآگاه ابروهایش درهم میرفت.
«باشه... فهمیدم.»
مکثی کرد.
«نه، تب نداره.»
چند ثانیهی دیگر گذشت و اسکای آهستهتر پرسید:
«جیمی، صادقانه بهم بگو، این طبیعی محسوب میشه؟»
نانی نگاهش را به اسکای دوخت؛ این سؤال با تمام سؤالهای قبلی فرق داشت، چون برای اولین بار صدای اسکای واقعاً ترسیده به نظر میرسید.
جیمی ظاهراً جواب مفصلی داد و اسکای در سکوت به حرفهایش گوش کرد، اما وقتی تماس تمام شد، چند ثانیه گوشی را پایین نیاورد و همانطور به صفحهی خاموش آن خیره ماند، انگار هنوز داشت حرفهایی را که شنیده بود در ذهنش مرور میکرد.
نانی آرام پرسید:
«چی گفت؟»
اسکای بالاخره نگاهش کرد و گوشی را روی میز گذاشت.
«گفت فعلاً نباید زیاد حرکت کنی و نباید خودمون دوباره بانداژ رو باز کنیم؛ خودش میاد وضعیتش رو بررسی میکنه و تا اون موقع باید فقط استراحت کنی و حواسمون به خونریزی باشه.»
نانی آهسته سر تکان داد.
«باشه.»
اسکای چند لحظه به او نگاه کرد و بعد آرامتر ادامه داد:
«و گفت اگه خونریزی بیشتر شد یا دردت شدیدتر شد، باید سریع بهش خبر بدیم.»
نانی لبخند خیلی کوچکی زد.
«دیدی؟ هنوز زندهام.»
اسکای برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ بعد لبخند کوتاهی روی لبش نشست، اما آن لبخند بیشتر شبیه تلاشی برای پنهان کردن ترسی بود که هنوز از بین نرفته بود.
«تو واقعاً حتی وقتی زخمت باز شده هم نمیتونی جدی باشی.»
نانی آرام گفت:
«چون نمیخوام تو اینطوری نگران باشی.»
اسکای نگاهش را پایین انداخت و چند لحظه چیزی نگفت، بعد دستش را روی دست نانی گذاشت و انگشتهایش را آرام میان انگشتهای او قفل کرد.
«ولی من نگران میشم، نانی؛ چه بخوای چه نخوای، وقتی میبینم درد میکشی، نمیتونم فقط بشینم و به خودم بگم همهچیز خوبه، چون تو گفتی خوبه.»
نانی نگاهش را روی دستهایشان انداخت و بعد آرام به صورت اسکای نگاه کرد.
«باشه.»
اسکای انگشتهایش را کمی فشرد.
«فقط این بار بذار مراقبت کنم.»
نانی برای چند لحظه چیزی نگفت و بعد سرش را آرام روی پشتی مبل گذاشت و با صدایی خسته اما نرم گفت:
«باشه، اسکای.»
اسکای همانجا کنار مبل ماند و دستش را رها نکرد؛ نه چیزی گفت و نه سعی کرد دوباره فضا را با شوخیهای همیشگیاش سبک کند، فقط کنار نانی نشست و هر چند ثانیه یکبار نگاهش کرد، انگار میخواست با چشمهای خودش مطمئن شود که هنوز حالش خوب است و این بار، برخلاف همیشه، حاضر نبود کوچکترین نشانهای از درد را نادیده بگیرد.
*یک ماه بعد
یک ماه از آن شبی که نانی زخمش دوباره باز شده بود گذشته بود و در این مدت، خیلی چیزها بدون اینکه هیچکدامشان رسماً دربارهشان حرف بزنند، تغییر کرده بود؛ زخم نانی حالا تقریباً کاملاً خوب شده بود و دیگر با هر حرکت کوچکی درد نمیگرفت، اما رابطهی او و اسکای دیگر شبیه قبل نبود و آن بوسهای که قرار بود شاید فقط یک لحظهی عجیب و فراموششدنی باشد، آرامآرام تبدیل شده بود به چیزی که هر دو در سکوت پذیرفته بودند، بدون اینکه لازم باشد برایش اسم مشخصی پیدا کنند.
اسکای هنوز همان آدم سابق بود، همان کسی که با یک لبخند میتوانست نانی را عصبی کند و با چند کلمهی ساده تمام حواسش را به خودش جلب کند، اما حالا میانشان صمیمیتی شکل گرفته بود که حتی خودشان هم گاهی متوجهش نمیشدند؛ نگاههایی که طولانیتر از قبل میشد، فاصلههایی که کمتر میشد و سکوتهایی که دیگر مثل گذشته سنگین و ناخوشایند نبودند.
اما آن شب قرار نبود هیچکدام از این چیزها اهمیت داشته باشد.
ماشین در خیابانی خلوت و تاریک متوقف شد و اسکای موتور را خاموش کرد، در حالی که نگاهش را به ساختمان بزرگی دوخته بود که چند متر جلوتر در تاریکی ایستاده بود. ساختمان قدیمی و وسیعی بود که بیشتر پنجرههایش خاموش بودند و تنها چند چراغ کمنور از طبقات بالایی دیده میشد.
نانی نقشهای را که روی گوشیاش باز کرده بود برای آخرین بار بررسی کرد و گفت:
«ورودی اصلی از سمت شرقه، اتاق نگهداری طبقهی دومه و مسیر خروج هم از پارکینگ پشتیه؛ اگه همهچی طبق برنامه پیش بره، بیشتر از بیست دقیقه طول نمیکشه.»
اسکای نگاه کوتاهی به نقشه انداخت و بعد به نانی خیره شد.
«و اگه طبق برنامه پیش نره؟»
نانی گوشی را خاموش کرد و لبخند کمرنگی زد.
«اونوقت بداهه عمل میکنیم.»
اسکای خندید.
«همین جواب تو همیشه منو نگران میکنه.»
نانی در ماشین را باز کرد و گفت:
«ولی همیشه همراهمی.»
اسکای هم از ماشین پیاده شد و در حالی که در را میبست، جواب داد:
«متأسفانه عادت کردم دنبالت بیام.»
نانی نگاه کوتاهی به او انداخت و لبخند زد.
هر دو در سکوت به سمت ساختمان حرکت کردند و وقتی از در ورودی عبور کردند، تاریکی راهرو آنها را در خودش فرو برد. صدای قدمهایشان روی کف سنگی ساختمان میپیچید و هر دو با دقت اطرافشان را زیر نظر داشتند، چون کوچکترین اشتباه میتوانست تمام نقشه را به هم بریزد.
تا طبقهی دوم همهچیز دقیقاً طبق برنامه پیش رفت.
اما درست زمانی که نانی چند قدم جلوتر از اسکای وارد راهروی اصلی شد، اسکای ناگهان متوقف شد.
نانی متوجه توقفش نشد و چند قدم دیگر رفت، اما وقتی دید اسکای پشت سرش نیست، برگشت.
«چی شد؟»
اسکای جواب نداد.
تمام نگاهش به انتهای راهرو دوخته شده بود.
زنی آنجا ایستاده بود؛ لباس کاملاً تیرهای به تن داشت و موهایش را پشت سرش بسته بود، یک دستش را داخل جیب کت قرار داده بود و در حالی که انگار از قبل میدانست اسکای قرار است آنجا باشد، با آرامش به سمتش نگاه میکرد.
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
بعد زن لبخند بسیار کمرنگی زد.
«بالاخره دوباره دیدمت.»
رنگ نگاه اسکای در یک لحظه تغییر کرد.
نانی که حالا کاملاً متوجه وضعیت شده بود، نگاهش را از زن به اسکای برد.
«اسکای... میشناسیش؟»
اسکای هنوز چیزی نگفته بود.
زن چند قدم جلو آمد و در حالی که نگاهش را از اسکای نمیگرفت، آرام گفت:
«فکر نمیکردم بعد از این همه سال، اولین جایی که دوباره همدیگه رو ببینیم وسط یه عملیات دزدی باشه.»
اسکای بالاخره لبهایش را از هم باز کرد.
صدایش پایین و سرد بود.
«نامتانه.»
زن لبخندش را کمی بیشتر کرد.
«هنوز اسمم رو یادت مونده.»
نانی هیچ حرفی نمیزد، اما حالا نگاهش با دقت بین آن دو جابهجا میشد؛ از نحوهی ایستادن اسکای گرفته تا آن سکوت عجیب و سنگینی که بعد از شنیدن اسم نامتان روی فضا افتاده بود، کاملاً مشخص بود این دو نفر فقط دو دزد قدیمی نبودند که اتفاقی یکدیگر را دیده باشند.
نامتان نگاه کوتاهی به نانی انداخت و بعد دوباره چشمهایش را روی اسکای ثابت کرد.
«پس این همون نانیه؟»
اسکای بلافاصله اخم کرد.
«تو از کجا اسمش رو میدونی؟»
نامتان فقط لبخند زد.
«هنوز هم وقتی چیزی برات مهم باشه، خیلی راحت عصبی میشی، اسکای.»
اسکای با شنیدن جواب نامتان، برای چند لحظه فقط به او خیره ماند و فکش را محکم روی هم فشار داد؛ دیدن او بعد از این همه سال، آن هم درست وسط عملیاتی که قرار بود بدون هیچ دردسر و حاشیهای پیش برود، به اندازهای غیرمنتظره بود که تمام تمرکزش را در یک لحظه به هم ریخته بود.
«لعنتی، تو اینجا چیکار میکنی، نامتان؟!»
نامتان بدون اینکه کوچکترین نشانهای از نگرانی در صورتش دیده شود، شانهای بالا انداخت و با خونسردی جواب داد:
«مشخص نیست؟ همون کاری که شما دارین انجام میدید.»
اسکای یک قدم جلو رفت و نگاهش را از او برنداشت.
«تو نباید اینجا باشی.»
نامتان لبخند کوتاهی زد.
«هنوز هم فکر میکنی میتونی برای من تعیین کنی کجا باشم و کجا نباشم؟»
اسکای با عصبانیت نفسش را بیرون داد.
«منظورم اینه که این عملیات برای تو نیست.»
«و تو از کجا اینقدر مطمئنی؟»
اسکای چند ثانیه سکوت کرد و نگاهش ناخودآگاه روی کیف کوچکی افتاد که در دست نامتان بود.
«چون میدونم دنبال چی اومدی.»
لبخند نامتان کمی عمیقتر شد.
«پس هنوز منو خوب میشناسی.»
نانی که تا آن لحظه ساکت مانده بود، نگاهش را بین آن دو جابهجا کرد؛ از حالت صورت اسکای میشد فهمید که این زن برای او فقط یک آشنای قدیمی نیست و چیزی میانشان وجود دارد که نانی هنوز از آن خبر ندارد.
نانی آرام صدایش زد:
«اسکای...»
اسکای بدون اینکه نگاهش را از نامتان بردارد، دستش را کمی عقب برد و با صدایی پایین گفت:
«پشت سر من بمون.»
نانی اخم کوچکی کرد.
«من خودم میتونم مراقب خودم باشم.»
نامتان نگاه کوتاهی به نانی انداخت و لبخند محوی زد.
«این قسمت شخصیتش رو دوست دارم.»
اسکای همان لحظه نگاه تندی به او انداخت.
«با نانی حرف نزن.»
نامتان چند ثانیه سکوت کرد، اما بعد همان لبخند آرام دوباره روی صورتش نشست.
«هنوزم حسودی میکنی، اسکای؟»
سکوت سنگینی در راهرو افتاد.
نانی نگاهش را آرام به سمت اسکای برگرداند و منتظر جوابش ماند، اما اسکای برای چند ثانیه هیچ چیزی نگفت؛ فقط فکش را محکم کرده بود و نگاه سردش را روی نامتان نگه داشته بود، چون خودش بهتر از هر کسی میدانست نامتان دقیقاً کدام قسمت از گذشتهاش را نشانه گرفته است.
بالاخره اسکای با صدایی پایین گفت:
«این موضوع هیچ ربطی به تو نداره.»
نامتان سرش را کمی کج کرد.
«پس چرا هنوز وقتی اسم من میاد، اینقدر عصبی میشی؟»
اسکای یک قدم دیگر جلو رفت.
«چون نمیخوام گذشتهم وسط کاری که الان برام مهمه پیداش بشه.»
نانی با شنیدن این جمله، برای لحظهای نگاهش را پایین انداخت؛ نه به خاطر اینکه از شنیدن آن ناراحت شده باشد، بلکه چون برای اولین بار فهمید چیزی در گذشتهی اسکای وجود دارد که حتی خودش هم نمیتواند بهسادگی از کنارش عبور کند.
نامتان نگاه کوتاهی به نانی انداخت و بعد دوباره چشمهایش را روی اسکای ثابت کرد.
«پس این پسره دلیلشه.»
اسکای بلافاصله جواب داد:
«اسمش نانیه.»
لحنش آنقدر محکم بود که لبخند نامتان برای چند لحظه محو شد.
نانی آرام به اسکای نگاه کرد.
اسکای حتی متوجه نگاهش نشد و ادامه داد:
«و اگه قراره این عملیات رو خراب کنی، حداقل پای اون رو وسط نکش.»
نامتان چند ثانیه به اسکای خیره ماند و بعد آرام خندید.
«تو واقعاً عوض شدی.»
اسکای نگاهش را تنگ کرد.
«نه.»
چند لحظه مکث کرد و بعد بدون اینکه چشم از نامتان بردارد، گفت:
«فقط دیگه اون آدمی نیستم که وقتی تو وارد اتاق میشی، همهچیز دیگهای براش مهم نباشه.»
نانی با کلافگی نفسش را بیرون داد و بالاخره از جایش جلو آمد، در حالی که نگاهش را بین اسکای و نامتان میچرخاند و از اینکه بحثی که هیچ ارتباطی با هدف اصلیشان نداشت، داشت هر لحظه بیشتر کش پیدا میکرد، کاملاً عصبی شده بود.
«هر چیزی که هست و من خبر ندارم، میتونین بذارید برای بعد؟! الان وسط یه راهرو هستیم و هر لحظه ممکنه یکی متوجهمون بشه و آخرش به جای اینکه با چیزی که برایش اومدیم از اینجا بریم، سر از زندان دربیاریم.»
اسکای چند لحظه ساکت ماند و نگاهش را از نامتان گرفت، در حالی که انگار تازه به یاد آورده باشد هنوز وسط یک ساختمان ناشناس ایستادهاند و هر ثانیهای که بیشتر در همان نقطه بمانند، احتمال گیر افتادنشان هم بیشتر میشود.
نامتان با شنیدن حرفهای نانی لبخند کوتاهی زد و در حالی که نگاهش را با علاقهی خاصی روی صورت او نگه داشته بود، گفت:
«راستش، فکر نمیکردم بعد از این همه سال، کسی پیدا بشه که بتونه اسکای رو وسط بحثش با من ساکت کنه.»
اسکای فوراً نگاهش را به سمت نامتان برگرداند و با اخمی آشکار گفت:
«قرار نیست دربارهی نانی نظر بدی.»
نانی با شنیدن حرفش، نگاه کوتاهی به اسکای انداخت و با لحنی خسته گفت:
«من خودم میتونم جواب بدم، لازم نیست برای هر چیزی از طرف من واکنش نشون بدی.»
نامتان لبخند محوی زد و چند لحظه به آن دو نگاه کرد، انگار همین رفتار اسکای برایش اطلاعات بیشتری از هر توضیحی داشت.
«پس این همون چیزیه که عوض شده.»
اسکای ابروهایش را درهم کشید.
«چی؟»
«تو قبلاً وقتی کسی بهت نزدیک میشد، فقط به خودش فکر میکردی؛ ولی الان حتی وقتی من با نانی حرف میزنم، انگار باید مطمئن بشی هیچ کلمهای بیشتر از چیزی که تو میخوای بین ما رد و بدل نمیشه.»
اسکای چند ثانیه چیزی نگفت، اما قبل از اینکه جواب بدهد، نانی با بیحوصلگی میان حرفشان آمد.
«باشه باشه، تحلیل شخصیت رو بذارید برای وقتی که از این ساختمون سالم بیرون رفتیم، چون من واقعاً علاقهای ندارم به خاطر رابطهی قدیمی شما دوتا دستگیر بشم.»
نامتان خندهی کوتاهی کرد.
«باشه، قبول.»
اسکای هم بالاخره نگاهش را از او گرفت و با صدایی آرامتر گفت:
«پس بریم سر اصل کار.»
نامتان کیف کوچکش را بالا آورد و گفت:
«من مسیر طبقهی دوم رو بلدم و میدونم نگهبانها معمولاً از کدوم راه عبور میکنن، پس اگه واقعاً میخواین این کار بدون دردسر تموم بشه، بهتره از مسیر من بریم.»
نانی با دقت نگاهش کرد.
«و چرا باید بهت اعتماد کنیم؟»
نامتان چند لحظه به او نگاه کرد و بعد با خونسردی جواب داد:
«چون اگه قصد داشتم تحویلتون بدم، تا الان لازم نبود اینهمه باهاتون حرف بزنم.»
اسکای هنوز مردد بود، اما بعد از چند ثانیه بالاخره سرش را تکان داد.
«باشه، جلو برو.»
نامتان لبخند کوچکی زد و راه افتاد.
نانی هم خواست پشت سرش حرکت کند، اما اسکای قبل از اینکه قدم بردارد، آرام دستش را گرفت و کمی عقبتر نگهش داشت.
«تو کنار من میای.»
نانی با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
اسکای نگاه کوتاهی به نامتان انداخت و بعد خیلی آرام گفت:
«چون نمیخوام وسط این عملیات اتفاقی برات بیوفته.»
نانی برای لحظهای چیزی نگفت، اما بعد لبخند خیلی کوچکی زد و همراه اسکای راه افتاد، در حالی که نامتان چند قدم جلوتر از آنها حرکت میکرد و هرچند وقت یکبار نگاه کوتاهی از روی شانهاش به آن دو میانداخت؛ انگار هرچه بیشتر آنها را میدید، بیشتر متوجه میشد اسکای واقعاً نسبت به نانی تغییر کرده است.