Chapter25

Chapter25


نانی هنوز خم نشده بود که اسکای متوجه حرکتش شد و بلافاصله از جایش بلند شد. چند قدم بیشتر فاصله نداشتند، اما همین که دید نانی دستش را روی شکمش گذاشته و با احتیاط می‌خواهد خم شود، اخم‌هایش درهم رفت و سریع خودش را به او رساند.


«صبر کن.»


نانی سرش را بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد.


اسکای بدون اینکه منتظر جواب بماند، آرام دستش را گرفت و مانع شد دوباره خم شود.


«خودم جمع می‌کنم همه‌چیز رو، تو زخمی‌ای.»


نانی نگاه کوتاهی به دست اسکای انداخت و بعد به صورتش خیره شد.


«اسکای، چیز مهمی نیست.»


اسکای این بار مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد و برخلاف لحظات قبل که سعی می‌کرد با شوخی و لبخند فضای بین‌شان را سبک کند، هیچ اثری از شوخی در صورتش نبود.


«چاقو خورده‌ای به شکمت، نانی. این جمله‌ی "چیز مهمی نیست" رو دیگه تکرار نکن.»


نانی لب‌هایش را روی هم فشار داد و نگاهش را پایین انداخت، اما اسکای هنوز دستش را رها نکرده بود. نگرانی در نگاهش آن‌قدر واضح بود که نانی برای چند لحظه حتی بوسه‌ی چند دقیقه قبل را هم فراموش کرد و فقط به این فکر کرد که اسکای چرا این‌طور نگاهش می‌کند.


اسکای بعد از چند ثانیه دستش را آرام رها کرد و خم شد تا وسایل روی زمین را جمع کند، اما هر چند لحظه یک‌بار نگاهش را به نانی برمی‌گرداند، انگار مطمئن نبود اگر یک لحظه حواسش را از او بردارد، نانی دوباره تصمیم نمی‌گیرد کاری کند که وضعیتش بدتر شود.


نانی کنار دیوار ایستاده بود و یک دستش را روی شکمش نگه داشته بود. هنوز ذهنش درگیر اتفاقی بود که بین‌شان افتاده بود و نمی‌دانست باید درباره‌اش حرف بزند یا وانمود کند چیزی اتفاق نیفتاده، اما حالا دیدن اسکای که با آن جدیت وسایل را جمع می‌کرد و هر چند ثانیه یک بار وضعیتش را چک می‌کرد، باعث شده بود سؤال دیگری هم به همه‌ی سؤال‌هایش اضافه شود.


بالاخره آرام گفت:


«اسکای...»


اسکای بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:


«هوم؟»


نانی چند لحظه مکث کرد.


«هیچی.»


اسکای این بار دست از کار کشید و به او نگاه کرد، اما چیزی نپرسید. فقط چند ثانیه نگاهش کرد و بعد دوباره سرش را پایین انداخت، در حالی که سکوت بین‌شان هنوز همان سکوت عجیب بعد از بوسه بود؛ سکوتی که حالا با نگرانی اسکای برای زخم نانی درهم آمیخته بود و هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند کدام قسمت آن را باید اول به زبان بیاورند.


...


بعد از حدود یک ساعت، بالاخره به خانه رسیدند. مسیر برگشت تقریباً در سکوت گذشته بود و هیچ‌کدامشان درباره‌ی بوسه حرفی نزده بودند؛ نه اینکه فراموشش کرده باشند، بلکه برعکس، آن‌قدر هر دو به آن فکر می‌کردند که انگار گفتنش می‌توانست چیزی را که هنوز بین‌شان معلق مانده بود، واقعی‌تر از چیزی کند که آمادگی روبه‌رو شدن با آن را داشتند.


اسکای وقتی وارد خانه شدند، حتی اجازه نداد نانی خودش را به تنهایی تا مبل برساند و با احتیاط بازویش را گرفت و قدم‌هایش را با او هماهنگ کرد، چون هر حرکت اضافه‌ای می‌توانست درد زخم شکمش را بیشتر کند. وقتی بالاخره به مبل رسیدند، آرام کمکش کرد بنشیند و بعد بالش را پشت سرش گذاشت تا بتواند راحت‌تر دراز بکشد؛ تمام حرکاتش برخلاف شخصیت همیشگی‌اش آرام و حساب‌شده بود، انگار برای چند دقیقه تمام شیطنت و شوخی‌هایش را کنار گذاشته باشد.


اسکای وقتی مطمئن شد نانی راحت است، صاف ایستاد و خواست چند قدم عقب برود.


اما هنوز فاصله‌ای نگرفته بود که انگشت‌های نانی دور مچ دستش حلقه شد.


«اسکای...»


اسکای همان‌جا ایستاد و به سمتش برگشت. نگاهش ابتدا روی دست نانی ماند و بعد آرام به صورتش رسید و با صدایی پایین و نرم گفت:


«جانم؟»


نانی چند لحظه چیزی نگفت. نگاهش روی صورت اسکای ثابت مانده بود، اما انگار پیدا کردن اولین کلمه برایش از چیزی که تصور می‌کرد سخت‌تر بود. بالاخره نفس عمیقی کشید و آرام گفت:


«من... فکر کنم باید حرف بزنیم.»


اسکای کمی خم شد تا نزدیک‌ترش باشد.


«درباره‌ی چی؟»


نانی لب‌هایش را روی هم فشرد و برای چند ثانیه نگاهش را پایین انداخت، اما این بار فرار نکرد و دوباره به چشم‌های اسکای نگاه کرد.


«درباره‌ی اون بوسه.»


اسکای برای لحظه‌ای ساکت ماند.


نه از اینکه حرف نانی غافلگیرش کرده باشد، چون احتمالاً خودش هم از همان لحظه‌ای که در هتل لب‌هایش را روی لب‌های نانی گذاشته بود می‌دانست دیر یا زود باید درباره‌اش حرف بزنند، بلکه به این دلیل که برای اولین بار متوجه شد نانی واقعاً می‌خواهد بداند بعد از آن لحظه قرار است چه اتفاقی برای رابطه‌شان بیفتد.


اسکای آرام روی لبه‌ی مبل نشست، اما هنوز فاصله‌ی کمی بین‌شان نگه داشت.


«باشه.»


نانی نگاهش کرد.


«فقط... نمی‌خوام وانمود کنیم چیزی نشده.»


اسکای چند ثانیه به او خیره ماند و بعد با صدایی آرام گفت:


«منم نمی‌خوام.»


نانی نفسش را آهسته بیرون داد، انگار همین یک جمله کمی از سنگینی روی سینه‌اش کم کرده باشد.


«پس چرا بوسیدیم؟»


اسکای لبخند خیلی کمرنگی زد، اما این بار خبری از آن شیطنت همیشگی نبود.


«فکر کنم جوابش رو می‌دونی.»


نانی نگاهش را از او نگرفت.


«می‌خوام از خودت بشنوم.»


اسکای چند لحظه سکوت کرد، بعد دستش را روی زانوی خودش گذاشت و کمی جلوتر آمد.


«چون دوستت دارم، نانی. این چیز جدیدی نیست که بخوام همین امشب برات تعریفش کنم؛ خودت می‌دونی من چه حسی بهت دارم، و خودت هم قبلاً بهم گفتی وقتی به جایی برسی که عاشقم شده باشی، آماده‌ای... برای همین وقتی اون لحظه رسید، من دیگه نمی‌خواستم فقط به حرف زدن درباره‌ش اکتفا کنم.»


نانی پلک زد و نگاهش برای لحظه‌ای روی لب‌های اسکای ماند، قبل از اینکه دوباره سریع به چشم‌هایش برگردد.


«ولی من هنوز نمی‌دونم باید باهاش چیکار کنم.»


اسکای کمی سرش را کج کرد.


«لازم نیست امشب برای همه‌چیز تصمیم بگیری.»


نانی آرام پرسید:


«پس از فردا چی؟»


اسکای نگاهش کرد و این بار لبخند بسیار کوچکی زد.


«از فردا هم همون آدمایی هستیم که قبلش بودیم... فقط با یه چیزی که دیگه نمی‌تونیم وانمود کنیم وجود نداره.»


نانی چند ثانیه سکوت کرد و انگشت‌هایش هنوز دور مچ اسکای بود.


بعد خیلی آرام گفت:


«پس اون بوسه اشتباه نبود؟»


اسکای نگاهش را به چشم‌های او دوخت.


«نه.»

جواب کوتاه اسکای برای چند لحظه در ذهن نانی ماند؛ همان «نه» ساده‌ای که بدون هیچ توضیح اضافه‌ای گفته شده بود، اما شاید دقیقاً به خاطر همین سادگی، بیشتر از هر جواب طولانی دیگری برای نانی معنا داشت، چون دیگر لازم نبود دنبال توضیحی بگردد که شاید فقط ذهنش را بیشتر درگیر کند و مجبور نبود برای اتفاقی که بین‌شان افتاده بود، معنایی پیدا کند که اسکای خودش آن را انکار نکرده باشد.


نانی آرام چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست برای چند لحظه تمام فکرهایی را که از وقتی از هتل بیرون آمده بودند در سرش می‌چرخیدند کنار بگذارد، اما هنوز انگشت‌هایش دور مچ اسکای حلقه شده بود و خودش هم متوجه نبود که چرا نمی‌تواند به همین راحتی دستش را رها کند.


اسکای بعد از چند لحظه کمی جابه‌جا شد و خواست دستش را آرام از میان انگشت‌های نانی بیرون بکشد.


«باید برم یه چیزی برای زخمت بیارم.»


نانی تقریباً بی‌اختیار انگشت‌هایش را کمی محکم‌تر دور دست او جمع کرد و قبل از اینکه خودش هم فرصت کند درباره‌ی این حرکت فکر کند، آرام گفت:


«یه دقیقه...»


اسکای همان‌جا ایستاد و نگاهش کرد.


«چی شده؟»


نانی چند لحظه سکوت کرد و به دست‌هایشان خیره ماند، انگار خودش هم دقیقاً نمی‌دانست چرا از رفتن اسکای ناراحت شده یا چرا همین چند دقیقه‌ی کوتاه که کنار هم نشسته‌اند، ناگهان برایش مهم‌تر از چیزی شده که قرار بود باشد. در نهایت فقط خیلی آرام گفت:


«هیچی... فقط یه دقیقه بشین.»


اسکای برای چند ثانیه به صورتش نگاه کرد و بعد، بدون اینکه سؤال دیگری بپرسد یا بخواهد دلیل این درخواست ساده را از او بیرون بکشد، دوباره روی لبه‌ی مبل نشست و دستش را همان‌طور که نانی گرفته بود، نگه داشت.


نانی سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشم‌هایش را بست و چند لحظه فقط در سکوت ماند؛ صدای آرام نفس‌های خودش و اسکای در فضای خانه پخش شده بود و از جایی دور صدای ضعیف ساعت شنیده می‌شد، اما با وجود خستگی و درد شکمش، ذهن نانی هنوز آرام نمی‌گرفت و هر بار که سعی می‌کرد به چیزی غیر از بوسه فکر کند، تصویر همان چند ثانیه دوباره در ذهنش برمی‌گشت.


چند دقیقه گذشت و بعد نانی آرام چشم‌هایش را باز کرد و متوجه شد اسکای هنوز همان‌جا نشسته و نگاهش می‌کند.


«چیه؟»


اسکای شانه‌ای بالا انداخت و با همان حالت آرام گفت:


«هیچی.»


نانی لبخند کمرنگی زد و با صدایی که خستگی هنوز در آن پیدا بود گفت:


«تو هم بلدی هیچی بگی؟»


لبخند کوچکی روی صورت اسکای نشست.


«از خودت یاد گرفتم.»


نانی خنده‌ی کوتاهی کرد، اما همین خنده کافی بود تا درد دوباره در شکمش بپیچد و صورتش ناخودآگاه درهم برود؛ دستش سریع روی زخم قرار گرفت و اسکای همان لحظه متوجه تغییر حالتش شد.


«دراز بکش.»


نانی نگاهش کرد.


«خوبم.»


اسکای بدون اینکه حتی یک لحظه از نگاه کردن به او دست بردارد، با لحنی آرام اما جدی گفت:


«نانی.»


نانی چند ثانیه مقاومت کرد، اما در نهایت آهی کشید و گفت:


«باشه.»


اسکای دستش را پشت شانه‌های او گذاشت و با احتیاط کمکش کرد دوباره روی مبل دراز بکشد، بعد بالش را کمی جابه‌جا کرد تا فشار کمتری روی بدنش باشد و پتو را آرام روی او کشید، در حالی که تمام حرکاتش آن‌قدر بااحتیاط بود که نانی برای لحظه‌ای فقط به دست‌های او نگاه می‌کرد و با خودش فکر می‌کرد همین آدمی که همیشه برای اذیت کردنش هزار راه پیدا می‌کرد، حالا چطور با کوچک‌ترین حرکت او این‌قدر محتاط شده است.


اسکای وقتی مطمئن شد نانی راحت است، خواست دوباره بلند شود، اما این بار نانی دستش را نگرفت و فقط با صدای آرامی گفت:


«اسکای؟»


اسکای همان‌جا ایستاد و به سمتش برگشت.


«جانم؟»


نانی چند لحظه نگاهش کرد، انگار هنوز چیزی را که می‌خواست بگوید در ذهنش مرتب می‌کرد، بعد خیلی آرام پرسید:


«فردا که بیدار شدیم...»


مکث کرد و نگاهش را برای لحظه‌ای پایین انداخت، اما بعد دوباره به اسکای نگاه کرد.


«دیگه نمی‌خوای وانمود کنی هیچی نشده؟»


اسکای چند ثانیه ساکت ماند و بعد با اطمینان گفت:


«نه.»


نانی نگاهش را چند لحظه روی صورت اسکای نگه داشت و بعد لبخند بسیار کوچکی زد.


«خوبه.»


اسکای دوباره پتو را روی شانه‌هایش مرتب کرد و با همان صدای آرام گفت:


«حالا بخواب.»


نانی چشم‌هایش را بست و زیر لب گفت:


«تو هم برو بخواب.»


اسکای لبخند زد.


«اول مطمئن می‌شم خوابت برده.»


نانی دیگر جواب نداد و فقط همان‌طور چشم‌هایش را بسته نگه داشت، اما چند ثانیه بعد، درست وقتی اسکای می‌خواست از کنارش فاصله بگیرد، صدای آرام و کمی گرفته‌ی نانی دوباره در سکوت خانه پیچید:


«اسکای؟»


اسکای ایستاد و نگاهش کرد.


«هوم؟»


نانی چشم‌هایش را باز نکرد و چند لحظه سکوت کرد، انگار گفتن جمله‌ای که در ذهنش بود هنوز برایش سخت بود، اما بالاخره با صدایی بسیار آرام گفت:


«اون بوسه رو... دوست داشتم.»


اسکای برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند؛ انگار انتظار شنیدن خیلی از چیزها را داشت، اما نه این اعتراف ساده و بی‌مقدمه را، و نگاهش آرام روی صورت نانی ماند، در حالی که نانی هنوز چشم‌هایش را بسته بود و سعی می‌کرد وانمود کند جمله‌ای که گفته آن‌قدرها هم برایش مهم نبوده است.


اما لبخند کوچکی که گوشه‌ی لبش نشسته بود، تمام تلاشش برای پنهان کردن احساسش را خراب می‌کرد.


اسکای بعد از چند ثانیه دوباره کنار مبل نشست و خیلی آرام، طوری که انگار نمی‌خواست آن لحظه را با شوخی یا حرف اضافه خراب کند، گفت:


«خوبه که دوستش داشتی.»


نانی لبخندش را کمی بیشتر کرد و بدون اینکه چشم‌هایش را باز کند، آرام‌تر در جای خودش فرو رفت.


این بار هیچ‌کدام چیزی نگفتند و شاید برای اولین بار از ابتدای آن شب، سکوت میان‌شان نه از سردرگمی بود و نه از ترس؛ فقط سکوت دو نفری بود که بالاخره یک حقیقت را پذیرفته بودند و حالا، بدون اینکه مجبور باشند برایش اسم تازه‌ای پیدا کنند، می‌توانستند همان‌جا کنار هم بمانند.

...

صبح روز بعد، نور کم‌رنگ خورشید از میان پرده‌های نیمه‌باز اتاق به داخل می‌تابید و روی کف اتاق کش آمده بود، در حالی که خانه هنوز در سکوتی سنگین فرو رفته بود و تنها صدای ضعیف رفت‌وآمد ماشین‌ها از خیابان به گوش می‌رسید.


نانی به‌آرامی چشم‌هایش را باز کرد و چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست؛ نگاهش برای لحظه‌ای روی سقف ثابت ماند و ذهنش هنوز میان خواب و بیداری سرگردان بود، تا اینکه درد خفیفی که از ناحیه‌ی شکمش احساس کرد، همه‌چیز را به یادش آورد؛ زخمی که هنوز روی بدنش بود، مسیر طولانی برگشت و مهم‌تر از همه، اتفاقی که شب قبل بین او و اسکای افتاده بود.

بوسه.

نانی چند لحظه بی‌حرکت ماند و چشم‌هایش را بست، انگار با همین کار می‌توانست تصویر دیشب را از ذهنش بیرون کند، اما نتیجه برعکس شد و خاطره‌ی لب‌های اسکای دوباره با همان وضوح در ذهنش برگشت.


آرام نفسش را بیرون داد و دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.


«خدایا...»


صدای خواب‌آلود و گرفته‌ای از سمت دیگر اتاق شنیده شد:

«صبح به این زودی با خدا حرف می‌زنی؟»


نانی فوراً چشم‌هایش را باز کرد و سرش را به سمت صدا چرخاند.


اسکای روی صندلی کنار مبل خوابش برده بود؛ سرش کمی به سمت یک طرف افتاده و دست‌هایش روی سینه‌اش قرار داشت، انگار تمام شب همان‌جا نشسته و در نهایت بدون اینکه متوجه شود خوابش برده بود.


نانی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.


بعد تازه متوجه شد پتو هنوز روی اوست و لیوان آبی که دیشب کنار مبل گذاشته بودند، روی میز قرار دارد.


اسکای چشم‌هایش را به سختی باز کرد و وقتی نگاه نانی را دید، لبخند خسته‌ای زد.


«صبح بخیر.»


نانی هنوز به او نگاه می‌کرد.


«تو اینجا خوابیدی؟»


اسکای کمی خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد و با بی‌خیالی گفت:


«نه، داشتم چشمامو استراحت می‌دادم.»


نانی ابروهایش را بالا برد.


«روی صندلی؟»


«صندلی خیلی خوبیه.»


نانی با وجود خودش خنده‌ی کوتاهی کرد، اما خیلی زود نگاهش را پایین انداخت، چون همان لحظه دوباره یادش آمد این دیگر همان صبح‌های معمولی قبل نیست؛ حالا اسکای همان کسی بود که شب قبل بوسیده بودش و خودش هم برای اولین بار به زبان آورده بود که از آن بوسه پشیمان نیست.


اسکای متوجه تغییر حالتش شد، اما چیزی نگفت.


فقط کمی جلو آمد و آرام پرسید:


«دردت چطوره؟»


نانی دستش را روی شکمش گذاشت و گفت:


«بهتره.»


اسکای با دقت نگاهش کرد.


«مطمئنی؟»


نانی سرش را تکان داد.


«آره.»


چند ثانیه سکوت بین‌شان افتاد.


این بار اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند باید با آن صبح جدید چطور رفتار کنند؛ انگار هر دو منتظر بودند دیگری اولین حرکت را انجام بدهد و ثابت کند که شب گذشته هنوز بین‌شان وجود دارد یا نه.


اسکای بالاخره از جا بلند شد، موهای به‌هم‌ریخته‌اش را با دست مرتب کرد و گفت:


«خب... صبحونه می‌خوری؟»


نانی نگاهش کرد.


«تو همیشه بعد از اتفاقای مهم همین‌قدر عادی رفتار می‌کنی؟»


اسکای برای چند لحظه ساکت ماند، بعد لبخند آرامی زد.


«نه.»


نانی منتظر ادامه‌ی حرفش ماند.


اسکای به سمت آشپزخانه رفت و همان‌طور که پشتش به نانی بود، گفت:

«فقط نمی‌خوام صبح اولت رو با معذب کردن بیشترت خراب کنم.»


نانی چند لحظه به پشت سرش نگاه کرد.


بعد لبخند کوچکی زد.


«اسکای.»


«هوم؟»


«قهوه می‌خوام.»


اسکای برگشت و نگاهش کرد.


«تلخ؟»


نانی سرش را روی پشتی مبل گذاشت و آرام گفت:


«مثل همیشه.»


اسکای لبخند زد.


«باشه.»


و همین «مثل همیشه» شاید عجیب‌ترین بخش صبح بود؛ چون از یک طرف واقعاً همه‌چیز مثل همیشه به نظر می‌رسید، اما از طرف دیگر، هیچ‌چیز دیگر مثل قبل نبود.

اسکای لحظه‌ای مکث کرد و نگاهش را به صورت نانی دوخت، انگار داشت بین گفتن چیزی که واقعاً فکر می‌کرد و چیزی که ممکن بود نانی را بیشتر نگران کند، یکی را انتخاب می‌کرد.


«اگه منظورت قهوه‌ست... یکی دو جرعه که چیزی نمی‌شه، ولی بهتره زیادش نکنی.»


نانی با کمی تردید نگاهش کرد.


«پس می‌تونم بخورم؟»


اسکای لبخند کمرنگی زد.


«آره، می‌تونی. فقط قرار نیست چون گفتی دلت قهوه می‌خواد، یه فنجون کامل بخوری و بعد هم خودت رو به کشتن بدی.»


نانی زیر لب خندید.


«خیلی نگرانی.»


اسکای نگاه کوتاهی به او انداخت و خیلی ساده گفت:


«خب، آره.»

نانی از روی مبل بلند شد و به سمت اشپزخانه رفت. به کانتر تکیه داد و خیره به اسکای ایستاد.

اسکای چند لحظه ساکت ماند و نگاهش روی صورت نانی ثابت شد، بعد انگار بالاخره تصمیم گرفت چیزی را که از اول صبح در ذهنش مانده بود، پنهان نکند.


«ولی خب... دروغ نمی‌گم بهت، اون... بوسه‌ی لعنتی خیلی خوب بود، و من جلوی خودمو گرفتم نانی.»


نانی آرام پلک زد و برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ انگار انتظار نداشت اسکای این‌قدر مستقیم درباره‌اش حرف بزند، مخصوصاً بعد از شبی که هر دو سعی کرده بودند بدون برگشتن به آن لحظه، صبح را شروع کنند.


«جلوی خودتو گرفتی؟»


اسکای نگاهش را از چشم‌های نانی برنداشت.


«آره.»


صدایش پایین‌تر شده بود.


«خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»


نانی چیزی نگفت. فقط نگاهش برای لحظه‌ای روی لب‌های اسکای ماند و بعد دوباره به چشم‌هایش برگشت، اما همین حرکت کوتاه کافی بود تا سکوت میان‌شان شکل دیگری پیدا کند.


اسکای متوجه شد، ولی چیزی نگفت.


فقط کمی به سمتش خم شد و آن‌قدر نزدیک شد که نانی حضورش را کاملاً حس کند، اما هنوز فاصله‌ای باقی گذاشت.


«ولی نمی‌خوام مجبور باشی بابتش کاری کنی.»


نانی آهسته پرسید:


«اگه من مجبور نباشم چی؟»


لبخند اسکای محو شد.


چند ثانیه فقط به او نگاه کرد، انگار می‌خواست مطمئن شود نانی واقعاً منظورش را فهمیده و این حرف را فقط از روی دستپاچگی نزده است.


«اون‌وقت فرق می‌کنه.»


نانی نفسش را آرام بیرون داد و نگاهش همچنان روی اسکای ماند.


هیچ‌کدام جلوتر نرفتند.


فقط همان فاصله‌ی کم میان‌شان باقی ماند؛ فاصله‌ای که حالا بیشتر از هر چیزی که می‌توانستند به زبان بیاورند، حرف داشت.

اسکای این بار مکث بیشتری کرد؛ نگاهش چند لحظه روی چشم‌های نانی ماند و بعد آرام پایین آمد، انگار هنوز منتظر آخرین نشانه از طرف او بود. وقتی نانی عقب نکشید، اسکای فاصله‌ی باقی‌مانده را از بین برد و لب‌هایش را دوباره روی لب‌های نانی گذاشت.


این بوسه برخلاف دفعه‌ی قبل کوتاه و محتاط نبود؛ انگار تمام آن تردیدی که از شب گذشته میان‌شان مانده بود، در همان لحظه کنار رفت. نانی ناخودآگاه نفسش را حبس کرد و دستش روی شانه‌ی اسکای قرار گرفت، در حالی که اسکای با احتیاط دستش را دور کمر نانی گذاشت و او را کمی به خودش نزدیک‌تر کرد.


چند ثانیه بعد، وقتی از هم فاصله گرفتند، هنوز آن‌قدر نزدیک بودند که نانی می‌توانست گرمای نفس اسکای را حس کند. اسکای نگاهش کرد، اما این بار هیچ شوخی‌ای در چهره‌اش نبود.


نانی آرام گفت:


«اسکای...»


اسکای دستش را همچنان روی کمر او نگه داشت و خیلی آهسته جواب داد:


«هوم؟»


نانی چند لحظه فقط نگاهش کرد و بعد با صدای پایین گفت:


«فکر کنم دیگه نمی‌تونم وانمود کنم این برام عادیه.»


لبخند محوی روی صورت اسکای نشست.


«قرار هم نیست عادی باشه.»

Report Page