Chapter24

Chapter24


حدود یک ساعت و نیم بعد، اسکای بالاخره از جایش بلند شد و در حالی که تمام این مدت سعی کرده بود خودش را با قدم زدن در راهرو و خیره شدن به منظره‌ی بیرون سرگرم کند، به سمت اتاق برگشت؛ هرچند خودش هم می‌دانست بیشتر از آنکه واقعاً مشغول باشد، فقط منتظر بود زمان کافی بگذرد تا شاید نانی کمی آرام‌تر شده باشد.


وقتی به در رسید، چند لحظه مکث کرد و بعد آرام در زد.


چند ثانیه بعد، در باز شد و نانی مقابلش ایستاد.


اسکای وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست؛ اما همان لحظه چیزی در رفتار نانی توجهش را جلب کرد. آرامش بیش از حدش، همان حالت خونسرد و بی‌تفاوتی‌ای که انگار اسکای اصلاً وارد اتاق نشده بود، خیلی عجیب‌تر از هر اخم و عصبانیتی به نظر می‌رسید.


اسکای سرفه‌ی آرامی کرد تا شاید توجهش را جلب کند.


«آ... نمی‌خوای بریم خونه؟»


هیچ جوابی نیامد.


نانی فقط به چیزی که مقابلش بود نگاه می‌کرد و حتی زحمت نداد سرش را بالا بیاورد.


اسکای چند لحظه منتظر ماند و بعد اخم محوی میان ابروهایش نشست.


«نانی؟ نمی‌خوای؟»


باز هم هیچ جوابی.


این بار اسکای با دقت بیشتری به او نگاه کرد؛ انگار تازه داشت تکه‌های رفتار چند ساعت گذشته را کنار هم می‌گذاشت و به نتیجه‌ای می‌رسید که اصلاً دوستش نداشت.


لب‌هایش کمی از هم فاصله گرفت و با لحنی مردد گفت:

«تو که تصمیم نگرفتی منو نادیده بگیری، مگه نه؟»


نانی همچنان سکوت کرد.


اسکای چند ثانیه خیره ماند و بعد آهسته نفسش را بیرون داد.


«نانی...»


هیچ واکنشی.


اسکای یک قدم جلو رفت و با لحنی که حالا کمی درمانده‌تر شده بود، گفت:


«جدی می‌گی؟ من فقط یه بار فرار کردم.»


نانی بالاخره نگاهش را به سمت او آورد.


اما فقط برای چند ثانیه.


بعد دوباره نگاهش را برگرداند و بدون اینکه حتی یک کلمه جواب بدهد، به کار خودش ادامه داد.


اسکای همان‌جا خشکش زد.

«واقعاً داری این کارو می‌کنی؟»


نانی باز هم چیزی نگفت.


اسکای دست سالمش را روی صورتش کشید و زیر لب غر زد:


«خدایا باورم نمیشه.»


گوشه‌ی لب نانی برای لحظه‌ای کوتاه تکان خورد.


آن‌قدر کوتاه که اگر اسکای حواسش به صورت او نبود، احتمالاً متوجهش نمی‌شد.


اما اسکای دید.


و همان لحظه فهمید این سکوت اتفاقی نیست.

نانی عمداً داشت بی‌محلی می‌کرد.

اسکای چند لحظه منتظر ماند، اما وقتی دید نانی همچنان هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد، با لحنی آرام‌تر و کمی گلایه‌آمیز گفت:

«ولی نانی، فقط یه زخم خیلی کوچیک از سیگاره، نمی‌تونی منو با جواب ندادن تنبیه کنی... بیشتر غمگین می‌شم.»


نانی حتی سرش را هم بلند نکرد.


اسکای چند ثانیه خیره ماند و بعد با اخم محوی گفت:

«واقعاً داری منو نادیده می‌گیری؟»


هیچ جوابی.


«نانی...»


باز هم سکوت.


اسکای آهسته نفسش را بیرون داد و با حالتی که انگار دیگر نمی‌دانست باید عصبانی شود یا بخندد، گفت:


«من اومدم آشتی کنم، بعد تو تصمیم گرفتی اصلاً باهام حرف نزنی؟»


نانی خیلی آرام دستش را جابه‌جا کرد، اما باز هم چیزی نگفت.


اسکای لب‌هایش را به هم فشرد.

«این خیلی نامردیه.»


نانی بالاخره نگاه کوتاهی به او انداخت.


فقط یک نگاه.


بعد دوباره رویش را برگرداند.


اسکای با ناباوری زیر لب گفت:

«تو حتی جواب همینو هم نمی‌دی؟»


نانی باز هم سکوت کرد.


اسکای چند لحظه به او خیره ماند و بعد با صدایی آهسته‌تر گفت:


«باشه... فهمیدم.»


چند قدم عقب رفت و کنار تخت نشست.


«ولی بدون که من هنوزم فکر می‌کنم داری زیادی بزرگش می‌کنی.»


نانی این بار خیلی آرام سرش را به سمت او چرخاند.


اسکای با دیدن نگاهش فوراً جمله‌اش را اصلاح کرد:


«یعنی... منظورم اینه که، خب... شاید یکم بزرگش می‌کنی.»


نانی دوباره نگاهش را برگرداند.


اسکای زیر لب غر زد:

«اصلاً چرا وقتی ساکتی از وقتی عصبانی‌ای ترسناک‌تری؟»


گوشه‌ی لب نانی خیلی نامحسوس بالا رفت.

اسکای آن لبخند کوچک را دید و با اعتراض گفت:

«دیدم! خندیدی! پس داری عمداً منو اذیت می‌کنی.»


نانی این بار بالاخره خیلی آرام گفت:

«شاید.»


اسکای چند لحظه ساکت ماند.


بعد زیر لب گفت:

«خیلی خب... پس جنگه.»


نانی بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:

«خودت شروعش کردی.»


اسکای لبخند کوچکی زد.


«باشه.»


چند ثانیه مکث کرد.


«ولی منم آسون تسلیم نمی‌شم.»


نانی این بار فقط نگاه کوتاهی به او انداخت؛ نگاهی که بیشتر از هر جوابی می‌گفت دقیقاً منتظر همین بود.

چند دقیقه بعد، اسکای روی لبه‌ی تخت نشسته بود و بی‌آنکه حرفی بزند، نگاهش را به نانی دوخته بود که کنار تخت نشسته و سرگرم تلفنش بود؛ سکوت میانشان همچنان ادامه داشت و اسکای کم‌کم به این نتیجه رسیده بود که احتمالاً اگر یک ساعت کامل هم همان‌جا بنشیند، نانی حاضر نیست حتی یک جمله‌ی درست‌وحسابی با او حرف بزند.


برای لحظه‌ای حواسش پرت شد و نگاهش را از نانی گرفت.


همان لحظه دستی محکم مچ دستش را گرفت و پیش از اینکه فرصت واکنش پیدا کند، او را به سمت خودش کشید.


اسکای با تعجب سرش را بالا آورد و برای چند ثانیه در فاصله‌ی کمی از نانی ماند؛ آن‌قدر غافلگیر شده بود که فقط آرام آب دهانش را قورت داد و با تردید نگاهش کرد.


نانی چیزی نگفت.


چشم‌هایش برای لحظه‌ای روی صورت اسکای ثابت ماند، اما بعد نگاهش پایین رفت و روی دست او متوقف شد؛ روی بند انگشت‌هایی که هنوز آثار آسیب رویشان دیده می‌شد.


چهره‌ی نانی همان لحظه تغییر کرد.


اسکای متوجه نگاهش شد و سعی کرد دستش را عقب بکشد.


«نانی...»


اما نانی مچ دستش را رها نکرد.


با صدایی آرام پرسید:

«اینم همون چیزیه که گفتی "چیزی نیست"؟»


اسکای چند لحظه سکوت کرد.


«خب...»


نانی نگاهش را بالا آورد.


«خب چی؟»


اسکای آهسته گفت:


«گفتم که... فقط یه چیز کوچیکه.»


نانی بدون اینکه چیزی بگوید، دوباره به دستش نگاه کرد.


این بار دیگر خبری از آن حالت بازیگوشانه‌ی چند دقیقه‌ی قبل نبود.


«اسکای.»


اسکای با احتیاط جواب داد:


«جانم؟»


نانی دستش را کمی پایین آورد و گفت:


«دستت رو ازم قایم نکن.»


اسکای چند لحظه به او نگاه کرد و بعد، برخلاف قبل، دیگر سعی نکرد دستش را پس بکشد.

نانی چند لحظه هنوز به دست اسکای نگاه کرد، بعد بالاخره نگاهش را به صورت او برگرداند و با لحنی که در آن هم دلخوری بود و هم نگرانی‌ای که سعی می‌کرد پنهانش کند، گفت:


«تو واقعاً یه جوری ازم فرار کردی که فکر کردم دستت خیلی بد زخمی شده!»


اسکای چند لحظه چیزی نگفت و بعد با لبخند کمرنگی که بیشتر از روی خجالت بود، آرام جواب داد:

«خب... وقتی اون‌جوری نگام می‌کنی، آدم فکر می‌کنه قراره دستشو قطع کنی.»


نانی ابرویش را بالا برد.

«دستت رو نشونم می‌دادی، لازم نبود فرار کنی.»


اسکای نگاهش را پایین انداخت.


«می‌دونم.»


نانی چند لحظه سکوت کرد و بعد مچ دستش را آرام رها کرد.


«پس دفعه‌ی بعد قبل از اینکه مثل یه بچه‌ی فراری از اتاق بزنی بیرون، حداقل فکر کن کسی که دنبالت میاد ممکنه واقعاً نگران شده باشه.»


اسکای با شنیدن جمله‌ی آخر، نگاهش را بالا آورد.


«تو... واقعاً نگران شده بودی؟»


نانی فوراً نگاهش را از او گرفت.


«نه.»


اسکای لبخند زد.


«دروغ می‌گی.»


نانی نگاه تندی به او انداخت.


«زیادی حرف نزن.»


اسکای لبخندش را پنهان کرد و آرام گفت:


«باشه.»

اما این بار، وقتی نانی دوباره به دستش نگاه کرد، اسکای دیگر دستش را عقب نکشید.


اسکای آهسته لبخند زد و نگاهش را برای لحظه‌ای پایین انداخت، بعد دوباره به صورت نانی خیره شد و با لحنی که بیشتر شبیه امتحان کردن صبر او بود، گفت:


«خب... ازم راضی‌ای؟»


نانی چند ثانیه بدون هیچ حرفی نگاهش کرد؛ انگار هنوز نمی‌دانست باید بابت رفتارهای اسکای عصبانی باشد یا از اینکه بالاخره دستش را پنهان نمی‌کند، خیالش راحت شود.


بعد خیلی آرام گفت:

«نه.»


لبخند اسکای همان لحظه کمی جمع شد.


«نه؟»


نانی سرش را کمی کج کرد.


«هنوز نه.»


اسکای با تعجب پرسید:


«پس چی کار کنم که راضی بشی؟»


نانی نگاه کوتاهی به دستش انداخت و بعد دوباره به چشم‌های او نگاه کرد.


«اول یاد بگیر وقتی نگرانت می‌کنم، فرار نکنی.»


اسکای چند لحظه ساکت ماند و بعد با لبخند کوچکی گفت:و

«باشه... سعی می‌کنم.»


نانی ابرویش را بالا برد.


«سعی می‌کنی؟»


اسکای خنده‌ی کوتاهی کرد.


«خب، قول می‌دم.»


نانی دوباره به دستش نگاه کرد.


«این بهتره.»


اسکای لبخند زد.


«پس الان یکم ازم راضی‌ای؟»


نانی آهسته نفسش را بیرون داد.


«یکم.»


اسکای با رضایت به پشتی تخت تکیه داد.


«همینم خوبه.»


نانی زیر لب گفت:

«زیادی ذوق نکن.»


اسکای لبخندی زد، لب پایینش را میان دندان‌هایش گرفت و چند ثانیه همان‌طور به نانی خیره ماند؛ آن‌قدر طولانی که نانی بالاخره متوجه شد این سکوت معمولی نیست. نگاه اسکای آرام روی صورتش می‌چرخید، از چشم‌هایش پایین می‌آمد و دوباره به نگاهش برمی‌گشت، انگار چیزی را در ذهنش سبک‌سنگین می‌کرد و خودش هم هنوز تصمیم نگرفته بود آن را به زبان بیاورد.


«خب...»


نانی کمی ابروهایش را درهم کشید و با تردید نگاهش کرد.

«به چی فکر می‌کنی؟»


اسکای جواب نداد. فقط لبخندش کمی عمیق‌تر شد و دوباره لبش را میان دندان‌هایش گرفت، بعد آهسته به نانی نزدیک شد. فاصله‌ی میان‌شان کمتر شد و نانی ناخودآگاه کمی سرش را عقب برد، نه آن‌قدر که دور شود، فقط به اندازه‌ای که بتواند بهتر صورت اسکای را بخواند.


«اسکای...؟»


اسکای این بار خیلی آرام صدایش زد:


«نانی...»


لحنش با چند لحظه قبل فرق داشت؛ آرام‌تر، پایین‌تر و عجیب‌تر. نانی چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد و برای چند ثانیه هیچ‌کدام تکان نخوردند. سکوت میان‌شان آن‌قدر سنگین شد که نانی صدای نفس خودش را هم می‌شنید.


اسکای کمی خم شد و صورتش را به صورت نانی نزدیک‌تر کرد، اما درست پیش از آنکه فاصله‌ی میان‌شان کاملاً از بین برود، مکث کرد. نگاهش برای لحظه‌ای روی چشم‌های نانی ماند، انگار منتظر کوچک‌ترین واکنش بود.


نانی نفسش را آرام بیرون داد.


و همین کافی بود.


اسکای فاصله‌ی باقی‌مانده را از بین برد و لب‌هایش را آرام روی لب‌های نانی گذاشت.


بوسه در ابتدا کوتاه و محتاط بود، بیشتر شبیه امتحان کردن مرزی که هیچ‌کدام تا آن لحظه جرئت نزدیک شدن به آن را نداشتند. نانی برای لحظه‌ای کاملاً بی‌حرکت ماند، انگار ذهنش هنوز داشت اتفاقی را که افتاده بود پردازش می‌کرد، اما اسکای عقب نکشید. فقط کمی مکث کرد و وقتی دید نانی او را پس نمی‌زند، دوباره لب‌هایش را به لب‌های او نزدیک کرد و این بار بوسه را کمی طولانی‌تر کرد.


دست اسکای آرام کنار صورت نانی قرار گرفت و انگشت‌هایش لحظه‌ای روی گونه‌ی او ماند. نانی بالاخره چشم‌هایش را بست و نفس لرزانی کشید، در حالی که تمام آن سؤال‌هایی که چند ثانیه پیش می‌خواست از اسکای بپرسد، ناگهان از ذهنش ناپدید شده بودند.


وقتی اسکای بالاخره کمی فاصله گرفت، هنوز آن‌قدر نزدیک بود که نفس هر دو به صورت دیگری می‌خورد. لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست، همان لبخندی که نانی حالا بیشتر از همیشه نمی‌توانست بفهمد پشتش چه چیزی پنهان شده.


اسکای زیر لب گفت:


«برای همین داشتم فکر می‌کردم.»


نانی چند ثانیه فقط نگاهش کرد، هنوز گیج و سرخ‌شده، و بعد آهسته پرسید:


«فقط برای همین؟»


اسکای خندید.

«نه... ولی فعلاً همین کافیه.»

نانی سرش را پایین انداخت و لب پایینش را میان دندان‌هایش گرفت، انگار هنوز نمی‌دانست با اتفاقی که چند لحظه پیش افتاده چه کار کند. گرمای صورتش بیشتر شده بود و هرچقدر سعی می‌کرد نگاهش را از اسکای بدزدد، حضور نزدیک او بیشتر حواسش را به هم می‌ریخت.


با صدایی که بیشتر از آنکه جدی باشد، دستپاچگی‌اش را لو می‌داد، زیر لب گفت:

«خدایا... برو عقب، اسکای.»


اسکای چند لحظه ساکت ماند.


بعد لبخند زد.


نه آن لبخند معمولی و بی‌خیالش، بلکه همان لبخند کوچکی که انگار دقیقاً از واکنش نانی خوشش آمده بود. کمی عقب رفت، اما نه آن‌قدر که فاصله‌ی واقعی میان‌شان ایجاد شود.


«چرا؟»


نانی بالاخره سرش را بلند کرد و با اخم نگاهش کرد.


«چون زیادی نزدیکی.»


اسکای ابرویش را بالا انداخت.


«ولی خودت نرفتی عقب.»


نانی برای چند ثانیه چیزی نگفت. نگاهش دوباره روی صورت اسکای ماند و بعد سریع کنار رفت.


«اسکای...»


«هوم؟»


«حرصم نده.»


خنده‌ی کوتاهی از اسکای درآمد و این بار واقعاً کمی عقب رفت، دست‌هایش را هم بالا آورد؛ انگار تسلیم شده باشد.


«باشه، باشه.»


نانی نفس راحتی کشید، اما هنوز لبخند محوی گوشه‌ی لب اسکای مانده بود؛ لبخندی که به او می‌گفت این عقب رفتن، بیشتر شبیه یک فرصت موقت بود تا پایان ماجرا.


اسکای چند لحظه همان‌طور به نانی نگاه کرد، انگار هنوز از واکنشی که گرفته بود کاملاً راضی نشده باشد و می‌خواست مطمئن شود آن اخم و دلخوری که چند دقیقه قبل بین‌شان بود واقعاً از بین رفته یا نه، برای همین با همان لبخند آرام و شیطنت‌آمیزی که هنوز گوشه‌ی لبش مانده بود، کمی سرش را کج کرد و گفت:


«خب، پس الان دیگه ازم دلخور نیستی، مگه نه؟»


نانی که هنوز سعی می‌کرد خودش را جمع‌وجور کند و اجازه ندهد گرمای صورتش چیزی را که در ذهنش می‌گذرد لو بدهد، نگاهش را از اسکای گرفت و چند لحظه به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند، بعد با لحنی که قرار بود سرد و بی‌تفاوت به نظر برسد اما بیشتر از هر چیزی کلافگی و دستپاچگی‌اش را نشان می‌داد، زیر لب گفت:


«صداتو نشنوم، اسکای.»


اسکای برای چند ثانیه ساکت ماند، اما سکوتش بیشتر شبیه مکثی برای پیدا کردن راه دیگری جهت اذیت کردن نانی بود تا اینکه واقعاً قصد داشته باشد حرفش را گوش کند؛ لبخندش آرام‌آرام بیشتر شد و در حالی که نگاهش را از صورت نانی برنمی‌داشت، با لحنی آرام‌تر پرسید:


«یعنی هنوز ازم دلخوری؟»


نانی بدون اینکه حتی نگاهش کند، نفس عمیقی کشید و دستش را روی صورتش کشید، انگار می‌خواست با همین حرکت ساده خودش را از شر تمام این موقعیت خلاص کند، اما اسکای که ظاهراً از دیدن این واکنش‌ها بیشتر سرگرم می‌شد، دوباره اسمش را صدا زد:


«نانی...»


این بار نانی فوراً سرش را بلند کرد و با اخمی که بیشتر از عصبانیت واقعی، درماندگی‌اش را نشان می‌داد به او خیره شد.


«گفتم صداتو نشنوم.»


اسکای چند ثانیه نگاهش کرد و بعد با همان خونسردی همیشگی، شانه‌ای بالا انداخت و گفت:


«باشه، دیگه چیزی نمی‌گم.»


نانی هنوز با شک نگاهش می‌کرد، چون به خوبی می‌دانست وقتی اسکای با این لحن می‌گوید «باشه»، معمولاً معنایش این نیست که واقعاً قرار است ساکت بماند؛ با این حال چیزی نگفت و دوباره نگاهش را پایین انداخت، اما چند ثانیه بیشتر طول نکشید که صدای آرام اسکای دوباره در فضا پیچید:


«ولی حداقل جواب سوالم رو بده.»


نانی چشم‌هایش را بست و با حرص نفسش را بیرون داد.


«کدوم سؤال؟»


اسکای لبخند زد.


«اینکه هنوز ازم دلخوری یا نه.»


نانی چند لحظه چیزی نگفت و فقط به صورتش نگاه کرد، انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت که آیا واقعاً ارزش دارد جوابش را بدهد یا نه، اما در نهایت با لحنی که هنوز کمی دلخور بود ولی دیگر آن سردی قبل را نداشت، آرام گفت:


«نمی‌دونم.»


اسکای ابرویش را بالا برد.


«نمی‌دونی؟»


«آره، نمی‌دونم، چون تو حتی پنج دقیقه هم نمی‌ذاری آدم از دستت راحت باشه.»


لبخند اسکای عمیق‌تر شد و با نگاه کردن به صورت نانی گفت:


«پس هنوز ازم دلخور نیستی.»


نانی همان لحظه فهمید اسکای عمداً از حرفش نتیجه‌ای گرفته که اصلاً نگفته بود و با ناباوری نگاهش کرد.


«من همچین چیزی نگفتم.»


اسکای بی‌خیال شانه بالا انداخت.


«ولی نگفتی که دلخوری.»


نانی چند ثانیه خیره ماند، بعد با حرص سرش را تکان داد و زیر لب گفت:


«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»


اسکای لبخند زد و خیلی آرام جواب داد:


«ولی هنوز اینجایی.»


نانی این بار هیچ جوابی نداد، چون می‌دانست اگر دوباره چیزی بگوید، اسکای باز هم از همان یک جمله‌ی ساده چیزی پیدا می‌کند که با آن حرصش بدهد؛ برای همین فقط نگاهش را کنار کشید، در حالی که لبخند کوچکی که سعی می‌کرد پنهانش کند، برخلاف میلش گوشه‌ی لبش نشست.

اسکای چند لحظه چیزی نگفت و فقط به نانی نگاه کرد، اما این بار آن لبخند شیطنت‌آمیز همیشگی روی صورتش نبود؛ انگار خودش هم متوجه شده بود که بعد از اتفاقی که چند دقیقه پیش بین‌شان افتاده، دیگر نمی‌توانستند به همان راحتی قبل رفتار کنند، حتی اگر هیچ‌کدام جرئت نداشتند درباره‌اش حرف بزنند. نانی هنوز نگاهش را از او می‌دزدید و هر بار که چشم‌هایش اتفاقی به صورت اسکای می‌افتاد، خیلی سریع نگاهش را به جای دیگری می‌برد، انگار صرفاً نگاه کردن به او می‌توانست دوباره تمام آن چند ثانیه را در ذهنش زنده کند.


اسکای بالاخره نفس آرامی کشید و برای اینکه سکوت سنگین بین‌شان بیشتر از این ادامه پیدا نکند، با لحنی که سعی می‌کرد عادی به نظر برسد گفت:


«به هرحال... هنوز می‌خوای توی هتل بمونی، نانی؟ نباید بریم خونه؟»


نانی چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد، چون حتی یک سؤال ساده هم حالا برایش عجیب شده بود؛ چند دقیقه پیش اسکای آن‌قدر نزدیکش شده بود که هنوز گرمای نفسش را به یاد داشت و حالا خیلی عادی داشت درباره‌ی رفتن به خانه حرف می‌زد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، انگار نباید قلب نانی با شنیدن صدایش دوباره بی‌دلیل تندتر می‌زد.


لب‌هایش را روی هم فشرد و بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت:


«آره... فکر کنم بهتره بریم.»


اسکای سرش را کمی تکان داد، اما وقتی دید نانی هنوز حاضر نیست نگاهش کند، چند لحظه همان‌طور ساکت ماند و بعد با صدای پایین‌تری پرسید:


«چرا نگام نمی‌کنی؟»


نانی فوراً نگاهش را بالا آورد، اما فقط برای یک لحظه؛ بعد دوباره چشم‌هایش را پایین انداخت و با اخم گفت:


«چون نمی‌خوام.»


اسکای چیزی نگفت و همین سکوتش باعث شد نانی بیشتر معذب شود، چون انتظار داشت مثل همیشه چیزی بگوید و مسخره‌اش کند، اما این بار فقط نگاهش می‌کرد و همین نگاه آرام و طولانی، بیشتر از هر حرفی نانی را به یاد بوسه‌ای می‌انداخت که هنوز نمی‌دانست باید آن را چه چیزی حساب کند.


بعد از چند ثانیه، اسکای خیلی آرام گفت:


«باشه.»


نانی دوباره به او نگاه کرد، انگار از اینکه اسکای این‌قدر راحت پذیرفته بود کمی تعجب کرده باشد.


«همین؟»


اسکای لبخند خیلی کمرنگی زد.


«گفتی نمی‌خوای نگام کنی، منم مجبورِت نمی‌کنم.»


نانی چیزی نگفت، اما چند لحظه بعد خودش بی‌اختیار نگاهش کرد و وقتی دید اسکای هنوز به او خیره شده، فوراً صورتش را برگرداند.


اسکای لبخند زد، اما این بار چیزی نگفت؛ چون فهمیده بود نانی هنوز از اتفاقی که افتاده فرار می‌کند و شاید بهتر باشد فعلاً به او فرصت بدهد خودش با آن کنار بیاید.


با این حال، درست وقتی نانی از کنارش رد شد تا وسایلش را بردارد، اسکای خیلی آرام گفت:


«نانی...»


نانی ایستاد، اما برنگشت.


«چیه؟»


اسکای چند لحظه مکث کرد، انگار خودش هم نمی‌دانست باید چه بگوید، بعد فقط با صدایی آرام گفت:


«هیچی.»


نانی چند ثانیه همان‌جا ماند و بعد بدون اینکه چیزی بگوید، راه افتاد، اما این بار خودش هم نمی‌توانست انکار کند که آن «هیچی» شاید برای هر دویشان خیلی بیشتر از یک هیچِ ساده معنا داشت.



Report Page