Chapter22
اسکای فکش را آنقدر محکم روی هم فشار داد که رگ کنار شقیقهاش بیرون زد. نگاه خستهاش برای لحظهای روی دستی که فیلم مچش را گرفته بود ثابت ماند، بعد با صدایی گرفته و بیحوصله گفت:
«فقط داشتم سیگار میکشیدم و حواسم نبود...»
نفس عمیقی کشید، انگار حتی حرف زدن هم برایش سخت شده بود.
«دستم رو ول کن.»
این بار لحنش خشکتر شد.
«میخوام برم بیرون.»
فیلم اخم کرد و به جای اینکه دستش را رها کند، محکمتر مچش را نگه داشت.
«بیرون؟»
با ناباوری به صورت رنگپریدهی اسکای خیره شد.
«اسکای، چند ساعته بیرونی. چشمات از خستگی قرمز شده، انگشتات سوخته، معلومه حتی به خودت هم رحم نکردی... بعد الان میگی دوباره میخوام برم بیرون؟»
اسکای نگاهش را از او دزدید.
«فیلم... حوصله ندارم.»
«ولی من دارم.»
فیلم یک قدم جلوتر آمد و این بار صدایش آرامتر شد.
«نانی از وقتی رفتی، هر پنج دقیقه یه بار به در نگاه کرده.»
اسکای برای اولین بار واکنشی نشان داد.
پلکهایش لرزید.
فیلم ادامه داد:
«نه ازت عصبانیه، نه ازت متنفره... فقط نگرانته.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
فیلم آهسته دستش را رها کرد.
«اگه واقعاً میخوای فرار کنی، از من فرار کن.»
نگاهش را مستقیم در چشمهای اسکای دوخت.
«ولی دیگه از نانی فرار نکن.»
اسکای چند لحظه هیچ چیزی نگفت.
فقط سرش را پایین انداخت. انگشتهایش آرام جمع شدند و آنقدر محکم مشت شدند که سفیدی بند انگشتهایش از زیر پوست پیدا بود.
همهی آن مقاومت، همهی آن لجبازی، با یک سؤال فرو ریخت.
بیآنکه سرش را بالا بیاورد، با صدایی که دیگر از آن خشونت چند لحظهی قبل خبری نبود، آرام پرسید:
«...حالش خوبه؟»
فیلم برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
لبخند کمرنگ و تلخی روی لبش نشست.
اسکای چیزی نگفت.
حتی تکان هم نخورد.
فیلم آهی کشید و آرام جواب داد:
«از نظر جسمی؟ آره... بهتره. مجبورش کردم غذا بخوره، داروشو هم خورد.»
بعد مکث کوتاهی کرد.
«ولی از نظر روحی...»
نگاهش را از اسکای نگرفت.
«از وقتی رفتی، فقط یه سؤال ازم پرسید.»
اسکای آهسته سرش را بالا آورد.
فیلم با همان لحن آرام ادامه داد:
«گفت: "من هیچی بهش نگفتم... پس چرا ازم فرار کرد؟"»
همان یک جمله کافی بود.
اسکای پلکهایش را روی هم گذاشت و نفس لرزانی بیرون داد؛ انگار چیزی درست وسط سینهاش فشرده شده باشد.
آرام، بیشتر خطاب به خودش زمزمه کرد:
«لعنتی...»
بعد دستش را روی صورتش کشید و با صدایی که از خستگی و عذاب وجدان گرفته بود، گفت:
«نمیخواستم فکر کنه از خودش فرار کردم...»
فیلم چیزی نگفت.
فقط همانطور روبهروی اسکای ایستاد و نگاهش کرد. سکوت بینشان آرامآرام سنگینتر میشد؛ سکوتی که نه از خشم بود و نه از دلخوری، بلکه از حقیقتی میآمد که هر دو میدانستند وجود دارد و دیگر نمیشد نادیدهاش گرفت.
اسکای نگاهش را از زمین برنداشت. انگشتهای سوختهاش را آهسته مشت کرد، آنقدر محکم که درد سوزش دوباره به جانش افتاد، اما حتی پلک هم نزد. بعد از چند ثانیه، نفس عمیقی کشید و با خستگی سرش را به دیوار کنار آسانسور تکیه داد.
«...نمیدونستم باید چیکار کنم.»
صدایش آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار اعتراف کردن به همین یک جمله، تمام توانش را گرفته باشد.
«وقتی از اون اتاق اومدم بیرون، فقط یه فکر توی سرم بود... اینکه اگه یه لحظهی دیگه میموندم، دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم.»
لبخند کوتاه و تلخی روی لبهایش نشست؛ لبخندی که بیشتر به خودش بود تا به فیلم.
«همیشه فکر میکردم اگه یه روز همهی این حرفا از دهنم بیرون بیاد، حالم بهتر میشه... اما برعکس شد. انگار همون لحظه فهمیدم چقدر ضعیفتر از اونیم که تصور میکردم.»
فیلم بدون اینکه حرفش را قطع کند، فقط گوش داد.
وقتی اسکای سکوت کرد، آهسته دستش را داخل جیبش برد و با لحنی آرام گفت:
«نمیدونم بینتون چی گذشته، اسکای... و راستش، لازم هم نیست بدونم.»
نگاهش را مستقیم به چشمهای خستهی او دوخت.
«ولی یه چیز رو میفهمم؛ آدمی که از چیزی مطمئن باشه، این شکلی خودش رو نابود نمیکنه.»
اسکای برای اولین بار نگاهش را بالا آورد.
فیلم ادامه داد:
«هر اتفاقی که افتاده، شاید هنوز درست بشه... اما اگه همینجوری ازش فرار کنی، اون وقت خودت کاری میکنی که دیگه هیچ راهی برای درست کردنش باقی نمونه.»
اسکای برای چند لحظه هیچ چیزی نگفت.
صدای فیلم هنوز در اتاق پخش میشد، اما دیگر کلماتش مثل قبل فقط یک صدا نبودند؛ هر جمله انگار آرامآرام راه خودش را پیدا میکرد و به جایی میرسید که اسکای تمام این مدت سعی کرده بود از آن فرار کند.
نگاهش روی نقطهای نامعلوم ثابت مانده بود.
او همیشه فکر میکرد رفتن، آسانترین راه برای جلوگیری از آسیب زدن است. فکر میکرد اگر قبل از اینکه کسی از او ناامید شود، خودش فاصله بگیرد، شاید درد کمتری باقی بماند. اما حالا برای اولین بار این فکر به ذهنش رسید که شاید تمام این مدت، فقط داشت خودش را قانع میکرد.
شاید نانی هیچوقت از سکوت او آرام نشده بود.
شاید هر لحظهای که اسکای فکر میکرد دارد به او فرصت میدهد، در واقع فقط فاصلهای را بیشتر میکرد که بینشان ساخته شده بود.
فیلم وقتی دید هنوز همانجا ایستاده و حتی قدمی برنداشته، آهی کشید و با صدایی آرامتر گفت:
«برو پیشش، نزار بیشتر ازت دلخور بشه اسکای.»
اسکای پلک زد و بالاخره نگاهش را از زمین گرفت.
چیزی در صورتش تغییر کرده بود؛ نه اینکه ناگهان مطمئن شده باشد، نه اینکه ترسش از بین رفته باشد. فقط برای اولین بار پذیرفته بود که شاید ترسیدن، دلیل کافی برای از دست دادن کسی نیست.
لبهایش کمی تکان خورد، اما چند ثانیه طول کشید تا صدایی از گلویش بیرون بیاید.
«اگه دیگه دیر شده باشه چی؟»
فیلم نگاهش کرد. برخلاف همیشه، این بار جواب آمادهای نداشت. چون بعضی سؤالها جواب ساده ندارند؛ مخصوصاً وقتی کسی از ترسِ از دست دادن، مدت زیادی فقط ایستاده و نگاه کرده باشد.
اما بعد آرام گفت:
«اون وقت حداقل مطمئن میشی که تلاش کردی... نه اینکه یه روز بشینی و فکر کنی شاید اگه فقط یک بار در رو میزدی، همه چیز فرق میکرد.»
اسکای سرش را پایین انداخت.
اسم نانی هنوز در ذهنش میچرخید؛ همراه با تمام حرفهایی که نگفته بود، تمام لحظههایی که عقب کشیده بود و تمام دفعاتی که فکر کرده بود سکوت کردن، کمتر از حقیقت آسیب میزند.
ولی بعضی سکوتها از هر حرفی سنگینترند.
و شاید وقتش رسیده بود که دیگر پشت آن پنهان نشود.
اسکای سری تکان داد.
دیگر چیزی برای گفتن نداشت. نه چون حرفی در ذهنش نبود، بلکه چون تمام آن جملههایی که ساعتها در سرش مرور کرده بود، حالا پشت یک در ساده گیر کرده بودند.
قدمهایش آرام بود، اما هر قدم انگار سنگینی تمام حرفهای نگفتهاش را با خودش حمل میکرد.
جلوی در اتاق نانی ایستاد.
برای چند لحظه فقط به چوب سرد در نگاه کرد. همان دری که پشتش کسی بود که شاید بیشتر از هر کسی منتظر شنیدن توضیحی از او بود، اما اسکای آنقدر از اشتباه کردن ترسیده بود که حتی فرصت درست کردنش را هم از خودش گرفته بود.
دستش بالا رفت و چند ضربه آرام به در زد.
چند ثانیه بعد، صدای نانی از پشت در آمد:
«یه لحظه فیلم! الان میام.»
همان صدای آشنا.
همان صدایی که همیشه میتوانست چیزی درون اسکای را آرام کند، اما این بار فقط اضطرابش را بیشتر کرد.
اسکای ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
صدای قدمهای نانی نزدیکتر شد. بعد صدای باز شدن قفل در آمد و چند لحظه بعد، در باز شد.
نانی که انتظار داشت فیلم را پشت در ببیند، با دیدن اسکای متوقف شد.
چشمهایش برای لحظهای از تعجب بازتر شد.
انگار ذهنش چند ثانیه طول کشید تا حضور کسی را که تمام این مدت منتظرش بود اما انتظار دیدنش را نداشت، باور کند.
اسکای هم همانجا ایستاده بود.
نه با آن اعتمادبهنفسی که همیشه پشتش پنهان میشد، نه با آن نگاه سردی که اجازه نمیداد کسی بفهمد چه چیزی درونش میگذرد.
فقط خودش بود.
کسی که بالاخره تصمیم گرفته بود فرار نکند.
نانی لبهایش را کمی باز کرد، اما چیزی نگفت.
سکوت بینشان عجیب بود؛ نه شبیه سکوت دو غریبه، بلکه شبیه سکوت دو نفری که حرفهای زیادی بینشان مانده بود و هیچکدام نمیدانستند از کدامشان باید شروع کنند.
اسکای نگاهش را از چهرهی نانی نگرفت.
آرام گفت:
«نانی...»
اما همین یک کلمه هم انگار تمام چیزی بود که در آن لحظه توانست از میان سنگینی گلویش بیرون بیاورد.
اسکای نگاهش را از نانی نگرفت، اما برای چند لحظه هیچ چیزی نگفت؛ انگار تمام جملههایی که در ذهنش آماده کرده بود، حالا پشت دیواری از ترس و پشیمانی گیر کرده بودند و نمیتوانست به راحتی آنها را به زبان بیاورد.
شاید نبودنش بیشتر از حضورش درد ایجاد کرده بود.
نفس عمیقی کشید و بالاخره صدایش آرام در فضای بینشان پیچید.
«متاسفم...»
چند لحظه مکث کرد؛ نگاهش برای کوتاهی پایین افتاد و بعد دوباره به چشمهای نانی برگشت.
«متاسفم که فرار کردم.»
نانی چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که پر از حرفهایی بود که مدتها گفته نشده بودند. شاید انتظار داشت اسکای دوباره پشت همان غرور همیشگیاش پنهان شود، شاید انتظار داشت برای رفتنش دلیلی بیاورد یا طوری رفتار کند که انگار همه چیز تحت کنترل است، اما این بار چیزی متفاوت بود.
اسکای نیامده بود تا خودش را بیگناه نشان دهد.
آمده بود تا قبول کند اشتباه کرده است.
«فکر کردی وقتی رفتی، همه چیز بهتر میشه؟»
صدای نانی آرام بود، اما ناراحتی پنهان شده در آن بیشتر از هر عصبانیتی خودش را نشان میداد.
اسکای چند ثانیه سکوت کرد.
«نه...»
جوابش کوتاه بود، اما این بار هیچ تردیدی در آن نبود.
«الان میدونم که نشد.»
نگاهش روی صورت نانی ماند.
«من فکر کردم اگه فاصله بگیرم، شاید کمتر بهت آسیب بزنم... فکر کردم اگه قبل از اینکه ازم خسته بشی خودم کنار بکشم، شاید دردش کمتر باشه.»
صدایش کمی پایینتر آمد.
«ولی نفهمیدم که نبودن من هم میتونه درد داشته باشه.»
و برای اولین بار، بین آن دو نفر سکوتی وجود نداشت که از فاصله ساخته شده باشد؛ بلکه سکوتی بود که پر از تمام چیزهایی بود که هر دو میخواستند بگویند، اما هنوز راهی برای بیانشان پیدا نکرده بودند.
«توی احمق!...»
صدای نانی برای اولین بار کمی لرزید؛ نه از خشم، بلکه از تمام ناراحتیای که در این مدت پشت سکوتش پنهان کرده بود.
قبل از اینکه اسکای حتی فرصت پیدا کند چیزی بگوید، دستش را گرفت و او را به داخل اتاق کشید و در را پشت سرش بست.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
اسکای هنوز کمی گیج بود؛ انگار انتظار هر چیزی را داشت جز اینکه نانی او را کنار بزند، اما نه اینکه خودش دستش را بگیرد و دوباره به سمت خودش برگرداند.
نانی با اخم نگاهش کرد و صدایش آرامتر، اما پر از گلایه شد.
«فکر کردی با یک اعتراف یک شبه، رابطهی چند سالهی ما تموم میشه؟!»
اسکای چیزی نگفت.
چون میدانست این بار نانی حق دارد.
نانی نفس عمیقی کشید و نگاهش را برای لحظهای از او گرفت.
«فکر کردی چون ترسیدی، چون نمیدونستی چی کار کنی، میتونی همه چیز رو خودت تصمیم بگیری؟ اینکه کی بمونی، کی بری، کی از زندگیم فاصله بگیری؟»
هر کلمهاش آرام بود، اما پشت هرکدامشان زخمی بود که از مدتها قبل مانده بود.
«اسکای، تو تنها کسی نبودی که آسیب دیدی.»
اسکای آرام سرش را پایین انداخت.
برای اولین بار هیچ دفاعی نداشت. هیچ جملهای که بتواند همه چیز را توضیح دهد، هیچ دلیلی که بتواند رفتنش را توجیه کند.
فقط حقیقتی مانده بود که نمیتوانست از آن فرار کند.
نانی کمی نزدیکتر شد و با صدایی آهستهتر گفت:
«من از اینکه اشتباه کردی ناراحت نبودم... همه اشتباه میکنن. من از اینکه فکر کردی باید تنهایی همه چیز رو تحمل کنی و من رو بیرون از اون درد نگه داری ناراحت بودم.»
اسکای آرام نگاهش را بالا آورد.
و همان لحظه فهمید چیزی که بیشتر از هرچیزی نانی را شکسته بود، رفتنش نبود.
این بود که اسکای حتی به او اجازه نداده بود کنارش بماند.
نانی چند لحظه به اسکای خیره ماند؛ انگار هنوز نمیتوانست باور کند کسی که سالها کنارش بوده، واقعاً چنین فکری دربارهی او کرده باشد.
بعد با صدایی آرام، اما پر از ناراحتی گفت:
«تو فکر کردی چون فهمیدم عاشقمی، ازت متنفر میشم و چندشم میشه؟»
اسکای برای لحظهای ساکت ماند.
همین سؤال ساده، بیشتر از هر چیزی او را شکست؛ چون ته قلبش میدانست جوابش مثبت بود. او واقعاً فکر کرده بود اگر نانی حقیقت را بفهمد، همه چیز تغییر میکند. فکر کرده بود نگاه نانی به او عوض میشود، اینکه چیزی که سالها بینشان ساخته شده بود، با فهمیدن یک احساس جدید از بین میرود.
نانی سرش را کمی تکان داد و با لبخند تلخی ادامه داد:
«واقعاً منو اینقدر نمیشناسی؟»
صدایش آرام بود، اما هر کلمهاش سنگینی خاصی داشت.
«این همه سال کنار هم بودیم، این همه چیز رو با هم گذروندیم، بعد تو فکر کردی اولین کاری که میکنم اینه که به خاطر احساست ازت فاصله بگیرم؟»
اسکای نگاهش را پایین انداخت.
چون هیچ جوابی نداشت.
چون تمام مدت به جای اینکه به نانی اعتماد کند، ترس خودش را باور کرده بود.
نانی یک قدم جلوتر آمد.
«من ناراحت شدم، اسکای... اما نه به خاطر اینکه دوستم داشتی.»
مکث کرد و نگاهش نرمتر شد.
«ناراحت شدم چون فکر کردی دوست داشتن من از طرف تو، چیزیـه که باید ازش فرار کنی.»
چشمهای اسکای برای لحظهای روی صورت نانی ثابت ماند.
آن چیزی که بیشتر از هر حرفی به او آسیب میزد، همین بود؛ اینکه نانی هیچوقت از احساس او نترسیده بود، این خودش بود که از پذیرفته شدنش ترسیده بود.
نانی آهسته گفت:
«تو همیشه فکر میکنی باید همه چیز رو تنهایی تحمل کنی... حتی وقتی کسی کنارت ایستاده و داره بهت میگه که تنها نیستی.»
و این بار، اسکای دیگر نتوانست چیزی بگوید.
چون برای اولین بار فهمیده بود شاید بزرگترین اشتباهش این نبود که عاشق شده بود.
بزرگترین اشتباهش این بود که فکر کرده بود عشقش چیزی است که باید بابتش عذرخواهی کند.
اسکای برای چند لحظه فقط به نانی نگاه کرد.
تمام آن حرفهایی که در ذهنش ساخته بود، تمام ترسهایی که باعث شده بودند عقب بکشد و خودش را از او دور کند، حالا یکییکی بیمعنی به نظر میرسیدند. اما با وجود اینکه نانی به او نشان داده بود از احساسش فرار نمیکند، هنوز یک سؤال درونش باقی مانده بود؛ سؤالی که مدتها جرأت نکرده بود حتی از خودش بپرسد.
صدایش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه یک اعتراف دوباره به نظر میرسید.
«پس الان... تکلیف احساسات من چیه؟»
نانی برای لحظهای ساکت شد.
نگاهش روی صورت اسکای ماند؛ روی آن چهرهای که همیشه محکم و مطمئن به نظر میرسید، اما حالا برای اولین بار، تردید و ترسی را نشان میداد که سالها پشت غرورش پنهان کرده بود.
او میدانست این سؤال فقط دربارهی جواب خودش نبود.
اسکای نمیپرسید که آیا نانی او را دوست دارد یا نه.
او میپرسید با احساسی که تمام این مدت سعی کرده بود انکارش کند، حالا باید چه کند.
نانی آهسته نفس کشید و گفت:
«اسکای...»
اما چند ثانیه مکث کرد، انگار میخواست مطمئن شود چیزی که میگوید فقط برای آرام کردن او نیست.
«احساساتت چیزی نیست که بخوای ازش خجالت بکشی یا بخوای پاکش کنی.»
اسکای نگاهش را پایین انداخت.
نانی ادامه داد:
«اما اینکه دوست داشتن یه نفر رو قبول کنی، با اینکه انتظار داشته باشی همه چیز همون لحظه تغییر کنه، فرق داره.»
این جمله باعث شد اسکای دوباره به او نگاه کند.
نانی آرام گفت:
«تو حق داری چیزی رو حس کنی، اسکای... ولی من هم حق دارم برای احساسات خودم زمان داشته باشم.»
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
اما این بار، آن سکوت شبیه قبل نبود.
دیگر از ترس ساخته نشده بود؛ از صداقتی ساخته شده بود که شاید درد داشت، اما واقعی بود.
اسکای آرام سرش را تکان داد.
برای اولین بار، به جای اینکه دنبال راهی برای فرار باشد، فقط همانجا ایستاد و پذیرفت که بعضی چیزها را نمیشود با عجله درست کرد.
بعضی احساسات، حتی اگر واقعی باشند، نیاز دارند که با صبر فهمیده شوند.
نانی چند لحظه سکوت کرد.
نگاهش روی اسکای ماند، اما این بار چیزی در چهرهاش تغییر کرده بود؛ انگار بعد از مدتها، تصمیم گرفته بود چیزی را که خودش هم از آن فرار میکرد، بالاخره به زبان بیاورد.
«میدونی چیزی که بیشتر از همه ناراحتم کرد چی بود؟»
اسکای آرام نگاهش کرد.
نانی نفس عمیقی کشید.
«این نبود که عاشقم شدی...»
چند ثانیه مکث کرد.
«این بود که فکر کردی اگه بفهمم، دیگه همه چیز بینمون خراب میشه.»
اسکای چیزی نگفت.
نانی لبخند کوچکی زد، اما آن لبخند بیشتر شبیه ناراحتی بود.
«منم ترسیده بودم، اسکای.»
این جمله باعث شد نگاه اسکای کمی تغییر کند.
«فکر میکنی فقط تو بودی که نمیدونستی باید با این احساسات چی کار کنی؟ فکر میکنی فقط تو بودی که میترسیدی؟»
نگاهش را برای لحظهای پایین انداخت.
«منم میترسیدم... چون تو فقط یه آدم معمولی توی زندگیم نبودی. تو کسی بودی که سالها کنارم بود، کسی که بهش عادت کرده بودم، کسی که وقتی اتفاقی میافتاد اولین نفری بود که دنبالش میگشتم.»
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
«و شاید برای همین بود که وقتی فهمیدم احساست تغییر کرده، خودمم نمیدونستم باید چی حس کنم.»
اسکای آرام پرسید:
«پس... چی حس کردی؟»
نانی دوباره به او نگاه کرد.
«اینکه از دست دادنت بیشتر از چیزی که فکر میکردم میترسوندم.»
صدایش آرامتر شد.
«و این یعنی یه چیزی توی وجود من هم تغییر کرده بود، حتی اگه هنوز اسمش رو نمیدونستم.»
اسکای فقط نگاهش کرد.
برای اولین بار، احساس نکرد که باید برای دوست داشتنش عذرخواهی کند.
چون فهمید شاید تنها کسی که از این احساس ترسیده بود، خودش نبود.
نانی برای چند لحظه ساکت ماند.
انگار خودش هم با گفتن این حرفها داشت چیزی را درون خودش پیدا میکرد؛ چیزی که مدتها از روبهرو شدن با آن فرار کرده بود. نگاهش روی اسکای ثابت مانده بود، روی کسی که تمام این مدت فکر کرده بود احساسش تنها چیزی است که بینشان ایستاده، در حالی که شاید مشکل اصلی، ترسی بود که هر دو از تغییر داشتند.
آرام نفس کشید و گفت:
«اسمش رو نمیذارم عشق...»
اسکای کمی سرش را بالا آورد.
نانی نگاهش را برای لحظهای پایین انداخت و بعد ادامه داد:
«چون... چون ازش مطمئن نیستم.»
این جمله شاید آن چیزی نبود که اسکای انتظار شنیدنش را داشت، اما برخلاف چیزی که همیشه از آن میترسید، دردناک نبود.
چون این بار نانی فرار نکرده بود.
دروغ نگفته بود.
فقط حقیقت را گفته بود.
نانی آرامتر ادامه داد:
«نمیخوام یه اسم روی چیزی بذارم که هنوز خودم نمیفهممش. نمیخوام فقط برای اینکه تو منتظر موندی، یه جوابی بدم که شاید فردا خودم ازش پشیمون بشم.»
چند لحظه سکوت کرد.
«اما یه چیزی رو میدونم...»
نگاهش دوباره به اسکای برگشت.
«میدونم که نمیخوام از دستت بدم.»
چشمهای اسکای کمی تغییر کرد.
همین یک جمله برای کسی که تمام این مدت فکر میکرد قرار است همه چیز را از دست بدهد، بیشتر از هر اعترافی معنا داشت.
نانی آهسته گفت:
«پس فکر کنم... باید منتظرم بمونی.»
سکوتی بینشان افتاد.
اما این بار سکوت از جنس فاصله نبود.
اسکای آرام نفس کشید و برای اولین بار، به جای اینکه دنبال یک جواب قطعی باشد، پذیرفت که بعضی چیزها باید زمان خودشان را طی کنند.
او سالها از ترس اینکه شاید جواب نانی "نه" باشد، فرار کرده بود.
اما حالا فهمیده بود گاهی سختترین جواب، نه رد شدن است و نه قبول شدن.
گاهی سختترین جواب، یک "هنوز نمیدونم" است که با امید همراه شده.