Chapter21
نور آفتاب مدتها بود که از پشت ساختمانهای روبهرو بالا آمده بود. حالا دیگر آن روشنایی کمرنگِ اول صبح نبود؛ پرتوهای تند خورشید از لای پردهی نیمهباز عبور میکردند و نوارهای باریکی از نور را روی کف اتاق میکشیدند، بعد آرام تا پاهای نانی بالا میآمدند و روی صورت بیحرکتش میافتادند.
خیابان، ساعتها بود که زندگیاش را از سر گرفته بود.
صدای عبور ماشینها یکی پس از دیگری از پشت پنجره میگذشت، گاهی بوق کوتاهی سکوت را میشکست، گاهی صدای موتور از دور میآمد و دوباره محو میشد. آدمها بیرون راه میرفتند، مغازهها کرکرههایشان را بالا میدادند، شهر مثل هر روز نفس میکشید...
اما پشت آن در، زمان از نیمهشب جلوتر نرفته بود.
نانی هنوز همانجا نشسته بود.
حتی نفهمیده بود چه ساعتی خورشید طلوع کرده، چه زمانی تاریکی از اتاق رفته و چه لحظهای نور جای آن را گرفته است. برای او، هنوز همهچیز همانقدر تاریک بود.
بارها نور مستقیم از لای پرده روی پلکهای بستهاش لغزید، آنقدر تیز که هر آدم دیگری ناخودآگاه صورتش را برمیگرداند، اما او تکان نخورد؛ انگار دیگر هیچ نوری قدرت نداشت به جایی برسد که از قبل خاموش شده بود.
نگاهش هنوز به نقطهای نامعلوم روی زمین دوخته شده بود؛ نه چیزی را میدید، نه چیزی را دنبال میکرد. فقط خیره مانده بود، با صورتی که هیچ احساسی روی آن دیده نمیشد، انگار تمام احساساتش جایی میان همان چند ساعت گذشته دفن شده بودند.
سکوتش دیگر شبیه آرامش نبود.
شبیه خانهای بود که بعد از سوختن، هنوز ایستاده باشد؛ دیوارها سر جایشان مانده بودند، اما از درون، دیگر چیزی برای نجات دادن وجود نداشت.
مدتها بود که روی تخت نشسته بود؛ بیحرکت، با نگاهی که از در اتاق جدا نمیشد، انگار تمام دنیا پشت همان تکه چوب خلاصه شده بود.
بارها دلش خواست دستش را روی دستگیره بگذارد، در را باز کند و به دنبال اسکای برود. اما هر بار، انگشتهایش پیش از آنکه به دستگیره برسند، بیجان روی پاهایش میافتادند.
جرئت روبهرو شدن با او را نداشت.
از طرفی، حتی تصور اینکه اسکای دیگر آنجا نباشد، نفسش را بند میآورد.
میان ماندن و رفتن، میان ترس و دلتنگی، جایی گیر افتاده بود که هیچ راهی به رهایی نداشت.
هر کلمهای که اسکای چند ساعت قبل گفته بود، هنوز با همان وضوح در ذهنش تکرار میشد؛ نه آرامتر شده بود، نه کمرنگتر. انگار هر بار که نفس میکشید، آن جملهها دوباره در سینهاش فرو میرفتند و جای زخم را عمیقتر میکردند.
اتاق ساکت بود، اما ذهن نانی نه.
ذهنش بیرحمانه، همان چند دقیقهی لعنتی را بارها و بارها از نو زندگی میکرد؛ بیآنکه بتواند حتی یکی از جملهها را عوض کند، یا زمان را فقط چند ثانیه به عقب برگرداند.
و پشت آن در، جایی در پشت بام...
اسکای به طرز وحشتناکی بیقرار بود.
ساعتها گذشته بود، اما هنوز همانجا، روی زمین سرد پشتبام هتل نشسته بود؛ انگار حتی توان بلند شدن هم نداشت. سرش به دیوار تکیه داده شده بود و درد مبهمی شقیقههایش را میفشرد، دردی که نمیدانست از خستگی بود، از بیخوابی بود یا از تمام حرفهایی که ناخواسته از قلبش بیرون ریخته بودند.
سیگار هنوز میان انگشتهایش میسوخت.
اما مدتها بود حتی یک پک هم به آن نزده بود.
فقط همانطور میان انگشتان لرزانش مانده بود و دود خاکستری، آرامآرام در هوای سرد شب گم میشد.
دستش میلرزید.
نه از سرما.
از خودش.
از اینکه هر جملهای که مقابل نانی گفته بود، بارها و بارها توی ذهنش تکرار میشد؛ هر کلمه مثل خنجری دوباره به جانش میافتاد و بیشتر از قبل متقاعدش میکرد که نباید آن شب دهان باز میکرد.
آرام پلکهایش را روی هم گذاشت و نفس لرزانی بیرون داد.
«لعنتی...»
زمزمهای بود که بیشتر شبیه یک اعتراف به خودش به گوش میرسید.
«چرا نتونستم جلوی خودمو بگیرم...»
انگار هرچه بیشتر سعی میکرد آن چند دقیقه را از ذهنش پاک کند، واضحتر به خاطر میآورد؛ نگاه نانی، سکوتش، چشمهایی که وقتی فهمید بیدار بوده، مستقیم به او خیره شده بودند...
و همین خاطره، دوباره قلبش را بیقرارتر از قبل میکرد.
اسکای سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد و چشمهایش را بست.
باد خنکی از میان موهایش رد میشد، اما حتی آن هم نتوانست آتش آشوبی را که درون سینهاش شعله میکشید خاموش کند.
سیگار مدتها بود خاموش شده بود.
هنوز میان انگشتهایش مانده بود، انگار حتی حوصله نداشت آن را رها کند.
برای اولین بار، از خودش فرار میکرد.
تمام عمرش یاد گرفته بود احساساتش را خفه کند؛ هر ترس، هر دلتنگی و هر علاقهای را پشت لبخندهای کوتاه و سکوتهای طولانی دفن کند.
اما امشب...امشب دیگر چیزی برای دفن کردن باقی نمانده بود.
آرام خندید.
خندهای کوتاه و تلخ.
«احمق...»
زمزمهاش میان صدای باد گم شد.
«آخرش هم خودت خرابش کردی.»
تمام چیزی که سالها با وسواس از آن محافظت کرده بود، فقط با چند جمله فرو ریخته بود.
از همان روزی که فهمیده بود دوست داشتن نانی، بزرگترین نقطهضعفش شده، به خودش قول داده بود هیچوقت اجازه ندهد نانی از آن باخبر شود.
نه برای اینکه خجالت میکشید.
برای اینکه میترسید.
میترسید اگر یک بار طعم رسیدن را بچشد، دیگر هیچوقت نتواند به نداشتنش برگردد.
نگاهش را به آسمان دوخت.
ستارهها آرام میدرخشیدند؛ بیتفاوت به تمام آشوبی که در دل آدمها جریان داشت.
«کاش...»
جمله روی لبهایش نیمهکاره ماند.
برای اولین بار، حتی جرئت نکرد آرزویش را تا آخر در ذهنش تکرار کند.
چون میترسید اگر اسمش را بگذارد «امید»، روزی مجبور شود سوگواریاش را هم یاد بگیرد.
...
در اتاق، نانی با شنیدن صدای لرزش تلفنش، با خستگی دستش را به سمت میز کنار تخت دراز کرد. هنوز بدنش از درد زخم تیر میکشید و هر حرکت کوچکی باعث میشد اخم کند. صفحهی گوشی را نگاه کرد.
فیلم.
چند ثانیه به اسمش خیره ماند، بعد تماس را وصل کرد و گوشی را کنار گوشش گذاشت.
«بله؟»
صدای گرم و نگران فیلم از آن طرف خط به گوشش رسید.
«سلام نانی... حالت بهتره؟»
نانی لبخند کمرنگی زد و سرش را به پشتی تخت تکیه داد.
«آره... نسبت به قبل خیلی بهترم. هنوز یکم درد دارم، ولی قابل تحمله.»
فیلم نفس راحتی کشید؛ آنقدر واضح که نانی حتی از پشت تلفن هم متوجه شد.
«خداروشکر... از وقتی از هتل اومدم بیرون، هی با خودم فکر میکردم شاید نباید تنهاتون میذاشتم.»
نانی نگاه کوتاهی به اتاق انداخت.
اتاق ساکت بود.
آنقدر ساکت که نبودن اسکای بیشتر از قبل به چشم میآمد.
آرام گفت:
«نه... لازم بود بری. من خوبم.»
فیلم چند لحظه سکوت کرد، بعد با لحنی مردد پرسید:
«اسکای پیشته؟»
نانی ناخودآگاه به در بستهی اتاق نگاه کرد.
لبخندش آرام محو شد.
«نه...»
مکث کوتاهی کرد.
«چند ساعت پیش از اتاق رفت بیرون.»
فیلم اخم کرد.
«و هنوز برنگشته؟»
«نه...»
نانی این بار با صدای آهستهتری جواب داد.
«فکر کنم... یکم احتیاج داشت تنها باشه.»
آن طرف خط دوباره سکوت برقرار شد؛ سکوتی که انگار هر دو میدانستند دلیلش فقط خستگی اسکای نیست.
فیلم چند ثانیه ساکت ماند. انگار از پشت همان سکوت هم میشد نگرانیاش را حس کرد. بعد، با لحنی محتاط و آرام که سعی میکرد اضطرابش را پنهان کند، آهسته پرسید:
«نانی... مطمئن باشم همهچیز خوبه؟»
نانی بیاختیار لبش را گاز گرفت.
نگاهش دوباره روی در بستهی اتاق ثابت ماند.
تمام اتفاقهای چند ساعت قبل، اعتراف ناگهانی اسکای، نگاه آشفتهاش و لحظهای که بدون حتی یک توضیح از اتاق بیرون رفته بود، یکییکی از ذهنش گذشتند.
آهسته نفسش را بیرون داد و سعی کرد صدایش مثل همیشه عادی به نظر برسد.
«آره... فقط...»
چند لحظه مکث کرد.
«فکر کنم یکم حالش خوب نیست.»
فیلم بلافاصله پرسید:
«بینتون اتفاقی افتاده؟»
نانی برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد، خیلی آرام سرش را به پشتی تخت تکیه داد و با خستگی زمزمه کرد:
«نمیدونم... شاید.»
فیلم با ناباوری تکخندهای کرد؛ خندهای که بیشتر از تعجب بود تا شوخی.
«نمیدونی؟»
چند لحظه سکوت کرد، بعد با نگرانی بیشتری ادامه داد:
«خدای من، نانی... تو زخمیای، هنوز به زور از جات بلند میشی. درد نداری؟ نیومد کمکت کنه؟»
نانی آهسته نگاهش را به پنجرهی اتاق دوخت.
نور چراغهای شهر از پشت شیشه به داخل میتابید، اما اتاق، بدون حضور اسکای، عجیب ساکت و خالی به نظر میرسید.
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست.
«نه...»
آرام زمزمه کرد.
«قبل از اینکه بره، تا جایی که میتونست ازم مراقبت کرد.»
چند لحظه مکث کرد.
«فقط... فکر کنم این بار خودش بیشتر از من احتیاج داشت یکی حالش رو بپرسه.»
آن طرف خط سکوت شد.
فیلم نفس آرامی کشید و با لحنی که حالا کاملاً جدی شده بود، پرسید:
«بینتون دقیقاً چی اتفاق افتاد، نانی؟»
نانی بیاختیار لبش را گاز گرفت.
انگشتهایش دور گوشی کمی محکمتر شدند.
«نمیتونم بگم...»
صدایش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه زمزمه به گوش میرسید.
«حداقل... هنوز نه.»
فیلم بدون اینکه حتی یک لحظه برای جواب نانی صبر کند، آهی کشید و با لحنی قاطع که نگرانی از تکتک کلماتش پیدا بود، گفت:
«اشکال نداره... باشه.»
چند ثانیه سکوت کرد، انگار همان لحظه تصمیمش را گرفته باشد.
«میام پیشت.»
نانی بلافاصله اخم کرد و صافتر نشست؛ کشیده شدن زخمش باعث شد زیر لب از درد نفسش را حبس کند.
«فیلم، نه، لازم نیست...»
اما فیلم اجازه نداد حرفش را تمام کند.
«لازم هست.»
لحنش برخلاف همیشه آرام، اما کاملاً جدی بود.
«نمیدونم بین تو و اسکای چی گذشته و اصراری هم ندارم الان بهم بگی، ولی میدونم وقتی با اون صدای خسته باهام حرف میزنی و بعد میگی "نمیدونم" یعنی اوضاع اونقدرها هم خوب نیست.»
نانی لبهایش را روی هم فشار داد.
فیلم ادامه داد:
«حداقل تا وقتی اسکای برگرده، نمیخوام تنها باشی.»
بعد، قبل از اینکه نانی دوباره مخالفت کند، با خندهی کوتاهی گفت:
«نگران نباش، نمیام مزاحم خلوت عاشقانهتون بشم. فقط میام مطمئن بشم هنوز از شدت درد از روی تخت نیفتادی.»
با وجود تمام آشفتگیای که از چند ساعت قبل روی قلب نانی سنگینی میکرد، گوشهی لبش بیاختیار بالا رفت.
«باشه... ولی آروم بیا.»
فیلم با خیالی آسودهتر زمزمه کرد:
«ده دقیقه دیگه اونجام.»
و تماس قطع شد.
فیلم درست همانطور که گفته بود، کمتر از ده دقیقه بعد مقابل اتاق ایستاد و چند ضربهی آرام به در زد.
نانی با شنیدن صدای در، آهسته از روی تخت بلند شد. هنوز هر حرکتش با درد همراه بود و ناخودآگاه کف دستش را روی زخمش فشار میداد. قدمهایش کوتاه و محتاط بودند؛ آنقدر آرام که رسیدن به در چند ثانیه بیشتر از همیشه طول کشید.
دستگیره را پایین داد و در را باز کرد.
فیلم تا چشمش به نانی افتاد، اخم عمیقی روی صورتش نشست. بدون اینکه چیزی بگوید، وارد اتاق شد، در را پشت سرش بست و فوراً دست نانی را گرفت؛ انگار اگر رهایش کند، دوباره از درد روی زمین میافتد.
«اصلاً چیزی خوردی؟ حتی نخوابیدی.»
نگاهش از صورت رنگپریدهی نانی به زخمش رفت و دوباره برگشت.
«خدای من... زیر چشماتم گود افتاده. نانی، تو قراره خوب بشی یا میخوای با لجبازی خودت، خودتو از پا بندازی؟»
نانی لبخند خستهای زد و شانههایش را بالا انداخت.
«اشتها نداشتم...»
فیلم با ناباوری نگاهش کرد و دستش را آرام رها کرد، اما هنوز آثار نگرانی از چهرهاش پاک نشده بود.
«اشتها نداشتی؟»
آهی کشید و سرش را تکان داد.
«باشه... پس از این لحظه به بعد دیگه خودت تصمیم نمیگیری. اول یه چیزی میخوری، بعد داروهاتو میخوری، بعدم میخوابی. هر اعتراضی هم داشته باشی، قبول نیست.»
با گفتن این جمله، نگاهی به اتاق انداخت.
سکوت عجیبی همهجا را گرفته بود.
فیلم دوباره به نانی نگاه کرد و این بار آرامتر پرسید:
«...و اسکای هنوز برنگشته؟»
نانی نگاهش را از فیلم گرفت و آرام سرش را پایین انداخت. چند ثانیه فقط به زمین خیره ماند، بعد با صدایی که خستگی و نگرانی در آن موج میزد، آهسته گفت:
«نمیدونم کجا رفته...»
جملهاش آنقدر آرام بود که انگار بیشتر با خودش حرف میزد تا با فیلم.
فیلم چند لحظه ساکت ماند. اخم کمرنگی میان ابروهایش نشست و نگاهش روی چهرهی نانی ثابت ماند؛ چهرهای که برخلاف همیشه، نه فقط از درد زخم، بلکه از فکر کردن به کسی که رفته بود، رنگ باخته بود.
آرام پرسید:
«از وقتی رفته... حتی یه پیام هم نداده؟»
نانی گوشیاش را که روی تخت افتاده بود نگاه کرد.
صفحه هنوز خالی بود.
نه تماس از دسترفتهای.
نه پیامی.
آهسته سرش را به نشانهی منفی تکان داد.
«هیچی...»
فیلم نفسش را آرام بیرون داد و لبش را روی هم فشرد.
«این اصلاً شبیه خودش نیست.»
نانی لبخند کمرنگ و تلخی زد.
«هست...»
فیلم با تعجب نگاهش کرد.
نانی ادامه داد:
«هر وقت حالش واقعاً بد باشه، خودش رو از همه قایم میکنه. انگار فکر میکنه اگه تنها بمونه، همهچی درست میشه...»
چند لحظه سکوت کرد و نگاهش روی پنجره ثابت ماند.
«...ولی این بار، یه حس بدی دارم.»
فیلم دیگر چیزی نگفت.
فقط دستش را آرام روی شانهی نانی گذاشت؛ چون میدانست بعضی نگرانیها را نمیشود با جملهای ساده از بین برد.
فیلم با مهربانی دست نانی را میان دستانش گرفت و انگشت شستش را آرام روی پوست دستش کشید؛ انگار میخواست فقط با همین حرکت، کمی از اضطرابش کم کند.
«باشه... آروم باش.»
صدایش آرام و مطمئن بود.
«اسکای از اون آدمایی نیست که همینجوری همهچی رو ول کنه و بره. هرچقدر هم حالش بد باشه، آخرش برمیگرده.»
نگاهش را به چشمهای نانی دوخت و لبخند کمرنگی زد.
«شاید فقط الان احتیاج داره یکم با خودش تنها باشه.»
چند لحظه سکوت کرد و بعد، با لحنی امیدوارکننده ادامه داد:
«بهش زمان بده. مطمئنم همین که یکم آرومتر بشه، خودش برمیگرده پیشت.»
نانی آهی آرام کشید؛ آهی که انگار بخشی از سنگینی روی سینهاش را با خودش بیرون برد. بعد، با لبخندی کمرنگ و خسته که هنوز ردی از نگرانی در آن دیده میشد، سرش را تکان داد.
«باشه...»
فیلم لبخند محوی زد و موهای آشفتهی نانی را با مهربانی پشت گوشش کنار زد.
«همین بهتره.»
نگاهش دوباره روی صورت رنگپریدهی نانی چرخید و با لحنی که سعی میکرد فضا را از آن سنگینی بیرون بیاورد، گفت:
«حالا دیگه به اندازهی کافی نگران اسکای شدی. نوبت خودته. اگه همینجوری به خودت نرسی، وقتی آقا تشریف آورد، اول من دعواش نمیکنم؛ اول خودتو دعوا میکنم.»
نانی بیاختیار خندید.
«باشه، باشه... تسلیم.»
فیلم با رضایت سری تکان داد.
«این شد حرف حساب.»
بعد از جایش بلند شد، بطری آب را از روی میز برداشت و به سمت نانی گرفت.
«اول آب بخور، بعد یه چیزی سفارش میدیم. اسکای هرجا که باشه، وقتی برگرده و ببینه هنوز هیچی نخوردی، احتمالاً اولین کسی که از دستش حرص میخوره خودتی.»
نانی لیوان را از دست فیلم گرفت و این بار لبخندش واقعیتر از چند دقیقهی قبل بود.
حداقل برای چند لحظه، توانسته بود کمی از آشوب ذهنش فاصله بگیرد.
...
ساعتها گذشت.
فیلم تمام تلاشش را کرد تا ذهن نانی را از اتفاقات چند ساعت قبل دور کند. برایش غذا سفارش داد، مجبورش کرد چند لقمه بخورد، با موضوعات مختلف سر صحبت را باز کرد و حتی چند بار آنقدر خنداندش که نانی برای چند ثانیه درد زخمش را فراموش کرد.
اما با تمام اینها...اسکای هنوز برنگشته بود.
فیلم نگاهی به ساعت انداخت و بعد از چند لحظه فکر کردن، از جایش بلند شد.
«یه دقیقه میرم پایین...»
بهانهای آورد که حتی خودش هم میدانست چندان قانعکننده نیست.
نانی فقط سری تکان داد.
به محض اینکه فیلم از اتاق بیرون آمد، آه بلندی کشید.
نگرانی کمکم داشت جای منطقش را میگرفت.
چند قدم بیشتر برنداشته بود که در آسانسور با صدای آرامی باز شد.
فیلم ناخودآگاه سرش را بالا آورد.
اسکای بود.
اما نه آن اسکایی که همیشه میشناخت.
موهایش آشفته شده بود، پیراهنش چروک افتاده بود و خستگی از تکتک خطوط صورتش پیدا بود؛ انگار چند سال در همین چند ساعت پیرتر شده باشد.
نگاهش بیروح روی زمین ثابت مانده بود و حتی متوجه حضور فیلم هم نشد.
فیلم با اخم چند قدم به طرفش برداشت.
همان لحظه، چشمش به دست اسکای افتاد.
گوشهی انگشتهایش سرخ شده بودند؛ پوست نوک دو انگشتش به خاطر حرارت سیگار سوخته بود، اما خودش حتی انگار متوجه دردش نشده بود.
فیلم ناباور نگاهش کرد.
«...چیکار کردی؟»
اسکای تازه سرش را بالا آورد.
نگاهی کوتاه به دست خودش انداخت؛ انگار همان لحظه فهمیده باشد چه بلایی سرش آمده است.
بعد، خیلی بیتفاوت شانهای بالا انداخت و با صدایی گرفته گفت:
«هیچی... حواسم نبود.»
فیلم با ناباوری خندید؛ خندهای که بیشتر از عصبانیت بود تا شوخی.
«حواست نبود؟ اسکای، انگشتات سوخته! دقیقاً چند نخ سیگار کشیدی که نفهمیدی داری دستتو میسوزونی؟»
اسکای جواب نداد.
فقط از کنار فیلم رد شد؛ اما فیلم این بار اجازه نداد.
مچ دستش را گرفت و با لحنی جدیتر از همیشه گفت:
«نه... اول بهم بگو هرجایی که بودی چه بلایی سر خودت آوردی.»