Chapter20

Chapter20


اسکای نگاهش را روی صورت نانی نگه داشت.

«گاهی وقتا فکر می‌کنم تو اصلاً نمی‌دونی چه تأثیری روی من گذاشتی.»


لبخند خیلی محوی زد، اما این بار بیشتر شبیه یک خاطره بود تا خوشحالی.

«تو همیشه فکر می‌کردی من آدم سردیم... کسی که هیچ چیزی براش مهم نیست. حتی خودت هم چند بار اینو بهم گفتی.»

چند ثانیه مکث کرد.

«ولی حقیقت اینه که من فقط یاد گرفته بودم نشون ندم.»

نگاهش پایین آمد.

«چون هر چیزی که برام مهم بود، یه جوری ازم گرفته شد.»


سکوت کوتاهی بین جمله‌هایش افتاد.

«برای همین وقتی تو اومدی... وقتی یه نفر پیدا شد که بدون اینکه بخوام، کنارم موند... نمی‌دونستم باید با اون حس چیکار کنم.»


انگشت‌هایش آرام روی پتو جمع شدند.

«نمی‌دونستم چطور باید با این کنار بیام که یه نفر هست که وقتی اتفاقی براش می‌افته، اولین چیزی که حس می‌کنم ترسه، نه عصبانیت.»

نفسش را آهسته بیرون داد.

«من همیشه فکر می‌کردم اگر به کسی اهمیت بدی، یعنی یه نقطه ضعف بهش دادی.»


چند لحظه به نانی نگاه کرد.

«ولی تو کاری کردی که حتی از داشتن اون نقطه ضعف هم پشیمون نباشم.»

اسکای لبخند خیلی کوچکی زد.

«یادته یه بار گفتی من زیادی فکر می‌کنم؟»

چشم‌هایش برای لحظه‌ای نرم شد.

«حق داشتی.»

آهسته ادامه داد:

«من برای هر چیزی هزار بار فکر می‌کنم. برای هر تصمیمی، هر خطری، هر آدمی... ولی عجیب اینه که هیچ‌وقت نتونستم درباره‌ی تو منطقی فکر کنم.»

مکث کرد.

«چون هر بار پای تو وسط بود، تمام اون چیزایی که سال‌ها ساخته بودم... اون کنترل، اون فاصله‌ای که نگه می‌داشتم... همه‌شون بی‌معنی می‌شدن.»

اسکای دوباره ساکت شد.

و برای چند لحظه فقط به نانی نگاه کرد.


انگار هنوز داشت با خودش می‌جنگید که چقدر دیگر اجازه دارد بگوید.

چقدر دیگر می‌تواند چیزی را که سال‌ها پنهان کرده، بیرون بریزد.

چند دقیقه دیگر گذشت.

اسکای فکر کرد شاید باید سکوت کند، شاید همین مقدار هم بیشتر از چیزی بود که نباید می‌گفت، اما وقتی دوباره به نانی نگاه کرد، انگار تمام آن لحظه‌هایی که سال‌ها در ذهنش نگه داشته بود، یکی‌یکی برگشتند.

«می‌دونی...»

صدایش آرام‌تر شد.

«گاهی فکر می‌کنم تو حتی نمی‌فهمیدی چقدر چیزای کوچیکت برای من مهم بودن.»


نگاهش روی صورت آرام نانی ماند.

«مثلاً وقتی عصبانی می‌شدی و سعی می‌کردی وانمود کنی اهمیتی نداره، ولی بعد چند دقیقه خودت میومدی و حرف می‌زدی... یا وقتی وانمود می‌کردی به چیزی اهمیت نمی‌دی، ولی من می‌فهمیدم داری یواشکی حواست بهش هست.»

لبخند خیلی کمرنگی زد.

«همیشه فکر می‌کردی من متوجه نمی‌شم.»

مکث کرد.

«ولی من متوجه همه‌چیز می‌شدم.»

چند ثانیه سکوت کرد.

«حتی چیزایی که فکر نمی‌کردی کسی ببینه.»

اسکای آرام نفس کشید و نگاهش را از نانی گرفت.

«یادمه یه بار گفتی من زیادی ساکتم.»

لبخند کوچکی زد.

«گفتی آدمی مثل من حتماً یه عالمه حرف نگفته داره.»

چشم‌هایش کمی پایین افتاد.

«نمی‌دونستی چقدر درست گفته بودی.»

اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.

اما این بار سکوت اسکای شبیه قبل نبود. انگار دیگر فقط با نانی حرف نمی‌زد، انگار داشت با تمام سال‌هایی که چیزی را پنهان کرده بود، روبه‌رو می‌شد.

«من خیلی وقتا می‌خواستم بهت بگم.»

صدایش کمی لرزید، اما هنوز آرام بود.

«نه فقط اینکه دوستت دارم... چیزای ساده‌تر.»

مکث کرد.

«اینکه وقتی حالت خوب نیست، من قبل از اینکه خودت بفهمی متوجه می‌شم.»

«اینکه وقتی می‌خندی، حتی اگه بدترین روز زندگیم باشه، برای چند لحظه یادم میره چقدر همه‌چیز خسته‌کننده‌ست.»

«اینکه بعضی وقتا فقط می‌خواستم کنارم باشی، بدون اینکه لازم باشه کاری انجام بدی.»

اسکای پلک زد و لبخند محوی زد.

«ولی هر بار یه چیزی جلوم رو گرفت.»

نگاهش دوباره به نانی برگشت.

«شاید غرورم بود... شاید ترسم... شاید اینکه فکر می‌کردم اگر بگم، چیزی که بینمون هست دیگه مثل قبل نمی‌مونه.»

چند لحظه سکوت کرد.

«و من حاضر نبودم حتی احتمال از دست دادن همین چیزی که داشتم رو قبول کنم.»


اسکای آرام سرش را روی بالش گذاشت و چشم‌هایش را برای چند ثانیه بست.

اما هنوز خوابش نمی‌برد.

چون حالا که شروع کرده بود، دیگر نمی‌توانست به راحتی دوباره همه‌چیز را پنهان کند.

اسکای برای چند لحظه ساکت ماند.

بعد لبخند خیلی محوی زد؛ اما این بار لبخندش بیشتر شبیه اعتراف به یک حقیقت تلخ بود تا آرامش.

«می‌دونی چیزی که هیچ‌وقت بهت نگفتم چیه؟»

نگاهش دوباره روی نانی ثابت ماند.

«اینکه همیشه هم دلیل کارهام فقط نگرانی نبود.»

چند ثانیه سکوت کرد.

«همیشه به خودم می‌گفتم دارم مراقبت می‌کنم چون برام مهمی... چون نمی‌خوام آسیب ببینی... چون نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته.»

نفس آرامی کشید.

«ولی حقیقت اینه که یه بخش کوچیکی از من... فقط نمی‌خواست تو رو از دست بده.»

انگشت‌هایش آرام روی پتو حرکت کردند.

«شاید حتی یه بخش بزرگش.»


چشم‌هایش را برای لحظه‌ای بست.

«من همیشه وانمود کردم که اگر یه روز تصمیم بگیری بری، قبول می‌کنم. می‌گفتم تا وقتی خوشحالی، مهم نیست کنار کی هستی یا چه چیزی انتخاب می‌کنی.»

لبخند تلخی زد.

«ولی دروغ بود.»

«نمی‌تونستم اینقدر راحت بپذیرم.»

صدایش آرام‌تر شد.

«نمی‌تونستم تصور کنم یه نفر دیگه اسم تو رو صدا بزنه، یه نفر دیگه اولین کسی باشه که وقتی حالت خوب نیست کنارت می‌مونه... یه نفر دیگه چیزایی از تو رو ببینه که من سال‌ها دیدم.»

چند لحظه به چهره‌ی خوابیده‌ی نانی نگاه کرد.

«و می‌دونم خودخواهانه‌ست.»

«می‌دونم هیچ حقی ندارم که همچین حسی داشته باشم.»

لبخند کوچکی زد.

«ولی دارم.»


نفسش را آهسته بیرون داد.

«من هیچ‌وقت ازت نخواستم مال من باشی... چون می‌ترسیدم حتی خواستنشم زیادی باشه.»

چشم‌هایش روی نانی ماند.

«ولی نمی‌تونم دروغ بگم و بگم دیدنت کنار یه نفر دیگه هیچ حسی توی من ایجاد نمی‌کنه.»

اسکای چند لحظه ساکت ماند.

انگار حتی گفتن همین چند کلمه هم برایش آسان نبود، چون داشت چیزی را اعتراف می‌کرد که همیشه سعی کرده بود از خودش هم پنهان کند.


نگاهش روی صورت آرام نانی ثابت ماند.

«اتفاقاً برعکس...»


صدایش آرام بود، اما آن آرامش همیشگی را نداشت.

«من نمی‌دونم اگه یه روز کنار یکی دیگه ببینمت، چه اتفاقی برای من می‌افته.»

مکث کرد.

«نمی‌دونم این نسخه‌ای که الان از خودم می‌شناسم، همون آدمی می‌مونه که هست... یا اینکه چقدر تغییر می‌کنه.»

انگشت‌هایش کمی روی پتو جمع شدند.

«نمی‌دونم چقدر می‌تونم منطقی بمونم وقتی چیزی که تمام این سال‌ها فقط از دور مراقبش بودم، دیگه کنار من نباشه.»


چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام، انگار از اعتراف خودش هم ناراحت باشد، ادامه داد:

«و شاید بدترین قسمت اینه که حتی نمی‌خوام بفهمم چقدر می‌تونم دیوونه بشم.»

نگاهش را پایین انداخت.

«چون یه بخشی از من می‌ترسه... نه از اینکه تو خوشحال باشی.»


مکث کوتاهی کرد.

«از اینکه من نتونم با این حقیقت کنار بیام.»


لبخند خیلی کمرنگی زد.

«خنده‌داره، نه؟ منی که همیشه فکر می‌کردم می‌تونم هر چیزی رو کنترل کنم، الان حتی نمی‌تونم با تصور یه چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده کنار بیام.»


نانی نمی‌دانست دقیقاً از چه زمانی دیگر خواب نبود.

شاید از همان لحظه‌ای که صدای آرام اسکای در سکوت اتاق پیچید، شاید هم از زمانی که بین خواب و بیداری، متوجه شد کسی کنار او دراز کشیده اما هنوز آرام نگرفته است.

اول فقط چند کلمه‌ی نامفهوم شنید.

صدای اسکای آرام بود؛ آن‌قدر آرام که انگار حتی خودش هم نمی‌خواست کسی جز خودش آن حرف‌ها را بشنود.


نانی تکان نخورد.

چشم‌هایش هنوز بسته بود، اما کم‌کم توجهش به زمزمه‌های کنار خودش جلب شد.

«...همیشه فکر می‌کردم می‌تونم کنترلش کنم.»


صدای اسکای برای چند لحظه قطع شد.

«فکر می‌کردم اگه چیزی رو نخوام، می‌تونم ازش فاصله بگیرم... ولی درباره‌ی تو هیچ‌وقت نتونستم.»


قلب نانی آرام‌تر نزد؛ نه از ترس، بلکه از چیزی که نمی‌توانست اسمش را بگذارد.

او نمی‌خواست مزاحم شود.

نمی‌خواست بفهمد اسکای چه می‌گوید.

اما دیگر نمی‌توانست خودش را از شنیدن باز دارد.


اسکای نمی‌دانست.

نمی‌دانست کسی که تمام این حرف‌ها را برایش می‌زند، حالا درست کنار او بیدار است.

«من هیچ‌وقت جرئت نکردم حتی کامل بهش فکر کنم...»

صدایش کمی پایین آمد.

«اینکه شاید یه روز واقعاً تو رو داشته باشم.»


چند ثانیه سکوت کرد.

نانی آهسته چشم‌هایش را باز کرد.

اما هنوز به سمت او برنگشت.

و درست همان لحظه، صدای اسکای دوباره بلند شد.

«ولی یه چیزی رو می‌دونم...»

نفس آرامی کشید.

«هیچ‌وقت نمی‌خوام ببینم عاشقانه به یه آدم دیگه نگاه می‌کنی، یکی دیگه رو می‌بوسی... و اون آدم من نیستم.»

نانی برای چند لحظه کاملاً بی‌حرکت ماند.

انگار زمان همان‌جا متوقف شده بود.

نه به خاطر اینکه اسکای گفته بود دوستش دارد.


بلکه به خاطر اینکه برای اولین بار، آن بخش پنهان و ترسناک اسکای را دیده بود؛ بخشی که همیشه پشت آرامش و کنترلش پنهان می‌کرد.

بخشی که خودش هم از شدت احساسش می‌ترسید.

اسکای هنوز فکر می‌کرد او خواب است.

و شاید همین تنها دلیلی بود که توانسته بود این حرف را بزند.

نانی بدون اینکه خودش متوجه باشد، انگشت‌هایش را محکم‌تر دور پتو جمع کرد.


قلبش آرام نمی‌زد؛ نه به خاطر ترس، بلکه به خاطر چیزی که تازه فهمیده بود.

تمام آن حرف‌ها را شنیده بود.


تمام آن چیزهایی که اسکای هیچ‌وقت جرئت نکرده بود مستقیم به او بگوید، چیزهایی که احتمالاً اگر می‌دانست نانی بیدار است، هرگز از لب‌هایش بیرون نمی‌آمدند.

اسکای همان لحظه حرکت کوچکی را حس کرد.

اول فکر کرد شاید فقط در خواب تکان خورده، اما وقتی نگاهش را برگرداند، با چشم‌های باز نانی مواجه شد.


و برای چند ثانیه، انگار همه‌چیز متوقف شد.

قلبش یک ضربه را جا انداخت.

بعد ضربانش آن‌قدر شدید شد که حس کرد صدایش را می‌شنود.

نمی‌دانست باید چه کار کند.


نه می‌توانست نگاهش را بردارد، نه می‌توانست چیزی بگوید.

تمام آن آرامشی که چند لحظه قبل داشت، ناپدید شده بود.

فقط یک فکر در ذهنش می‌چرخید.

الان چه فکری درباره‌ی من می‌کنه؟

و بعد، وحشتناک‌ترین سؤال آمد.

خدای من...همه‌ی حرف‌هام رو شنید؟


اسکای که همیشه برای هر موقعیتی یک جواب داشت، برای اولین بار هیچ چیزی پیدا نکرد.

نه آن لبخندهای آرام همیشگی، نه آن خونسردی ساختگی.

فقط نگاه کسی بود که ناگهان فهمیده بود تمام چیزی که سال‌ها پنهان کرده، دیگر پنهان نیست.


لب‌هایش کمی از هم فاصله گرفت، اما چند ثانیه طول کشید تا بتواند حرف بزند.

بعد با صدایی گرفته و آرام، انگار خودش هم از جواب می‌ترسید، زمزمه کرد:

«لعنتی...»

مکث کرد.

نگاهش هنوز روی چشم‌های نانی بود.

«تو... بیدار بودی؟»

نانی هیچ چیزی نگفت.

فقط به اسکای خیره ماند.

چند ثانیه گذشت، اما برای اسکای انگار خیلی بیشتر از آن طول کشید. او نمی‌توانست از نگاه نانی چیزی بفهمد؛ نمی‌دانست این سکوت یعنی ناراحتی، تعجب، یا اینکه تمام آن حرف‌ها بیش از حد برایش سنگین بوده.


اما چیزی که بیشتر از همه توجهش را جلب کرد، تغییر حالت چشم‌های نانی بود.

چشم‌هایش آرام‌آرام پر شدند.

نه از ناراحتی، نه از درد زخمی که هنوز داشت.

از شنیدن چیزی که هیچ‌وقت انتظار نداشت از اسکای بشنود.


اسکای برای لحظه‌ای نفس کشیدن را فراموش کرد.

تمام ذهنش پر شده بود از اینکه باید چه بگوید، چطور توضیح بدهد، چطور از خودش دفاع کند، اما هیچ کلمه‌ای پیدا نمی‌کرد.

چون برای اولین بار، نمی‌خواست چیزی را توضیح بدهد.

فقط می‌ترسید.

نانی آهسته لبش را گاز گرفت، انگار داشت جلوی خودش را می‌گرفت که چیزی نگوید یا احساساتش را بیشتر نشان ندهد.

اسکای با دیدن این حرکت، نگاهش را پایین انداخت.

شاید برای اولین بار در تمام این مدت، از اینکه کسی واقعاً او را دیده بود، ترسیده بود.

نه اسکایی که همه می‌شناختند.

نه آدمی که همیشه آرام بود، همیشه تصمیم درست می‌گرفت و همیشه مراقب بقیه بود.


بلکه همان کسی که حالا کنار نانی دراز کشیده بود و تمام ترس‌ها و ضعف‌هایش را ناخواسته نشان داده بود.

خیلی آرام گفت:

«نانی...»

اما صدایش شکست.

و ادامه‌ی جمله‌ای که می‌خواست بگوید، پشت سکوت اتاق گم شد.

چند ثانیه دیگر گذشت، اما اسکای هنوز هیچ چیزی نگفت.

نگاه نانی، آن سکوت و آن اشک‌های جمع شده در چشم‌هایش، بیشتر از هر حرفی باعث می‌شد احساس کند دیگر نمی‌تواند همان‌جا بماند.

چون حالا نانی او را دیده بود.

نه آن اسکایی که همیشه آرام بود، همیشه جواب داشت و هیچ‌چیز نمی‌توانست متزلزلش کند.


بلکه همان آدمی که تمام این سال‌ها پشت آن سکوت پنهان شده بود.

اسکای آرام نفسش را بیرون داد و ناگهان پتو را کنار زد.

نانی با تعجب نگاهش کرد.

«اسکای...؟»

اما او چیزی نگفت.

فقط آرام از تخت بلند شد.

حرکاتش مثل همیشه کنترل‌شده بود، اما چیزی در حالتش فرق داشت؛ عجله‌ای پنهان در رفتارش بود، انگار اگر چند ثانیه‌ی دیگر همان‌جا بماند، دیگر نمی‌تواند خودش را جمع کند.

نانی بدون فکر دستش را جلو برد و مچ اسکای را گرفت.

«صبر کن...»

اسکای همان لحظه ایستاد.

برای یک لحظه، نگاهش روی دست نانی ماند.

بعد به آرامی برگشت و به او نگاه کرد.

نانی چیزی نگفت.

فقط نگاهش کرد؛ انگار می‌خواست به او بفهماند لازم نیست فرار کند.


اما اسکای نگاهش را دزدید.

آرام دستش را از دست نانی بیرون کشید.

نه با خشونت، نه با بی‌تفاوتی.

فقط انگار تحمل کردن آن لحظه برایش زیادی سخت بود.

با صدایی آرام و گرفته زمزمه کرد:

«فقط...»

چند ثانیه مکث کرد.

«فقط هر چیزی که شنیدی رو فراموش کن.»


نانی هنوز نگاهش می‌کرد.

اسکای لب‌هایش را کمی روی هم فشار داد، انگار گفتن جمله‌ی بعدی برایش سخت‌تر بود.

«هر چیزی نانی.»

و بعد قبل از اینکه نانی بتواند چیزی بگوید، برگشت.

به سمت در رفت.

هر قدمی که برمی‌داشت، انگار بیشتر از اتاق فاصله نمی‌گرفت؛ بیشتر از چیزی که برای اولین بار اجازه داده بود کسی ببیند، فرار می‌کرد.

دستش روی دستگیره‌ی در نشست.

و چند لحظه بعد، در اتاق آرام باز شد.

و اسکای بیرون رفت.

نانی در سکوت روی تخت نشسته بود.


چند دقیقه گذشته بود، اما هنوز همان‌جا مانده بود؛ بدون اینکه حتی متوجه شود چقدر طول کشیده.

دستش سرد شده بود.

نه به خاطر هوای اتاق، نه به خاطر زخمی که هنوز داشت.

به خاطر تمام چیزهایی که شنیده بود.

ذهنش مدام به همان جمله برمی‌گشت.

همان جمله‌ی آخر.

«هیچ‌وقت نمی‌خوام ببینم عاشقانه به یه آدم دیگه نگاه می‌کنی، یکی دیگه رو می‌بوسی... و اون آدم من نیستم.»

نانی آرام نفس کشید.

نمی‌دانست چرا، اما آن جمله بیشتر از بقیه در قلبش مانده بود.

شاید چون برای اولین بار، اسکای را بدون هیچ محافظی دیده بود.

نه آن آدم سرد و مطمئنی که همیشه می‌دانست چه باید بکند.

نه کسی که همه به او تکیه می‌کردند.

فقط اسکای.

همان پسری که تمام این مدت، پشت سکوتش چیزهایی را پنهان کرده بود که حتی خودش هم جرئت روبه‌رو شدن با آن‌ها را نداشت.

اما چیزی که بیشتر از همه آزارش می‌داد، خود حرف‌ها نبود.

این بود که اسکای بعد از گفتنشان فرار کرده بود.

نانی از این متنفر بود.

از اینکه اسکای همیشه همین کار را می‌کرد.

همیشه وقتی چیزی واقعی می‌شد، وقتی یک قدم به او نزدیک‌تر می‌شد، وقتی مجبور می‌شد خودش را نشان بدهد... عقب می‌کشید.

انگار باور داشت اگر کسی واقعاً او را ببیند، دیگر نمی‌ماند.

نانی آرام نگاهش را به سمت در بسته‌ی اتاق برد.

«احمق...»

صدایش آن‌قدر آرام بود که بیشتر شبیه زمزمه بود.

چشم‌هایش دوباره پر شدند.

«واقعاً فکر کردی من ازت می‌ترسم؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد پتو را کنار زد و آرام از تخت پایین آمد.

با اینکه بدنش هنوز خسته بود، با اینکه درد داشت، چیزی درونش اجازه نمی‌داد همان‌جا بماند.


چون این بار نمی‌خواست اسکای دوباره پشت همان دیوارهایی که خودش ساخته بود، پنهان شود.

نه بعد از اینکه بالاخره اجازه داده بود کسی او را ببیند.


Report Page