Chapter2
سوبین:
"بزن! بزن !"
همزمان که دارم از دو سمت صدای تشویق میشنوم خون رو کف زمین تف میکنم.
یونجون نیمه برهنه تو جایی که وایساده میپره، چشماش قرمزه و یکیش کبوده که کار من نیست.
کمتر از یک دقیقه پیش این احمق رو زمین زدم اما با مشت رو گونهام جواب داد.
پوزخند میزنه و بهم اشاره میکنه که حمله کنم، همونطور که نفس میگیرم به کبودی بزرگی که سمت چپ بدنشه، نگاه میکنم.
چهار هفته پیش کمپ شروع شد و از اونموقع تا الان هر روز داره آسیب جدید میبینه.
دکتر کمپ حداقل روزی دو بار منتظرشه. خودش نمیره معمولا تهیون یا دَنیل همون رئیس نگهباناشون با تتو عقرب میبرتش؛ انگار بهش دستور دادن که این مادرخراب عشق خودکشی رو زنده نگه دارن.
کار دشواریه مخصوصا اگه طرفت عاشق به چالش کشیدن قانونهای کوفتی فیزیک باشه.
جنگیدن باهاش وقت تلف کردنه چون زیادی بیسر و پاست.
ولی این تمرین بدنیه و مجبورم با این حرومزاده مبارزه تن به تن داشته باشم.
" بیااا!" یونجون داد میزنه مشتای بانداژ شدهاش رو بالا میگیره " یالا چرا اونجا وایسادی، میشکا."
به سمتش حمله میکنم به زمین میزنمش و دو زانوم رو دو طرف کمرش قرار میدم، موهاشو میکشم و کنار گوشش غرش میکنم:" اینجوری صدام نزن."
" ولی بهت میاد- "
به صورتش مشت میزنم اما قبل اینکه سرش رو بکوبم رو زمین هلم میده.
تو یه چشم به هم زدن روی من قرار میگیره، یقمو میگیره و یه مشت میزنه تو صورتم.
" اگه دیگه بچه بازی در نیاری میشکا صدات نمیزنم."
" تو لعنتی_"
دوباره به صورت هم مشت میزنیم، لگد میزنیم و کشتی میگیریم، همه کنترل خودشون رو از دست دادن. نیکولاس فریاد بزنه:" این مادرجنده رو بکش." در حالی که طرفدارای یونجون هم واسش هوار میکشن.
واقعا بهش میگن" سگ دیوونه" چندروز پیش وقتی داشتن راجب مبارزهی امروز حرف میزدن، شنیدم.
مربیها با فاصله مسابقه رو زیر نظر دارن اما ازشون انتظاری نمیره چون تا وقتی خطر جانی واسمون نداشته باشه باهامون کاری ندارن.
اونا اینجان که بهمون مهارتهای لازم رو یاد بدن، اصلا دلیل اینجا بودن من هم همینه. بااینکه این دنیاییه که من ازش اومدم اما تا وقتی مجبور نباشم نمیجنگم.
ولی باید اعتراف کنم خیلی وقت بود میخواستم این احمق رو تا جون داره بزنم.
خودشم مشتاق بود.
بیشتر از چهار هفتهست که داره میره رو مخم تا باهاش بجنگم. و هر بار رد کردم رفت با نیکولاس جنگید. اونا تقریبا از لحاظ فیزیکی برابرن.
مشکل اینجاست هر بار که "نه" آوردم یونجون همه وسایلی که دارم رو با خون کثیف کرده. اول صورتم بعد دفتر و خودکارم، بعد لباسها و کفشهام.
وقتی در کمد لباس رو باز کردم و بیشتر لباسای تا شده و مرتبم رو روی زمین با رد دستهای خونی دیدم، نزدیک بود بکشمش. بعد دعوا اومده بود تو اتاقم فقط برای اینکه زهرش رو بریزه.
زمانی نجات پیدا کرد که بعنوان تنبیه رفت تو کوه تا هیزم جمع کنه، البته برای اون یه اتفاق همیشگیه.
این کارا رو کرد تا من با مشت بیام تو صورتش؛ این کار رو نکردم اما جاش رابطه داغونش با مربیها رو خرابتر کردم.
مطمعن شدم هر بار که سر کلاس میخوابه اونا بدونن، هروقت هم که از زیر کارها در میره بهشون خبر میدم که باعث میشه دو برابرش رو انجام بده.
سه هفته پشت هم بعنوان بدترین عضو کمپ انتخاب شد و مطمعن باشید منم بهش رای دادم.
هفته چهارم نیکولاس انتخاب شد بخاطره شروع کردن دعواهای زیاد اما باز هم یونجون بدتره.
اون پر سر و صدا، لجبازی و در مسائل علمی واقعا مغز نداره، تو استراتژی هم ضعیفه. تو کلاس تهیون بهش جوابا رو میرسونه وگرنه تا الان نادون بودن مطلقش رو همه فهمیده بودن اما تو تیراندازی حرف نداره.
تنها کسی که همیشه باهاشه تهیونه.
تهیون پسر هیچکدوم از رهبرا نیست. بله، وقتی به پدرم زنگ زدم و راجبش پرسیدم اون گفت هویت تهیون کاملا محرمانهست. فقط میدونیم پدر یونجون به سرپرستی گرفتتش.
بالاخره از زدن همدیگه خسته شدیم، به زور مقابل هم وایسادیم و نفس نفس میزنیم. یونجون که داغونه، دهنش خونیه، سینش کبوده و عرق از شقیقهاش به سمت گردنش و در نهایت روی سینش میلغزه.
نگاهم رو سریعا از سینش به چشماش میدم، یه حس ناراحت کننده تو شکمم میپیچه.
نفرته.
باید نفرت باشه.
به هم نگاه میکنیم." این چیزیه که تو نيويورک بهت یاد دادن؟انتظارم بیشتر بود."
به سمتش حمله میکنم، سعی دارم بهش مشت بزنم که همون لحظه مچ راستم رو میگیره جوری میچرخونه که پشتم مقابل سینهاش قرار میگیره بعد مچ دیگهام رو پشت بدنم میپیچونه.
" تسلیم شو!" انقدر بهم نزدیک هست که موجی از ناراحتی از ستون فقراتم به درون رگهام منتقل بشه.
" یا بازوت رو میشکنم"
سعی میکنم آزاد شم اما بازوم رو بیشتر فشار میده و با پخش شدن درد و شدت گرفتنش، ناله میکنم.
" نمیتونی منو شکست بدی میشکا، غیرممکنه."
با پشت سرم به چونش ضربه میزنم، فریادش گوشم رو پر میکنه و درد بازوم بیشتر میشه.
ناگهانی توسط نگهبانها از هم جدا میشیم. فکر کنم یکی از ناظرها حرفی زده اما چون مقابلم یونجون بود، نشنیده بودم.
با حرص به این حرومزاده که شک دارم تو نوزادی با سر انداختنش زمین نگاه میکنم، هر دو نفس نفس میزنیم.
مربی با جدیت میگه:" هردوتون بخاطره تموم نکردن مبارزه زمانی که صداتون کردم و قصد آسیب جدی رسوندن به همدیگه مجازات میشید."
فاک.
واقعا سعی داشتم سرشو بکوبم زمین.
یونجون اعتراض میکنه:"کی گفتی؟مستقیم اشاره نکردی."
"قبل شروع مبارزه گفتم." مرد آهی میکشه:" اگه واقعا به دستورا گوش میدادی،کمک میکرد."
" ولی این وقت تلف کردنه."
نگاهمو به یونجونی که هنوز داره با مربی بحث میکنه میدم، شقیقهام نبض میزنه.
این لعنتی باعث شد من قانونشکنی کنم. من.
برای یک لحظه چنان غرق شدم که فراموش کردم باید به مافیای شیکاگو نزدیک بشم، چیزی که پدر و مادرم همیشه بهم گفتن و اینکه من باید نماینده خانواده و سازمانمون باشم.
غرق چیزی شده بودم که باید کنترل و پاکش میکردم.
شور و عطش به خون.
و همش بخاطره این مادرخراب فاسد بود.
یونجون از بحث با مربی دست میکشه و با چشمهای عجیبش به من خیره میشه. چشماش انگار زمین و آسمونه. دو عنصر طبیعت کنار هم.
من هم بهش نگاه میکنم،خون گوشه لبش رو پاک میکنه. بد بنظر میرسه، لبش پاره شده، دور چشماش کبوده و روی سینهاش خونمردگی میبینم.
از کار خودم راضیم ولی خودمم میتونم نبض روی لب، سینه و گونههام رو حس کنم. بنظر میاد حسابی همدیگه رو در حد مرگ زدیم.
یه لحظه سکوت میشه، مربی میگه تنبیهمون جمع کردن چوب با همدیگهست.
تنها.
حتی فکر تنها وقت گذروندن با این احمق باعث میشه پوستم نبض بزنه. یونجون همیشه تنبیه میشه نه من. چه برای دردسرهایی که درست میکنه، چه سیگار کشیدن یا گیر افتادن موقع پورن دیدن رو صفحه نمایش بزرگ.
و تقریبا مطمعنم چند روز پیش یکی از محافظها رو مجبور کرد طرح مسخرهای که روی خاک کشیده بود رو تتو کنه. یه دردسر متحرک.
چیزی که باعث میشه دستام مشت بشه بخاطره تنبیه نیست، بخاطره جوریه که با مشتهای خونیش بهم نگاه میکنه. خدا لعنتم کنه اگه بزارم دوباره میکروبهاش رو روی بدنم بماله.
علاوه بر اون، ساکته. یونجون هیچ وقت ساکت نیست.
اون یه وراجه که هیچوقت خدا خفه نمیشه. نمونهاش همین الان که واسه مربی یه مقاله کامل سخنرانی کرد.
با عصبانیت میگم:" چیه؟"
شونه بالا میندازه:" هیچکس برنده نشد."
"خب؟"
" خب هنوز نمیدونیم کی برتره،نابغه."
یهو به سمتم هجوم میاره، جدی هجوم میاره! توقع دارم دستای کوفتیشو بزنه بهم اما دقیقا جلوم متوقف میشه و با صدای آرومی میگه؛" نظرت چیه بعدا ادامهاش بدیم؟پشت گاراژ یا تو زیرزمین یا اوه.. وقتی میریم چوب جمع کنیم، یه فضای باز هست نزدیک قلعه اونجا عالیه واسه مبارزه-"
"نه" بدون اینکه بزارم حرفش تموم شه میگم و ردش میکنم.
نسخه پرچونش برگشته و تا وقتی وسط حرفش نپری نان استاپ حرف میزنه. فکر کنم تنها کسی که میتونه حرافیشو تحمل کنه، تهیونه.
یهو موهام از پشت جوری کشیده میشه که سرم نبض میزنه و یونجون سرم رو عقب میکشه. دیگه خبری از لبخندش نیست،چشماش تیره شدن:" هی، خوب نیست وقتی یکی داره حرف میزنه راهت رو بکشی و بری. مگه خانوادت یادت ندادن، روس قلابی؟"
با گوشهی دستم میزنم رو گلوش،صدای خفهای از خودش در میاره که مثل یک بغض خفهشدست تو هوا. محکم تر موهامو میکشه پس لگدی به ساق پاش میزنم اونم کار منو تکرار میکنه.
لعنتی.
" اعصابتو خرد کردم؟" به روسی میگه با اون لبخند تمسخرآمیز. " اصلا میفهمی چی میگم؟یا باید شمردهتر حرف بزنم؟"
روسی جواب میدم:" روسی من بیعیب و نقصه."
" بینقص؟" میخنده.
" در واقع مثل یه فرد روس، تقصیر من نیست تو کمشنوایی."
" ولی گرگ رو خوب شنیدم."
" محض اطلاع پدر و مادرم روس خالصن، مادرم حتی روسیه دنیا اومده و اشرافزادست و عموم تو روسیه یه عمارت داره." نمیدونم چرا دارم همه اینا رو به روسی بهش میگم جوری که انگار میخوام بهش ثابت کنم.
من پنج تا زبان بلدم ولی این احمق دوتاش رو بلده؛ تازه تو انگلیسیم لنگ میزنه. اما انگار میخوام خودمو بهش ثابت کنم.
میتونید غرور صداش بزنید.
یونجون بهم نزدیک تر میشه:" روس اشرافی؟هوم درسته." کنار گوشم زمزمه میکنه و نفسش باعث میشه پوستم دون دون بشه.
حس ناراحتی رو سینهام سنگینی میکنه.
دستمو بالا میبرم و بهش مشت میزنم که بالاخره ولم میکنه و عقب میکشه.
روانی لعنتی آخر موهام خونی شد.
همین که خواستم دوباره بهش هجوم ببرم توسط تهیون و نیکولاس و بقیه از همدیگه جدا شدیم.
"بیخیالش انقدر خودخواه نباش." نیکولاس نیشخند میزنه. " دیگه نوبت منه باهاش مبارزه کنم."
یونجون شخصی که نگهش داشته رو کنار میزنه و میاد جلو تر " من! میخوام دوباره بجنگم، میبرمت، نیکو."
" خوابش رو ببینی مادرخراب." نیکولاس با صدای بلند میخنده.
و اینجوری یکی از مبارزههای روزمرهشون که حتی ناظرها هم دخالت نمیکنن شروع میشه.
مدتی دست به سینه وایمیستم و بهشون زل میزنم.
نمیدونم چرا ولی یه چیزی اذیتم میکنه.
با وجود اینکه یونجون ولم کرده اما هنوز حس ناراحتی رو سینم احساس میشه.
سری تکون میدم و میرم، لحظه آخر به اونها که درحال مشت زدن به همدیگه هستن و عین روانیها میخندن نگاه میکنم.
به چه دلیل کوفتی باید به اینکه انقدر سریع توجهش رو به نیکولاس داد اهمیت بدم؟