Chapter2

Chapter2


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ـ هفت سال قبل ـ



صدای محکم و زمخت آقای هان با جیرجیر نامحسوس ماژیکی که روی تخته سفید کشیده میشد فضای کلاس رو همونطور که انتظار می‌رفت خشک و رسمی کرده بود

دانش اموز ها با پیرهن های دکمه دار سفید و شلوارک های مشکی رنگشون پشت نیمکت های نسبتا کهنه نشسته بودن و وانمود میکردن از صحبت های معلمشون نوت برداری میکنن

سمت چپ کلاس، ردیف یکی مونده به اخر، زیر پنجره؛ پسری نشسته بود که کلافه بنظر میرسید

برای بار چهارم در پنج دقیقه گذشته انگشت اشاره اش رو بین دو دایره ی عینکش گذاشت و تنظیمش کرد

با حس بوی کاراملی که زیر بینیش پیچید گردنش رو کمی کج کرد و با یه دسته موی قهوه ای درست زیر چونه‌اش روبه رو شد که هر چند ثانیه میرفت عقب و دوباره برمیگشت سرجاش

پسری که حدودا دو هفته بود نیمکتش رو باهاش شریک شده بود تا گردن روی جزوه‌ش خم میشد و بدون اینکه اجازه ای بگیره کلماتش رو کپی میکرد

اسکای سعی کرد توجهی نکنه

سعی کرد روی تدریس معلمشون تمرکز کنه

اما وقتی پسر کنارش با هر بار خم شدن سمت جزوه‌اش شونه هاشون رو بهمدیگه میچسبوند و تکون ریزی به بدن اسکای میداد تمرکز کردن راحت نبود

یکبار دیگه نگاه کلافه اش رو به موهای قهوه ای پسر داد و خواست دهن باز کنه و بهش بگه دست ازین کار برداره که آقای هان از تخته ی نصب شده روی دیوار فاصله گرفت و چند قدم اومد جلو تا وسط کلاس بایسته

کلاس حالا کمی کنجکاوتر به معلمشون نگاه میکردن تا حدس بزنن چی میخواد بپرسه

آقای هان کتاب ادبیات تایلندیه بین انگشت هاش رو بست و با صدای بلند سوالی که از اول کلاس قصد پرسیدنش رو داشت به زبون اورد

دانش اموز ها اول تا اخر سوال رو گوش کردن

بعد توی سکوت به معنای سوال فکر کردن

و در اخر با چشم هایی که گیجی رو میشد از اونا خوند به صورت همدیگه نگاه کردن

سوال سختی بود

اقای هان تقریبا مطمئن بود کسی از پسش برنمیاد

پس یکبار دیگه به حرف اومد

ـ هرکس بتونه تا پایان کلاس امروز به این سوال جواب بده یک نمره تشویقی کسب میکنه

بعد خیلی اروم برگشت و سمت میزش رفت و روی صندلیش نشست

اسکای از پشت شیشه عینک گردش به صورت های پر از ندونستن همکلاسی هاش نگاه کرد و بعد اجازه گرفت تا جواب رو بگه اما انگشت هاش انقدر نا محسوس برای اعلام حضور بالا اومده بودن که تقریبا هیچکس ندیدشون

جواب رو به حدی اروم گفت که فقط پسری که دوباره سرش رو نزدیک اورده بود تا جزوه ‌اش رو ببینه شنید

پسر دست از نوشتن برداشت و توی همون فاصله نزدیک به اسکای سرشو اورد بالا و از زیر چونش به چشمای قاب شده پشت عینکش خیره شد

اسکای اونقدر از گفتن اون چند کلمه ای که هیچکس نشنیده بودش احساس خجالت میکرد که متوجه نگاه پسر نشد

وقتی فهمید اقای هان صداش رو نشنیده همه ی قدرتش رو جمع کرد تا ایندفعه بلند تر جواب رو تکرار کنه اما پسری که نیمکت جلویی مینشست متوجه جواب اروم اسکای شده بود و قبل از اینکه بلند تر تکرارش کنه دستشو برد بالا و جواب رو تند تند طبق چیزی که از حرف های پشت سریش حفظ کرده بود بیان کرد

اسکای با تعجب دستی که تا نمیه بالا اومده بود رو پایین اورد از پشت سر به پسر خیره شد

اقای هان با شنیدن جواب یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و راضی از چیزی که شنیده بود خودکارش رو برداشت تا جلوی اسم اون دانش اموز علامت تشویقی بزاره

ـ کاملا درسته، افرین کِن

اسکای با نا امیدی انگشت شصت و اشاره اش رو از زیر عینکش رد کرد و چشماش رو مالید

بغل دستیش که مدتی میشد توجهش به اسکای بود به لب های اویزون و شونه های افتادش از شکستی که خورده بود نگاه کرد و بعد یه نگاه به کِن انداخت و با حرص از روی صندلیش بلند شد

این چندمین باری بود که شاهد چنین چیزی میشد و دیگه نمیتونست سکوت کنه

اقای هان هنوز در خودکارش رو باز نکرده بود که با صدای یکی از دانش اموز ها حرکتش رو متوقف کرد

ــ یه لحظه صبر کنید لطفا

با همون ابروی بالا رفته نگاش کرد و سعی کرد اسمش رو به یاد بیاره

ـ چیشده هیرانکیت؟

اسکای با تعجب به بغل دستیش که با اخم کوچیکی صداش رو بالا برده بود خیره شد و منتظر موند بشنوه پسری که معمولا سر کلاس ها حرف نمیزد چی میخواد بگه

اما نانی بجای معلم به کِن نگاه کرد

ــ جواب رو از کجا اوردی؟

کِن اول متوجه خطاب قرار گرفتنش نشد اما وقتی نگاه خیره همه رو روی خودش حس کرد سرشو برگردوند و با تعجب به نانی خیره شد

ـ چی؟

ــ پرسیدم جواب رو از کجا اوردی؟

ـ منظورت چیه معلومه که خودم میدونس-

ــ چرت نگو بابا

همه با شنیدن اون جمله نفس هاشونو حبس کرده بودن و با تعجب بهمدیگه نگاه میکردن

مخصوصا اسکای که نگاهش پر از استرسی شده بود که دلیلش رو نمیدونست

اقای هان به طرز عجیبی ساکت موند تا بفهمه چه اتفاقی داره بین اون ها میوفته و مشکلشون چیه

ــ من تورو میشناسم کِن، تو کل زندگیت یه خط ادبیات نخوندی

بعد انگشت اشارش رو به سمت دفتر جلوی کن گرفت و ادامه داد

ــ جزوه و کتابت از کله‌ی کچل سرایدار هم خالی تره

ــ خودت بگو جواب رو از کجا اوردی قبل ازینکه من بگم

کِن از جاش بلند شد و اونم متقابلا صداش رو بالا برد

ـ به تو هیچ ربطی نداره هیرانکیت سرت تو کار خودت باشه

ــ معلومه که ربط داره..این چندمین باریه که از اروم بودن اسکای سو استفاده میکنی

اقای هان حالا دیگه متوجه موضوع شده بود

پس بلند شد و سمت اون دوتا رفت

دستش رو روی شونه کِن گذاشت و سعی کرد اروم ازش بپرسه

ـ میخوام صادقانه جوابم رو بدی کِن

ـ جواب رو خودت میدونستی یا از جایی شنیدی؟

پسر تا میخواست حق به جانب جواب بده جمله بعدی ساکتش کرد

ـ اگر دروغ بگی اعتمادم رو به جواب هات از دست میدم و اون نمره مثبت به منفی تبدیل میشه

کِن با شنیدن این حرف اون حالت تهاجمی رو کم کم کنار زد و سرشو اروم پایین انداخت

همین کافی بود تا اقای هان متوجه همه چیز بشه

با دستی که روی شونه پسر بود چند ضربه کوتاه همونجا زد و برگشت سمت میزش

روی صندلیش نشست و خودکارش رو برداشت

ـ ندونستن جواب ایرادی نداره

ـ اما تقلب کردن توی این کلاس هیچ جایگاهی نداره

ـ دفعه بعد نمیخوام این اتفاق تکرار بشه

و در اخر سرش رو از روی برگه های توی دستش بلند کرد و ادامه داد

ـ نمره مثبتی به اسکای تعلق نمیگیره چون دونستن جواب به تنهایی کافی نیست...باید شهامت گفتنش رو هم داشته باشی

در خودکارش رو بست و روی میز گذاشت

ـ کلاس تمومه میتونید برید بیرون و استراحت کنید

همهمه بلند شد و بچه ها یکی یکی نیمکت هاشون رو ترک میکردن تا از کلاس خارج بشن

کِن هم بعد ازینکه پوزخندی به صورت اسکای زد کلاس رو ترک کرد

اما هیچکدوم از اینا برای اسکای مهم نبود

نه جمله ای که معلمش گفته بود و نه پوزخند کِن و نه حتی نگاه های چپکی و تیزی که از وقتی پاش رو توی این کلاس گذاشته بود بی دلیل نصیبش میشد

تنها چیزی که الان فکرش رو درگیر کرده بود پسر کنارش بود

پسری که فقط تونست اسمش رو از بین حضور و غیاب های اول صبحی به خاطر بسپاره

هیرانکیت چانگخام

پسری که بعد از جنجالی که توی کمتر از پنج دقیقه راه انداخت دوباره نشست سرجاش و به کپی کردن جزوه های اسکای توی دفترش ادامه داد

اسکای اینبار با دقت بیشتری بهش نگاه کرد

به اخم ریزی که ناشی از تمرکزش موقع نوشتن بود

به تار موهایی که زیر نور تابیده شده از پنجره برق نامحسوسی میزدن

رنگشون رو حالا دقیق تر میدید

یه قهوه ای فندوقی تیره که ترکیبش با عطر کاراملی و شیرین پسر اسکای رو یاد پنکیک های مورد علاقش مینداخت

همونایی که صبح زود قبل از مدرسه دور از چشم بقیه مشغول درست کردنشون میشد و با دقت غیر طبیعی‌ای توی ظرف میچیدشون و لایه لایه تک تکشون رو غرق در عسل میکرد

بین افکارش پرسه میزد که صداش رو شنید

برخلاف چند دقیقه پیش لطیف و اروم اسکای رو خطاب قرار داده بود

ــ اینارو خودت مینویسی؟ پسر دست‌خطت واقعا قشنگه

بعد از گفتن اون جمله به کارش ادامه داد

حتی سرش رو هم بلند نکرد تا ریاکشنی از اسکای بگیره

فقط صادقانه نظرش رو داد بود

اسکای اون لحظه با شنیدن اون جمله به این فکر کرد اگر کار چند لحظه پیش این پسر رو به پنکیک تشبیه میکرد، این جمله دقیقا مثل یه قاشق عسل روی اون پنکیک ریخته شده بود

همونقدر شیرین و لذت بخش

اسکای هیچ جوابی نداد

حتی لبخند هم نزد

فقط انگشت هاش رو از لبه پیرهن سفیدش که مدتی میشد زیر دستش چروک شده بود جدا کرد و برد سمت دفتر خودش

اروم جوریکه رشته نگاه نانی رو پاره نکنه دفتر رو بهش نزدیک تر کرد تا راحت‌تر بتونه بنویسه

نانی متوجه این حرکت شد

اما اون هم چیزی نگفت

انگار نیازی نبود

فقط اخم ریزش به لبخند ملایم و خجالتیی تبدیل شد

به این فکر کرد که بالاخره تونسته بود بغل دستی ساکت و کیوتش رو به دوستش تبدیل کنه

و هیچکس اون لحظه ستاره کوچیکی که برای اولین بار توی سیاهی نگاه اسکای روشن شده بود ندید


•••••


شیش ماه از وقتیکه اسکای بالاخره گاردش رو پایین اورده بود و نانی رو دوستش خطاب میکرد میگذشت

نانی با گذشت هر روز از این شیش ماه بیشتر از قبل از اسکای حمایت میکرد

از دعوا کردن بخاطر تیکه انداختن های همکلاسی هاشون به اسکای گرفته تا گرفتن دستش و کشیدنش وسط زمین فوتبال برای اینکه بهش یاد بده چطور باید خوش‌ بگذرونه و از شوت کردن توپ لذت ببره

همه چیز خوب پیش میرفت

نانی از اسکای خوشش میومد

اون متفاوت بنظر میرسید

توی درس خوندن، حرف زدن، جزوه نوشتن، خوشگذرونی، ابراز محبت و حتی توی نحوه راه رفتنش هم میشد چیزای خاص و منحصر به فردی پیدا کرد

همین نانی رو ترغیب میکرد بهش نزدیک بشه و کنارش بمونه

اونطرف قضیه اسکای بود

توی هیچکدوم از رفتارا و حرفاش نشون نمیداد اما چشم هاش فریاد میکشیدن که از بودن نانی تو زندگیش چقدر خوشحاله و نانی هم حالا میتونست ستاره هایی که روز به روز تعدادشون توی تیله های مشکی اسکای بیشتر میشد رو ببینه و از این بابت خوشحال بود

اون مثل نوری به زندگی خاکستری و یکنواخت اسکای تابیده بود

مثل یه معلم مهربون داشت بچگی کردن رو به اسکای یاد میداد

چیزی که همیشه از انجامش منع میشد

چیزی که اجازه نداشت حتی بهش فکر کنه

اسکای نمیدونست از کی

اما یروز صبح بلند شد و دید دو تا ظرف پنکیک عسلی اماده کرده

تایم استراحتشون دوتا قوطی نوشیدنی میگیره

موقع نوشتن جزوه ها جزئیات بیشتری رو با دستخط تمیز تری مینویسه

و کار هایی از این قبیل که هیچ دلیلی نداشت جز وجود نانی هیرانکیت توی زندگیش

یک روز بی حواس پاش رو گذاشت وسط زندگی اسکای و حالا به تنها نقطه روشن وجودش تبدیل شده بود که بهش علاقه داشت

وابستگی و علاقه ای که بی شباهت به پرستیدن نبود

و این پرستش نه به این زودی اما در اینده میتونست براش گرون تموم بشه..



To be continued...

Report Page