Chapter19

Chapter19


در اتاق آهسته باز شد و صدای قدم‌هایی آرام باعث شد نگاه اسکای و نانی به سمت در برگردد.

فیلم همان‌جا ایستاده بود و با لبخند کمرنگی به آن دو نگاه می‌کرد.


چند لحظه سکوت کرد، انگار داشت صحنه‌ی روبه‌رویش را بررسی می‌کرد، بعد با لحنی آرام و کمی طعنه‌آمیز گفت:

«اوه... فکر کنم بد موقع برگشتم.»

نگاهش بین اسکای و نانی جابه‌جا شد.

«یا شاید دقیقاً موقع خوبی رسیدم.»


اسکای فقط نگاه کوتاهی به او انداخت، اما از آن نگاه مشخص بود که حوصله‌ی شوخی‌هایش را ندارد.

فیلم لبخندش را کمی بیشتر کرد.

«باشه، باشه... چیزی نگفتم.»

بعد وارد اتاق شد.

فیلم نگاهی کوتاه به اطراف اتاق انداخت و بعد آرام به سمت تخت آمد. چند لحظه وضعیت نانی را بررسی کرد؛ اینکه رنگ صورتش بهتر شده بود و دیگر آن حالت نگران‌کننده‌ی قبل را نداشت.


کنار تخت ایستاد و با لبخند محوی گفت:

«به نظر میاد حالت بهتره، نانی.»


نانی نگاهش را به سمت فیلم برگرداند.

فیلم کمی سرش را کج کرد و با همان آرامش همیشگی ادامه داد:

«راستش انتظار داشتم وقتی برگردم، هنوز اسکای رو ببینم که از نگرانی داره دیوار رو نگاه می‌کنه و هزار تا فکر توی سرشه.»

اسکای نگاه کوتاهی به او انداخت.

فیلم فقط لبخند کوچکی زد.

«چی؟ اشتباه گفتم؟»


اسکای چیزی نگفت، اما سکوتش بیشتر از هر جوابی معنی داشت.

نانی خیلی آرام نگاهش را بین آن دو چرخاند و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کرد شاید این دو نفر با تمام تفاوت‌هایشان، تنها آدم‌هایی هستند که واقعاً کنارش مانده‌اند.

نانی با کمی خجالت، انگشت‌هایش را آرام از میان انگشت‌های اسکای بیرون کشید و لبخند کوچکی زد؛ انگار تازه متوجه شده بود فیلم تمام این مدت شاهد آن لحظه بوده است.

«خوبم...»

نگاهی به فیلم انداخت و برای تغییر فضا پرسید:

«تو کجا بودی؟»


لبخند فیلم کمی کم‌رنگ شد، اما هنوز گوشه‌ی لب‌هایش باقی مانده بود.

«خب... پدرم زنگ زده بود.»


چند لحظه مکث کرد و نگاهش را پایین انداخت.

«بعد از اینکه جیمی رفت، بهش زنگ زدم و از وقتی پایین بودم، تقریباً تمام مدت داشت نصیحتم می‌کرد.»


نانی کمی سرش را کج کرد.

«چرا؟»


فیلم انگشت‌هایش را آرام به بازی گرفت؛ حرکتی که نشان می‌داد خودش هم زیاد راحت نیست درباره‌ی این موضوع حرف بزند.

«خب... تو چیز زیادی نمی‌دونی.»

نفس کوتاهی کشید.

«اون یه دستیار داره که از من خوشش میاد. ولی من از اون پسر خوشم نمیاد.»


چند ثانیه سکوت کرد.

«اما پدرم اصرار داره که حتماً باید باهاش ازدواج کنم.»

همان لحظه، نگاه نانی برای چند ثانیه ثابت ماند.

ابروهایش کمی بالا رفتند و انگار چیزی در ذهنش روشن شد.


یک تصویر قدیمی.

چند روز قبل.

آن عمارت بزرگ.

آن مردی که درباره‌ی ازدواج حرف می‌زد... درباره‌ی دختری که قرار بود با کسی ازدواج کند.

نانی آرام نفسش را حبس کرد.

یعنی...

نه، امکان نداشت.


اما هرچه بیشتر به آن فکر می‌کرد، تکه‌های پازل بیشتر کنار هم قرار می‌گرفتند.

او آن روز وارد عمارت خانواده‌ی فیلم شده بود...

بدون اینکه حتی بداند.

نانی انگار تازه متوجه شد چه چیزی از دهان فیلم شنیده است. با دستپاچگی دستی میان موهایش کشید و سعی کرد تعجبش را پشت یک خنده‌ی کوتاه پنهان کند.

«اوه...»


چند لحظه مکث کرد، بعد با لحنی که سعی می‌کرد کاملاً عادی به نظر برسد، پرسید:

«خب... حالا می‌خوای چیکار کنی؟»


فیلم نفس آرامی کشید و نگاهش برای چند ثانیه روی زمین ماند.

«راستش... نمی‌دونم.»


گوشه‌ی لبش هنوز به لبخندی کم‌رنگ خم شده بود، اما دیگر آن لبخند از روی شوخی نبود.

«تمام عمرم یکی دیگه برام تصمیم گرفته؛ اینکه کجا درس بخونم، با کیا رفت‌وآمد کنم، حتی آینده‌م قراره چه شکلی باشه.»

شانه‌ی کوتاهی بالا انداخت.

«ولی این یکی رو نمی‌تونم به جای خودم به کسی بسپرم.»


نگاهش را به سمت پنجره چرخاند و خیلی آرام ادامه داد:

«اگه قراره یه روز ازدواج کنم... حداقل دلم می‌خواد با کسی باشه که خودم انتخابش کردم، نه کسی که فقط انتخاب خانواده‌مه.»


چند ثانیه سکوت بین اتاق نشست.

بعد فیلم لبخند محوی زد، اما این بار آن لبخند بیشتر شبیه پنهان کردن خستگی بود.

«البته... ظاهراً پدرم نظر دیگه‌ای داره.»

نانی با کنجکاوی سرش را کمی کج کرد. انگار هنوز امیدوار بود راهی وجود داشته باشد که اوضاع آن‌قدرها هم پیچیده نباشد.

«یعنی... حتی هیچ راهی نیست که ازش خوشت بیاد؟»


فیلم چند ثانیه ساکت ماند، بعد پوزخند کوتاهی زد و با حالتی که انگار فقط یادآوری آن آدم هم اعصابش را به هم می‌ریخت، گفت:

«نه.»

نفس کوتاهی کشید و با بی‌حوصلگی ادامه داد:

«یارو مثل برج زهرماره.»

نانی بی‌اختیار خنده‌ی کوتاهی کرد.

فیلم شانه‌ای بالا انداخت.

«هر بار که می‌بینمش، احساس می‌کنم اومده فقط اعصابم رو خرد کنه. نمی‌دونم پدرم دقیقاً چی توش دیده که این‌قدر مطمئنه بهترین گزینه‌ست.»

بعد زیر لب، با لحنی آمیخته به کلافگی زمزمه کرد:

«ولی اگه از من بپرسی... حتی پنج دقیقه هم تحملش سخته.»

فیلم نفس آرامی کشید و لبخند کم‌رنگش به‌تدریج محو شد. برای چند لحظه به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند؛ انگار خودش هم از فکر کردن به آینده‌ای که دیگران برایش ساخته بودند، خسته شده بود.

«البته...»


مکث کوتاهی کرد و با لحنی آرام‌تر ادامه داد:

«فقط یه حق انتخاب دارم.»

نگاهش را به سمت نانی برگرداند.

«اونم اینه که بتونم یکی رو پیدا کنم که واقعاً برای من مناسب باشه.»


لبخند تلخ و کوتاهی روی لب‌هایش نشست.

«ولی نیست...»

صدایش از همیشه پایین‌تر شد.

«هیچ‌کس نیست، نانی.»

اتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.


جمله‌ی فیلم نه شبیه شکایت بود و نه اعتراض؛ بیشتر شبیه اعترافی بود که مدت‌ها در دلش مانده و بالاخره بی‌اختیار از میان لب‌هایش بیرون آمده بود.

نانی بعد از چند ثانیه سکوت، نگاهش را از صورت فیلم نگرفت و با لحنی آرام و صمیمی گفت:

«امیدوارم بتونی از این قضیه بگذری.»


لبخند خیلی کمرنگی روی لب‌هایش نشست.

«نه فقط به خاطر اینکه پدرت اینو می‌خواد... به خاطر خودت.»


چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:

«امیدوارم یه روز برسه که مجبور نباشی بین چیزی که دلت می‌خواد و چیزی که بقیه برات تصمیم گرفتن، یکی رو انتخاب کنی.»


فیلم برای چند ثانیه ساکت ماند.

بعد نگاهش را از نانی گرفت و به پنجره‌ی اتاق دوخت. لبخند محوی روی لب‌هایش نشست، اما این بار آن لبخند بیشتر شبیه قدردانی بود.

«امیدوارم...»


آهسته نفسش را بیرون داد.

«چون راستش، خودمم دیگه نمی‌دونم آخر این داستان قراره به کجا برسه.»

فیلم بعد از چند لحظه سکوت، نگاهش را به سمت اسکای چرخاند؛ کسی که از اول گفت‌وگو تقریباً هیچ حرفی نزده بود و فقط با همان سکوت همیشگی، کنار تخت ایستاده بود. لبخند شیطنت‌آمیزی گوشه‌ی لبش نشست و با خنده‌ای کوتاه گفت:

«مثل اینکه یکی اصلاً از اینکه مزاحم خلوتتون شدم خوشش نمیاد.»


اسکای نگاه آرامی به او انداخت؛ همان نگاهی که نه اخم داشت و نه واکنش خاصی، اما کافی بود هر کسی بفهمد حوصله‌ی شوخی ندارد.

فیلم بی‌اختیار خندید و دو دستش را با حالت تسلیم بالا آورد.

«باشه، باشه... دیگه چیزی نمی‌گم.»


نگاهش را بین نانی و اسکای جابه‌جا کرد و با لحنی که هنوز رگه‌ای از شوخی در آن بود، زیر لب اضافه کرد:


«فقط نمی‌دونستم انقدر بد موقع وارد اتاق شدم.»

نانی نگاهی به اسکای انداخت. وقتی سکوت همیشگی و چهره‌ی بی‌تفاوتش را دید، لبخند محوی روی لب‌هایش نشست و با لحنی آرام، انگار کاملاً به این رفتار عادت داشت، گفت:


«نه فیلم...»

سرش را خیلی کم به سمت اسکای کج کرد.

«همیشه همین‌طوریه.»


لبخندش کمی پررنگ‌تر شد و با شیطنتی که بعد از مدت‌ها دوباره در نگاهش دیده می‌شد، ادامه داد:

«یکم تخسه.»


فیلم بی‌اختیار خندید و نگاه معنی‌داری به اسکای انداخت.

«پس این اخلاقش فقط سهم من نیست.»


اسکای خیلی آرام نفسش را بیرون داد و بدون اینکه حتی سعی کند از خودش دفاع کند، فقط زیر لب گفت:

«خیلی حرف می‌زنین.»


همین جواب کوتاه باعث شد هم نانی و هم فیلم بی‌اختیار بخندند؛ خنده‌ای کوتاه که برای چند لحظه، سنگینی اتفاقات آن روز را از فضای اتاق کنار زد.

نانی با حالتی از سر غرور، خیلی آرام چانه‌اش را بالا گرفت و نگاهی کوتاه به اسکای انداخت. لبخند محوی گوشه‌ی لب‌هایش نشست و با لحنی که معلوم بود فقط برای سر به سر گذاشتن اوست، گفت:

«البته فقط به من بها می‌ده... مگه نه؟»


فیلم همان لحظه نگاهش را به سمت اسکای چرخاند؛ انگار واقعاً منتظر بود ببیند این بار چه جوابی می‌دهد.

اسکای چند ثانیه بدون هیچ تغییری در حالت چهره‌اش به نانی خیره ماند.

بعد خیلی آرام، با همان لحن خونسرد همیشگی‌اش گفت:

«زیادی پررو شدی.»

نانی بی‌اختیار خندید.

«پس یعنی ردش نکردی.»


اسکای فقط آه کوتاهی کشید و نگاهش را از او گرفت؛ سکوتش، برخلاف همیشه، این بار بیشتر شبیه تأیید بود تا انکار.

فیلم با خنده‌ای کوتاه زیر لب زمزمه کرد:

«این سکوت، از صد تا اعتراف واضح‌تره.»

اسکای بالاخره نگاهش را از نانی گرفت و با کلافگی سرش را به سمت فیلم چرخاند. حرصی که سعی می‌کرد پنهانش کند، این بار کاملاً در صدایش پیدا بود:

«اصلاً تو چرا هنوز اینجایی؟»


فیلم چند لحظه با چهره‌ای کاملاً جدی به او نگاه کرد؛ بعد انگار تازه متوجه منظورش شده باشد، ابروهایش را بالا انداخت.

«یعنی داری محترمانه بیرونم می‌کنی؟»


اسکای بدون اینکه حتی پلک بزند، خشک و کوتاه جواب داد:

«نه. اصلاً محترمانه نبود.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد فیلم بی‌اختیار خندید و دو دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد.

«باشه، باشه... فهمیدم.»


نگاهی شیطنت‌آمیز بین نانی و اسکای انداخت و در حالی که به سمت در می‌رفت، زیر لب گفت:

«فقط این دفعه دیگه در نمی‌زنم، شاید واقعاً مزاحم بشم.»

اسکای همان لحظه بالشی را از روی مبل برداشت و بدون اینکه حتی جوابش را بدهد، به سمت او پرتاب کرد.

فیلم با خنده خودش را کنار کشید و بالش به در خورد.

«دیدی؟ حتی داره منو از صحنه‌ی جرم حذف می‌کنه.»

نانی که تا آن لحظه فقط تماشایشان می‌کرد، بی‌اختیار خندید؛ خنده‌ای که باعث شد برای اولین بار بعد از ساعت‌ها، اتاق از صدای چیزی غیر از نگرانی و سکوت پر شود.

فیلم بعد از چند ثانیه خندیدن، نگاهش را بین اسکای و نانی جابه‌جا کرد. هنوز لبخند کوچکی روی لب‌هایش بود، اما از نگاهش مشخص بود که دیگر قصد ندارد بیشتر از این مزاحم آن دو شود.


آرام دستش را بالا آورد و با لحنی ساده گفت:

«بسیار خب... من دیگه میرم خونه. این اتاق فعلاً می‌تونه دستتون باشه تا وقتی نانی حالش بهتر بشه. اگه هم نخواستین اینجا بمونین، مشکلی نیست، هر کاری راحت‌تره انجام بدین.»


چند لحظه مکث کرد و بعد با لبخند کوتاهی ادامه داد:

«فعلاً.»


نانی با لبخند آرامی سرش را تکان داد و فیلم هم آخرین نگاهش را به آن‌ها انداخت.

اسکای طبق معمول چیزی نگفت، فقط نگاه کوتاهی به او کرد؛ همان نگاه آرام و بی‌حسی که فیلم دیگر به آن عادت کرده بود.


فیلم زیر لب خندید و سرش را تکان داد.

«باشه، فهمیدم. دیگه مزاحم نمی‌شم.»


و بعد از گفتن این جمله، به سمت در رفت.

صدای قدم‌هایش آرام در اتاق پیچید و چند ثانیه بعد، در اتاق بسته شد.


با رفتن فیلم، سکوت دوباره برگشت.

اما این بار سکوت اتاق مثل قبل سنگین نبود؛ بیشتر شبیه آرامشی بود که بعد از تمام اتفاقات آن روز، بالاخره فرصت پیدا کرده بود خودش را نشان دهد.


اسکای چند لحظه همان‌جا ایستاد و به در بسته نگاه کرد، انگار هنوز ذهنش درگیر اتفاقات چند ساعت گذشته بود.

بعد خیلی آرام برگشت.

نگاهش دوباره روی نانی نشست؛ روی چهره‌ای که حالا برخلاف قبل، آرام‌تر به نظر می‌رسید.


برای اولین بار بعد از مدت‌ها، اسکای احساس کرد شاید بتواند چند دقیقه بدون ترس نفس بکشد.

نانی چند لحظه ساکت ماند و نگاهش را روی اسکای نگه داشت؛ انگار چیزی در ذهنش مدام کنار هم قرار می‌گرفت و هر لحظه بیشتر از قبل باورش می‌کرد.


بعد خیلی آرام گفت:

«اسکای... فکر کنم یه چیز باور نکردنی فهمیدم.»

اسکای که مشغول جمع کردن چند وسیله روی میز بود، برای لحظه‌ای مکث کرد و نگاهش را به سمت او برگرداند.

«هوم؟ چی؟»


نانی چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ انگار هنوز خودش هم نمی‌توانست چیزی که فهمیده بود را هضم کند.

بعد با حالتی بین تعجب و عصبانیت، آرام گفت:

«اون عمارت بزرگ...»

مکث کوتاهی کرد.

«فکر کنم مال پدر فیلم بود.»


ابروهای اسکای کمی بالا رفت.

نانی ادامه داد:

«یادته بهت گفتم اونجا یه مردی رو دیدم که داشت درباره‌ی ازدواج با یکی حرف می‌زد؟ همون موقع اصلاً فکر نمی‌کردم ربطی به فیلم داشته باشه.»


چند ثانیه سکوت کرد و بعد ناگهان چشم‌هایش کمی بازتر شد.

«لعنتی...»

با ناباوری به سقف نگاه کرد.

«من رسماً رفته بودم خونه‌ی خانواده‌ی فیلم برای دزدی.»


اسکای چند لحظه چیزی نگفت.

نه به خاطر خود موضوع، بلکه به خاطر اینکه نانی با وجود زخمی که هنوز داشت، با همان لحن همیشگی‌اش داشت درباره‌ی یکی از بزرگ‌ترین اتفاقات اخیرشان حرف می‌زد.


بعد خیلی آرام گفت:

«وقتی آدم فکر می‌کنه دیگه چیزی نمی‌تونه غافلگیرش کنه، تو همیشه یه راه جدید پیدا می‌کنی.»


نانی اخم کوچکی کرد.

«خیلی کمک کننده بود، ممنون.»


اما خودش هم نتوانست جلوی لبخند کوتاهش را بگیرد.

اسکای بعد از چند لحظه سکوت، دستش را بالا آورد و خیلی آرام شقیقه‌اش را ماساژ داد؛ حرکتی ساده که شاید برای خودش اهمیتی نداشت، اما از نگاه نانی دور نماند.


نانی از همان لحظه‌ای که بیدار شده بود، متوجه شده بود چیزی در اسکای تغییر کرده. او هنوز همان اسکای همیشگی بود؛ همان آدم آرامی که حتی وسط بدترین شرایط هم سعی می‌کرد کنترل خودش را از دست ندهد، اما این بار خستگی دیگر چیزی نبود که بتواند پنهانش کند.


می‌توانست آن را در چشم‌هایش ببیند.


در پلک‌هایی که انگار به زور باز نگه داشته می‌شدند، در سکوت‌های طولانی‌اش و در آن حالت آماده‌باشی که حتی وقتی خطری وجود نداشت، هنوز رهایش نمی‌کرد.

نانی خوب می‌دانست دلیلش چیست.

اسکای خسته بود، اما نمی‌توانست بخوابد.


نه وقتی هنوز مطمئن نبود نانی واقعاً حالش خوب است.

برای همین کمی ابرویش را بالا انداخت و با لحنی آرام، اما طوری که بیشتر شبیه دستور بود تا پیشنهاد، گفت:

«اسکای... باید بخوابی.»


اسکای دستش را از شقیقه‌اش برداشت و نگاهش را به سمت او برگرداند.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ انگار انتظار نداشت کسی این‌قدر راحت چیزی را که خودش سعی داشت پنهان کند، بفهمد.

بعد خیلی آرام گفت:

«خوبم.»


نانی بدون اینکه حتی یک لحظه قانع شود، نگاهش را باریک کرد.

«این جمله رو امروز چند بار گفتی؟»

اسکای چیزی نگفت.

چون جوابش را خودش هم می‌دانست.


نانی آهسته نفس کشید و با همان حالت خسته، اما کمی سرسختی همیشگی‌اش ادامه داد:

«اسکای، تو چند ساعت کنار من بودی، همه‌چیز رو کنترل کردی و حتی وقتی خودت داشتی از پا می‌افتادی، باز هم وانمود کردی هیچ اتفاقی نیفتاده.»

چند لحظه سکوت کرد و نگاهش نرم‌تر شد.

«الان دیگه لازم نیست مراقب همه‌چیز باشی.»


اسکای برای چند ثانیه چیزی نگفت.

چون عجیب بود.

تمام عمرش یاد گرفته بود خودش مراقب دیگران باشد، اما هنوز هم عادت نداشت کسی به فکر مراقبت از خودش باشد.

نانی چند لحظه به سکوت اسکای نگاه کرد؛ به همان حالتی که همیشه سعی می‌کرد همه‌چیز را خودش تحمل کند و اجازه ندهد کسی متوجه خستگی یا نگرانی‌اش شود.

اما این بار نانی او را می‌شناخت.

می‌دانست پشت آن آرامش همیشگی، چقدر بی‌خوابی و اضطراب پنهان شده است.


برای همین کمی نرم‌تر به او نگاه کرد و خیلی آرام گفت:

«بیا... یکم می‌خوابیم.»

مکث کوتاهی کرد و نگاهش را از چشم‌های خسته ای اسکای نگرفت.

«لطفاً... به خاطر من.»


همین چند کلمه باعث شد اسکای برای لحظه‌ای ساکت بماند.

چون اگر هرکس دیگری این را می‌گفت، احتمالاً بهانه‌ای پیدا می‌کرد، لبخند می‌زد و می‌گفت مشکلی نیست؛ اما وقتی نانی می‌گفت، رد کردنش سخت‌تر از چیزی بود که می‌خواست قبول کند.


اسکای آهسته نفسش را بیرون داد و نگاهش را پایین انداخت.

«تو هنوز باید استراحت کنی، بعد به فکر منی؟»


لحنش کمی شبیه اعتراض بود، اما خستگی‌ای که پشت صدایش بود، بیشتر از هر چیزی دیگری به چشم می‌آمد.

نانی لبخند کوچکی زد.

«خب... یکی باید حواسش به تو هم باشه.»

اسکای چند ثانیه نگاهش کرد.

همین جمله‌ی ساده، بیشتر از چیزی که نانی فکر می‌کرد روی او اثر گذاشت.

چون اسکای همیشه کسی بود که مراقب بقیه بود؛ کسی که پشت همه می‌ایستاد، اما کمتر کسی واقعاً می‌پرسید خودش چطور است.


در نهایت آهی آرام کشید و تسلیم شد.

«باشه.»


نانی لبخند محوی زد؛ انگار همین یک کلمه کافی بود.

اسکای آرام به سمت تخت آمد و کنار نانی نشست. هنوز کمی مردد بود، انگار حتی حالا هم ذهنش دنبال دلیلی می‌گشت که نباید استراحت کند.


اما وقتی دید نانی چشم‌هایش را بسته و بالاخره کمی آرام‌تر شده، خودش هم اجازه داد برای چند دقیقه آن حالت آماده‌باش همیشگی را کنار بگذارد.

کنار نانی دراز کشید، اما با وجود بزرگی تخت، فاصله‌ی کمی که بینشان بود برای اسکای عجیب‌تر از چیزی بود که انتظار داشت.

بدنش برای لحظه‌ای منقبض شد؛ نه به خاطر ناراحتی، بلکه به خاطر اینکه بعد از مدت‌ها، حالا واقعاً کنار نانی بود، بدون اینکه بهانه‌ای برای مراقبت کردن، دنبال کردن یا نجات دادن وجود داشته باشد.

فقط کنار او.

چند دقیقه گذشت.

اسکای بی‌حرکت به سقف خیره مانده بود، اما ذهنش هنوز آرام نمی‌شد. بعد کم‌کم صدای نفس‌های نانی تغییر کرد؛ منظم‌تر، آرام‌تر و عمیق‌تر شد.

نگاهش آرام به سمت او برگشت.

چند ثانیه فقط تماشایش کرد.

مطمئن شد نانی خوابیده.

و شاید همین بود که باعث شد بالاخره اجازه بدهد آن چیزی که سال‌ها پنهان کرده بود، از جایی درونش بیرون بیاید.


اسکای آهسته نفسش را بیرون داد و دوباره به سقف نگاه کرد.

«حتی وقتی خوابیدی هم باعث می‌شی نتونم آروم باشم...»

لبخند خیلی محوی روی لبش نشست.

«واقعاً نمی‌دونم چطور تونستی این کارو بکنی.»


چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام‌تر ادامه داد:

«هیچ‌وقت بهت نگفتم... ولی فکر کنم بیشتر از چیزی که باید، به بودنت عادت کردم.»


انگشت‌هایش آرام روی پتو حرکت کردند.

«نه... حتی عادت هم کلمه‌ی درستی نیست. چون آدم می‌تونه به خیلی چیزا عادت کنه و بعد یه روز بدونشون ادامه بده.»

نگاهش دوباره روی چهره‌ی نانی افتاد.

«ولی من هیچ‌وقت نتونستم تصور کنم زندگی‌ای باشه که تو توش نباشی.»


سکوت کرد.

این بار طولانی‌تر.

انگار خودش هم از اعترافی که کرده بود، کمی ترسیده بود.


بعد با صدای آرامی گفت:

«می‌دونی عجیب‌ترین چیز چیه؟ اینکه من هنوز چیزای کوچیک رو یادمه.»

چشم‌هایش کمی نرم شد.

«مثلاً وقتی ناراحت بودی، هیچ‌وقت نمی‌گفتی. فقط ساکت‌تر می‌شدی. یا وقتی خوشحال می‌شدی، سعی می‌کردی عادی رفتار کنی، ولی همیشه یه چیزی توی صورتت لو می‌داد.»


لبخند کمرنگی زد.

«حتی یادمه وقتی از یه چیزی خوشت می‌اومد، چطور چند بار بهش نگاه می‌کردی قبل از اینکه قبول کنی واقعاً می‌خواییش.»


چند ثانیه سکوت کرد.

«مسخره‌ست، نه؟ اینکه آدم این همه سال جزئیات یه نفر رو یادش بمونه.»


نفس آرامی کشید.

«ولی فکر کنم بعضی آدما اینطوری وارد زندگی آدم می‌شن. نه با یه اتفاق بزرگ، نه با یه لحظه‌ی خاص... فقط آروم آروم تبدیل می‌شن به چیزی که دیگه نمی‌تونی ازش جداشون کنی.»


اسکای پلک زد و نگاهش را برای چند لحظه بست.

«و بدترین قسمتش اینه که من حتی نمی‌دونم از کی این اتفاق افتاد.»

صدایش آرام‌تر شد.

«فقط یه روز فهمیدم بیشتر از چیزی که باید، حواسم به توئه.»

اسکای چند لحظه سکوت کرد.

صدای آرام نفس‌های نانی تنها چیزی بود که در اتاق شنیده می‌شد و شاید عجیب‌ترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه کسی که تمام این سال‌ها باعث شده بود ذهن اسکای هیچ‌وقت آرام نگیرد، حالا درست کنار او خوابیده بود و برای اولین بار، حضورش به جای آشوب، کمی آرامش به همراه داشت.

Report Page