Chapter18

Chapter18


اسکای آهسته خندید؛ خنده‌ای کوتاه و آرام که بیشتر از هر چیزی نشان می‌داد خودش هم از اعترافی که کرده بود تعجب کرده است. انگار گفتن این جمله از گفتن هر چیز دیگری سخت‌تر بود، چون اسکای همیشه عادت داشت نگرانی‌هایش را پشت سکوت و کنترل پنهان کند.

نگاهش را برای لحظه‌ای پایین انداخت و با صدایی آرام‌تر ادامه داد:

«و حقیقتش... داشتم از شدت نگرانی دیوونه می‌شدم.»


نانی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

شاید اگر هر شخص دیگری این جمله را می‌گفت، عادی به نظر می‌رسید؛ اما از اسکای، کسی که حتی در بدترین شرایط هم احساساتش را نشان نمی‌داد، همین چند کلمه معنای خیلی بیشتری داشت.

نانی لبخند خیلی کوچکی زد.

«تو؟»

اسکای نگاهش را بالا آورد.

«چی؟»

«تو که همیشه وانمود می‌کنی هیچ‌چیزی نمی‌تونه بهت آسیب بزنه.»


چند لحظه سکوت بینشان افتاد.

اسکای لبخند کمرنگی زد، اما این بار خبری از آن خونسردی همیشگی نبود.

«شاید چون همیشه چیزایی که از دست دادنشون مهم نبود رو راحت کنار گذاشتم.»


مکث کوتاهی کرد.

«ولی تو فرق داری.»


نانی آرام نگاهش کرد.

اسکای انگار متوجه شد زیادی گفته، برای همین نگاهش را از او گرفت و سمت کیسه‌های روی زمین رفت.

«به هر حال... باید چیزی بخوری.»


نانی چند لحظه به تغییر ناگهانی موضوع نگاه کرد و بعد خیلی آرام لبخند زد.

همان اسکای بود.

همان آدمی که وقتی زیادی احساساتی می‌شد، سریع راه فرار پیدا می‌کرد.

اما این بار، برخلاف همیشه، نانی تمام چیزهایی را که پشت آن سکوت پنهان شده بود، فهمیده بود.

نانی پوزخند خیلی کمرنگی زد و کمی روی تخت جابه‌جا شد، اما این بار برخلاف همیشه چیزی نگفت؛ نه طعنه‌ای زد و نه تلاش کرد با چند جمله‌ی شوخی‌آمیز، سنگینی فضای بینشان را کمتر کند، فقط برای چند لحظه به اسکای نگاه کرد و سکوت کرد، انگار داشت به این فکر می‌کرد که چطور کسی که همیشه همه‌چیز را خودش کنترل می‌کرد، حالا این‌قدر بی‌صدا مراقب کوچک‌ترین چیزها درباره‌ی او شده بود.


اسکای که نگاه او را حس کرده بود، چیزی نپرسید و فقط از جایش بلند شد. به سمت کیسه‌هایی رفت که کنار در گذاشته بود، یکی از بطری‌های آب را بیرون آورد و دوباره کنار تخت برگشت.

بدون هیچ حرف اضافه‌ای بطری را به سمتش گرفت.

«بیا.»

نانی چند ثانیه به بطری نگاه کرد و بعد دستش را جلو برد و آن را گرفت.

«مرسی.»


اسکای فقط خیلی آرام سرش را تکان داد و دوباره همان‌جا کنار تخت ماند؛ نه حرفی زد و نه سعی کرد چیزی را توضیح دهد، فقط نگاهش گاهی روی صورت نانی می‌افتاد، انگار هنوز هم باورش سخت بود که چند ساعت قبل چه اتفاقی افتاده بود.

نانی چند جرعه آب خورد و بعد بطری را پایین آورد. نگاهش دوباره روی اسکای ثابت ماند.

«خرید هم کردی؟»


اسکای نگاه کوتاهی به کیسه‌های کنار در انداخت و بعد جواب داد:

«آره.»

«چی گرفتی؟»

«چیزایی که دکتر گفته بود.»


نانی برای چند لحظه چیزی نگفت، بعد لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست.

«یعنی واقعاً به حرف دکتر گوش دادی؟»


اسکای نگاهش را کمی از او گرفت و با همان آرامش همیشگی جواب داد:

«وقتی پای تو وسط باشه، مجبورم.»


جمله ساده بود، اما باعث شد نانی چند لحظه ساکت بماند.

او اسکای را می‌شناخت؛ می‌دانست این آدم کسی نیست که به راحتی احساساتش را نشان دهد یا اعتراف کند چیزی برایش مهم است. برای همین، همین چند کلمه‌ی کوتاه از طرف او، بیشتر از هر حرف طولانی معنی داشت.

نانی آرام گفت:

«اسکای...»

اسکای نگاهش کرد.

«هوم؟»

چند ثانیه طول کشید تا نانی حرفش را ادامه دهد.

«خیلی فرق کردی.»


اسکای جواب نداد.

فقط نگاهش را پایین انداخت، انگار خودش هم نمی‌خواست به این موضوع فکر کند.


بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت:

«شاید فقط یه چیزایی رو دیر فهمیدم.»

و بعد دوباره سکوت بینشان نشست؛ اما این بار سکوتی نبود که از فاصله بیاید، بیشتر شبیه سکوت دو نفری بود که بعد از سال‌ها بالاخره چیزی را بدون گفتن، فهمیده بودند.

نانی پوزخند خیلی کمرنگی زد و آرام روی تخت جابه‌جا شد. نگاهش برای چند ثانیه روی صورت اسکای ماند؛ انگار هنوز داشت چهره‌ی خسته‌ی او را می‌خواند، همان چشم‌هایی که چند ساعت قبل از شدت اضطراب حتی نمی‌توانستند آرام بگیرند.


نانی فقط نگاه کوتاهی به او انداخت،چند جرعه‌ی کوچک دیگه نوشید و دوباره آن را روی میز کنار تخت گذاشت.

اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.

سکوتی که این بار نه سنگین بود و نه آزاردهنده؛ بیشتر شبیه آرامشی بود که بعد از یک طوفان طولانی، بالاخره خودش را به اتاق رسانده باشد.

اسکای روی صندلی کنار تخت نشست و بی‌اختیار نگاهش روی صورت نانی ماند. دیگر خبری از رنگ‌پریدگی چند ساعت قبل نبود و نفس‌هایش هم آرام‌تر شده بودند. همین برای اسکای کافی بود.

نانی هم چیزی نگفت.

فقط برای لحظه‌ای نگاهش با نگاه اسکای گره خورد.


هیچ‌کدام لبخند نزدند.

هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

اما همان سکوت، بیشتر از هر گفت‌وگویی بینشان حرف داشت؛ سکوتی که انگار هر دو، برای اولین بار بعد از آن شب، اجازه داده بودند جای کلمات را بگیرد.


نانی نگاهش روی چهره‌ی اسکای ماند. از همان لحظه‌ای که چشم باز کرده و او را دیده بود، احساس می‌کرد چیزی روی شانه‌های اسکای سنگینی می‌کند؛ انگار بار نامرئی‌ای را با خودش حمل می‌کرد، باری که هرچقدر هم سعی می‌کرد پشت سکوت و چهره‌ی آرامش پنهانش کند، باز هم از نگاهش پیدا بود. مطمئن نبود فقط خیال می‌کند یا واقعاً اتفاقی درون اسکای افتاده است، اما هرچه بیشتر به آن سکوت طولانی و نگاه‌های گمشده‌اش خیره می‌شد، بیشتر حس می‌کرد او چیزی برای گفتن دارد؛ حرفی که بارها تا مرز گفتنش آمده، اما هر بار دوباره در دلش دفن کرده است.

همین فکر، بی‌دلیل قلب نانی را فشرد.

لب‌هایش خیلی آرام از هم فاصله گرفتند و تقریباً زیر لب زمزمه کرد:

«اسکای...»

اسکای سرش را آرام بالا آورد و نگاهش روی صورت نانی نشست.

«هوم؟»

نانی چند ثانیه فقط به چشم‌های او خیره ماند. انگار دنبال کلمه‌ی مناسبی می‌گشت، اما در نهایت همان چیزی را گفت که از لحظه‌ی بیدار شدن توی ذهنش مانده بود.

«اگه یه چیزی ذهنت رو درگیر کرده... لازم نیست تنهایی باهاش کنار بیای.»


برای چند لحظه سکوت بینشان نشست.

نانی خیلی آرام ادامه داد:

«حداقل... بذار یکی کنارت باشه.»

اسکای لبخند محوی زد و خیلی آرام سرش را تکان داد.

«نه... خوبم، جدی می‌گم.»


نانی چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد اخم کمرنگی بین ابروهایش نشست و با همان لحن آرامی که سعی می‌کرد جدی باشد اما تهش شیطنت هم پیدا بود، گفت:

«اسکای...»


چند ثانیه مکث کرد و نگاهش را از او نگرفت.

«می‌دونی زخمی بودنم باعث نمی‌شه دروغ گفتنت رو نادیده بگیرم.»

اسکای چیزی نگفت.

نانی خیلی آرام ادامه داد:

«اگه بهم دروغ بگی، خودم می‌کشمت... بعد تو به جای من می‌خوابی روی این تخت.»


چند لحظه سکوت کرد و گوشه‌ی لبش خیلی کم بالا رفت.

«پس به نفع خودته حرفتو بزنی.»


اسکای بی‌اختیار خندید؛ خنده‌ای کوتاه و خسته که بعد از ساعت‌ها نگرانی، برای اولین بار واقعی به نظر می‌رسید. «تهدید کردن از روی تخت هم استعداد می‌خواد...»


نانی بدون اینکه لبخندش محو شود، خیلی آرام جواب داد:

«من استعداد زیاد دارم.»

اسکای آهسته نفسی بیرون داد.چند لحظه بدون اینکه چیزی بگوید، فقط به نانی نگاه کرد؛ به رنگ پریده‌ی صورتش، به بانداژی که زیر لباسش پنهان شده بود و به خستگی‌ای که هنوز از چشم‌هایش پیدا بود. بعد خیلی آرام، انگار بیشتر با خودش حرف می‌زد تا با نانی، زمزمه کرد:

«فقط... داشتم به این فکر می‌کردم... چرا آخرش همیشه تویی که ضربه می‌خوری؟»


سکوت کوتاهی بینشان افتاد.

اسکای نگاهش را از نانی گرفت و به نقطه‌ی نامعلومی روی زمین دوخت.


«بعضی وقتا با خودم فکر می‌کنم... شاید مشکل از منه. شاید اگه یه لحظه بیشتر حواسم بود...، الان مجبور نبودی این درد رو تحمل کنی.»


جمله‌ی آخر را آن‌قدر آرام گفت که انگار خودش هم دلش نمی‌خواست آن را بشنود.

بعد سرش را پایین انداخت و برای چند لحظه دیگر چیزی نگفت.

چند لحظه بعد، با صدایی گرفته ادامه داد:

«حتی هنوزم نمی‌دونم چرا بین اون همه آدم، تو رو هدف گرفتن... یا اصلاً چرا تصمیم گرفتن چاقو رو سمت تو بگیرن. هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنم، کمتر جوابی پیدا می‌کنم، و همین بیشتر از هر چیزی دیوونه‌م می‌کنه... چون اگه دلیلش رو نمی‌دونم، یعنی نمی‌دونم دفعه‌ی بعد باید جلوی چی رو بگیرم.»


حرفش که تمام شد، سرش را آرام پایین انداخت و انگشت‌هایش را در هم قفل کرد.

«من همیشه فکر می‌کردم تا وقتی کنارتم، می‌تونم نذارم هیچ اتفاقی برات بیفته... ولی دیشب فهمیدم فقط یه لحظه کافیه تا همه‌چیز از دستت خارج بشه.»

اسکای چند لحظه سکوت کرد. انگار هر سؤالی که در ذهنش می‌چرخید، سؤال دیگری را به دنبال خودش می‌آورد و هیچ‌کدام هم جوابی نداشتند.


بعد خیلی آرام، در حالی که هنوز نگاهش به زمین بود، ادامه داد:

«اصلاً چرا بهمون حمله شد؟ کی اونجا بود؟ اون آدم از کجا ما رو می‌شناخت؟ چی از ما می‌دونست که حاضر شد تا اینجا پیش بره؟»


نفس کوتاهی کشید و انگشت‌هایش را محکم‌تر در هم قفل کرد.

«هرچی بیشتر به دیشب فکر می‌کنم، بیشتر حس می‌کنم همه‌چیز زیادی حساب‌شده بود... انگار هدفش فقط ترسوندن ما نبود. انگار دقیقاً می‌دونست باید کجا ضربه بزنه.»


برای چند لحظه سکوت کرد.


بعد خیلی آرام‌تر، تقریباً زیر لب، جمله‌ای را گفت که بیشتر شبیه اعتراف بود تا تحلیل.


«و چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌ده اینه که هنوز نمی‌دونم... هدف اصلی تو بودی، یا من...»

اسکای چند لحظه دیگر در سکوت ماند، اما ذهنش هنوز درگیر همان سؤال‌ها بود؛ سؤال‌هایی که هرچقدر بیشتر به آن‌ها فکر می‌کرد، بیشتر به بن‌بست می‌رسید.


آرام گفت:

«من حتی نمی‌دونم باید به کی شک کنم...»


نگاهش دوباره به نانی برگشت.

«توی اون کلاب دیشب صدها نفر رفت‌وآمد کردن. آدمایی که می‌بینیم، آدمایی که فقط اسمشون رو می‌شنویم... هرکدومشون می‌تونن چیزی دیده باشن، چیزی فهمیده باشن.»


کمی مکث کرد و صدایش پایین‌تر آمد.

«ولی چیزی که مطمئنم اینه که یه نفر اونجا بود که بیشتر از چیزی که باید، درباره‌ی ما می‌دونست.»


انگشت‌هایش آرام روی لبه‌ی صندلی حرکت کردند.

«کسی که می‌دونست ما کی هستیم... یا حداقل فهمیده بود پشت اون چیزی که همه می‌بینن، یه چیز دیگه وجود داره.»


اسکای آهی کشید و نگاهش دوباره روی صورت نانی ماند.

«و همین باعث می‌شه نتونم فقط دنبال یه دشمن بگردم... چون اگه اون آدم هنوز نزدیکمون باشه، یعنی مدت‌هاست داشته نگاهمون می‌کرده.»

نانی آهسته دستش را روی دست اسکای گذاشت و با انگشت‌هایش خیلی آرام روی آن حرکت کرد؛ حرکتی ساده که بیشتر از هر جمله‌ای نشان می‌داد هنوز حواسش به اوست.

اسکای برای لحظه‌ای سکوت کرد و نگاهش روی دست نانی ماند.


نانی با صدایی آرام ادامه داد:

«به نظرم باید اینا رو بذاری برای بعد.»


چند ثانیه مکث کرد و نگاهش را به صورت اسکای دوخت.

«می‌دونم می‌خوای بفهمی کی این کارو کرد، می‌دونم نمی‌تونی راحت ازش بگذری... ولی نمی‌تونی همین الان همه‌چیز رو حل کنی.»


نفس آرامی کشید.

«اون آدم از قبل همه‌چیز رو برنامه‌ریزی کرده بود، ولی ما حتی نمی‌دونیم دنبال کی باید بگردیم. وقتی اون اتفاق افتاد، هیچ نشونه‌ای ازش نداشتیم.»


دست اسکای را کمی فشرد.

«پس اگه الان فقط به این فکر کنی که پیداش کنی، فقط خودتو خسته می‌کنی.»


چند لحظه سکوت بینشان نشست.

نانی آرام‌تر گفت:

«اول باید مطمئن بشیم من خوب می‌شم... بعدش می‌ریم سراغ اینکه کی پشت این قضیه بوده.»


اسکای چیزی نگفت، اما نگاهش کمی نرم‌تر شد.

چون حتی وقتی خودش درگیر خشم و ترس بود، نانی هنوز همان کسی بود که می‌توانست ذهنش را از بین آن همه آشفتگی بیرون بکشد.

اسکای چند لحظه در سکوت به او نگاه کرد، اما بعد نگاهش آرام پایین رفت و روی جایی ماند که زخم نانی زیر لباس و بانداژ پنهان شده بود. برای چند ثانیه فقط همان‌جا ماند؛ انگار دوباره همان لحظه‌ای را به یاد آورده بود که او را زخمی روی زمین دیده بود و هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد.


صدایش وقتی حرف زد، آرام‌تر از همیشه بود.

«خیلی درد می‌کنه... مگه نه؟»


نانی نگاهش کرد.

برای لحظه‌ای انگار می‌خواست طبق عادت همیشگی‌اش جواب ساده‌ای بدهد و بگوید خوب است، چیزی نیست، اما وقتی نگاه نگران اسکای را دید، نتوانست مثل همیشه وانمود کند.


لبخند خیلی کوچکی زد و با صدایی آرام گفت:

«نه...»

چند ثانیه مکث کرد.

«نه تا وقتی تو کنارمی و ازم مراقبت می‌کنی.»


اسکای برای لحظه‌ای ساکت ماند.

شاید چون انتظار نداشت نانی با این‌قدر اطمینان جواب بدهد.


او همیشه فکر می‌کرد کسی که باید مراقب باشد، خودش است؛ کسی که باید قوی بماند، کسی که نباید اجازه دهد اتفاقی بیفتد.

اما نانی، حتی در ضعیف‌ترین لحظه‌اش، هنوز طوری حرف می‌زد که انگار بودن اسکای به تنهایی کافی است.


اسکای خیلی آرام نگاهش را از او نگرفت.

«تو همیشه این‌قدر به من اعتماد داری؟»

نانی بدون اینکه زیاد فکر کند، جواب داد:

«آره.»


سادگی جوابش بیشتر از هر چیزی اسکای را ساکت کرد.

چون نانی آن را مثل یک جمله‌ی عاشقانه نگفته بود.


مثل یک حقیقت گفته بود.

اسکای برای چند لحظه چیزی نگفت.


فقط به نانی نگاه کرد؛ به اینکه چطور با وجود درد و خستگی، هنوز هم بدون کوچک‌ترین تردیدی به او اعتماد داشت. شاید برای نانی این جمله ساده بود، اما برای اسکای معنایی داشت که نمی‌توانست به راحتی نادیده‌اش بگیرد.


سال‌ها بود که عادت کرده بود همه‌چیز را خودش حل کند، خودش تصمیم بگیرد و خودش مسئولیت تمام اتفاقات را به دوش بکشد. اما نانی همیشه به شکلی عجیب باعث می‌شد یادش بیاید که لازم نیست همه‌ی بار دنیا را تنهایی حمل کند.


اسکای خیلی آرام دست نانی را در دستش گرفت.

«تو نباید این‌قدر راحت به کسی اعتماد کنی.»


نانی کمی نگاهش کرد.

«به هر کسی نه.»

چند ثانیه مکث کرد.

«ولی به تو چرا.»


همین چند کلمه باعث شد نگاه اسکای برای لحظه‌ای ثابت بماند.

او جواب نداد.


چون هر چیزی که می‌توانست بگوید، در برابر این اعتماد کوچک به نظر می‌رسید.

فقط انگشت‌هایش را آرام‌تر دور دست نانی جمع کرد و زیر لب گفت:

«من نمی‌خوام یه روز باعث بشم از این اعتمادت پشیمون بشی.»


نانی نگاهش را از او نگرفت.

«نمی‌شی.»

و این بار اسکای چیزی برای جواب دادن نداشت.

نانی آهسته انگشت‌های خودش را میان انگشت‌های اسکای گره زد؛ حرکتی آرام و بدون فکر، انگار برایش طبیعی‌ترین کار دنیا بود. انگار لازم نبود برای نشان دادن چیزی، جمله‌ی بزرگی بگوید یا توضیحی بدهد؛ همین لمس ساده کافی بود.


اسکای برای چند لحظه متوجه حرکتش نشد.


وقتی نگاهش پایین افتاد و دست‌هایشان را دید، کمی مکث کرد. بعد آرام سرش را بالا آورد و به نانی خیره شد.

در نگاهش چیزی بین تعجب و ناباوری بود.

«چطور می‌تونی...»


صدایش کمی پایین آمد.

«چطور می‌تونی این‌قدر بهم اعتماد داشته باشی؟»


نانی چند لحظه چیزی نگفت.

فقط به صورت اسکای نگاه کرد؛ به کسی که همیشه خودش را محکم‌تر از چیزی که بود نشان می‌داد، کسی که برای همه جواب داشت، اما حالا برای یک سؤال ساده انگار نمی‌دانست چه بگوید.

بعد خیلی آرام گفت:

«چون تو اسکایی.»


اسکای چیزی نگفت.

نانی نگاهش را از او نگرفت.


«شاید بقیه فقط چیزایی رو ببینن که انجام دادی... اشتباهاتت، تصمیم‌هات، چیزایی که باعث شده فکر کنن نباید بهت نزدیک بشن.»

مکث کوتاهی کرد.

«ولی من تو رو می‌شناسم.»


انگشت‌هایش کمی دور دست اسکای محکم‌تر شد.

«من کسی رو می‌شناسم که همیشه قبل از اینکه به خودش فکر کنه، حواسش به منه.»


اسکای نگاهش را پایین انداخت.

چون برای اولین بار، کسی چیزی را درباره‌ی او می‌گفت که خودش مدت‌ها بود باورش نداشت.


نانی خیلی آرام ادامه داد:

«من بهت اعتماد نمی‌کنم چون فکر می‌کنم هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنی.»


چند ثانیه سکوت کرد.

«بهت اعتماد می‌کنم چون می‌دونم حتی وقتی اشتباه می‌کنی... باز هم سعی می‌کنی درستش کنی.»

اسکای لبخند محوی به چهره‌ی امیدوار نانی زد؛ لبخندی که این بار برخلاف همیشه، پشتش هیچ تلاشی برای پنهان کردن احساساتش نبود. فقط برای چند لحظه به او نگاه کرد، به کسی که با وجود تمام درد و خستگی، هنوز همان آرامشی را داشت که همیشه باعث می‌شد اسکای احساس کند شاید همه‌چیز درست شود.


نانی هم متقابلاً لبخند نرمی به او زد. انگشت‌هایش هنوز میان انگشت‌های اسکای بود و با صدایی آرام، اما مطمئن زمزمه کرد:

«قول می‌دم تمام نگرانی‌هات رو از قلبت بیرون بکشم، پس دیگه اینقدر نترس اسکای.»


اسکای برای چند لحظه هیچ چیزی نگفت.

فقط نگاهش روی صورت نانی ماند؛ انگار نمی‌دانست چطور باید به کسی جواب بدهد که همیشه، حتی وقتی خودش آسیب دیده، باز هم نگران اوست.


و شاید برای اولین بار، اسکای اجازه داد باور کند که لازم نیست همیشه تنها کسی باشد که مراقبت می‌کند.


Report Page