Chapter17
برای چند لحظه، هیچکدام چیزی نگفتند.
تنها صدایی که در راهروی ساکت هتل شنیده میشد، صدای ضعیف تهویه و سوختن آرام سیگارها بود. فیلم نگاهش را از چهرهی اسکای نگرفت؛ انگار هنوز هم نمیتوانست کاملاً باور کند مردی که همیشه آرام، غیرقابلپیشبینی و دور از احساسات به نظر میرسید، حالا با چنین صدای خستهای از کسی حرف میزند که نبودنش میتواند او را از هم بپاشد.
بعد از چند ثانیه، خیلی آرام دود سیگارش را بیرون داد و پوزخند کمرنگی روی لبهایش نشست.
«پس همهی این سالها... قضیه این بوده.»
اسکای واکنشی نشان نداد. فقط همچنان به در بستهی اتاق خیره ماند، در حالی که انگار ذهنش کیلومترها دورتر از آن راهرو، در میان خاطراتی سرگردان بود که سالها سعی کرده بود فراموششان کند.
فیلم سرش را کمی به دیوار تکیه داد و با لحنی آرامتر ادامه داد:
«میدونی،فکر میکردم تو از اون آدمایی هستی که هیچوقت به کسی وابسته نمیشن؛ از اونایی که اگه یه روز همهچیزشون رو هم از دست بدن، فقط یه سیگار روشن میکنن و به زندگیشون ادامه میدن.»
برای چند لحظه سکوت کرد و بعد نگاهش را دوباره به اسکای دوخت.
«ولی الان که نگات میکنم... فکر میکنم شاید از همون اول اشتباه میکردم.»
انگشتهای اسکای کمی دور سیگار جمع شدند.
«شاید آدمایی مثل تو... فقط یه بار توی زندگیشون به کسی وابسته میشن.»
این بار، پلکهای اسکای خیلی آرام روی هم نشستند.
زیرا برخلاف همیشه، هیچ جوابی برای رد کردن حرفهای فیلم نداشت.
چطور میتوانست انکار کند؟
وقتی فقط چند دقیقه قبل، تصور اینکه ممکن است دیگر صدای نانی را نشنود، نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود.
بعد از چند لحظه، خیلی آرام لبهایش تکان خورد.
«شاید...»
صدایش آنقدر پایین بود که بیشتر شبیه اعترافی ناخواسته به نظر میرسید.
«یا شاید از همون بچگی، هیچوقت یاد نگرفتم بدون اون زندگی کنم.»
فیلم برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
زیرا چیزی در آن جمله وجود داشت که حتی خودش هم انتظار شنیدنش را نداشت.
این دیگر فقط دوست داشتن نبود.
این سالها زندگی کردن با حضور یک نفر بود؛ آنقدر طولانی که حالا نبودنش، بیشتر شبیه از دست دادن بخشی از خود اسکای به نظر میرسید.
اسکای خیلی آرام سرش را بالا آورد و نگاهش دوباره روی در اتاق ثابت ماند.
«بعضی آدما... یه جوری وارد زندگیت میشن که بعد از یه مدت، دیگه نمیفهمی کجا تموم میشن و از کجا خودت شروع میشی.»
نفس کوتاهی کشید.
«و بعد یه روز متوجه میشی که حتی تصور دنیایی که اونا توش نباشن هم... غیرممکنه.»
راهرو دوباره در سکوت فرو رفت.
فیلم برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد و بعد خیلی آرام سیگارش را پایین آورد.
«پس بهش بگو.»
همین دو کلمه کافی بود تا نگاه اسکای برای لحظهای بلرزد.
اما چند ثانیه بعد، لبخند بسیار کمرنگ و خستهای روی صورتش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر چیز، بوی ترس میداد.
«و اگه بعدش همهچیز عوض بشه چی؟»
صدایش آرامتر شد.
«اگه بعد از فهمیدن حقیقت... دیگه اونجوری نگام نکنه چی؟»
برای چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
«اگه تنها آدمی که تمام این سالها کنارم بوده، به خاطر چیزی که احساس میکنم ازم فاصله بگیره چی؟»
این بار، حتی فیلم هم چیزی نگفت.
چون برای اولین بار، داشت ترس واقعی اسکای را میدید.
نه ترس از زخمی شدن، نه ترس از مرگ.
فقط ترس مردی که تمام زندگیاش را با حضور یک نفر ساخته بود و حالا از این میترسید که شاید با گفتن حقیقت، همان یک نفر را هم از دست بدهد.
اسکای بالاخره بعد از مدتها نگاهش را از در اتاق گرفت و به سمت فیلم برگرداند. نور کمرنگ راهرو روی چهرهی خستهاش افتاده بود و چشمانش هنوز آن سرخی محوی را در خود داشتند.
چند ثانیه فقط به او خیره ماند، بعد سیگار را آرام از بین لبهایش برداشت و دودش را به آهستگی بیرون داد.
«نمیترسی؟»
فیلم ابرویش را کمی بالا برد.
اسکای نگاهش را از او نگرفت و با صدایی آرامتر ادامه داد:
«از اینکه داری به دو تا خلافکار کمک میکنی... از اینکه هر لحظه ممکنه خودتو وسط چیزایی پیدا کنی که هیچ راه برگشتی ازشون نیست.»
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
«از اینکه یه روز بفهمی آدمایی که کنارشون ایستادی، شاید از چیزی که فکر میکردی خطرناکترن.»
فیلم چند ثانیه بدون هیچ واکنشی به او نگاه کرد و بعد پوزخند بسیار کمرنگی روی لبهایش نشست.
آرام سرش را به دیوار تکیه داد و زمزمه کرد:
«فکر میکنی الان وقتشه که از این چیزا بترسم؟»
اسکای چیزی نگفت.
فیلم نگاهش را از او گرفت و به روبهرو خیره شد.
«من از همون لحظهای که تصمیم گرفتم بهتون کمک کنم، فهمیدم دارم وارد چه داستانی میشم.»
چند لحظه سکوت کرد و بعد خیلی آرام ادامه داد:
«ولی میدونی...»
نگاهش دوباره به سمت اسکای برگشت.
«آدمای خطرناک رو از روی دستهای خونیشون نمیشناسم.»
اسکای کمی ابرویش را در هم کشید.
فیلم لبخند کمرنگی زد.
«از روی نگاهشون میشناسم.»
سپس خیلی آرام به در بستهی اتاق اشاره کرد.
«و مردی که چند دقیقه پیش حاضر بود خودش جای نانی چاقو بخوره، فقط چون میترسید نانی رو از دست بده... آخرین آدمیه که الان ازش میترسم.»
برای لحظهای، سکوت دوباره بینشان نشست.
اسکای نگاهش را پایین انداخت و برای اولین بار، هیچ جوابی برای حرف او نداشت.
فیلم سیگارش را دوباره بین لبهایش گذاشت و با صدایی آرامتر ادامه داد:
«شاید شما دوتا کارای بد زیادی انجام داده باشین... شاید حتی بیشتر از چیزیه که من میدونم.»
دود را آرام بیرون داد.
«ولی الان... چیزی که من میبینم، دو تا خلافکار نیست.»
نگاهش نرمتر شد.
«فقط دو نفرن که از از دست دادن همدیگه میترسن.»
و به شکلی عجیب، این جمله باعث شد قلب اسکای برای لحظهای سنگینتر از قبل شود.
همان لحظه، صدای باز شدن در باعث شد سکوت سنگین راهرو شکسته شود.
دکتر از اتاق بیرون آمد، عینکش را کمی بالا کشید و نگاهی کوتاه به اسکای و فیلم انداخت. خستگی در چهرهاش مشخص بود، اما آرامشی که در صدایش وجود داشت، کافی بود تا بخشی از اضطراب چند ساعت گذشته را از بین ببرد.
«هنوز بیهوشه، اما همهچیز با موفقیت انجام شد.»
چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:
«یه سری توصیهها رو روی برگه نوشتم و روی میز گذاشتم. بهتره تا وقتی زخمش کاملاً خوب نشده، فعالیت سنگین نداشته باشه، چون ممکنه باعث باز شدن زخم یا عفونت بشه.»
بعد نگاهش را به سمت فیلم برگرداند و خیلی آرام گفت:
«آه... فیلم، میتونی من رو تا پایین همراهی کنی؟»
فیلم که انگار متوجه شده بود دکتر حرف دیگری هم دارد، فقط لبخند کمرنگی زد و سرش را تکان داد.
«البته.»
قبل از رفتن، برای چند ثانیه نگاهش را به سمت اسکای برد.
نگاهی کوتاه، اما پر از حرفهای نگفته.
اسکای چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد.
فیلم هم بدون اینکه چیزی اضافه کند، به همراه جیمی به سمت آسانسور رفت و چند لحظه بعد، صدای بسته شدن درهای آسانسور در راهرو پیچید.
حالا دوباره سکوت مانده بود.
اسکای چند ثانیه همانجا ایستاد، انگار هنوز باور نداشت که سختترین بخش آن شب تمام شده است.
بعد آرام قدم برداشت و به سمت اتاق رفت.
وقتی در را باز کرد، اولین چیزی که دید، چهرهی آرام نانی بود.
برای اولین بار بعد از ساعتها، دیگر آن درد و نگرانی شدید در صورتش نبود. نفسهایش منظم شده بود و انگار بدنش، بعد از تمام آن فشار، بالاخره اجازه پیدا کرده بود کمی آرام بگیرد.
و همین تصویر ساده، بیشتر از هر چیزی اسکای را آرام کرد.
احساس کرد فشاری که از لحظهی دیدن خون روی لباس نانی روی قلبش سنگینی میکرد، کمی کمتر شده است.
به سمت تخت رفت و آرام روی صندلی کنار او نشست.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
به همان چهرهای که سالها برایش آشنا بود، اما هیچوقت به اندازهی امشب از نزدیک احساس نکرده بود که چقدر از دست دادنش میتواند او را نابود کند.
بعد خیلی آرام دستش را بالا آورد و کف دستش را روی گونهی نانی گذاشت.
گرمای پوستش را حس کرد و برای چند ثانیه چشمهایش را بست.
نه از خوشحالی کامل...بلکه از آرامشی که بالاخره بعد از ساعتها ترس، دوباره توانسته بود لمسش کند.
لبخند محوی روی لب های اسکای نشست؛ آنقدر محو که اگر نانی همین حالا هم چشمهایش را باز میکرد، احتمالاً هرگز متوجه آن نمیشد. لبخندی که بیشتر از آنکه روی چهرهاش دیده شود، فقط در نگاهش وجود داشت؛ لبخندی که شاید تنها خود اسکای از وجودش خبر داشت.
انگشت شستش را خیلی آرام روی گونهی نانی کشید و چند لحظه فقط به صورت آرام او خیره ماند، انگار میخواست مطمئن شود نفسهای منظمش واقعیاند و این آرامش، رؤیایی نیست که هر لحظه از بین برود.
بعد، بیآنکه نگاهش را از او بگیرد، با صدایی آنقدر آهسته که حتی سکوت اتاق هم به سختی میتوانست آن را در آغوش بگیرد، زمزمه کرد:
«با اینکه هیچوقت نتونستم چیزی بهت بگم...»
چند لحظه مکث کرد.
نه برای پیدا کردن کلمات، بلکه برای پذیرفتن اعترافی که سالها از گفتنش فرار کرده بود.
نگاهش آرام روی چهرهی نانی ماند و لبخند کمرنگش، برای لحظهای کوتاه، رنگ اندوه گرفت.
«...ولی هیچوقت از اینکه عاشقت شدم، پشیمون نبودم.»
بعد از گفتن آن جمله، چشمهایش را خیلی آرام بست؛ انگار همین چند کلمه، تمام نیرویی را که برای سالها درون خودش نگه داشته بود، از او گرفته بودند.
برای اولین بار...عشقش را به زبان آورده بود.
هرچند تنها شنوندهی آن اعتراف، مردی بود که بیخبر از همهچیز، در آرامشی عمیق خوابیده بود.
اسکای نگاهش را از چهرهی آرام نانی نگرفت. انگشتهایش هنوز بیاختیار روی گونهی او مانده بودند و لبخند محوی که روی لبهایش نشسته بود، آرامآرام رنگ اندوه گرفت.
«هیچوقت به این فکر کردی...»
برای چند لحظه سکوت کرد؛ انگار حتی گفتن ادامهی جمله هم برایش سخت بود.
«...اگه یه روز میفهمیدی عاشقتم، چه فکری راجع بهم میکردی؟»
نفس آرامی کشید و نگاهش برای لحظهای پایین افتاد.
«بازم همونجوری نگام میکردی... یا همهچیز بینمون عوض میشد؟»
لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر از هر چیز، بوی ترس میداد.
«نمیدونم... شاید هیچوقت جرئت نکنم همچین ریسکی رو بپذیرم.»
سکوت دوباره اتاق را پر کرد.
اسکای چند لحظه فقط به چهرهی آرام نانی خیره ماند؛ انگار بعد از سالها، بالاخره باری را از روی شانههایش زمین گذاشته بود، هرچند تنها شنوندهی آن اعتراف، مردی بود که در خوابی عمیق فرو رفته بود.
لبخند محوش خیلی آرام از روی صورتش محو شد.
«شاید همین بهتر باشه...»
زمزمهاش آنقدر آرام بود که حتی خودش هم به سختی آن را شنید.
«تو همیشه فکر کردی من فقط بهترین دوستتم.»
نگاهش روی انگشتهای درهمگرهخوردهشان ثابت ماند.
«شاید... بهتره همونطور بمونه.»
چند ثانیه سکوت کرد و بعد خیلی آرام، انگشت شستش را روی پشت دست نانی کشید.
«حداقل اینجوری مطمئنم هنوز کنارمی.»
نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت.
«خودخواهانهست، نه؟»
لبخند تلخ کوتاهی زد.
«ترجیح میدم هر روز کنارم باشی و هیچوقت نفهمی چه حسی بهت دارم... تا اینکه حقیقت رو بدونی و یه روز تصمیم بگیری ازم دور بشی.»
چشمهایش را بست.
«شاید یه روز...»
مکث کرد.
«یه روزی که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشته باشم، همهش رو بهت بگم.»
اما همان لحظه، انگشتهای نانی، تقریباً نامحسوس، تکان خیلی کوچکی خورد.
آنقدر کوچک که اسکای مطمئن نبود واقعاً دیده است...
یا فقط دلش میخواست باور کند نانی، حتی در خواب، جوابش را داده است.
اسکای خیلی آرام انگشتش را روی گونهی نانی کشید؛ آنقدر آرام که انگار داشت گلبرگی را لمس میکرد. چند لحظه فقط به چهرهی آرام او خیره ماند و بعد، لبخند بسیار محوی روی لبهایش نشست.
«میدونی...»
نفس آرامی کشید.
«توی ذهنم، هر بار که بهت نزدیک میشم، قشنگترین قصهی دنیا رو میسازم.»
نگاهش روی لبهای نانی ثابت ماند و برای لحظهای، انگار خودش هم از اعترافی که میخواست بکند، خجالت کشید.
«گاهی به این فکر میکنم... اگه یه روز جرئت کنم ببوسمت...»
مکث کوتاهی کرد و لبخند کمرنگی زد.
«...آیا واقعاً همونقدر قشنگه که تمام این سالها توی ذهنم تصورش کردم؟»
بعد خیلی آرام نگاهش را پایین انداخت.
«بعید میدونم هیچوقت جوابش رو بفهمم... چون هنوزم از اینکه حقیقت بینمون رو عوض کنه، بیشتر از هر چیزی میترسم.»
اسکای آهسته آهی کشید و بعد از آخرین نگاه به چهرهی آرام نانی، دستش را به نرمی از روی گونهی او کنار کشید. نگاهش بیاختیار به سمت میز کنار تخت رفت؛ همانجایی که دکتر گفته بود برگهی توصیهها را گذاشته است.
از جایش بلند شد و با قدمهایی آرام به سمت میز رفت. کاغذ را میان انگشتهایش گرفت و برای چند لحظه فقط به دستخط مرتب جیمی خیره ماند، بعد خیلی آرام شروع به خواندن کرد.
داخل برگه، همهچیز با دقت نوشته شده بود؛ زمان مصرف داروها، نحوهی عوض کردن پانسمان، کارهایی که نباید تا چند هفته انجام میداد و حتی تأکید شده بود که نانی نباید به زخمش فشار بیاورد یا سراغ هیچ فعالیت سنگینی برود، چون کوچکترین بیاحتیاطی میتوانست باعث باز شدن بخیهها یا عفونت شود.
اسکای یک بار دیگر تمام برگه را از اول تا آخر خواند، انگار میترسید حتی یک کلمه را هم از قلم بیندازد. بعد کاغذ را خیلی آرام تا کرد و دوباره روی میز گذاشت.
نگاهش بیاختیار به سمت نانی برگشت و لبخند بسیار محوی روی لبهایش نشست.
«طبق معمول...»
آهسته زیر لب زمزمه کرد.
«از این به بعد باید یکی باشه که هر پنج دقیقه حواسش بهت باشه... و خوشبختانه اون یکی، منم.»
برای چند لحظه همانجا ایستاد و دوباره به برگه نگاه کرد.
«این بار دیگه نمیذارم حتی یه دونه از این توصیهها رو نادیده بگیری... حتی اگه مجبور شم خودم بیست و چهار ساعته مراقبت باشم، تا وقتی این زخم کامل خوب بشه.»
اسکای برگه را با دقت تا کرد و داخل جیب شلوار مشکیاش گذاشت؛ انگار نمیخواست حتی برای لحظهای توصیههای جیمی از دسترسش خارج شوند. آخرین نگاه کوتاهی به نانی انداخت و بعد، بیصدا از اتاق بیرون رفت تا آرامش خوابش را به هم نزند.
در راهرو، چند دقیقه بدون مقصد مشخصی قدم زد. ذهنش هنوز درگیر اتفاقات چند ساعت گذشته بود و هر بار که تصویر نانیِ غرق در خون جلوی چشمش میآمد، قدمهایش ناخودآگاه آهستهتر میشدند.
بالاخره ایستاد و نفس عمیقی کشید.
نانی تا چند ساعت دیگر بیدار میشد.
احتمالاً بدنش هنوز ضعیف بود، داروها اثرشان را گذاشته بودند و بعد از آن همه خونریزی، قطعاً به غذا و مایعات احتیاج داشت.
نگاهش برای لحظهای به برگهی داخل جیبش افتاد و یاد توصیههای جیمی افتاد؛ غذای سبک، آب کافی، میوه و چیزهایی که به بهبود زخمش کمک کنند.
بدون اینکه بیشتر فکر کند، به سمت آسانسور رفت.
تصمیمش را گرفته بود.
باید قبل از بیدار شدن نانی، هر چیزی را که ممکن بود لازم داشته باشد تهیه میکرد؛ نه فقط غذا، بلکه هر چیزی که باعث میشد دوران بهبودش راحتتر بگذرد.
چند دقیقه بعد، درهای آسانسور باز شدند و اسکای از هتل بیرون آمد. هوای خنک شب به صورتش خورد، اما این بار برخلاف همیشه، برای انجام کاری بیرون آمده بود که هیچ ارتباطی با مأموریت، معامله یا فرار نداشت.
فقط میخواست وقتی نانی چشمهایش را باز میکند...چیزی کم نباشد.
اسکای مدت کوتاهی در خیابان قدم زد تا بالاخره یک فروشگاه شبانه پیدا کرد. وارد شد و برای چند لحظه همانجا ایستاد؛ نه به خاطر اینکه نمیدانست چه بخرد، بلکه به خاطر اینکه عادت نداشت برای چیزی اینقدر ساده، اینقدر فکر کند.
سالها بود که تصمیمهایش فقط دربارهی زنده ماندن، فرار کردن یا جلو رفتن بودند.
اما حالا جلوی قفسهها ایستاده بود و به این فکر میکرد که کدام نوشیدنی برای نانی بهتر است، کدام غذا سبکتر است و چه چیزی باعث میشود وقتی بیدار شد، کمتر احساس ضعف کند.
چند بسته غذای ساده، میوه، آب معدنی و چند چیز دیگر برداشت و هر بار که چیزی داخل سبد میگذاشت، دوباره به توصیههای جیمی فکر میکرد.
«غذای سنگین نه... چیزای سبک.»
آرام زیر لب تکرار کرد، انگار میخواست مطمئن شود چیزی را فراموش نمیکند.
وقتی به صندوق رسید، فروشنده نگاهی به وسایلی که خریده بود انداخت و شروع به حساب کردن هرکدام از وسیله ها کرد.
بعد چند ثانیه، اسکای کیسهها را گرفت و از فروشگاه بیرون آمد.
در مسیر برگشت، برای اولین بار بعد از مدتها احساس کرد عجلهای برای جنگیدن با دنیا ندارد.
فقط میخواست برگردد.
برگردد پیش کسی که تمام این مدت، حتی وقتی خودش نمیخواست قبول کند، خانهاش بود.
اسکای به محض اینکه در را باز کرد و دید نانی با وجود ضعف و بیحالی که هنوز در چهرهاش مشخص بود، قصد دارد از تخت بلند شود، برای چند ثانیه همانجا ایستاد؛ انگار تمام چیزی که در چند دقیقهی قبل برای آرام کردن خودش ساخته بود، با همان یک حرکت دوباره از بین رفت.
بدون اینکه چیزی بگوید، در را آرام بست، کیسهها را کنار در گذاشت و سریع به سمت تخت رفت.
«نه...»
صدایش بلند نبود، اما آنقدر جدی بود که نانی متوقف شد و نگاهش را به سمت او برگرداند.
اسکای کنار تخت نشست و دستش را جلو برد تا کمک کند دوباره به بالش تکیه بدهد.
«آروم... بلند نشو.»
نانی چند لحظه با چشمهای خستهاش به او نگاه کرد، انگار هنوز کمی گیج بود و نمیفهمید چرا اسکای برای یک حرکت ساده اینقدر واکنش نشان داده است.
«اسکای، فقط میخواستم بشینم.»
اسکای نفس آرامی کشید و نگاهش را برای لحظهای از او گرفت.
«میدونم.»
چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرامتر ادامه داد:
«ولی الان نه.»
نانی چیزی نگفت؛ فقط نگاهش روی صورت اسکای ماند. روی همان اخمی که همیشه وقتی نگران میشد روی صورتش مینشست، اما این بار چیزی را پنهان نمیکرد.
بعد از چند لحظه، نگاهش به کیسههایی افتاد که کنار در گذاشته شده بودند.
«رفتی بیرون؟»
اسکای نگاه کوتاهی به سمت کیسهها انداخت و بعد دوباره به او نگاه کرد.
«آره.»
«برای چی؟»
اسکای خیلی ساده جواب داد:
«غذا گرفتم.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد گوشهی لب نانی کمی بالا رفت.
«تو؟»
اسکای کمی اخم کرد.
«چیه؟»
نانی با همان حال خستهاش، لبخند کوچکی زد.
«هیچی... فقط فکر نمیکردم یه روز ببینم اسکای نصف شب از هتل بیرون بره که برای من غذا بخره.»
اسکای جواب نداد.
فقط کیسهها را نگاه کرد و بعد خیلی آرام گفت:
«لازم بود.»
دو کلمهی ساده بود، اما نانی بیشتر از هر توضیحی معنی پشت آن را فهمید.
اسکای هیچوقت نمیگفت ترسیده، هیچوقت نمیگفت نگران است، فقط کارهایی را انجام میداد که نشان بدهد.
نانی دوباره به بالش تکیه داد و چند لحظه به او خیره ماند.
«خیلی نگران شدی؟»
این بار اسکای فوراً جواب نداد.
نگاهش برای لحظهای روی صورت نانی ثابت ماند؛ انگار هنوز تصویر چند ساعت قبل، زمانی که او زخمی روی زمین افتاده بود، از ذهنش بیرون نرفته بود.
بعد خیلی آرام گفت:
«آره.»
و همین یک کلمه، شاید صادقانهترین جوابی بود که اسکای در تمام آن سالها به کسی داده بود.