Chapter16

Chapter16


یونجون:


چشم‌هام رو به روی خلائی سفید باز می‌کنم.

برای یک لحظه فکر می‌کنم دوباره تو بیمارستانم؛ همون‌جایی که مادرم رو در آخرین روزهای زندگی‌ش دیده بودم.

سکوتی طولانی و کش‌دار.

خاطرات موج‌های خروشان کم‌کم به ذهنم برمی‌گردن و ناله‌ای از درد سر میدم

و بعد چی...؟

لعنتی.

روی تخت می‌شینم—این تخت من تو جهنمه؟ انتظار داشتم جای راحتی نباشه.

صبر کن.

یه لحظه.

یادم میاد دست‌های بزرگی دور کمرم بودن و یکی داشت به صورتم سیلی می‌زد و...

خودمو نیشگون می‌گیرم و درد می‌گیره، پس یعنی کاملاً زنده‌ام—هنوز نمی‌تونی منو ببری، شیطان. برو یه گوشه بشین.

بعد یهو می‌فهمم—دلیل اینکه هنوز زنده‌ام سوبین بوده.

فکر کنم.

حداقل امیدوارم.

دستم رو تو موهای خیس‌نم‌دارم می‌کشم و به خودم نگاه می‌کنم و یه لبخند گنده می‌زنم، چون حدس بزن چی؟

زیر لحاف لخت مادرزادم.

آره. کاملاً لخت.

لطفاً یکی بهم بگه سوبین لباسامو درآورده.

حاضرم کل ثروتمو بدم تا ببینم این کارو می‌کنه، حتی ثروت تهیون رو هم—اون برای من این کارو می‌کنه. اصلاً رفیق واسه همین چیزاست دیگه، نه؟

در کشویی آروم‌آروم با صدای قیژی باز می‌شه و من نفسمو حبس می‌کنم. سر سوبین از لای در میاد بیرون.

همین که چشمش به من می‌افته، خشکش می‌زنه.

لعنت.

لعنت به من.

امیدوار بودم اینجا باشه، ولی هیچ‌وقت جرئت نکرده بودم خیلی بهش امیدوار باشم.

ولی اونجاست.

درست همین‌جا.

لبخند می‌زنم.

اخم می‌کنه.

خدایا، من بیشتر از چیزی که باید عاشق اخم کردن این پسرم. انگار وقتی پای اون وسط باشه، رسماً یه مازوخیستم. خیلی ممنون واقعاً.

میاد داخل. یه شلوارک مشکی و تی‌شرت طوسی پوشیده که کاملاً به عضلات برجسته‌ش چسبیده. وقتی کنار در به دیوار تکیه می‌ده و دستاشو روی سینه‌ش جمع می‌کنه، عضلات بازوش بیشتر خودشونو نشون می‌دن.

می‌پرسم: «اینجا کجاست؟ یه جایی تو همین جزیره‌ست؟ چطوری منو آوردی اینجا؟»

با همون لحن آروم و بی‌حوصله‌ی همیشگیش، در حالی که به هیچ‌کدوم از سؤالام جواب نمی‌ده، می‌گه: «حالا که بیداری، برو.»

به ساعت روی پاتختی اشاره می‌کنم. «ساعت دو صبحه. واقعاً انتظار داری برم؟»

«دقیقاً. تاکسی‌ها بیست‌وچهارساعته کار می‌کنن.»

«تو واقعاً بی‌رحمی. من داشتم می‌مردم و تنها کاری که می‌کنی اینه که بندازیم بیرون؟»

«تقصیر من نیست که خودتو از صخره پرت کردی پایین، یونجون.»

«یه جورایی تقصیر توئه.»

«ببخشید؟»

«باید یه جوری خودمو بهت ثابت می‌کردم. تو یه کم سخت تحت تأثیر قرار می‌گیری.»

لب بالاییش تقریباً با حالت غرغر بالا می‌ره. یه نفس عمیق می‌کشه و بعد با صدای واضح بیرون می‌ده، مکث می‌کنه و دوباره صورتش رو بی‌حالت می‌کنه.

«خودتو از صخره پرت کردی پایین چون من... سخت تحت تأثیر قرار می‌گیرم؟»

«آره.»

«یه ریسک بود که ببینم بهم یه فرصت می‌دی یا نه. راستی، من بردم.»

«بردی؟»

«آره، نمردم.»

«چون من نجاتت دادم.»

«ولی نمردم. مهم نتیجه‌ست، نه روشی که بهش رسیدیم.»

«زندگیت... واقعاً انقدر برات بی‌ارزشه؟ چرا برات مهم نیست زنده بمونی یا بمیری؟»

یه نفس طولانی و عصبی بیرون می‌ده.

«اصلاً جواب نده. بی‌خیالش شو—فقط برو.»

به سمت در راه می‌افته، ولی من سریع از تخت می‌پرم پایین. پام لای لحاف گیر می‌کنه و نزدیکه تعادلمو از دست بدم، ولی خودمو جمع‌وجور می‌کنم و دنبالش می‌رم. درست وقتی می‌خواد بره، مچ دستش رو می‌گیرم.

چون عمراً بذارم بره.

نه الان.

در واقع، هیچ‌وقت.

ولی فعلاً به اون قسمت فکر نکنیم.

سوبین رو به سمت خودم می‌کشم. اولش مقاومت می‌کنه، ولی می‌تونم بکوبونمش به دیوار؛ نه فقط به خاطر زورم—که البته از زورم هم استفاده می‌کنم—بیشتر به خاطر اینکه همین که نگاهش روی بدنم می‌چرخه، سرش رو برمی‌گردونه اون طرف و دیگه مقاومت نمی‌کنه.

عضلات تیز فکش منقبض می‌شن و دستش رو مشت می‌کنه.

با دندون‌های به‌هم‌فشرده می‌گه: «یه چیزی بپوش. از کارکنای هتل خواستم لباس تمیز بذارن تو کمد.»

همون موقع می‌فهمم چرا این مبارزه رو باخته.

چون منو در اون وضعیت کاملاً لخت دیده.

پس مچ دستش رو محکم‌تر می‌گیرم و بهش نزدیک‌تر می‌شم، طوری که فقط چند نفس فاصله بین لب‌هام و فکش مونده.

کاملاً مشخصه که بدنش سفت می‌شه. احتمالاً مغزش داره دنبال راه فرار می‌گرده، ولی عمراً بذارم از بین انگشتام در بره.

سوبین همیشه کسی بوده که هیچ‌وقت نتونستم کامل بفهممش.

ولی امشب فرق داره.

امشب، چیزی رو که می‌خوام، برمی‌دارم.

صدام رو پایین میارم و نزدیک فکش می‌گم: «تو لباسامو درآوردی، مگه نه؟»

با صدای محکمی که تهش یه لرزش کوچیک داره می‌گه: «چون خیس بودن.»

«هوم. حرفت رو باور می‌کنم. تازه...»

صدام رو باز هم پایین‌تر میارم و لبم رو تر می‌کنم.

«می‌تونی دوباره نگاه کنی، می‌دونی که. من مشکلی ندارم. مگه اینکه...»

مکث می‌کنم، چون حواسم به سیب گلوییه که وقتی محکم آب دهنش رو قورت می‌ده بالا و پایین می‌ره، پرت می‌شه.

«نتونی جلوی خودتو بگیری؟»

یه‌دفعه صورتش رو سمت من برمی‌گردونه. لب‌هاش رو جمع کرده و حیف که الان فاصله‌ی لب‌هامون این‌قدر کمه؛ اگه فقط یه ذره لب‌هاشو باز می‌کرد، من—

«الان دارم نگاهت می‌کنم. حالا چی؟»

آروم حرف می‌زنه و تمام تلاشش رو می‌کنه که بی‌حوصله به نظر برسه، ولی تنشی که زیر کلماتش قایم شده، همه‌چیز رو لو می‌ده

به سمتش خم می‌شم، ولی کف دستش رو محکم روی لب‌هام می‌ذاره.

«جرئت نکن، یونجون.»

دست دیگه‌اش رو میگیرم و آروم‌آروم روی رون پام میکشم. کیرم سریعا سفت میشه و برای وعده‌ی لمس سوبین، یه تشویق ایستاده‌ی لعنتی انجام میده.

یا عیسی مسیح لعنتی.

فقط دستش روی بدنم بهم لذتی رو میده که هیچوقت تجربه نکردم. و تشنه‌ هستم.

تشنه‌ی سوبین.

تشنه‌ام پس دستش رو به بالاتر میبرم، جایی که کیرم به خاطر تماس باهاش داره آتیش میگیره. تمام این مدت، نگاهم روی سوبین میمونه. دستش رو از روی دهنم برمیداره و چشمهای نیمه باز‌ش، روی دستش که روی کیرمه قفل شدن. انتظار دارم بجنگه یا تلاش کنه که دستش رو برداره.

یا بدتر ، مشت بزنه یا فحش بده و بهم هشدار بده که لمسش نکنم، ولی خشک شده.

نه، خشک نشده. میخکوب شده.

دستش رو که روی کیرم میذارم، چشمهاش تیره و سوراخهای بینیاش گشاد میشن. سوبین هم باید احساسش کنه— نبض زدنش جوریه که انگار با همون تنشی که تو بدنش جریان داره، میلرزه.

انگار که سوبین منتظر چیزیه؛ منتظر چی، نمیدونم و اهمیتی نمیدم چون دارم تو آسمون پرواز میکنم."لعنتتت." میغّرم و سنگین نفس میکشم.

"حس میکنی چقدر به خاطرت سفت شدم عزیزم؟"

سوبین آب دهنش رو به سختی قورت میده، تاندونهای گردنش وقتی کیرم رو با حرکتی خشن میگیره جمع میشن. البته که کیرم سفت تر هم میشه.با واکنشم دستش دورم تنگتر میشه. "به خاطر من؟"

صداش آروم میشه و نگاهش من رو سرجام قفل میکنه.

"این چیزیه که به هرکسی که کیرت رو لمس میکنه میگی یونجون؟ هوم؟" ناله میکنم چون واقعا، وقتی انقدر عصبانیه خیلی هات میشه.

"نمیدونم. شاید."

"شاید؟" با صدای آرومی تکرار میکنه. سفت فشارم میده، وقتی دست دیگه‌اش‌ دور گردنم قفل میشه، دردی تو کیر نبض‌دارم‌ جرقه میزنه. با یه حرکت، من رو تکون میده و محکم به دیوار میکوبه. میز کنار اتاق تکون میخوره و گلدونی روی زمین میافته و منفجر میشه.

سوبین ولم نمیکنه. بلکه بیشتر واردحریمم میشه.

لعنت بهم.

میخواستم اذیتش کنم، ولی متوجه نشدم که شیطان رو سیخونک کردم. چشمهاش خشمگینن، سوراخهای بینیش گشاد شدن و با یه فشار لذت بخش داره کیرم رو میماله و فکر کنم که الان و همین جا قراره ارضا شم. ظاهرا واقعا از این ایده که من با بقیه باشم خوشش نمیاد. و از اون جایی که من یه کسکش کوفتیم، کمرش رو میگیرم و دستم به زیر لباسش و روی لگنش میلغزه. "چرا؟ از اینکه هرکس و هرچیزی که بخوام رو میکنم خوشت نمیاد؟"


"دهنت رو ببند."  کیرم رو فشار میده و سرم عقب میره و به دیوار میخوره و من همین الانش هم به خاطر چنگ بیرحمانه‌اش، به سختی نفس میکشم. با خشونت از بالا به پایین رو میماله، حرکات طولانیش حسی تیز و لذتبخشی رو تو امتداد ستون فقراتم ایجاد میکنه. تمام خون بدنم به جایی که دستش پوست رو میماله‌ هجوم میبره.

"تو یه هرزه لعنتیی." آروم تو گوشم صحبت میکنه.

"تو آشغال بی‌مسئولیت که نمیدونه چطور افسار کیرش رو نگه داره."

"حق با توئه." دستم به زیر کمر شلوارش میره و وقتی کیرش رو پیدا میکنم‌، سفته و مقابل پارچه‌ی شلوارکش با پریکام‌ چکه میکنه، لبهام رو لیس میزنم.

"به خاطر تو همیشه حشری‌ام عزیزم."


صدایی از عصبانیت بیرون میده و وقتی با ریتمش‌ همگام میشم، با ناله‌ای‌ ترکیب میشه. ظاهرا سوبین هم مثل من، این روی خشن رو دوستداره. تو یه لحظه،پریکامش داره از دستم چکه میکنه و ازش برای روان کردن کیرش استفاده میکنم 

"باید یکم ادب و تربیت یاد بگیری." صداش عمیقه و وقتی سرعتش رو زیاد میکنه ، تنفسش نامنظم و بریده بریده‌است؛ اون هم از پریکامم به عنوان روان‌کننده استفاده میکنه. دستش با راحتی بیشتری میلغزه و نخ‌های عقل لعنتیم رو میکشه.

"پس بهم یاد بده. سریع یاد میگیرم." میغرم و صدام میشکنه. خیلی نزدیکم.

"اوه، بهت یاد میدم. " دستش دور گلوم سفت میشه و انگشت شستش روی چونه‌ام کشیده میشه، حتی لگنش به جلو حرکت میکنه و گرما پوستش رو قرمز کرده.

"یادت میدم که دیگه با همه نخوابی و یاد بگیری چطور تو شلوارت نگهش داری. هرزه کوچولو."

"اگر با دست یاد دادن هم جزئشه، پس پایه‌ام."

بیرحمانه فشارم میده و و صداهای ناهنجار و آرومی از گلوم بیرون میاد

"انقدرحرف نزن." تقریبا مطمئنم میخواد خشن به نظر بیاد، ولی ناله میکنه چون دارم درست لمسش میکنم؛ همونجوری که اون دفعه کیرش رو مالیدم و تو دستهام منفجر شد.


"ولی عاشق وقتهایی هستی که انقدر حرف میزنم." صورتم رو بالا میگیرم ولی فقط میتونم یه بوسه‌ی سریع روی لبش بذارم که دوباره به دیوار میکوبتم دوباره تلاش نمیکنم، چون بیضه هام پر شدن و ستون فقراتم مورمور میشه؛ دستم روی کیرش میلرزه و به لباسش چنگ میزنم.

"لعنت عزیزم، دارم ارضا میشم." با نفسی بریده ناله میکنم و با کل وجودم بهش چنگ زنم.

"به خاطر تو دارم میام میشکا. بذار از دهنت استفاده کنم، لطفا. اوه لعنتی، لطفا..." لحظه‌ای متوقف میشه و ابروهاش تو هم میرن، احتمالا گیج شده یا مطمئن نیست چطور قراره اون کار رو انجام بدم.

وقت رو هدر نمیدم.

لحظه‌ای که چنگش‌روی گلوم شل میشه، به عقب هلش میدم و تلوتلوخوران روی تخت میاندازمش چهار دست و پا روش قرار میگیرم و میچرخم تا کیر نبض دارم نزدیک لبهاش باشه و آب دهن خودم هم برای کیر سوبین که پشت شلوارکش برآمده شده، راه میافته. شلوارکش رو پایین میکشم و نگاهم به مجموعه اعدادی میافته که رو بخش داخلی رونش تتو شدن و متوقف میشم، ولی زیاد روش تمرکز نمیکنم چون کیر بزرگ و خوشگلش مقابل باکسرش حواسم پرت میشه.

"هوم"ای میگم و رهاش میکنم و با دو دستم میگیرمش.


لعنت بهم. 

وقتی بهش نگاه میکنم، با چهره‌ای سرخ شده به کیرم زل زده و بعد با تردید دستش رو به سمتش میبره و هر دو دستش رو دورش حلقه میکنه.

"همینه عزیزم." ناله میکنم. "فقط هرکاری که من میکنم رو بکن. ممم، لعنتی آره."

تنها جوابی که ازش میگیرم یه ناله است. سرش رو تو دهنم میکشم و زبونم رو دور نوکش میچرخونم و بعد محکم مک میزنم. صداهای گرفته‌ی ناشی از لذت سوبین تو گوشهام میپیچه، ولی بعد خفه میشن چون داره با کیر من هم همین کار رو میکنه. حرکاتش بیشتر کاوشگرایانست. ولی تمام اشتیاقش رو وقتی تقریبا روحم رو از طریق سر کیرم ساک میزنه،حس میکنم. پریکامش تو دهنم منفجر میشه و تقریبا تو طعم شیرینش غرق میشم. لعنتی. چون داره کیرم رو ساک میزنه تحریک شده یا برای اینه که من دارم کیرش رو ساک میزنمه، یا هردو؟ مهم نیست.

عمیقتر فرو میبرمش و همزمان بالزش رو هم لیس میزنم و اذیتشون میکنم. انتظار داشتم از اونجایی که کل این مسئله برای سوبین جدیده، آرومتر پیش بره؛ ولی اونجوری نبود. سوبین به طرز افراطی‌ای رقابتیه و وقتی حرکاتم رو تقلید میکنه و آلتم رو تو گلوش فرو میبره، معلومه.

طبیعتا، سرفه میکنه و دور کیرم از خودش صدا در میاره.

"آسون بگیر عزیزم." دور آلتش صحبت میکنم و طولش رو میبوسم. "میدونم عاشق رقابتی،ولی باید رو گگ رفلکست(واکنش گلو) کار کنی.

برام آروم شو، باشه؟ تا جایی که میتونی دهنت رو باز کن." نوک کیرم رو لیس میزنه و میغرم،ستون فقراتم صاف میشه و بعد دوباره آروم من روتو دهنش فرو میبره. من هم براش همین کار رو میکنم و لگنم رو تکون میدم.


لگن سویین هر لحظه با شدت بیشتری حرکت میکنه و با پر شدن بیضه‌هام،برای سوبین رو هم فشار میدم. کمرم رو میگیره، انگشت‌هاش‌ تو پوستم فرو میرن و دهنش رو تا جایی که میتونه باز میکنه و بهم اجازه میده که خودم رو تو دهنش فرو ببرم و ازش استفاده کنم. پس من هم قطعا همین کار رو انجام میدم و سوبین با ضربات ناهماهنگ و عصبی تو دهنم میکوبه. در حالی که بوی سکس مثل موادمخدر سوراخهای بینیم رو پر میکنه ، هردومون نفس نفس میزنیم. خیلی نزدیکم، و با حالتی که لگن سوبین حرکت میکنه و صداهای ناشی از لذتم دارن با کیرش خفه میشن، میتونم بگم که اون هم همینطوره. پس بالزش رو فشار میدم و باعث میشه که نفسش رو حبس و عمیق ناله کنه.

منم تقریبا

اونجاست که تو دهن همدیگه وهمزمان ارضا میشیم، غرشم با ناله‌اش همگام میشه. لگنم منقبض میشه و در حالی که تا ته گلوش کیرم رو فرو میکنم، حرکت میکنم و با کامم پرش میکنم. عمق ضربه‌ی سوبین کمتره، ولی قدرتمنده و مجبورم میکنه تا آخرین قطرهاش رو قورت بدم. لعنت بهم، مزهاش خیلی خوبه.

معتادکننده است.

برای باقی عمرم میتونم قورتش بدم.

کیرش رو با دستم میگیرم و کنارش و بیضه‌هاش رو لیس میزنم و نمیذارم که حتی یه قطره هم هدر بره. بیشتر از چیزی که بتونم بشمارم کام قورت دادم ولی هیچوقت انقدر حس سیر نشدن نداشتم. مثل یه هرزه کوچولوی حریص که براش کافی نیست. از سوبین بیشتر میخوام. همه چیزش رو میخوام.


محتاطانه خودم رو بالا میکشم و سوبین چندبار دیگه هم سرفه میکنه. خودم رو کنارش میاندازم و با دقت صورتش رو برای پیدا کردن هر علامت واضحی تماشا میکنم. بی شک بهترین ارگاسمی بود که تاحالا داشتم؛ پس اگر الان چیز ناراحت کننده‌ای بگه، نمیدونم چطور قراره باهاش کنار بیام. اینکه انقدر به حرفهاش اجازه میدم تا رو من تاثیر بذارن، در حالی که میدونم چقدر از من بدش میاد، مسخره است.

این یه نفرینه؟ راهی هست که بتونم متوقفش کنم؟ به هرحال، جادوی سیاه رو هم لحاظ میکنم. سوبین به سختی نفس میکشه، صورتش قرمزه و باریکه‌ای از کام روی چونهاش میریزه. شبیه شاهکار آشفته‌ی اختصاصی خودمه. ولی همزمان که من دارم نگاهش میکنم، نگاهش تو سقف گم شده.

به چی فکر میکنه ؟ ازش پشیمون شده؟ خوشش نیومده؟ باز قراره بره اونم در حالی که من اینجا میمونم و منتظر... چی؟ لعنتی.

چرا انقدر رو حس وحالش متمرکزم؟ این به خاطر انتقام بود، درسته؟ تو صورتش هیچ حسی نیست..هیج

اگر هم چیزی باشه، همونطور که خطوط صورت جذاب و بیحالتش رو تماشا میکنم میدونم که اگر فقط بخواد، احتمالا براش هرکاری میکنم.

حق با تهیونه. این موقعیت قطعا به ضرر منه کاملا بهش عادت کردم در حالی که سوبین داره فقط ازم استفاده میکنه و طعمه قرارم میده. یه جایی بالاخره کنجکاوی بایسکشوال بودنش تموم میشه و من کسی‌ام که رها میشه. مه لذت ناپدید میشه و به پرتگاه ترس و وحشت و خودمحافظتی برخورد میکنم. میپرم و به سمت کمد لباس میرم. اولین جفت شلوارم و تیشرتی که پیدا میکنم رو دارم. سوبین رو آرنجهاش بلند میشه و میتونم حس کنم که با دقت داره نگاهم میکنه، ولی بهش نگاه نمیکنم. قرار نیست به موقعیتم کمکی کنه.

"چیزی شده..؟" وقتی از اتاق به سرعت بیرون میرم، سوالش قطع میشه و تو مسیر شلوارک رو پام میکنم. دارم فرار "یونجون؟" سوال نامطمئنش پشت سرم میاد، ولی من الانس هم کاری رو میکنم که باید چهار سال پیش انجام میدادم..قبل از اینکه اون ترکم کنه، من ترکش میکنم.









Report Page