Chapter14
یونجون
۴ سال قبل:
سفید.
همهچی بیش از حد سفیده.
و پرسروصدا.
نمیدونم چرا توی سرم اینقدر صدا میپیچه؛ انگار نورهای مهتابی و بوقبوق دستگاههایی که اصلاً نباید اینهمه سروصدا داشته باشن، مستقیم دارن به جمجمهم میکوبن.
دهنم مزهی خاک و فلز میده. پشت گلوم اونقدر خشکه که انگار میشه باهاش آتیش روشن کرد و قسم میخورم وقتی بیهوش بودم، یکی توی تکتک اعضای بدنم سیمان ریخته.
نمیتونم تکون بخورم.
ملحفهها خشک و زِبرن و بوی شدید و زنندهی وایتکس میدن.
بیمارستان.
معلومه. اولین بار نیست که میام اینجا—و بیایید روراست باشیم، آخرین بارم نخواهد بود.
درسته.
گلوله خوردم.
رشتههای خاطرات کمکم توی مغز مهآلودم هجوم میارن.
غار.
تاریک.
سرد.
سوبین.
چهرهش با درخشانترین فلش ممکن توی ذهنم ظاهر میشه. بدنش که به بدنم چسبیده بود، دستهاش که دورم حلقه شده بودن و گرمایی که همهچیز رو در بر گرفته بود، وقتی بقیهی دنیا یخ زده بود.
و اون بوسهای که دزدیدم، قبل از اینکه... چی؟
خب، لعنت به من، هیچچیز دیگهای یادم نمیاد؛ بعد از اینکه گذاشتم خوابم ببره، در حالی که مزهی لبهاش روی زبونم و نفسهاش توی گوشم بود.
چشمهام با عجله دور اتاق میچرخن.
اصلاً کجاست؟
آره، اولین سؤالی که بعد از بیدار شدن توی بیمارستان از خودم میپرسم این نیست که «چطور زندهام؟» یا «چه بلایی سرم اومده؟»
نه.
فقط اینه:
سوبین کجاست؟
سعی میکنم بشینم. دندونهام رو روی هم فشار میدم، نفسم با صدای هیس بیرون میاد و ریههام از شدت درد اعتراض میکنن، وقتی موج درد تمام پهلوم رو منفجر میکنه.
دستگاه مانیتور انگار دیوونه میشه و از هر طرف شروع میکنه به بوق زدن. پرستاری از راهرو چیزی داد میزنه.
نادیدهش میگیرم.
بدنم داغونه، ولی ذهنم همین حالا داره چنگ میندازه و برمیگرده به آخرین لحظهای که یادمه—من که داشتم از خونریزی جون میدادم و اون منو طوری بغل کرده بود که انگار برام اهمیت قائل بود.
سوبین بهم گفت که کنارمه.
با هم زندگی میکنیم و با هم میمیریم، مگه نه؟آره، من به خاطر اون گلوله خوردم، ولی میتونست ولم کنه و خودش رو به جای امن برسونه.
ولی این کار رو نکرد.
باید قبل از اینکه یکی بهم بگه کل این ماجرا رو توی ذهنم ساختم، سوبین رو پیدا کنم.
"یونجون"
نیمهنشسته روی تخت بودم که آلینا با عجله وارد شد. موهای حناییرنگش بههمریخته بود و چشمهاش از گریه قرمز و دورشون پر از حلقههای تیره شده بود.
میذارم پرستار با زور منو روی تخت در حالت نشسته قرار بده.
من دوباره توی شیکاگو هستم، درسته؟
باید همین باشه.
بابا هیچوقت اجازه نمیده خواهرم از خونه دور بشه.
اگه توی شیکاگو هستم، پس سوبین کجاست؟
آلیا هر دو دستم رو توی دستهاش میگیره و اشکهای تازه روی گونههاش سرازیر میشن.
«فـ... فکر کردم از دستت دادیم... فکر کردم دیگه رفتی.»
حالا دیگه هقهق میکنه و اشکهاش روی دستهام و بعد روی تشک میچکن.
لعنت به این وضع.
اگه اتفاقی برای من میافتاد، مامان و آلیا بیدفاع میموندن.
«من کاملاً خوبم، آلیا.» با صدایی نرمتر بهش میگم، در حالی که یه لشکر دکتر وارد اتاق میشن و از هر طرف معاینهم میکنن
«تو رو روی یه کوه ول کرده بودن و نزدیک بود بمیری. این که خوب نیست.»
دوباره گریه میکنه؛ همیشه احساسیترین آدم بین ما بوده، خواهر کوچولوی من.
با اینکه فقط دو سال ازم کوچیکتره، همیشه این رو وظیفهی خودم دونستم که ازش محافظت کنم.
«آلیا... گریه نکن.» دستم رو روی موهاش میکشم. «من اینجام، مگه نه؟»
«ولی اگه برای مدت زیادی اینجا نباشی چی؟»
«این چه حرفیه. من همیشه کنارت میمونم. قول دادم، یادت نیست؟»
سر تکون میده و یه لبخند کوچیک صورتش رو روشن میکنه.
من و آلیا از همون لحظهای که برای اولین بار صورت کوچیکش رو روز تولدش دیدم، جدانشدنی بودیم.
«بالاخره بیدار شدی.»
منقبض میشم.
درد پهلوم در مقایسه با تنشی که در یک لحظه روی شونههام میافته، تقریباً هیچ به نظر میرسه.
یاروسلاو همیشه بدترین تأثیر ممکن رو روی آدمها داره.
لبخند محوی که روی صورت آلیا نشسته بود ناپدید میشه و دکترها یکییکی صف میکشن و بعد از اتاق خارج میشن.
«چیز مهمی نیست، فقط یه گلولهست.»
لبخند میزنم و به چهرهی سنگی پدرم خیره میشم.
« از آدم، مرد میسازه ، مگه نه؟ منظورم زخم و جای گلولهست.»
چشمهاش رو ریز میکنه، اما بعد نگاهش رو به خواهرم میدوزه.
«آلینا، برو پیش مادرت.»
دستش دور انگشتهام محکمتر میشه.
«ولی من میخوام بمونم—»
«اشکالی نداره.»
همون لبخندی رو بهش میزنم که همیشه وقتی فکر میکنه بابا میخواد بهم آسیب بزنه، روی صورتم میارم.
انگشتهاش چند ثانیه روی دستم میمونن، قبل از اینکه بالاخره ول کنه و با اکراه از اتاق بیرون بره.
وقتی در پشت سرش بسته میشه، بدنم رو سفت میکنم.
بعید میدونم این عوضی حتی با وجود زخمی بودنم، از زدن من بگذره.
عضلاتم سفت میشن.
مغزم با سرعت وارد حالت بقا میشه.
قبلاً همیشه از خودم میپرسیدم چرا پدرم اینقدر ازم متنفره—چرا همیشه طوری نگاهم میکنه که انگار چیزی بیشتر از یه خارِ مزاحم توی زندگیش نیستم.
هیچوقت به اندازهی کافی باهوش نیستم.
به اندازهی کافی قوی نیستم.
به اندازهی کافی خوب نیستم.
اصلاً کافی نیستم.
عشق رو که دیگه فراموش کن.
فکر نمیکنم حتی ازم خوشش بیاد.
«چطوری برگشتم خونه؟» میپرسم.
لحن تمسخرآمیز صدام دیگه محو شده، چون فکر نمیکنم به اندازهی کافی بهم مسکن تزریق کرده باشن و پهلوم از درد نبض میزنه.
نمیخوام علاوه بر این، تبدیل بشم به کیسهبوکس بابای عزیزم.
قدش رو صاف میکنه، دستهاش رو توی جیبهاش فرو برده و حالت چهرهش جدیه. خطوط پیری دور لبهاش تیرهتر از همیشه به نظر میرسن.
«سؤال مهمتر اینه که اصلاً این لعنتی چطور اتفاق افتاد؟ نهتنها به کمپ رو گند زدی، بلکه خودت رو هم درگیر این ماجرا کردی؟»
«ببخشید. نمیدونستم تیر خوردن چیزیه که میشه ازش جلوگیری کرد، وگرنه تمام تلاشم رو میکردم جلوی این بحران رو بگیرم.»
به سمتم قدم برمیداره و من هر دو دستم رو به نشونهی تسلیم بالا میبرم.
«صبر کن... لعنتی... نمیدونم. فکر کنم یه جناح دیگه این کار رو کرده...»
«اون جناح دیگه توی قلب شاخهی نیویورک پایگاه داره؟»
«نیویورک؟»
«آره. اطلاعات من میگه منشأ حمله از اونجا بوده.»
حتی با وجود اینکه پهلوم از درد میتپه و عرق روی پیشونیم سر میخوره، چشمهام از تعجب گشاد میشن
«امکان نداره...»
با سرفهای خفه میشم و در حالی که درد تیز عمیقتر توی پهلوم فرو میره،ناله میکنم.
«چرا باید بخوان وارث خودشون رو بکشن؟»
«نکشتن، مگه نه؟ تنها احمقی که تیر خورد، تو بودی.»
لبهام از خشکی و ترک باز میشن، اما هنوز سرم رو تکون میدم.
این با عقل جور درنمیاد.
مهم نیست سوبین چقدر باهوشه، محاله میتونسته پیشبینی کنه که من جلوی گلوله رو برای اون میگیرم.
«اگه میخواست من بمیرم، بهم کمکهای اولیه نمیکرد و عملاً جونم رو نجات نمیداد.»
این رو با صدای خشدار به پدرم میگم.
«و تو این چرندیات رو باور کردی؟»
از بالا بهم خیره میشه.
«به خدا قسم، یونجون، تو واقعاً یه احمقی. همیشه اینقدر مشتاقی به آدمهای اشتباه اعتماد کنی، فقط چون ده دقیقه یه ذره مهربونی بهت نشون میدن.
سوبین ولت کرد و گذاشت روی اون کوه بپوسی.
اگه افراد ما ذرهذره اون صخره رو نمیگشتن تا پیدات کنن، الان یه جنازه بودی.»
هر دو دستم رو اونقدر محکم توی ملحفه فرو میکنم که نزدیکه سرمِ وصل به مچ دستم رو بکَنم.
نه.
دروغ میگه.
«از وقتی مدرکی پیدا کردیم که کِریل این نقشه رو کشیده، دوباره جنگه.»
یک قدم دیگه نزدیک میشه و من با نفسهای بریده نفس میکشم، وقتی دستش دور چونهم قفل میشه و سرم رو به بالا میکشه؛ مجبورم میکنه مستقیم توی چشمهاش نگاه کنم.
«این تابستون به اندازهی یه عمر ناامیدم کردی.
و من دیگه این نوع رفتارت رو تحمل نمیکنم.
از این به بعد، باید سر جات قرار بگیری و نقش وارث من رو بینقص بازی کنی.
وگرنه کاری میکنم مادرت و خواهرت رو بفرستن جایی که هیچوقت نتونی پیداشون کنی.»
بابام منو با شدت به عقب میکوبه و سرم محکم به تاج تخت برخورد میکنه.
دندونهام رو روی لب پایینم فشار میدم تا نالهای از درد ازم درنیاد. اون این رو ضعف میبینه و فکر کنم یه بخشی از وجودم هم نمیخواد جلوی اون ضعیف به نظر برسم.
با آخرین نگاه خیره و سنگینش، به سمت در میره.
همین که از اتاق میره بیرون، مامان وارد میشه. وقتی بابا با اخم و غرولند از کنارش رد میشه و زیر لب دربارهی «پسر بیمصرف و مادر بیمصرف» فحش میده، مامان سرش رو پایین میاندازه.
آره، معلومه.
فکر میکنه اینکه من یه «احمقم»، تقصیر مامانه.
«دوشا مویا…»
یعنی «روح من».
مامان این اسم رو با لطیفترین صدایی که میتونه صدام میکنه و به سمتم میاد.
از درد جمع میشم، چون این منم که دارم خونریزی میکنم، ولی مامان طوری به نظر میرسه که انگار خودش همین حالا مرگ رو در آغوش گرفته.
هیکلش مثل یه اسکلت شده؛ صورت زیبای سابقش حالا فقط پوست و استخون و گونههای فرورفتهست. چشمهای قهوهای که من نصفشون رو از اون به ارث بردم، بیرمق و خالی از زندگی شدن.
موهای قرمزِ مایل به قهوهایِ روشنش فقط یه کلاهگیسه که ظاهر موهای واقعیش رو تقلید میکنه. دوباره توی آخرین جلسهی شیمیدرمانی موهاش رو از دست داده.
اجازه نمیده من یا آلیا وقتی حالش از همیشه بدتره، ببینیمش.
وقتی اونقدر ضعیف بوده که حتی نمیتونسته تکون بخوره، اونقدر ضعیف که نمیتونسته بیدار بشه یا صبحها بیاد و ما رو ببوسه.
دیدیمش.
«فقط استراحت کن.»
«دیگه بچه نیستم، میدونی که.»
سعی میکنم لبخند بزنم، ولی آخرش فقط یه نالهی دردناک ازم درمیاد.
دست میکشه توی موهای نمدارم و چند تارش رو از روی صورتم کنار میزنه.
«هیچوقت روزی که به دنیا اومدی رو فراموش نمیکنم. اونقدر کوچیک بودی، ولی نادرترین و خیرهکنندهترین چشمها رو داشتی. وقتی سرت رو بالا آوردی و در حالی که انگشت من رو با مشت کوچیکت گرفته بودی، بهم نگاه کردی… فکر کنم همون لحظه عاشقت شدم.»
لبخند کمرنگی میزنه.
«تو بهترین اتفاق زندگی منی، دوشا مویا. اینو میدونی، مگه نه؟ خیلی خوشحالم که تو رو دارم.»
«و منم خیلی خوشحالم که تو رو دارم، مامان.»
حداقل یکی از پدر و مادرم منو اینقدر بیقیدوشرط دوست داره که تقریباً باعث میشه اون یکی رو فراموش کنم.
مامان مکث میکنه و بعد گلویش رو صاف میکنه.
«حرفهای بابات رو… به دل نگیر. خودت میدونی که اون بهترین چیز رو برات میخواد.»
آره، حتماً.
ولی چیزی نمیگم، چون مامان هم حرفهای بابا دربارهی «مرد قوی بودن» رو باور داره. همون حرفهایی که میگه اگه به اندازهی کافی قوی نباشی، نه میتونی از خودت محافظت کنی و نه از آدمهایی که برات مهمن.
مامان چند بار سرفه میکنه و قفسهی سینهش از شدت سرفه میلرزه.
«حالت خوبه؟»
«طبیعیه.»
طبیعی به نظر نمیرسید.
قلبم فشرده میشه.
حس میکنم دارم جلوی چشم خودم محو شدن مادرم رو تماشا میکنم و نمیتونم هیچ گهی برای نجاتش انجام بدم.
با دیدن حال مامان، درد پهلوم دیگه اونقدر به چشمم نمیاد.
«مامان؟»
«جانم؟»
«چند وقته بیهوشم؟»
«حدود دو روز. خون زیادی از دست داده بودی و تب هم کرده بودی. خیلی نگران شده بودیم.»
«کسی اومد عیادتم؟ یا حداقل سعی کرد بیاد؟»
باور نمیکنم سوبین منو ول کرده باشه.
محاله سوبین بعد از اون همه کاری که برای نجاتم کرد، آخرش ولم کنه تا بمیرم.
تازه، کل این حمله هم شدیداً مشکوکه.
«تهیون اومد»، مامان میگه. «باید یه جایی همین اطراف باشه.»
«کس دیگهای نیومد؟»
مکث میکنه، بعد نفسش رو بیرون میده. «نه.»
قلبم فرو میریزه، با اینکه سعی میکنم تحت تأثیر قرار نگیرم. اینطور نیست که انتظار داشته باشم سوبین تا یه قلمرو دشمن، اون هم توی شیکاگو، بیاد دنبالم.
«دوشا مویا…»
«تهیون گفت وقتی پیدات کردن، تو و سوبین تنها بودین.»
«آره.»
خب، باشه، شاید وقتی تابستون توی کمپ بودم و به مامان زنگ زدم، یه کم دربارهی سوبین زیادی حرف زده باشم.
باشه، هر بار که بهش زنگ میزدم دربارهش حرف میزدم. خب که چی؟
اون محرم اسرارمه، درست مثل تری. همهچی رو دربارهی کراشهام و ماجراهای جنسیم براش تعریف میکنم و اونم فقط سر تکون میده و به کارهای دیوونهوارم نگاه میکنه.
البته با سوبین هیچ اتفاق جنسیای نیفتاده بود، ولی خب، بازم…
«توی اون غار چی شد؟»
«بوسیدمش، مامان.»
بیاختیار از دهنم میپره.
«برای اولین بار یه پسر رو بوسیدم و میخوام دوباره این کارو بکنم. دیوونهکننده نیست؟»
«دیگه نمیتونی این کارو بکنی.»
صداش بالا میره؛ کاری که تا حالا هیچوقت نکرده بود. هیچوقت.
فکر کنم تب باعث شده صداش اینقدر بلند و تند به نظر برسه.
«تو اصلاً نمیتونی این کارو بکنی، یونجون. بهم قول بده.»
«ولی…»
«ولی و اما نداریم. ما یه خانوادهی سنتی هستیم و وارد هیچ رابطهای با همجنس خودمون نمیشیم. فهمیدی؟»
پلک میزنم و قفسهی سینهم از فشار جمع میشه.
«من که نمیگم میخوام باهاش رابطهجنسی داشته باشم…»
«خوبه. چون ازت انتظار میره با یه زن ازدواج کنی و بچهدار بشی. درست مثل پدرت.»
«و مثل اون با زن و بچههام مثل آشغال رفتار کنم؟ همونطور که اون یه عالمه حرومزاده پشت سر خودش جا بذاره که بعداً سعی کنن همدیگه رو بکشن، درسته؟ همشون رو عذاب بدم و با هر زنی که دم دستم بود بخوابم و در عین حال به خودم افتخار کنم که یه مرد قویام؟»
دست لرزونش رو بالا میاره و به صورتم سیلی میزنه.
شدید نیست، ولی این اولین باره که توی عمرم منو زده.
قلبم خرد میشه و دهنم از شوک باز میمونه؛ شوکی که انگار تا مغز استخونم نفوذ میکنه.
مامان هم به همون اندازه شوکه به نظر میرسه.
بدنش میلرزه و بعد میزنه زیر گریه، اشکها روی گونههاش سرازیر میشن.
«خیلی متأسفم…»
«مامان…»
سعی میکنم بشینم و دستم رو به سمتش دراز کنم، ولی خودش منو به سمتش میکشه.
وقتی توی گردنم گریه میکنه، زیر دستهام فقط استخونهاش رو حس میکنم.
«لطفاً، دوشا مویا، خواهش میکنم. دارم التماست میکنم. اون پسر رو از ذهنت پاک کن، باشه؟ تو که با دخترها مشکلی نداشتی و باهاشون میخوابیدی، پس همون رو ادامه بده. اینو به چشم آخرین خواستهی مادرت که داره میمیمیره ببین.»
«تو که نمیمیری، مامان…»
«فرض کن دارم میمیرم. اگه… اگه بفهمن تو مردها رو دوست داری، بابات میکشتت و از خواهرت بهعنوان مهره علیهت استفاده میکرد. و وقتی تو نباشی، دیگه کسی نیست که ازش محافظت کنه.
خواهش میکنم… خواهش میکنم فقط… فقط از اون پسر فاصله بگیر. اگه این کارو نکنی، من با خیال راحت نمیمیرم.»
«باشه…»
«باشه… فقط گریه نکن، مامان. من از گریههات متنفرم.»
چرا دنیا باید مامانم رو ازم بگیره؟
چرا بابا رو نمیگیره؟
باید اون سرطان میگرفت، نه مامان.
چرا آدمهایی مثل اون حق دارن زنده بمونن، ولی آدمهای مهربون و فداکاری مثل مامان باید اینهمه عذاب بکشن؟
چرا؟
«بهم قول بده با یه دختر ازدواج میکنی و بچهدار میشی.»
«باشه… قول میدم.»
اشکهای تازهای توی چشمهاش جمع میشن.
«متأسفم، دوشا مویا. خیلی متأسفم.»
«برای چی؟»
«برای اینکه به دنیا آوردمت. کاش میتونستم از چیزی که میخوای و کسی که بهش کشش داری حمایت کنم، ولی نمیتونم. برای خانوادههایی مثل ما غیرممکنه.
حتی اگه پدرت قبولش کنه، که هیچوقت نمیکنه چون زیادی سنتیه، آدمهای دوروبرش تو و خودش رو میکشن تا برای بقیه درس عبرت بشه.»
حقیقت اینه که این کشش غیرمعمول من میتونه و احتمالاً واقعاً هم جون خودم و دو نفری که بیشتر از هر کس دیگهای دوستشون دارم—مامان و آلیا—رو بگیره.
باید—نه، من نیاز دارم دوباره ببینمش.
حتی اگه فقط برای یه بار آخر باشه.
برای اینکه این قضیه رو ببندم و خیالم راحت بشه.
--------------------------
زمان حال
شونزده روز، چهار ساعت و بیست دقیقه.
داره کمکم شبیه یه الگو نمیشه؟
بعضیا میگن وسواسه—البته منظورم تهیونه،جدی میگم، عادت به شمردنم داره از کنترل خارج میشه، اونم بهخاطر یه مشکل بزرگِ لعنتی دیگه.
یه ناله رو توی خودم خفه میکنم و برای کوین دست تکون میدم؛ داره از اتاق خارج میشه. تمام تلاشش رو کرد، ولی من اصلاً حوصلهش رو ندارم، و این خودش یه ناهنجاری جدیه، چون من ذاتاً آدمی حشریام.
من اولین کسیام که اعتراف میکنم پسرهایی مثل کوین رو ترجیح میدم؛ اونایی که عاشق پوشیدن لباس زیرهای بامزهان و برای من خودشون رو تسلیم میکنن.
شاید چون فکر سلطه داشتن روی اونها یه حس وحشی رو درونم بیدار میکنه، یا شاید چون هم زیبان، هم بانمک، و از حس شوخطبعی عجیبوغریب من خوششون میاد—آره، میدونم، سلیقهم برای همه قابل هضم نیست.
خلاصه اینکه من یه تیپ خاص دارم، چه توی مردها و چه توی زنها؛ پوست نرم، ظرافت توی چهره و یه رگهی مطیع بودن.
من دنبال همچین آدمهایی میرم.
پس چرا نمیتونم از فکر کردن به تنها پسری که هیچکدوم از این ویژگیها رو نداره، دست بکشم؟
تمام وجودش عضلهست، با ویژگیهای کاملاً مردونه و لبههای تیزی که اگه حواسم نباشه، خودم رو باهاشون میبُرم.مطمئناً هم مطیع نیست و اتفاقاً برای به دست آوردن سلطه با من میجنگه.
تری وارد رختکنم توی رینگ زیرزمینی میشه و طبق معمول یه نگاه از اون نگاههای معنیدارش بهم میندازه. غرش جمعیت بیرون با بسته شدن در، تبدیل به یه صدای مبهم میشه.
خودش رو روی کاناپهی چرم مصنوعیِ داغون ولو میکنه و یه پاش رو روی اون یکی میاندازه.
«کبودیهات از دیروز، پریروز و روز قبلش هنوز خوب نشدن. این چند وقته چرا تقریباً هر روز میجنگی؟»
محکمتر به هوا مشت میزنم.
«تنش.»
«خب سکس داشته باش.»
«مشکل دقیقاً همینه، تری. نمیتونم.»
دست از مشت زدن میکشم و برمیگردم سمتش.
«تو باهوشی، کمکم کن دوباره برگردم به زندگی جنسی رکوردشکنم.»
«باهوش بودن قرار نیست برای میل جنسی نوسانیت راهحل پیدا کنه.»
نگاهش رو روی گوشیاش میبره و چشمهاش رو ذرهای باریک میکنه.
در حالی که من با کله میرم وسط مشکلات و سعی میکنم با زور ازشون رد بشم، اون اول تحلیل میکنه، بعد فکر میکنه و معمولاً در نهایت یه راهحل درستوحسابی پیدا میکنه. دیگه از دستم در رفته چند بار به بابام توی نقشهها و کارهای استراتژیکش کمک کرده—و در این بین، چند بار هم منو از دردسر نجات داده.
بذارید بگم که بابا عزیز دلم میخواست بهجای من، تری پسرش بود؛ خودش هم چهار سال پیش، بعد از اینکه نزدیک بود منو تا سرحد مرگ شکنجه کنه، همینو بهم گفت.
ولی هیچوقت باعث نشد از تری متنفر بشم.
اون بهترین دوست منه—و تنها دوستمه.
«تمرکز کن، حرومزاده. یه راهحل بهم بده.»
«من چراغ جادو نیستم.»
«نه، تو خیلی بهتری. من میتونم بینهایت آرزو ازت داشته باشم.»
«تو یه دلقکی.»
«دلقک محبوبت. حالا بجنب، تری. به نظرت برای خلاص شدن از این دورهی مزخرفی که افتادم توش، باید چی کار کنم؟»
«یه کم تنوع به خرج بده؟ البته، به خاطر هر چی مقدسه، وقتی با مردها لاس میزنی یه کم محتاطتر باش. درسته که همهی نگهبانهای عمارت رو با خودمون همراه کردم، پس به بابات خبرچینی نمیکنن، ولی نمیتونم همینو دربارهی اعضای سرپنت بگم. من با یه سری اطلاعات رسواکننده گلوی اونها رو توی دستم گرفتم، ولی این وضعیت هر لحظه میتونه تغییر کنه و بیخیالی تو هم کمکی نمیکنه.»
شونه بالا میندازم.
«فعلا، آلتم هم درست کار نمیکنه، میدونی.»
«این به یه مراسم آغازینی که بدون اینکه از قبل بهم بگی، رفتی ربط داره؟»
لبهام از هم باز میشن.
طبیعتاً اون هیچچیزی دربارهی تلاشم برای بیرون کشیدن روح سوبین از طریق آلتش نمیدونه، یا اینکه قطعاً اولین پسری بودم که سوبین اجازه داد باهاش این کار رو بکنه.
«میخوای بگی درگیریت با سوبین چی بود؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون کصونهواویلا بازی در میاری و غر میزنی.»
و به دلایلی، نمیخوام جزئیات صمیمی ماجرا رو حتی به تری بگم.
عجیبه، واقعاً.
من معمولاً همهچیز رو بهش میگم؛ از ریزترین جزئیات گرفته تا بزرگترینها، حتی به ارگاسمهام و رابطههام از یک تا ده امتیاز میدم.
نمیدونم چرا نمیخوام اون یا هیچکس دیگه بفهمه من و سوبین توی تاریکی چه کارهایی میکنیم.
به امید اینکه تبدیل به یه عادت بشه. آمین.
« اتفاقاً باید هم غر بزنم.»
آه میکشه، مثل پیرمردی که سه بار طلاق گرفته.
«جدی میگم، اون دردسره، یونجون.»
«میدونم.»
«اون ازت زرنگتره.»
«هی!»
با پام بهش میزنم.
«داری میگی من احمقم؟»
«تو احمق نیستی، ولی اون از نظر دامنهی فکری از تو جلوتره. تو با غریزهات پیش میری، اون با منطقش، و همین وقتی باهاش روبهرو میشی، میذارتت توی موقعیت ضعف.»
بلند میشود و اخمی بین ابروهایش شکل میگیرد. «یونجون. الان وقت بازی نیست. برادرات منتظرن فقط یه اشتباه ازت سر بزنه تا جات رو بگیرن، و پدرت شاید الان با این قضیه مخالف باشه، اما اگه تحقیرش کنی—و با اینکه از گفتنش متنفرم، پیدا شدنت با یه مرد باعث تحقیرش میشه—تو رو از سر راه برمیداره، یکی از اونها رو میذاره بالای کار و خواهرت رو هم به بالاترین مزایده، شوهر میده. و اون بالاترین گزینه ممکنه باهاش بدرفتاری کنه.»
گور بابای این مزخرفات. حالا داره حرفهای مامان رو تکرار میکنه.
آخرین خاطره.
درسته.
من کل این ماجرا رو شروع کردم که تعادل سوبین رو به هم بریزم.
غرورش رو له کنم، زندگیش رو نابود کنم. قصد داشتم کاری کنم عشق زندگیش رو از دست بده، بعد هم کاری کنم دیگه هیچ راهی جز جابهجا شدن نداشته باشه، تا بتونم بقیهی چیزها رو هم خراب کنم—درسش، دوستهاش، هر چیزی و همهچیزی که میتونستم نابود کنم.
وقتی وسواس قدیمیم رو از همونجایی که رهاش کرده بودم دوباره شروع کردم، به خودم همین رو میگفتم. ولی ظاهراً وقتی خیره میشم به جوابهایی که به ویدئوهام میده، اصلاً به این چیزها فکر نمیکنم.
هر بار تیکهای آبی رو میبینم که نشون میده تمام چیزهایی رو که براش فرستادم دیده، مثل یه دیوونه از خوشحالی پوزخند میزنم.
تکتکشون رو.
انتقام.
آره، جون خودم.
«باید برم بجنگم. کلی پول روم شرط ببند!»
میدوم از اتاق بیرون و وارد تونل میشم. همین که به سمت رینگ میرم، فریادهای جمعیت کرکنندهتر میشن؛ خیلیهاشون بین هل دادنهای محکم و مراقبانهی محافظهام دستهاشون رو جلو میارن تا بهم دست بزنن.
اینجا برای امنیت من و تری یه کابوسه، ولی همه میدونن من این پایین زندگی میکنم؛ زیر زمین، بین هیولاها، و با مشت و ضربه راه خودم رو به سمت قله باز میکنم.
با دیدن حریفم، جیغها و فریادها بلندتر میشن.
نیکلاس.
البته که نیکلاسه. همیشه این اطراف پیداش میشه. نه به اندازهی من، ولی اونقدری که مدام سر و کلهاش پیدا بشه.
ما که عاشق آدرنالینیم، عاشق اینجاییم.
من و نیکلاس تقریباً هماندازهایم؛ هردومون درشت و عضلانی، واسه همین مبارزههامون معمولاً خیلی نزدیکه و نتیجه بستگی داره کدوممون اون شب بیشتر دنبال خونریزی باشه.
«آمادهای بیفتی، عوضی؟» همین که از روی طناب میپرم داخل، دورم میچرخه و کری میخونه.
لبخند میزنم. «این سؤالیه که باید من از تو بپرسم، عوضی کوچولو.»
«اوه، کارت تمومه، جدی تمومه. امشب حتماً میام عمارتت رو زیر و رو میکنم.»
«اِم، فقط محض اطلاع، فکر کنم یه جورایی نباید نقشهات رو لو بدی.»
«خب، دارم به خودت میگم و بازم موفق میشه.»
داور شروع مبارزه رو اعلام میکنه و اون با تمام قدرت به سمتم میاد، اما گارد میگیرم، چون نیکلاس رو میشناسم.
ضربهای به من میزنه و من هم جوابش رو با چند ضربه میدم؛ وسط فریادها و شعارهای جمعیت.
«پس کی قراره بیاد عمارت منو غارت کنه؟» وقتی توی حالت گارد نگهش میدارم، میپرسم.
«من و همهی اعضای هیدنز، معلومه.»
«و اونا هم ازت پیروی میکنن؟»
هلم میده عقب و خودش هم یه قدم میپره عقب. «این دیگه چه کوفتیه که میخوای بگی؟ معلومه که پیروی میکنن.»
«مطمئن نیستم بتونم باورش کنم.»
«این عوضی رو ببین.» مشت میزنه و من میگیرمش، بعد با لگد میزنم زیر چونهاش و پرت میشه روی زمین.
بهش نگاه میکنم و لحن دلسوزانهای به خودم میگیرم—آره، فنون تحریک کردن رو از تری یاد گرفتم.
«نه اینکه حرفت رو باور نکنم، ولی...» بهش خیره میشم. «همهمون میدونیم اونجا هیچکس حرفت رو گوش نمیده، نیکو. بومگیو رهبره، کای و جیک مغز متفکرن و تو فقط... اوه، اسمش چی بود؟ نیروی عضلانی.بهراحتی قابل جایگزینی و دور انداختنی.
واقعاً برات متأسفم.»
از جا میپره و با مشت به گونهام میکوبه. صورتم به پهلو پرت میشه و خون روی کف رینگ میچکه.
«به حال خودت تأسف بخور، عوضی.»
میخندم. «ببین، اگه تونستی با همهی اعضای گروهت، حتی سوبین، عمارت منو غارت کنی، حرفم رو پس میگیرم.»
«فکر میکنی نمیتونم؟»
دوباره به سمتم حمله میکنه، اما متوقفش میکنم و وزن بدنم رو طوری میاندازم که وزن اون رو هم مهار کنم.
«همونطور که گفتم، شک دارم.»
«بهت ثابت میکنم، جنده کوچولو.»
«لطفاً این کارو بکن.»
سرم رو بالا میبرم و مکث میکنم، چشمهام از تعجب باز میشن.
نمیدونم اصلاً چرا سرمو بالا آوردم. اسمش رو بذار غریزه یا حس ششم، ولی یه چیزی بهم میگفت باید این کارو بکنم.
و خوشحالم که کردم.
همون لحظه چشمم به یه نفر توی سکوهای روبهرو میافته؛ سرتاپا مشکی پوشیده و صورتش زیر لبهی یه کلاه بیسبال که پایین کشیده شده، گم شده.
صبر کن.
اون سوبینه؟
صدای زنگ توی گوشم میپیچه و با ضربهی وحشیانهی نیکلاس محکم میخورم زمین.
دوباره که دنبالش میگردم، سوبین—نه، مردی که فکر کردم سوبین بود—دیگه اونجا نیست.
جایی که ایستاده بود حالا خالیه و همه دارن فریاد میزنن و به در و دیوار میکوبن و حرف میزنن و حرف میزنن و لعنتی، فقط حرف میزنن...
نه، نه، نه، لعنتی، نه.
از رینگ میپرم بیرون و دیگه برام مهم نیست نیکلاس چی میگه یا بقیه چطور صدام میکنن و میگن برگردم توی رینگ.
احتمال زیاد تخیل وحشی من دوباره داره سوبین رو جلوی چشمم میسازه؛ همونطور که گاهی این کارو میکنه.
باشه، همیشه.
ولی به هر حال، اگه واقعاً سوبین باشه، نمیذارم به سرگرمی موردعلاقهش ادامه بده.
فرار کردن.
وقتی بالاخره میرسم بیرون، یه ماشین اسپرت با غرش از پارکینگ خارج میشه.
اما قبل از اینکه بره، از پشت شیشهی سمت راننده یه لحظه میبینمش.
مردی رو میبینم که داره خواب و کابوسهام رو به هم میریزه و یه لبخند پهن، تقریباً دیوانهوار، روی لبهام شکل میگیره.
میدونی، تری اشتباه میکنه.
آره، من و و سوبین از دو جنس متفاوتیم و آره، احتمالاً توی یه بازی شطرنج شکستَم میده—اصلاً قوانینش چی بود؟—ولی همیشه این آدمهای باهوش نیستن که دست بالا رو پیدا میکنن.
موضوع اینه که این من نیستم که هر بار شش ساعت یا بیشتر دریا رو طی میکنم و سر از یه قارهی دیگه درمیارم و پیداش میکنم—
برعکسه.
ممکنه بعضیا بگن با پیامهام یه مزاحم عوضیام، ولی من نمیرم حضوری اذیتش کنم.
به هر حال، سوبین اینجاست.
نه برای دوستهاش، چون کنار بومگیو و کای و بقیهی طرف نیکلاس نبود.
برای منه.
و محاله این بار بذارم بره.
پس سوار موتور جدیدم میشم؛ موتوری که هنوز اسم نداره، چون حاضر نیستم به زوِروس خیانت کنم، و میرم سراغ سرگرمی جدید موردعلاقهم.
تعقیب.