Chapter12

Chapter12


«فقط مثل همیشه لباس بپوش.»

نانی با ناباوری به او نگاه کرد.

«اسکای!»


«چی؟»

«این یه مهمونیه.»

«خب؟»

«من به لباس جدید نیاز دارم.»


لحنش آن‌قدر جدی بود که باعث شد اسکای برای چند لحظه ساکت بماند.


بعد آه کوتاهی کشید.

«نانی...»


«نه، گوش کن. اگه قرار باشه برم، باید خوب به نظر برسم.»

«تو همیشه خوب به نظر میرسی.»


سکوت.


چند ثانیه گذشت.


و تازه بعد از گفتن این جمله بود که خود اسکای متوجه شد چه چیزی گفته است.

چشم‌های نانی آرام‌آرام گرد شدند.


«...ها؟»

اسکای فوراً نگاهش را از او گرفت.

«منظورم اینه که...»


مکث کرد.

«...نیازی به لباس جدید نداری.»


اما دیگر خیلی دیر شده بود.

چون لبخند آرامی روی صورت نانی نشسته بود.

«پس فکر می‌کنی خوب به نظر می‌رسم؟»

«نانی.»

«اسکای.»

«شروع نکن.»


خنده‌ی آرامی از گلوی نانی بیرون آمد و او را مجبور کرد نگاهش را به پنجره بدوزد.


چند ثانیه بعد، مرد خیلی آرام لبش را گاز گرفت و در سکوت به چیزی فکر کرد.

بعد...

بدون اینکه حرف دیگری بزند، دستش را دراز کرد و ماشین را روشن کرد.


نانی با تعجب به او نگاه کرد.

«کجا میریم؟»


اسکای نگاهش را از جاده نگرفت.

«میریم یه جایی.»


«چه جایی؟»

«برای خرید لباس.»


چشم‌های نانی برای بار دوم در آن صبح برق زدند.

«چی؟!»


اسکای آهی کشید.

«میریم تا بتونم با حداقل پولی که دارم برات لباس بخرم.»


برای چند لحظه، سکوت عجیبی داخل ماشین حاکم شد.

نانی فقط به او خیره مانده بود.


به مردی که هنوز با همان حالت همیشگی به روبه‌رو نگاه می‌کرد، انگار چیزی که گفته بود کاملاً عادی بوده است.

اما برای نانی... این عادی نبود.


لبخند کوچکی آرام‌آرام روی لب‌هایش نشست.

«اسکای...»

«هوم؟»

«تو خیلی مهربونی.»


اسکای تقریباً بلافاصله اخم کرد.

«نه، نیستم.»

«هستی.»

«فقط نمیخوام کل شب غر بزنی که لباس نداری.»


«دروغگو.»

«نانی.»


خنده‌ی آرامی از گلوی او بیرون آمد و در نهایت، سرش را به صندلی تکیه داد.


اما چیزی که اسکای ندید...


آن لبخند آرام و گرمی بود که هنوز روی صورت نانی باقی مانده بود.

چون حقیقت این بود که لباس مهم نبود.


مهم این بود که اسکای، با وجود تمام مشکلات، باز هم حاضر شده بود برای او خرج کند.

و این، به شکل عجیبی، باعث می‌شد قلبش کمی گرم‌تر از قبل شود.


حدود یک ربع بعد، ماشین جلوی مغازه‌ای نسبتاً کوچک توقف کرد. ویترین آن پر از لباس‌های تیره و ساده بود و با دیدنش، لبخند کوچکی روی صورت نانی نشست.

«اینجا خوبه...»


اسکای فقط «هوم» کوتاهی کرد و هردویشان از ماشین پیاده شدند.


هوای بیرون کمی خنک‌تر شده بود و مغازه، برخلاف چیزی که نانی انتظار داشت، خلوت بود. او تقریباً بلافاصله میان قفسه‌ها شروع به گشتن کرد و با کنجکاوی تک‌تک لباس‌ها را نگاه می‌کرد؛ گاهی یکی را برمی‌داشت، چند ثانیه به آن خیره می‌شد و دوباره سر جایش می‌گذاشت.


در تمام این مدت، اسکای فقط چند قدم پشت سرش حرکت می‌کرد.


نگاهش آرام روی نانی می‌چرخید.

روی حالتی که با ذوق لباس‌ها را بررسی می‌کرد.

روی لبخندهای کوتاهش.

و روی برق عجیبی که در چشم‌هایش دیده می‌شد.


برای لحظه‌ای، خودش هم متوجه شد که مدت زیادی است فقط ایستاده و نگاهش می‌کند.


آهسته نگاهش را از او گرفت.

چند دقیقه بعد، نانی ناگهان جلوی یکی از قفسه‌ها متوقف شد.

بدون اینکه چیزی بگوید، یک هودی مشکی و یک شلوار بگ مشکی برداشت و چند ثانیه با دقت به آن‌ها نگاه کرد.


بعد...

لبخند کوچکی زد.

«این قشنگه.»


و قبل از اینکه اسکای بتواند چیزی بگوید، به سمت اتاق پرو رفت.

چند دقیقه‌ای گذشت.

و بعد...در اتاق آرام باز شد.


اسکای ناخودآگاه سرش را بالا آورد.

نانی بیرون آمد.

و برای چند ثانیه...


همه‌چیز کاملاً ساکت شد.

هودی کمی بزرگ‌تر از اندازه‌ی معمولش بود و آستین‌هایش دست‌هایش را تا نیمه پنهان می‌کرد. شلوار مشکی هم کاملاً با آن هماهنگ بود و باعث می‌شد بیشتر از همیشه نرم و آرام به نظر برسد.


موهایش هم کمی به‌هم ریخته بودند.

و مهم‌تر از همه...

آن لباس‌ها، به طرز عجیبی، کاملاً به او می‌آمدند.


آن‌قدر که باعث شد اسکای چند ثانیه بیشتر از حد معمول به او خیره بماند.


نانی که متوجه سکوت او شده بود، با شک چند بار پلک زد و آرام به خودش نگاه کرد.

«...خیلی بد شده؟»


اسکای هنوز چیزی نگفت.

«اسکای؟»


نانی این بار کمی مضطرب‌تر شد و لب پایینش را به آرامی گاز گرفت.

«بهم میاد؟»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد خیلی آرام‌تر اضافه کرد:

«صادق باش.»


و این دقیقاً همان مشکلی بود که اسکای داشت.

چون اگر می‌خواست واقعاً صادق باشد...


باید می‌گفت که به طرز خطرناکی خوب شده بود.

آن‌قدر خوب که حتی برای لحظه‌ای نتوانسته بود نگاهش را از او بگیرد.

در نهایت، خیلی آرام گلویش را صاف کرد و نگاهش را کمی از او دزدید.

«...آره.»


نانی چند بار پلک زد.

«فقط آره؟»

اسکای آه کوتاهی کشید.

«خیلی بهت میاد.»


سکوت.


این بار نانی بود که برای چند ثانیه ساکت شد.


بعد آرام لبخند زد.

«واقعاً؟»


اسکای با بی‌حوصلگی اخم کرد.

«مگه نگفتم؟»


اما برخلاف لحنش، نگاهش دوباره ناخودآگاه به نانی برگشت.

و متأسفانه...


این بار هم او هنوز خوب به نظر می‌رسید.

خیلی خوب.


در حدی که حتی خودش هم نمی‌فهمید چرا کمی عصبی شده است.

نانی اما ناگهان خندید؛ آن‌قدر خوشحال که حتی یک دور آرام جلوی آینه چرخید.

«پس همینو میگیرم!»


و بعد، با لبخند بزرگی به سمت اسکای برگشت.

«ممنون.»


برای چند ثانیه، مرد فقط به او خیره ماند.

به آن لبخند.

به آن نگاه درخشان.

و به این حقیقت عجیب که دیدن خوشحال بودن نانی...به شکل غیرمنطقی‌ای، حال خودش را هم بهتر می‌کرد.


در نهایت، خیلی آرام نگاهش را از او گرفت و زیر لب زمزمه کرد:

«...مشکلی نیست.»


اما چیزی در گوشه‌ی لبش، شبیه به یک لبخند بسیار کوچک، هنوز باقی مانده بود.

نانی هنوز با رضایت به تصویر خودش در آینه نگاه می‌کرد و گاهی آستین هودی را پایین می‌کشید و دوباره رهایش می‌کرد. لبخند کوچکی روی صورتش نشسته بود، انگار همین حالا گران‌قیمت‌ترین لباس دنیا را پیدا کرده باشد.


اما چند ثانیه بعد، صدای اسکای باعث شد سرش را برگرداند.

«چیز دیگه‌ای رو امتحان نمی‌کنی؟»


نانی چند بار پلک زد.

«ها؟»


اسکای نگاهش را از او گرفت و سعی کرد کاملاً عادی به نظر برسد.

«فقط... شاید چیزای بهتری هم اینجا باشه.»

نانی با شک به او خیره شد.

«من فکر می‌کردم می‌خوای حداقل پول ممکن رو خرج کنی.»


سکوت.

بعد اسکای خیلی آرام سرفه‌ی کوتاهی کرد.

«هنوزم همینو می‌خوام.»


«پس چرا میگی لباس دیگه امتحان کنم؟»

«فقط گفتم...»


مکث کوتاهی کرد.

«...برای مطمئن شدن.»


اما متأسفانه، نانی دیگر آن‌قدر او را می‌شناخت که متوجه شود چیزی در رفتار او طبیعی نیست.

چند ثانیه فقط به صورتش خیره ماند.


بعد آرام لبخند زد.


لبخند نانی بزرگ‌تر شد.


چند ثانیه سکوت برقرار شد.


اسکای به‌آرامی سرش را به سمت او برگرداند.

و نانی، با آن لبخند شیطنت‌آمیز همیشگی، همچنان به او خیره مانده بود.

«داری زیادی فکر می‌کنی.»

«آها... پس اینطوریه؟»


«نانی.»

«پس چرا هنوز داری نگاهم می‌کنی؟»

خود اسکای هم تازه متوجه شد که...


حق با او بود.

از لحظه‌ای که از اتاق پرو بیرون آمده بود، بیشتر از حد معمول نگاهش کرده بود.


و این موضوع، به شکل عجیبی، باعث شد برای اولین بار کمی دستپاچه شود.


نگاهش را از او گرفت و خیلی آرام زیر لب گفت:

«فقط...»

«اسکای؟»


مرد آه کوتاهی کشید و در نهایت، بدون اینکه نگاهش کند، خیلی آرام گفت:

«فقط فکر می‌کنم...»


چند ثانیه مکث کرد.

«...خوبه.»


لبخند روی صورت نانی آرام‌تر شد.

«فقط خوبه؟»


اسکای بالاخره نگاهش را بالا آورد.

و دوباره...


برای چند ثانیه ساکت شد. چون حقیقت این بود که نه، فقط خوب نبود.

به طرز عجیبی...زیاد از حد به او می‌آمد.


در نهایت، خیلی آرام گفت:

«خیلی بهت میاد.»


و این بار، حتی خودش هم متوجه نرمی صدایش شد.

چند لحظه بعد، لبخند کوچکی روی صورت نانی نشست.


لبخندی آرام‌تر از قبل.


گرم‌تر.

و برای چند ثانیه، فقط به او خیره ماند.


بعد ناگهان خندید.

«پس میرم چند تا لباس دیگه هم امتحان کنم.»

«چی؟»


«خب، حالا که فهمیدم نظرت مهمه، باید ازش استفاده کنم.»

«نانی.»

«فقط چند تا.»


«نانی.»

«دو تا.»

«یکی؟»


اسکای چند ثانیه به او خیره ماند.


و بعد...


خیلی آرام خندید.

«فقط انتخاب کن.»

و نانی، با لبخند پیروزمندانه‌ای، دوباره به سمت قفسه‌ها رفت؛ درحالی که اصلاً متوجه نبود نگاه اسکای، برای چند ثانیه‌ی دیگر، همچنان او را دنبال می‌کرد.

اسکای هنوز در سکوت دنبالش می‌رفت که نانی ناگهان جلوی یکی از قفسه‌ها متوقف شد. چند ثانیه با دقت به لباس‌ها نگاه کرد و بعد، انگار چیزی پیدا کرده باشد، لبخند کوچکی زد.


دستش را دراز کرد و یک کت چرم مشکی را بیرون کشید. زیر آن، یک تاپ سفید ساده قرار داشت و چند لحظه بعد، یک شلوار جین زاپ‌دار هم برداشت.


چند ثانیه به لباس‌ها خیره ماند.

بعد آرام آن‌ها را بالا گرفت و به سمت اسکای برگشت.

«این قشنگ نیست؟»


اسکای نگاه کوتاهی به لباس‌ها انداخت.


و راستش...بود.

به طرز عجیبی، خیلی هم به نانی می‌آمد.


آهسته سرش را تکان داد.

«آره... قشنگن.»


همین جواب کافی بود تا لبخند روی صورت نانی بزرگ‌تر شود.

«پس امتحانشون می‌کنم.»


و قبل از اینکه اسکای چیزی بگوید، با ذوق به سمت اتاق پرو رفت.

چند دقیقه بعد، در اتاق آرام باز شد.

اسکای ناخودآگاه سرش را بالا آورد.

و بعد...برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.


نانی آرام از اتاق بیرون آمد.

کت چرم کاملاً اندازه‌اش بود و تاپ سفیدی که زیرش بود، به شکل عجیبی خوب به نظر می‌رسید. شلوار جین هم باعث شده بود پاهایش کشیده‌تر به نظر برسند و موهای کمی به‌هم‌ریخته‌اش، ظاهرش را کامل‌تر می‌کردند.

چند ثانیه گذشت.


و بعد ده ثانیه.

اما اسکای هنوز چیزی نگفت، فقط نگاهش می‌کرد.

انگار برای لحظه‌ای فراموش کرده بود کجا ایستاده است.


نانی که متوجه سکوت او شده بود، چند بار پلک زد.

«...اسکای؟»


هیچ جوابی نیامد.

«خیلی بد شده؟»


این بار مرد آرام پلک زد، انگار تازه به خودش آمده باشد.

«چی؟»


نانی کمی مردد شد و به لباس‌هایش نگاه کرد.

«دارم ازت می‌پرسم... خوبه؟»


چند ثانیه دیگر سکوت برقرار شد.


و بعد، اسکای خیلی آرام گفت:

«...خیلی.»


صدایش آن‌قدر آرام بود که باعث شد نانی برای لحظه‌ای ساکت شود.

مرد نگاهش را از او نگرفت.

«خیلی بهت میاد.»


برای چند ثانیه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند.


بعد آرام‌آرام، لبخند کوچکی روی صورت نانی نشست.

«واقعاً؟»


اسکای خیلی آهسته سرش را تکان داد.

«آره.»


و دوباره...سکوت.

اما این بار، سکوتش عجیب نبود.


گرم بود.


آن‌قدر که حتی نانی هم برای لحظه‌ای نتوانست نگاهش را از او بگیرد.

بعد ناگهان خندید و به آینه نگاه کرد.

«پس همینو می‌گیرم.»


اسکای هنوز به او خیره بود.


به لبخندی که روی صورتش نشسته بود.


به برق چشم‌هایش، و به این حقیقت عجیب که...واقعاً خوب به نظر می‌رسید، خیلی خوب.


آن‌قدر که مجبور شد نگاهش را از او بگیرد.

نانی اما متوجه چیزی نشد. با خوشحالی آستین کت را مرتب کرد و چند بار خودش را در آینه برانداز کرد.

«فکر کنم این بهترین لباسی باشه که تا حالا پوشیدم.»


اسکای لبش را به‌آرامی گاز گرفت.

و بعد، بدون اینکه حتی لحظه‌ای فکر کند، خیلی آرام گفت:

«پس همینو می‌خریم.»


نانی فوراً سرش را به سمت او برگرداند.

«ها؟»

«گفتم همینو می‌خریم.»


«ولی...»

«مگه خودت نگفتی دوستش داری؟»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد لبخند روی صورت نانی آرام‌تر شد.


«...ممنون.»


اسکای فقط نگاهش را از او گرفت و زیر لب چیزی نامفهوم زمزمه کرد.

اما چیزی در قلبش آرام نبود.


چون هرچه بیشتر به نانی نگاه می‌کرد...

بیشتر احساس می‌کرد که او نباید این‌قدر خوب به نظر برسد.

و این فکر، به شکل عجیبی، قلبش را دوباره و دوباره به تپش می‌انداخت.

Report Page