Chapter10

Chapter10


یونجون:


خب، این دیگه واقعاً روی اعصابه.

یکی باید یه کاری بکنه، چون جدی‌جدی دارم به کارای خیلی خفن و در مقیاس وسیع فکر می‌کنم. می‌دونی، چیزایی مثل بمب‌گذاری و ترور، در حد مافیای دهه پنجاه میلادی.

و خب، از کلی جهت هم ایده‌ی خوبیه.

«واقعاً داریم برای موتورسیکلتت مراسم ختم می‌گیریم؟»

تهیون بین من و بقیه‌ی اعضای کلاب سرپنتس که امروز برای یادبود یه افسانه اینجا جمع شدن، نگاه میچرخونه.

هیچ‌کدوم چیزی نمی‌گن، چون برخلاف تری، از دست عصبانیت من در امان نیستن اگه روی اعصابم برن، در عرض یه چشم به هم زدن نیست و نابود می‌شن.

دلیل اصلی اینکه پدرم قبول کرد من رو بفرسته «کینگز یو»، یه دانشگاه توی ساحل دلگیر بریتانیاست که با پول مافیا می‌چرخه، اینه که اون کنترل کامل هیئت‌مدیره، محوطه و عمارتی که توش زندگی می‌کنیم رو داره

یه دلیل دیگه هم اینه که کلاب دیگه‌ی دانشگاه، یعنی «هِیدنز»، دست بچه‌های مافیای نیویورکه—البته بدون وارث اصلیش، اگه بخوام به این نکته اشاره کنم؛ واقعاً آدم می‌مونه پس این کلاب به چه درد می‌خوره؟ و ما هم عاشق اینیم که توی کار همدیگه سرک بکشیم.

کلاب نسبتاً جدیده؛ از وقتی من و تری سال پیش وارد دانشگاه شدیم.

من خودم نصف مواقع به خودم اعتماد ندارم، پس اینکه اون اینجا کنارمه ، تصمیم خوبیه. اگه نبود، تا الان خوراک کرم‌ها شده بودم.

خلاصه‌ش کنم، این کلاب صحنه‌ی شخصی منه برای شیطنت و خرابکاری‌های بی‌پایان.

مهمونی گرفتن، سکس، یواشکی پسر آوردن توی اتاقم و رشوه دادن به کارکن‌ها که هیچ‌چیزی به گوش بابام نرسه.

بذار این‌طوری بگم که دفعه‌ی اولی که منو با یه پسر گیر انداخت، واکنش خیلی خوبی نداشت.

تقریباً منو کشت.

قول داده بود دفعه‌ی بعدی که کیرم رو توی جایی که از نظر اون «غیرطبیعیه» بکنم، به دردناک‌ترین شکل ممکن «زندگی‌ای که خودش بهم داده رو ازم پس بگیره».

پس آره، هنوز قصد مردن ندارم، بنابراین فعلاً باید گرایش‌های همجنس‌گرایانه‌م رو تا اطلاع ثانوی مخفی نگه دارم.

با این حال، هنوز عاشق آزادی‌ هستم که دور بودن از خونه بهم می‌ده.

بابام اینجا نمی‌تونه دستش بهم برسه، سیلی بخورم یا انقدر بهم لگد بزنه که از حال برم.

آره، موقتیه، ولی از هیچی بهتره.

تری گفته نمی‌تونم به هیچ‌کدوم از اعضای سرپنتس اعتماد کنم، مخصوصاً وقتی پای گرایش جنسی تقریباً مخفی‌م وسط باشه، وگرنه ازش به‌عنوان نقطه‌ضعف استفاده می‌کنن و یه هدف روی پیشونیم می‌ذارن. جز تری و محافظای ارشدم کسی خبر نداره.

البته تمام پسرایی هم که باهاشون خوابیدم می‌دونن، ولی اونا جزو این دنیا نیستن، پس در واقع اهمیتی ندارن.

امیدوارم.

یعنی واقعاً نمی‌شه آدم فقط به خاطر اینکه داره خوش می‌گذرونه، توی بیست‌سالگی کشته نشه؟

لطفاً و ممنون.

«هیس. به حرف‌های چرتش گوش نده، زِوِر. خیلی دلم برات تنگ می‌شه.»

دستم رو روی بقایای بچه‌ی نازنینم که پشت وَن جا خوش کرده، می‌کشم.

از چند روز پیش، بعد از اون قتل وحشیانه، موتور رو توی گاراژ نگه داشتم؛ ولی تهیون اصرار داشت از شر این «تیکه‌های آهن» خلاص بشیم.

برای اینکه به زِوِروشکا گفت «تیکه‌های آهن»، یه مشت بهش هدیه دادم.

«این دیگه واقعاً مسخره‌ست.» همچنان کنار گوش راستم غر می‌زنه، درست مثل یه مگس مزاحم. «باید حواست به مسائل مهم‌تری باشه.»

« زر نزن. هیچ‌چیزی مهم‌تر از مرگ بچه‌ی من نیست.»

«مثلاً اون کسی که باعث مرگ همین "بچه" شد؟»

سرم رو تکون می‌دم و وانمود می‌کنم ناراحتم. «حتی زِوِروشکای خودم رو هم قربانی کردم، ولی اون هنوز داره فرار می‌کنه. غم‌انگیز نیست؟»

«باید عصبانی باشی، نه ناراحت.»

تری صداش رو پایین میاره تا فقط خودم بشنوم. «یکی از سد امنیتی‌مون رد شده و تونسته موتورت رو منفجر کنه—»

«بچه‌‌ام.»

«باشه، بچه‌‌ات. می‌تونستی کشته بشی. به چا دلیل کوفتی این‌قدر خونسردی؟»

«چون قرار نبود کشته بشم.» سرم رو یه طرف کج می‌کنم و پیام سوبین رو که بلافاصله بعد از مرگ تراژدیک زِوِر برام فرستاد، به یاد میارم.

«اون نمی‌خواست منو بکشه. فقط می‌خواست به خاطر دست زدن به اسباب‌بازیش تنبیهم کنه. اسباب‌بازی در ازای اسباب‌بازی. گرفتی چیشد؟»

«خب بعدش چی؟ نقشه‌ی خفن و بزرگت بالاخره نتیجه‌ای هم داشته؟»

«صبری نداری،تهیون.»

«گفتی همون روز سوار اولین هواپیما می‌شه و میاد جزیره.» نگاهی به اطراف می‌اندازه. «من که هیچ‌جا نمی‌بینمش. تو می‌بینیش؟»

چشم‌هام رو می‌چرخونم و بعد برای کارکنانی که دارن عشق زندگی من رو به سمت قبرش می‌برن، دست تکون می‌دم. بقیه هم پراکنده می‌شن و خودشون رو برای مهمونی‌ای آماده می‌کنن که همین فردا، یهویی تصمیم گرفتم برگزارش کنم.

محوطه‌ی عمارت خیلی بزرگه و با اون آسمون ابری همیشگی، انگار یه تکه از دوران گوتیکه که کنده شده و اینجا گذاشته شده.

پنجره‌هاش بیش از حد زیاده و شیشه‌هاشون ضدگلوله‌ست تا هیچ خطر امنیتی‌ای تهدیدمون نکنه. مناره‌هایی داره که انگار قصد دارن آسمون رو به سیخ بکشن، دروازه‌های فرفورژه‌ای که حتی وقتی بسته‌ان هم جیرجیر می‌کنن، و اون‌قدر مجسمه‌ی گارگویل سنگی اینجا هست که می‌شه باهاشون یه فرقه راه انداخت.(هیچی ازین چرت‌وپرتایی که یونجون گفت نمیدونم)

دیوارها خاکستریِ گرفته‌ان و همیشه طوری به نظر می‌رسن که انگار خیسن؛ انگار اینجا برای همیشه عزادار یه نفره—احتمالاً زِوِر من.

خیلی زود رفت..

تهیون دنبالم میاد و وارد عمارت می‌شم

عمارت بوی چوب واکس‌خورده، پول قدیمی و قدرت می‌ده.

تهیون آرنجم رو می‌گیره و منو با خودش می‌کشه سمت یه گوشه‌ی دنج، دور از هیاهوی کارکنایی که دارن تالار اصلی رو برای مهمونی آماده می‌کنن.

یه کم از من کوتاه‌تره، واسه همین فکر می‌کردم اون نگاه قضاوت‌گرانه‌ای که توی چشماش داره، نهایتاً خنده‌دار به نظر برسه. ولی نه، کاملاً جدیه.

فکر کنم.

لعنتی. غر زدن‌ها شروع می‌شن توی سه، دو، یک—

«باید وسواست نسبت به سوبین رو بذاری کنار.» با صدایی آروم و یکنواخت حرف می‌زنه.

«اینکه تا نیویورک رفتی، با دوست‌دخترش بخوابی و بعد فیلمش رو براش بفرستی، خودش به اندازه‌ی کافی احمقانه بود. شاید با منفجر کردن موتورت بی‌خیالت بشه، پس این فرصتته که تمومش کنی.»

«ولی نمی‌خوام.»

«کون لقّت، مشکلت چیه؟ می‌خوای بابات بکشتت یا چی؟»

«این چه ربطی به اون داره؟ من فقط دارم یه بازی کاملاً معصومانه انجام می‌دم.»

«هیچ چیز معصومانه‌ای توی وجودت نیست،‌

حرومزاده.»

«درسته. به هر حال، جدی می‌گم، زیادی نگرانی. بابام نمی‌فهمه. انتقامم قبل از اینکه بویی از این ماجرا ببره، تموم شده.»

چشم‌هاش رو ریز می‌کنه و بعد به دیوار تکیه می‌ده، دست‌ها و قوزک پاهاش رو روی هم می‌ندازه.

«مطمئنی این قضیه هنوزم صرفاً برای انتقامه؟»

«معلومه که هست.»

«خیلی بعید می‌دونم.»

« یه مرد نمیتونه بخواد یه مرد دیگه تاوان گناهاش رو بده؟»

«اونم چهار سال بعد؟»

«من مثل اسبم. تا ابد کینه نگه می‌دارم.»

«شتر.»

«چی؟»

«شترها ظاهراً حیواناتی‌ هستن که به کینه‌ای بودن معروفن. حداقل این‌طور می‌گن.»

«شتر، اسب... به هیچ‌جام نیست.»

«به من هست.»

«تو حساب نمی‌شی.»

سرم رو تکون می‌دم و ازش دور می‌شم.

«می‌رم ورزش کنم که توی مهمونی خفن به نظر بیام.»

« کار احمقانه‌ای نکن.»

گوشیم زنگ می‌خوره و وقتی تماس تصویری خواهرم رو جواب می‌دم، لبخند می‌زنم.

صورتش اون طرف صفحه ظاهر می‌شه؛ لطیف و درخشان، با چشم‌های آبیِ درشت و موهای خرمایی مایل به قرمز که موج‌وار تا روی شونه‌هاش ریخته.

به‌جز چشم‌هاش، آلینا داره روزبه‌روز بیشتر شبیه مامانمون می‌شه، و این یه موهبته؛ چون این‌طوری حس می‌کنم هیچ‌وقت چهره‌ی مامانمون رو فراموش نمی‌کنم.

«دختر موردعلاقه‌‌ام چطوره؟» می‌پرسم و گوشی رو بالا می‌گیرم، همون‌طور که از در اصلی عمارت بیرون می‌رم.

«حوصله‌‌ام سر رفته.» لب‌هاش رو غنچه می‌کنه. «و گیر کردم روی این قطعه‌ای که دارم روش کار می‌کنم.»

«اوه، نه. می‌خوای برم مغز یه نفر رو با کتک سر جاش بیارم؟»

می‌خنده و صدای خنده‌‌اش دور و برم می‌پیچه. «می‌خوای مغز منو سر جاش بیاری؟»

«اگه لازم باشه، صددرصد.»

«خیلی رو اعصابی.»

«نه بابا، من راه‌حل‌محورم. فرق داره.»

صندلیش رو عقب می‌بره و وقتی می‌بینمش، قفسه‌ی سینه‌م منقبض می‌شه. یه لباس مجلسی زرشکیِ تیره‌ی فوق‌العاده پوشیده. پشت سرش اتاقش دیده می‌شه؛ پر از پوسترهای تک‌نوازهای موسیقی کلاسیک و آلبوم‌ها.

«نظرت چیه؟ می‌خوام فردا برای رسیتال اینو بپوشم.»

«مثل همیشه خیره‌کننده‌ای. کاش اونجا بودم که تشویقت کنم.»

«نه، بهتره زیاد با بابا روبه‌رو نشی.» لبخندش یه کم محو می‌شه و دوباره خودش رو به سمت دوربین می‌چرخونه.

خواهرم چهار ساله که فلجه، و هر بار که نگاهش می‌کنم، حس می‌کنم همون چاقویی که عمیق توی روحم فرو کردم، دوباره تکون می‌خوره و تمام وجودم رو از درون می‌بُره.

«مردنِ تدریجی» اصطلاح درستشه.

چون اگه من اونجا بودم، آلیا(اسمش رو مخفف کرد) هیچ‌وقت به این وضعیت نمی‌افتاد.

اگه این‌قدر درگیر چیزی که دست‌نیافتنی بود نمی‌شدم.

اون وسواس لعنتی و مرگبار.

«بالاخره یه روز باید همدیگه رو ببینیم.» سعی می‌کنم لحنم رو سبک نگه دارم.

یه لحظه ساکت می‌شه.

«کاش می‌تونستی برای همیشه یه جای خیلی دور از اینجا بمونی.»

«و تو رو جا بذارم؟ عمراً.»

«اون منو تا حد مرگ شکنجه نمیده، مثل کاری که با تو می‌کنه.»

«هنوزم دوست ندارم اونجا با لوکاس و میکائل تنها باشی.»

لوکاس و میکائل برادرهای ناتنی بزرگ‌ترمون بودن از مادرهای متفاوت، چون بابا عاشق این بود که هر جا می‌رسه بگائه، می‌دونی، همون کاری که به خاطرش با یه تغییر کوچیک در جنسیت، قول داده بود منو بکشه.

«اونا اون‌قدر برام اهمیت قائل نیستن که بخوان منو بکشن. فکر کنم نشستن روی ویلچر باعث شده اصلاً رقیبی براشون نباشم. پس خب... نیمه‌ی پر لیوان دیگه، حدس می‌زنم.» می‌خنده.

من نمی‌خندم.

قلبم داره از درون تیکه‌تیکه می‌شه.

برادرهای ناتنی‌مون که مثل سگ برای به‌دست آوردن تأیید امپراتور-ببخشید، بابا کار می‌کنن، حالا دیگه آلیا رو رقیب خودشون نمی‌بینن. ولی اینکه ممکنه در آینده بچه‌هایی داشته باشه که بتونن برای جایگاهشون تهدید محسوب بشن، ریسکی نیست که حاضر باشن قبولش کنن.

«ببخشید، شوخی بدی بود.» صورتش رو جمع می‌کنه. «به هر حال، دلم برات تنگ شده. فردا برات ویدیو می‌فرستم، باشه؟»

«باشه.»

«جدی می‌گم، این‌قدر قیافه‌ی گرفته نگیر. پام و باله رو از دست دادم، ولی هنوز می‌تونم پیانو بزنم.»

«تو عاشق باله بودی.»

«نه به اندازه‌ی پیانو زدن. جدی می‌گم. دیگه حتی دلم برای باله هم تنگ نمی‌شه، چون علاقه‌‌ام به پیانو بیشتر و بیشتر شد و فهمیدم توی پیانو بهترم تا رقص. تازه خیلی بیشتر ازش لذت می‌برم. شاید اتفاقی که افتاد در نهایت چیز خوبی بود؛ این‌طوری می‌تونم خودمو روی یه کار متمرکز کنم و توش عالی بشم.»

«تو توی همه‌چی عالی‌ای.»

«فقط چون برادرمی اینو می‌گی.»

«نه بابا، تو واقعاً فوق‌العاده‌ای. یادت رفته من طرفدار شماره‌یکت بودم؟ قبلاً مجبورم می‌کردی بشینم و به نوازندگیت گوش بدم.»

ریز می‌خنده و دستش رو جلوی دهنش می‌گیره. «تو داشتی با چاقو و یه مشت وسیله‌ای که از آشپزخونه می‌دزدیدی، بمب‌های کوچیک درست می‌کردی.»

«یعنی تو بهترین منبع الهامی.»

می‌خنده، بعد یه‌دفعه ساکت می‌شه؛ احتمالاً یادش افتاده من برای اون چیزایی که می‌ساختم چه تنبیه‌های سنگینی می‌شدم، یا وقت‌هایی که یه وسیله‌ای رو باز می‌کردم تا ببینم داخلش چه خبره.

بعد خیلی ماهرانه موضوع رو عوض می‌کنه و شروع می‌کنه درباره‌ی آماده‌سازی‌هاش و برادرهای ناتنی‌مون حرف زدن.

آلیا از همون اول ازشون متنفره؛ نه به خاطر اینکه باهاش بدرفتاری می‌کنن یا چیزی، بلکه چون با من سرشاخ می‌شن و برای جایگاه من رقابت می‌کنن.

و دلیل اینکه نمی‌تونه تحملشون کنه، کاملاً از روی خودخواهی نیست.

چون اون همیشه طرف من بوده، ولی من همیشه کنارش نبودم.

یه بار ناامیدش کردم، و دیگه هیچ‌وقت نمی‌ذارم همچین اتفاقی تکرار بشه.

وقتی تماس رو قطع می‌کنه، یه حس فقدان سراغم میاد.

نه... احتمالاً همون عذاب وجدان لعنتیِ همیشگیه.

یه ساعت تمام به کیسه‌بوکسی که صورت بابا روش کشیده شده مشت می‌زنم و خشمی رو که توی عضلاتم نفوذ کرده، خالی می‌کنم.

همین که می‌خوام برم سراغ وزنه‌ها، گوشیم روی نیمکت صدا می‌ده. با عجله می‌رم سمتش و برش می‌دارم، در حالی که عرق از صورتم روی صفحه می‌چکه.

شونه‌هام می‌افته وقتی می‌بینم یکی از دخترایی که باهاشون می‌خوابم پیام داده و ازم خواسته برای مهمونی لباس‌های ست بپوشیم.

بهش یادآوری می‌کنم که ما با هم قرار نمی‌ذاریم.

احتمالاً فردا هم باهاش نمی‌خوابم، چون باید این خشمو خالی کنم و اون اهل این مدلش نیست.

یعنی باید با یه پسر یا دو تا باشم. هرچی بیشتر، بهتر.

مسخره‌ست که این عادت‌های خشمگینانه‌م هی شدیدتر می‌شن، فقط چون اون عوضی‌ای که مدت‌هاست منتظرشم، وقتی بعد از مرگ زِوِروشکا بهش پیام دادم، کلاً نادیده‌‌ام گرفت.

البته که فقط یه پیام نبود.

یه جورایی سه روز تمام، پشت سر هم بهش پیام می‌دادم.

من:

"پس یعنی هیچ‌وقت قرار نیست به سوالم جواب بدی؟ منظورم همون سؤالِ "داری با من لاس می‌زنی؟" بود."

"اشکالی نداره اگه آره. من به همه‌ی گرایش‌های جنسی احترام می‌ذارم."

"نه اینکه دارم می‌گم تو گرایش متفاوتی داری."

"مگه اینکه واقعاً داشته باشی؟"

"اجباری نیست، فقط یه سؤال ساده‌ست."

"شاید هم خیلی ساده نباشه، ولی خودت می‌فهمی منظورم چیه.😉"

"می‌دونم داری پیام‌هامو می‌خونی. نمی‌خوای چند کلمه هم جوابم بدی؟"

"البته لازم نیست. تا وقتی جواب بدی، همین‌طور به پر کردن اینباکست ادامه می‌دم."

"راستی، شنیدم از دوست‌دخترت جدا شدی. اوه، نه... نکنه تقصیر من بوده؟"

"این سؤال رو برای جواب گرفتن نپرسیدم. خودم می‌دونم تقصیر منه. باید همون وقتی که مؤدبانه ازت خواستم، ازش جدا می‌شدی. راستش رو بخوای، باید ازم تشکر هم بکنی که دستش رو برات رو کردم. این دختر توی خوابیدن با این و اون، دست کم از من نداره، همینقدر حرفه‌ای."

"یه جورایی خودش گفت که تو راضیش نمی‌کنی. شرط می‌بندم اونم تو رو راضی نمی‌کرد، مگه نه؟"

"زیادی زوده؟ بی‌خیال. به هر حال، هنوز دارم مؤدبانه ازت می‌خوام؛ بیا جزیره، وگرنه مجبور می‌شم یه کاری در موردش بکنم"

"منو امتحان نکن. خودت می‌دونی من چقدر غیرقابل‌پیش‌بینی‌ام."

همراه اون پیام که دیشب دیروقت فرستاده بودم یه ویدیو از مبارزه‌‌ام با نیکولاس توی رینگ زیرزمینی هم فرستادم

هیچ‌کدوممون برنده نشدیم، ولی جفتمون حسابی خونین و مالین شدیم.

در واقع چندتا از ویدیوهای مبارزه‌‌ام با نیکولاس، بومگیو و کای رو برای سوبین فرستاده بودم، فقط برای اینکه ببینه دارم دوستای عزیزش رو تا حد مرگ کتک می‌زنم؛ همون دوستایی که خودش حاضر نشد بهشون ملحق بشه.

می‌دونی دیگه... از اون کارایی که توی «نقشه‌ی بزرگ» جا می‌گیره.

و چون همچنان داره نادیده‌م می‌گیره، دوباره شروع می‌کنم به تایپ کردن.

"همین الان برای زِوِر مراسم ختم گرفتم. به خاطر تو خیلی زود مرد. نباید حداقل تسلیت بگی"

"باشه، می‌دونم نمی‌گی. ولی امتحان کردنش که ضرری نداشت."

"به هر حال، فردا یه مهمونی می‌گیرم. باید بیای. این آخرین هشداره."

"اگه نیای، نیکولاس رو دعوت می‌کنم و یه سکس‌پارتی حسابی راه می‌ندازیم، بعدم فیلمش رو برات می‌فرستم."

"شوخی کردم."

نیکولاس هم مثل من بایسکشواله، ولی تایپ من نیست. من پسرهای ظریف و دخترونه رو ترجیح می‌دم و نیکولاس اون‌قدر از این معیار فاصله داره که کلاً زده می‌شم.

تازه، اون فقط می‌کنه و من نمیزارم کسی بکنتم.(آها.)

همین و بس.

از اون گذشته، زیادی غیرقابل‌پیش‌بینی و شلوغه و اصلاً اون ظاهر مرتب و شاهزاده‌وارِ یه نفر خاص که مثل خوره افتاده به جونم رو نداره.

یه پیام روی صفحه ظاهر می‌شه و من صاف‌تر می‌شینم؛ نفسم برای لحظه‌ای بند میاد.

لعنت به من.

سوبین واقعاً جواب داد.

میشکا:

«تو تایپ نیکولاس نیستی.»

من:

«مطمئنی؟»

میشکا:

«آره.»

من:

«۱۰۰٪؟»

میشکا:

«۱۰۰۰%؟»

من:

«اگه امتحان کنم و موفق بشم، چی گیرم میاد؟»

میشکا:

«تفنگم رو صورتت.»

من:

«چه هات. شاید فقط واسه همینم که شده امتحانش کنم.»

میشکا:

«از نیکولاس فاصله بگیر.»

من:

«وگرنه چی؟ می‌خوای مجبورم کنی؟ باید خودت اینجا باشی که بتونی این کارو بکنی، می‌دونی که.»

میشکا:

«می‌خوای بیام بکُشمت؟ منظورت اینه؟»

من:

«من یه چیزای دیگه تو ذهنم دارم، ولی آره، اومدنت اینجا شروع خیلی خوبیه.»

«حالا اگه اجازه بدی، می‌رم آماده شم که فردا دل نیکولاس رو ببرم.»

میشکا:

«بس کن.»

من:

«مجبورم کن.»

پیام رو می‌خونه، ولی جواب نمی‌ده.

عالیه. دوباره برگشتیم به مرحله‌ی ایگنور کردن.

چه جای فوق‌العاده‌ای برای بودن.

با این حال، گوشه‌ی لبم بالا می‌ره، چون یه چیزی عوض شد، حتی اگه فقط برای یه لحظه، تونستم برم روی اعصابش.

حالا باید بیشتر توی مغزش و زیر پوستش نفوذ کنم و همون‌جا بمونم.

مثل جای زخم؛ تقریباً غیرممکنه که از شرش خلاص بشه.

فکر کنم باید یه راهی پیدا کنم که تحریکش کنم بیاد اینجا.

حتی اگه برای این کار مجبور بشم اون گاوِ نر، نیکولاس، رو اغوا کنم.



Report Page