Chapter1
سوبین
پانزده سالگی
این تنفر در نگاه اول
از این موقعیت
از این آدمها
از کل این بازی
من کاملا معتقدم این وقت تلف کردنه و اگه ممکنه دوست دارم سریعا از اینجا بزنم بیرون.
لطفا و ممنون.
متاسفانه این چیزی نیست که پدرم ازش استقبال کنه، مخصوصا با حرفای امروز صبح موقع خداحافظی.
" تو مایه افتخار منی، سوبین. برو اونجا بهشون نشون بده مافیای نيويورک از چی ساخته شده."
بنابراین من اینجا تو این مکان بینظم دارم با ناظرهای این شلوغی گپ میزنم
ببخشید، اسمش کمپ تابستونی بود.
کوههای اَدیرندک مکان مورعلاقم برای گذروندن تابستون نیست. بیشتر اوقات برای گذروندن یکسری تمرین دشوار پیش دایی و پسرداییم به روسیه میرم یا تو مديترانه آفتاب میگیرم.
امسال ولی مجبورم تو کوهها، چیزی که لحظه تاریخی واسه مافیای نيويورک و شيکاگو تلقی میشه وقت بگذرونم؛ مافیایی که بعنوان قویترین بازوهای مافیای روسیه تو ایالت شناخته شده هستن.
بعنوان پسر پاکهان، نماینده خانوادم تو این کمپ هستم، این کوه نقطه بیطرفی هست که توسط دو طرف انتخاب شده.
ظاهرا، ناظرهای اینجا افراد مورد اعتماد و قدیمی دو خاندان هستن که به دو طرف خدمت میکردن.
به غیر محافظهای این کلبه که حالا تبدیل به خوابگاه شده بقیه مجاز به داشتن محافظ شخصی و تلفن نیستیم و بعد تاریکی هم خبری از برق نیست.
این یه تمرین روحی و جسمی هست. راهی برای اینکه به همدیگه تکیه کنیم و رقابتی که دههها از روسیه مادر درگیرش بودیم از بین بره.
آواز روسی از رادیو قدیمی تو سالنها پخش میشه؛صدای مدیر خونه، که با جدیت راجب امکانات و فرصتهای این مکان حرف میزنه به صدای ترانه غالب میشه.
همینطور که دارم به صداها گوش میدم توجهم به دوربینهای چشکزن نیمهپنهان گوشه و کنار سقف جلب میشه.
البته که دوربین هست.
مهم نیست که پدرم من رو به اینجا فرستاده نه اون نه رهبر مافیای شیکاگو به هم اعتماد کامل ندارن.
با وجود وارثاشون که مجبورن زیر یه سقف باشن هردوشون دسترسی و اطلاعات کامل از اتفاقات اینجا دارن.
پنجرهها توجهم رو جلب میکنن، برخلاف فضای دنج کلبه با شیشههای ضدگلوله مجهز شدن. برای کسی که میخواد ازش عبور کنه باریکه، به هرحال کسی بدون داشتن یک ارتش نمیتونه اینجا بیاد.
مکان کمپ رو قلعهای ممنوعه هست، هیچ نشونهای از حیات انسان نداره و فقط توسط کاجهای سربهفلک کشیده احاطه شده
خسته کننده.
تو فضای بیرونی سربازها گشت زنی میکنن؛ سربازهای اونها هم به اندازه ما محتاطن.
چه این برنامه مفید باشه یا نه،فرقی نمیکنه. تا زمانی که من زندهام مافیای شیکاگو قراره مثل یه خار تو پهلوم باشه. همینطور که برای پدر و پاکهانی که قبل اون رهبر بودن به این شکل بود.
البته نمیشه منکر سودمند بودن اینجا شد، تنها شانسم واسه فهمیدن تاکتیکهاشون و نزدیک شدن به اونها،اینجاست.
یکی از افرادشون رو میبینم، از نحوه ایستادنش معلومه رئیس این سربازاست.
هوممم
بابا شخصا بهم گفت فقط از کمپ لذت ببر و کنجکاوی نکن اما این غیرممکنه.
جلو پنجره، درست تو محوطه بیرون، وسط خط تقسیم کننده مرز ما و مافیا شیکاگو یه توپ سیاه میبینم، متوقف میشم، نگهبان های گشت زنی وسط حرکت منجمد میشن، تفنگهاشون بالا میارن و حرکت اون توپ رو روی زمین دنبال میکنن.
بنگ!
انفجار سکوت رو میشکافه.
قبل اینکه حتی بتونم فکر کنم به سمت بالکن حرکت میکنم،دستمو به سمت فلز سرد توی جیبم میبرم و درست قبل بیرون کشیدنش متوقف میشم. در بالکن رو باز میکنم و با صدای خنده پرشور و بیخیالی مواجه میشم.
پسری همسن و سال من، با دستگاه سیمی در دست از پشت درخت بلوط بزرگ بیرون میدوه.
لباس سفیدش کثیفه، لبههاش پاره شده و یه سوراخ بزرگ یه سمتش و شلواری با زانوهای پاره به تن داره.
موهای تیره آشفته روی پیشونیش رو پوشونده و پوستش،گونهاش،آرنجش پر بریدگی. انگار با یک خرس جنگیده و تقریبا برده.
"یونجون" فریاده مرد کلهتراشیدهست.
یونجون
چوی یونجون
در مورد پسر بدنام یارسِلاو شنیدم بودم. انتظار نداشتم که تجسم انسانی میگرِن باشه.
"دستگاه خفنیه، نه؟" خندهاش بخاطره لب پارهاش نصفه میمونه. بنظر میاد تفنگهایی که سمتش نشون گرفتن به هیچ جاش نیست.
"ایدهاش با خودم بود، تهیون هم کمک کرد"
"خیلی کمک کردم" پسری که به درخت تکیه داده به آرومی خلال دندون میجوه.
چشمام رو باریک میکنم.
هیچ چیز در مورد اضافه شدن شخصی به اسم تهیون به کمپ نشنیده بودم. اسمش تو هیچ لیستی نبوده و اونو تبدیل میکنه به چیزی که دوست ندارم.
یه متغیر.
صدای عصبی مرد تتو عقربی رو میشنوم" ما یک ثانیه با شلیک کردن به همدیگه فاصله داشتیم، متوجه کارت هستی؟"
موافقم، تو محیطی که با یه آتشبس شکننده استواره، شیرین کاریش یه جرقه تو اتاق پر باروت بود. فقط یه حرکت کوچیک کافی بود تا همه تبدیل به جنازههای رو هم افتاده بشیم.
"نه" یونجون شونش بالا میندازه با صدایی تمسخرآمیز میگه:" کسی انقدر احمق نیست که اولین نفری باشه که این صلح رو میترکونه."
بعد با پوزخند فریاد میزنه:" تری،نگاه کن چقدر جذابه!"
یک سوراخ سیاه چیزی بود که این روانی بهش میگفت جذاب. شاید باید به بابام زنگ بزنم و بگم کارمون تموم شده...
"به یونجون توجه نکن" مدیر خونه که تو چارچوب وایساده با لحنی عذرخواهانه میگه" اون..." مکث میکنه، دوباره ادامه میده:" بیخیال، بنابردلایلی از به چالش کشیدن منطق و جاذبه لذت میبره"
بنابردلایلی.
تهیون به یونجون میگه:"باید قبل اینکه بچه نيويورکیها رو ببینیم لباستو عوض کنی"
یونجون به خودش نگاه میکنه، کثیف، خونی و ردی از گَرد سیاه دستش رو پوشونده؛ با نیشخند میگه:"کاملا آماده معرفیم."
صدایی شبیه به پوزخند از خودم در میارم؛ به اندازهای بلند هست که سر تهیون و محافظها به سمت من بالا بیاد.
یونجون آخر از همه بالا رو نگاه میکنه.
به من خیره میشه و من از بالکن پایین رو نگاه میکنم؛ کمرم رو صاف میکنم تا بلندتر دیده بشم، اینطور بهم یاد دادن که همیشه طوری نشون بدم که انگار قدرتمندترینم.
سلطهجوترین.
گوشه لب یونجون بالا میره؛ انگار داره توطئه میچینه، شاید هم سرگرمی.
ولی دقیقا بخاطره چی؟
نگاهمون به هم کشیده میشه؛ مستقیم به چشمهای عجیبش نگاه میکنم. یکیشون آبی روشنه و اونیکی قهوهای تیره. انگار یه اقیانوس وسط یه جنگله. یه لکه تیره رو یخ.
رقت انگیز.
ولی یکجورایی هم خیرهکنندست..تاحالا همچین ناهماهنگی ندیده بودم.
دربارهی چوی یونجون به اندازه کافی تحقیق کردم که بدونم با چی طرفم و با این حال با هر منطق کوفتی تو دنیا این شخص نابود شدهست.
با سرعت به سمت کلبه میدوه، توقع دارم بیاد داخل پس آماده میشم که برم. حرکتی که مجبورش میکنه دنبالم راه بیوفته و برای جلب توجهم التماس کنه.
چون کمپ قرار همینطور پیش بره. واسم مهم نیست که یکسال ازم بزرگتره، من کسی هستم که تو این رابطه سلطه خواهد داشت.
یونجون بجای اینکه بیاد داخل ستونهای کلبه رو میگیره ازشون برای حفظ تعادل استفاده میکنه بعد میپره و نرده بالکن میگیره. با قدرت خودشو بالا میکشه و بعد به داخل فضایی که من ایستادم میپره.
مجبور میشم یک قدم عقب برم تا لباسای تمیزم رو با لباسای کثیفش، خراب نکنه.
هیکلمون شبیه به همدیگهست هرچند شونههاش از من پهنترن. صورتش نسبت به من زاویه کمتری داره و بیشتر مربعی شکله.
بوی مُشک، چوب و کاج میده، به موهاش برگ چسبیده یکیش هم پشت گوششه.
یونجون دستش رو دراز میکنه، همون دست که خاکی و خون خشک شده و خراشیدگی روشه.
به دستش خیره میشم ولی برای گرفتنش حرکتی نمیکنم.
" عه، ببخشید" کف دستاشو با همون شلوارش که کثیفه مثلا پاک میکنه و دوباره دستش رو دراز میکنه.
دستمو تو جیبم فرو میکنم و یه دستمال بهش میدم. " به چیزهای کثیف دست نمیزنم."
هیچ نشونهای از ناراحتی تو چهرش دیده نمیشه، هنوز هم لبخند میزنه. صورتش به طرز مشخصی صادقه و معلومه هیچ تلاشی واسه کنترل اجزای صورتش نمیکنه.
دستمال جیبی رو تو دستش میگیره و با نوک انگشتهای کثیفش روی حروف " C.S" که گلدوزی شده روی دستمال میکشه.
یه لحظه از اینکه بهش همچین دستمال جیبی باارزشی دادم پیشمون میشم.
"چوی سوبین" حروف رو کامل زمزمه میکنه و به من خیره میشه بعد با همون دستمال دماغش رو میگیره.
فکم ساییده میشه اما نمیزارم کارش روم اثر بزاره.
" من یونجونم، بابا بهم گفت ما باید با هم کنار بیایم." با روسی بینقصی صحبت میکنه.
جوابش رو نمیدم چون دارم به دستمال داغون شده نگاهمیکنم، بشکنی میزنه. " عام، ترجیح میدی انگلیسی صحبت کنم؟شنیدم بچههای نيويورک تو روسی ضعیفن."
به روسی میگم:" انقدری بلدم که بتونم سگ وحشی صدا کنم."
به انگلیسی میگه:"گرگ وحشی؟"
"سگ"
" گفتی волк نه cпё."
" گفتم سگ."
"هومم، هرچی تو بگی"
لبخندش کش میاد،دقیق تر نگاهم میکنه:" وقتی روسی حرف میزنی یکم لهجه داری."
"ندارم، دفعه اول درست گفتم تو کم شنوایی مشکل منه؟"
هنوزم مثل احمقا لبخند میزنه، عضلاتم منقبض میشه.
میاد نزدیک تر، منم قرار نیست عقب بکشم. وقتی حرف میزنه دماغهامون مماس میشه.
بوی سیگار میده، تهوع آور.
هرچیزی مربوط به این کمعقل باعث میشه پلکم بپره.
فریاد میزنه:" بیا باهم دعوا کنیم." و مثل یه احمق سر جاش میپره.
موهاش خیسه و به پشت گردنش چسبیده. تار مو جلوی چشمش رو فوت میکنه و لبخندش عریضتر میشه.
"نظرت چیه؟جوابت آرهست،هوم؟"
چیزی نمیگم.
"زود باش باید بفهمیم سگ بهتره یا گرگ، فهمیدی." بعد به جوک بیمزهاش میخنده.
" نه ممنون." به سمت در میچرخم که یونجون میاد جلوم." نه، پس از کجا بفهمیم کی برتره؟"
" تو تمرین واقعی شکستت میدم نه الان و نه اینجا."
"جرعت نمیکنی بزنیم؟میدونی جلو دوستات لهت میکنم.نه؟"
" تلاش خوبی بود، ولی تحریک نشدم."
" هووی نیویورکیها ترسون!!" فریاد میزنه تا بقیه صداشو بشنون.
" به کی میگی ترسو مادرخراب؟" این صدا از پشت سرمون میاد بدون اینکه نیازی باشه برگردم میدونم کیه.
قبل اینکه بتونم متوقفش کنم میپره رو یونجون و حالا دارن رو بالکن با هم کشتی میگیرن و به سمت هم مشت پرت میکنن.
نیکولاس پسر دو تا از رهبران مافیای ما.
به سمت داخل میرم و میزارم هر چقدر میخوان به جون هم بیوفتن. الان متوجه شدم یونجون من رو یاد کی میندازه.
نیکولاس
هردوشون بدون فکر وارد عمل میشن، بیاحتیاطن و انگار فقط یه سلول مغزی دارن. فقط اینکه من از نیکولاس متنفر نیستم.
اون خیلی پر هرج و مرجه اما واسه اصل و نسبتش احترام قائلم ولی یونجون؟مثل کابوسه.
من ترجیح میدم دوست دیگمون بومگیو اینجا بود تا نیکولاس رو کنترل میکرد.
متاسفانه اون با پدرش در حال تمرینه و این تابستون اینجا نیست. لعنتی دوست دارم جای اینجا تو روسیه باشم.
"صبر کن"
وقتی صدای یونجون میشنوم وسط سالن وایمیستم.
روبه روم میایسته. نفس نفس میزنه که باعث میشه عضلاتش کشیده بشه.
" باز چی میخوای-"
وقتی به سمتم میپره حرفم نصفه میمونه.
عقب کشیدم ولی خب دیره چون این لعنتی کف دستش رو روی صورتم کشیده. کف دستی که خونی بود.
مشتم رو پرت میکنم تا هلش بدم اما اون زود عقب کشیده و مشتم حتی به قفسه سینهش نمیرسه.
برق خطرناکی تو چشماشه. " امیدوارم این به اندازه کافی واست تمیز بوده باشه، میشکا. چون تو خیلی بچهای."
بعد سرش سمت نیکولاس که داره به سمتش میاد میچرخه.
و من با دستی که مشت شده و خونی که میجوشه و جای خون رو صورت لعنتیم،سرجام باقی موندم.
درسته.
من ازین حرومزاده متنفرم و قراره تابستونش رو به جهنم تبدیل کنم.