Chapter01 part2

Chapter01 part2


و بعد، یه روز، سرنوشت دوباره ما رو به هم رسوند.

وقتی در اولین نقش بازیگری‌اش به عنوان دوست شخصیت اصلی (در واقع، یک سیاهی‌لشکر) شروع به کار کرد، بالاخره اسمشو فهمیدم - ناین، یک بازیگر تازه‌کار.


انگار یک ماموریت سطح SSS روباز کرده بودم. بلافاصله اینستاگرامشو دنبال کردم و البته سریالی رو که توی اون بازی می‌کرد، نگاه کردم.

حتی به عنوان یک تازه‌وارد، بازی ناین خیلز طبیعی و روون بود، حتی بهتر از نقش اصلی.

اغراق نمی‌کنم، واقعاً کیفیت ستاره‌ای داشت. قبل از اینکه بفهمم، در رویدادهاش شرکت می‌کردم، عکس می‌گرفتم و ازش حمایت می‌کردم بدون اینکه کسی نیاز داشته باشع منو استخدام کنه.


ناین فقط یخ چهره زیبا نیست، اون با استعداد و سخت‌کوشه. اون یع شبه مشهور نشد، بلکه با تلاش زیاد از نقش‌های فرعی به بالا رسید.

عمیقاً فداکاریش رو تحسین می‌کردم. حالا من یه طرفدار تمام‌عیار شده‌م. معمولاً، فقط یک طرفدار موسیقیم یا کسی که اجراها رو از نزدیک تماشا می‌کنه.

حتی میخوام دارم دخترا رو بیشتر دوست داشته باشم.

هیچوقت فکر نمی‌کردم که اینقدر جدی به کسی مثل این علاقه‌مند بشم.


اولش، با خودم فکر کردم که عجیبه که از یع سلبریتی مرد تا جایی خوشم بیاد که اونو در مراسم‌ها دنبال کنم.

ولی بعد فکر کردم، من که مزاحم کسی نمی‌شم، درسته؟ زندگی کوتاهه، پس چرا کاری را انجام ندم که خوشحالم می‌کنه.


اگه بخوام عاشقِ یه سلبریتی باشم


ولی تمام خستگی‌م ارزششو داره، فقط دیدن لبخند ناین.

فقط دیدن صورتش، شنیدن صدای نرمش در حالی که لبخند می‌زنه صحبت می‌کنه. اون احساسات خستگی ناپدید می‌شن، انگار که هیچوقت وجود نداشتن.


این عشق یه طرفداره. زیر کلمه «طرفدار» خط بکشین،

بذارید اول بهتون بگم، هیچوقت بهش به شکلی عاشقانه فکر نکردم.

افرادی که هیچوقت طرفدارش نبودن، نمی‌فهمن که همه اینها واقعاً حسن نیت و بدون هیچ انگیزه پنهانیه.


من فقط می‌خوام موفقیتشو ببینم، همین.


نمی‌دونم این عشق چقدر دووم میاره، ولی در این بین، تمام وجودمو بهش می‌دم.


تا روزی که اوک بزرگ شد و موفق شد، با این همه آدم که دوستش دارن، بتونم رهاش کنم و از دور، درست همونطور که می‌خواستم، اونو تماشا کنم.


در حالی که مهارت‌های عکاسی خودم تحسین می‌کنم، روی ماوس کلیک می‌کنم تا عکس‌ها ر ویرایش کنم.

می‌دونین، نورپردازی مرکز خرید سخته. اما هنوز هم می‌تونم عکس‌های زیبایی بگیرم.


راستی، ناین واقعاً پوست فوق‌العاده‌ای داره. تقریباً نیازی به روتوش چیزی نداره.


بعضی وقت‌ها از خودم می‌پرسم چطور کسی با این قیافه و پوست بی‌نقص می‌تونه واقعاً وجود داشته باشه. بهتره این مجموعه عکس‌ها رو سریع آپلود کنم.


همه‌ی دنیا باید بدونن که بایسم چقدر خوب به نظر می‌رسه. وقتی به ساعت پایین صفحه نگاه می‌کنم، زیر لب غر می‌زنم:


«لعنتی، الان ساعت ۱ بامداده...؟»


اگه به خاطر این نبود که فردا ساعت ۸ صبح کلاس دارم، بیشتر بیدار می‌مدندم و برای تیک‌تاک ویدیو ویرایش می‌کردم.


لپ‌تاپمو می‌بندم، پاهام رو می‌کشم تا چراغ‌ها رو خاموش کنم و روی تختم می‌افتم و تقریباً فوراً خوابم می‌بره.


«لعنتی، حتماً الان که موضوع تحقیقت تأیید شده، احساس خوبی داری!» صدای خشن و نیمه‌طعنه‌آمیز جی لحظه‌ای که استاد از اتاق بیرون رفت، میپچه:


«آفرین. کدوم بخشی از تحقیق آسونه؟»


آهی می‌کشم و صورتمو روی میز میذارم، چون هنوز خوابم میاد.


هر دانشجوی سال آخری توی هر دانشکده‌ای نمی‌تونه از جهنمی که به عنوان تحقیق شناخته می‌شه، فرار کنه.


موضوع تحقیقاتی که انتخاب کردم


«تصویر بازیگران سریال بی ال و تأثیر اون بر تبلیغات رسانه‌های اجتماعیه».


بذارین روشن کنم، این موضوع رو انتخاب کردم چون جالبه، نه به خاطر اینکه طرفدارشم! فقط فکر کردن به اینکه چطور باید تا دیروقت بیدار بمونم و پیش‌نویس‌هایی مثل

«Final.docx»، «RealFinal.docx» و «I-Swear-This-Is-Final.docx»رو


درست کنم، باعث می‌شه دلم بخواد دنیا به آخر برسه، ولی حداقل می‌تونم از یه چیز خیالم راحت باشه، لازم نیست یه موضوع تحقیقاتی جدید پیدا کنم.


حیف که جی به اندازه من خوش شانس نیست.


«موضوع من حتی تأیید هم نشد. کمکم کن به چیزی فکر کنم، وان. لطفا~»


«آره، آره، فهمیدم،»


آه عمیقی می‌کشم، احساس درموندگی می‌کنم.

باشه، به این توله سگ بیچاره کمک می‌کنم تا از این مخمصه خلاص بشه.

شاید حتی کمکم کنه توی این کلاس نمره A بگیرم.


«منظورم همینه! این دقیقاً همون دوستی واقعیه» چشمای جی در حالی که با اشتیاق لبخند می‌زنه، برق می‌زنه.


از چهره بیش از حد شادش دلخور شدم، دفترچه‌امو داخل کیفم گذاشتم، کوله پشتی‌مو روی شونه‌ام انداختم و از کلاس بیرون وومدم، قصد داشتم از سلف غذاخوری ناهار بگیرم.


«اوه، هی، وان. به این نگاه کن،» جی یهویی چند بار به بازوم زد و باعث شد برگردم و به تلفنش نگاه کنم.


«این چیه؟»


«اینو ببین. دارن تست بازیگری سریال بی‌ال برگزار می‌کنن»

صفحه نمایشو بهم نشون می‌ده که صفحه فیسبوک یک شرکت تهیه‌کننده رو نشون می‌ده که تست بازیگری برای سریال جدید بی ال رک اعلام می‌کنه‌.


«شیرجه عمیق: به درون قلبت. اسمش آشنا به نظر نمی‌رسه؟ این همون سریالی نیست که بایست نقش اصلیه؟ همون سریالی که تمام هفته در موردش وراجی می‌کردی؟»

با اشتیاق سرمو تکون می‌دم و می‌گم:


«آره، آره.» این سریال درباره شناگران، دوستی، رقابت و یکم هم مثلث عشقیه که ناین، به عنوان یک شخصیت اصلی مرد دیگه، نقش اصلی اونو بازی میکنه.


یا به قول طرفدارای بی‌ال، ته ماجرا، ولی در واقع، باید اون شخصیت اصلی مرد و یک شخصیت اصلی مرد دیگه گذاشت. منطقیه، نه؟


«این شانس توئه، وان. باید امتحان بازیگری بدی.»


«ها!؟» حرف‌های جی باعث می‌شه از حرکت وایستم و ابروهامو از گیجی توی‌هم برن.


«چی؟ چرا باید امتحان بازیگری بدم؟»

لب‌هاشو جمع می‌کنه و گذشته نه چندان باشکوهش رو به یاد میاره:


«چرا که نه؟ من حتی یک بار امتحان کردم، ولی‌ موفق نشدم.»

می‌بینی، جی زمانی می‌خواست وارد صنعت سرگرمی بشه.

گفت که به نظر می‌رسه این کار راه آسونی برای پولدار شدنه (احتمالاً فراموش کرده بود که فقط ده درصد از مردم توی این زمینه موفق می‌شن).


ولی مهم نیست که چند بار در تست بازیگری شرکت کرده باشه، هیچوقت قبول نشده. اینطور نیست که ظاهر بدی داشته باشه. این کار رو نمی‌کنه، ولی یا شخصیتش به نقش نمی‌خورد، یا بازیش به اندازه کافی خوب نبود. سرمو تکون می‌دم.


«این اتفاق نمی‌افته.»


«بیخیال، بهم اعتماد کن. اونها اول به ظاهر اهمیت می‌دن، و تو قیافه‌ای داری - چشمای درشت، صورت شیرین، کلاً از اون تیپ «اوکه محبوب/ باتم محبوب».


از صورتت برای پول دراورن استفاده کن، رفیق.»


«حتی اگه ظاهر مناسبی داشته باشم، اگه بازیم افتضاح باشه، بی‌معنیه. نمی‌تونم بازی کنم.»


چشمامو می‌چرخونم. فقط به این دلیل که رشته‌ام ارتباطاته به این معنی نیست که می‌دونم چطور بازی کنم.


برنامه من بیشتر روی بازاریابی متمرکزه، نه هنرهای نمایشی.


«هیچ‌کس با دانش بازیگری به دنیا نمی‌اد. اگه تو تست بازیگری قبول شی، تورو به کارگاه‌های بازیگری می‌فرستن.»

جی مدام اصرار می‌کنه

«نه...»


«ببین، تحقیقتت در مورد بازیگرا بی اله، درسته؟ اگه نقشو بگیری، برای پایان‌نامه‌ات تجربه دست اولی داری، به‌علاوه، به ناین نزدیک‌تر می‌شی.

‌کی می‌دونه، شاید حتی مشهور شی و اون‌وقت دیگه لازم نیست بعد از فارغ‌التحصیلی نگران پیدا کردن کار باشی.

این یه برد-برد!»


بهترین دوستم عملاً یک تبلیغ‌کننده پولی برای این تست بازیگریه.


«بیا، وان. می‌خوام یه دوست سلبریتی داشته باشم.»


«... نه،»

اصرار می‌کنم، هرچند چشمام با تردید به اطراف می‌چرخند. استدلالش یکم وسوسه‌انگیزه، ولی من هیچ تجربه بازیگری، هیچ ارتباطی توی صنعت و هیچ‌کس برای راهنمایی‌ام ندارم.


من فقط یک طرفدار معمولیم.


حتی اگه تست بازیگری هم بدم، هیچ راهی برای موفقیتم وجود نداره.


"وان، فرصت‌هایی مثل این زیاد پیش نمیاد."


"...نه."


"وان"


"نه، نه، نه. ولش کن. بریم غذا بخوریم،"


دستمو دور گردن جی انداختم، با دستم دهنشو گرفتم تا ساکتش کنم، و به سمت کافه تریا کشیدمش.

دست از فکر کردن زیاد بردار. دست از خیال‌پردازی بردار. صنعت سرگرمی خیلی رقابتیه، و من هیچ‌وقت به این مسیر علاقه‌ای نداشتم.

من، دارم برای یه سریال بی‌ال تست بازیگری میدم؟ هیچ شانسی ندارم...

Report Page