Chapter I | Hobby

Chapter I | Hobby

𝖢𝖺𝗌

Chapter I

«شوق»
«بعضی آدم‌ها اولش فقط یه اسم بین صدها اسم دیگه‌ان؛ تا وقتی یه روز می‌بینی بیشتر از همه منتظر روشن شدن همون اسم هستی.»
نه با یه اتفاق عجیب، نه با یه آشنایی خاص.
فقط با یک پیام.

---

- بیداری؟

سان همون موقع گوشی رو برداشت و چند ثانیه به اسمش نگاه کرد.

وویونگ رو می‌شناخت. نه واقعاً می‌شناخت؛ فقط اسمش رو قبلاً دیده بود. چند بار توی جمع‌های آنلاین حرفش رو شنیده بود و یکی دو بار هم باهاش صحبت کرده بود.

اما اینکه نصفه‌شب، نزدیک سه صبح، ازش پیام بگیره؟ عجیب بود.

انگشتش چند لحظه روی کیبورد موند. می‌تونست جواب نده. اصلاً دلیلی نداشت جواب بده.


+ آره.

سه نقطه‌ی تایپ کردن تقریباً همون لحظه ظاهر شد.

- پس فقط من نیستم که خوابم نمی‌بره.

+ تو چرا بیداری؟

- حوصله‌م سر رفته.


سان لبخند کوچیکی زد.

+ چه دلیل قانع‌کننده‌ای.

- انتظار داشتی بگم دارم دنبال معنای زندگی می‌گردم؟

+ نمی‌دونم. شاید.

- من اگه نصفه‌شب دنبال معنای زندگی بگردم، احتمالاً صبح یادم میره چی پیدا کردم.


سان خندید.

همون‌جا بود که مکالمه‌ای که قرار بود شاید پنج دقیقه طول بکشه، شروع شد.

---

POV | سان

نمی‌دونستم چرا باهاش راحت بودم. من معمولاً با آدم‌ها این‌طوری نبودم.

قبل از فرستادن هر پیامی، حداقل یک بار می‌خوندمش. بعضی وقت‌ها حتی دوبار. نه اینکه وسواس داشته باشم.

فقط همیشه نگران بودم چیزی که توی ذهنم کاملاً واضح به نظر میاد، برای یکی دیگه جور دیگه‌ای برداشت بشه.

ولی با وویونگ... انگار لازم نبود انقدر مراقب خودم باشم.

شاید چون خودش هم زیادی جدی نبود.

یا شاید چون از همون اول یه جوری حرف می‌زد که آدم حس می‌کرد لازم نیست برای تحت تأثیر قرار دادنش تلاش کنه.

---

- تو همیشه این موقع بیداری؟

+ بیشتر شبا.

- چرا؟

+ «چون زیاد فکر می‌کنم.»

چند ثانیه به جمله نگاه کرد. پاکش کرد. نوشت:

+ «خوابم نمی‌بره.»

پاکش کرد. آخرش فرستاد:

+ عادت کردم.

- این جواب آدمیه که دلیل واقعیشو نمی‌خواد بگه.

+ شاید دلیل خاصی نداشته باشه.

- شاید هم داره.

+ تو همیشه اینقدر سوال می‌پرسی؟

- وقتی چیزی برام جالب باشه، آره.

+ ساعت خواب من جالبه؟

- هنوز تصمیم نگرفتم.


سان چند لحظه به صفحه خیره موند.

+ پس چرا پیام دادی؟

- نمی‌دونم.

- فکر کنم اسمت بین اون همه آدمی که آنلاین بودن توجهمو گرفت.

+ چه دلیل عجیبی.

- آره. خودمم قبول دارم.

+ خب حداقل صادقی.

-سعی می‌کنم باشم.

---

همون شب، حرف از خواب رسید به آهنگ. از آهنگ رسید به فیلم. از فیلم رسید به اینکه هر کدوم چه جور آدمی هستن.

و تازه اون‌جا بود که فهمیدن، با اینکه خیلی جاها شبیه هم نیستن، یک‌جور عجیبی سلیقه‌شون به هم می‌خوره.

---

- وقتی حالت بده چی کار می‌کنی؟

+ آهنگ گوش میدم.

- چه آهنگی؟

+ بستگی داره حالم چطور باشه.

- مثلاً الان چی گوش میدی؟

+ این فقط یه آهنگه. انقدر مهمه؟

- بفرست میگم.


سان چندتا آهنگ فرستاد.


- اوه..

+ دیدی گفتم؟

- خوشم اومد ازشون.


سان لبخند زد.

---

POV | وویونگ

من معمولاً زود از آدم‌ها خسته می‌شدم. نه اینکه آدم بدی باشم. فقط حوصله‌ی مکالمه‌های طولانی رو نداشتم. بعد از یه مدت احساس می‌کردم همه‌چیز تکراری شده.

اما سان... عجیب بود. هرچی بیشتر حرف می‌زدیم، چیز جدیدتری پیدا می‌شد. و جالب‌تر اینکه خودش هم خیلی شلوغ نبود.

لازم نبود هر لحظه چیزی بگه.

می‌تونستم چند دقیقه جواب ندم و وقتی برگردم، هنوز همون حس راحتی سر جاش باشه. شاید همین بود که باعث شد اون شب، برخلاف همیشه، خودم دنبال ادامه‌ی مکالمه باشم.

---

چند روز بعد، پیام دادن به هم تبدیل شده بود به بخشی از روز هردو.

نه اینکه قرار گذاشته باشن.

نه اینکه حتی اسم خاصی روی این ارتباط گذاشته باشن.

فقط اتفاق می‌افتاد.

صبح‌ها گاهی یک «بیداری؟»، ظهرها یک عکس از غذایی که یکی‌شان می‌خورد، شب‌ها آهنگ.

و آخر شب... همیشه چند دقیقه بیشتر از چیزی که قرار بود، حرف می‌زدند.

---

- امروز چی کار کردی؟

+ تقریباً هیچی.

- تو همیشه میگی هیچی.

+ چون واقعاً کار خاصی نمی‌کنم.

- پس چرا هر وقت ازت می‌پرسم کجایی، یه جای جدیدی هستی؟

+ چون منظورت از «چی کار کردی» اینه که کار عجیب کردی یا نه.

- خب؟

+ نه.

- پس؟

+ رفتم بیرون، قهوه گرفتم، یه کتاب خریدم، برگشتم.

- و به من نگفتی؟

+ چرا باید می‌گفتم؟

- نمی‌دونم.

وویونگ چند لحظه مکث کرد.

- شاید چون دوست دارم بدونم روزت چطوری گذشته.


سان چند لحظه جواب نداد.

+ خب... الان می‌دونی.

- آره.

+ تو امروز چی کار کردی؟

- تقریباً هیچی.

+ نگاهش کن، بعد از من ایراد می‌گیره.

- دیدی؟ داریم شبیه هم می‌شیم.

---

POV | سان

این چیزها شاید برای وویونگ خیلی معمولی بود. اما برای من نبود.

اینکه یکی بپرسه روزت چطور گذشته...

اینکه یادش باشه چه آهنگی دوست داشتی...

اینکه وسط روز یه چیزی ببینه و بگه «این تو رو یادم انداخت»...

من این چیزها رو خیلی جدی می‌گرفتم. شاید بیشتر از چیزی که باید.

---

- زنگ بزنم؟

+ چرا؟

- چون حوصله تایپ ندارم، زنگ بزنم؟

- چه تنبل.

+ پس زنگ نزنم؟


سان لبخند زد.

+ بزن.


تماس وصل شد. اولش هر دو ساکت بودن، بعد وویونگ خندید.

- چرا ساکتی؟

+ تو گفتی زنگ بزنیم.

- خب حالا حرف بزن.

+ چی بگم؟


هر دو چند ثانیه مکث کردن.


- صدات با چیزی که تصور کرده بودم فرق داره.

+ خوبه یا بد؟

- هنوز تصمیم نگرفتم.

+ باز شروع کردی.

---

وویونگ خندید، و همان خنده، سکوت اول تماس را شکست.

اون شب قرار بود فقط چند دقیقه حرف بزنن، اما چند ساعت گذشت.

از کار و خانواده گفتن؛

از چیزهایی که دوست داشتن؛

از چیزهایی که ازشون بدشون می‌اومد؛

از آینده.

از اینکه اگر پول و محدودیتی وجود نداشت، کجا می‌رفتن.

و باز هم شباهت‌ها یکی‌یکی پیدا شدند.

---

- من اگه یه روز پولدار شم، اول یه ماشین می‌گیرم.

+معلومه، چون تو اصلاً اهل موندن یه جا نیستی.

- خب تو چی؟

+ من یه خونه می‌گیرم. یه خونه‌ی کوچیک، یه جای آروم.

- تنها؟


سان مکث کرد.

+ نمی‌دونم.

- من میام مزاحمت ایجاد می‌کنم.

+ تو که نمی‌تونی یه جا بمونی.

- پس تو منو نگه دار.


سان خندید.

+ خیلی مطمئنی من می‌ذارم بمونی؟

- آره.

+ از کجا؟

- نمی‌دونم.

---

اون شب وقتی تماس قطع شد، نزدیک صبح بود.

سان گوشی را روی سینه‌اش گذاشت و به سقف خیره شد.

لبخند می‌زد.

نمی‌دونست دقیقاً چه اتفاقی افتاده. فقط می‌دونست دلش می‌خواست فردا دوباره همین اتفاق تکرار بشه.

---

POV | سان

فکر کنم دارم بهش عادت می‌کنم.

نه... بدتر.

دارم منتظرش می‌شم.

منتظر پیامش.

منتظر تماسش.

منتظر اینکه یه چیزی پیدا کنه و بگه «این منو یاد تو انداخت.»

و من نمی‌دونستم این حس قراره چقدر بزرگ بشه، چون این اولین بار بود. اولین بار بود که یکی رو این‌قدر نزدیک به خودم احساس می‌کردم.

---

وویونگ هم متوجه تغییر شده بود.

شاید نه به اندازه‌ی سان، اما اون‌قدر که وقتی یک شب پیامش دیر جواب داده شد، خودش دوباره چت رو باز کنه.

---

- خوابی؟

+ نه.

- خوبه.

+ چرا؟

- هیچی.

+ تو همیشه میگی هیچی وقتی یه چیزی هست.

- شاید دلم خواسته باهات حرف بزنم.


سان چند لحظه به پیام نگاه کرد. بعد نوشت:

+ منم.


و شاید هیچ‌کدوم نمی‌دونستن همین «منم» ساده، از خیلی اعتراف‌ها مهم‌تره.

---

روزها گذشتن.

دوستی‌شون آروم‌آروم از مرز دوستی معمولی رد شد.

دیگر وقتی اتفاقی می‌افتاد، ناخودآگاه دنبال هم می‌گشتن. اگر یکی چند ساعت نبود، دیگری متوجه می‌شد.

اگر یکی حال خوبی نداشت، دیگری از لحن پیامش می‌فهمید. حتی گاهی لازم نبود چیزی بگن، یک آهنگ کافی بود؛

یک عکس کافی بود؛

یک پیام ساده کافی بود؛

تا اینکه یک شب، وویونگ وسط مکالمه گفت:

- سان؟

+ جان؟

- فکر می‌کنی ما فقط دوستیم؟


سان قلبش یک لحظه تندتر زد.

پیام رو چند بار خواند.

+ نمی‌دونم.

- منم نمی‌دونم.

- ولی فکر کنم دیگه مثل قبل نیست.


سان چیزی ننوشت، چون جواب رو می‌دونست.

فقط گفتنش سخت بود.

---


اون‌ها هیچ‌وقت دقیق نفهمیدند چه لحظه‌ای از «دوست» بودن رسیدن به «مهم‌ترین آدم هم».

شاید همان شب‌های طولانی بود.

شاید همان آهنگ‌هایی که برای هم می‌فرستادن.

شاید همان «رسیدی؟»ها و «غذا خوردی؟»ها.

شاید اصلاً هیچ لحظه‌ی مشخصی وجود نداشت.

فقط یک روز چشم باز کردن و دیدن زندگی‌شون، بدون اینکه متوجه شوند، جایی برای نفر دیگری باز کرده.

و برای سان، این شروع اولین عشقش بود.

عشقی که با هیجان و کنجکاوی شروع شده بود؛ با هزاران پیام، تماس‌های طولانی و لبخندهایی که خودش هم دلیلشون را نمی‌دونست.

اما برای وویونگ، این فقط اولین بار نبود. او قبلاً عاشق شده بود، قبلاً وابسته شده بود، قبلاً آدمی رو وارد زندگی‌اش کرده بود و بعد بیرون اومده بود.

برای همین، چیزی که برای سان شبیه کشف یک دنیای تازه بود، برای وویونگ بیشتر شبیه احساسی آشنا بود؛ زیبا، هیجان‌انگیز و کمی ترسناک.

با این حال، در آن روزها هیچ‌کدام به آخرش فکر نمی‌کردن.

نه سان فکر می‌کرد ممکنه یک روز مجبور بشه نبودن وویونگ را یاد بگیره و نه وویونگ فکر می‌کرد آدمی که امروز با خیال راحت بهش می‌گفت «من که فکر نمی‌کنم برم»، ممکن است روزی واقعاً دست از رفتن و برگشتنش بکشه.

اون‌ها فقط خوشحال بودن.

و شاید زیباترین بخش بعضی رابطه‌ها همینه؛

اینکه قبل از اینکه تبدیل به خاطره بشن، یک زمانی واقعاً تمام چیزی هستن که آدم می‌خواد.

و آن روزها، برای سان، اسم این حس فقط یک

چیز بود:

شوق.



Report Page