Chapter 9: Playboy

Chapter 9: Playboy

𝘗𝘪𝘯𝘬𝘺;

[ Yeonjun's University, 2:00 p.m, 🎼Call it what you want-TS ]

آفتابِ ظهر ژانویه پوست سفیدِ برفی که روی زمین خوابیده بود رو نوازش می‌کرد، اما لمس‌هاش برای سست کردن برف به انداره‌ی کافی قوی نبودند. محوطه‌ی دانشگاه رفته رفته شلوغ تر می‌شد و دانشجو ها با چهره‌های نسبتا درمونده و همچنین خوشحال ساختمان رو ترک می‌کرنند.

کمی اونطرف تر، پسر تتو آرتیست به ماشین تکیه داده بود و سعی می‌کرد با سوزوندن سیگار بین لب‌هاش خودش رو سرگرم بکنه.

"اه. باید بهش خبر می‌دادم."

پیدا کردن امگا میون اون جمعیت کار آسونی به نظر نمی‌رسید و این باعث می‌شد آلفا هر لحظه کلافه‌تر بشه‌. نگاهی به ساعت مچی‌ش انداخت و دود سیگار رو از بینی‌ش بیرون فرستاد‌.

"سورپرایز کردن چه کوفتیه دیگه... غلط کردم." نیکی با خودش زمزمه کرد و سرش رو بالا آورد.

ده دقیقه براش اندازه‌ی ده ساعت گذشته بود و احتمالا اگه یکذره دیگه منتظر می‌موند عقلش رو از دست می‌داد. دومین نخ سیگار رو از توی پاکت درآورد و اون رو مقابل شعله‌ی فندک قرار داد. درکنار نیکوتین، رایحه‌ی آشنایی حس‌گر های آلفایی‌ش رو فعال، و جریان خون توی رگ‌هاش رو چند برابر کرد.

"بالاخره..."

پسرکِ بی طاقت از سر آسودگی نفس راحتی کشید، و بعد چشم‌هاش رو ریز کرد. در نهایت به کمک غریزه و همچنین حس بینایی‌ش موفق شد یونجون رو پیدا بکنه. همونطور که پسر کوچک‌تر رو زیر نظر داشت لبخند محوی زد. موبایل رو از توی جیبش درآورد و بعد از پیدا کردن مخاطب مورد نظرش گزینه‌ی سبز رنگ برقراری تماس رو لمس کرد.

بعد از گذشت چند ثانیه، شاهد این بود که یونجون از حرکت ایستاد تا تماس رو جواب بده.

"ظهرتون بخیر جناب چوی!"

صدای خنده‌ی ملایم امگا به گوش پسر بزرگ‌تر رسید و مصادف شد با برخورد تیری درست وسط قلبش...

"خیلی ممنون آقای بامزه."

نیکی بخاطر لقب جدیدی که یونجون بهش داده بود به خنده افتاد‌.

"هممم... لابد کلاست تمام شده که تونستی جواب بدی. درسته؟"


"آره...اتفاقا همین الان زدم بیرون."


"لباس گرم پوشیدی؟"


"آره..."

نیکی آهی کشید و جواب داد:

"به بافت ساده‌ای که حتی روش پالتو یا کاپشن نپوشیدی می‌گی لباس گرم؟"


"چی؟"


"بچرخ و به من نگاه کن!"

یونجون طبق خواسته‌ی نیکی، به آرومی روی پاشنه‌ی پاش چرخید تا نگاهی به پشت سرش بندازه. چهره‌ی جا خورده‌‌اش خبر از این می‌داد که پسر بزرگ‌تر کارش رو درست انجام داده و تونسته سورپرایزش بکنه.

"آفرین. حالا زود بیا سوار شو تا سرما نخوری." نیکی گفت و مکالمه‌شون رو قطع کرد.

امگا نمی‌دونست چرا، ولی دلش نمی‌خواست خودش رو خیلی هیجان زده نشون بده؛ درصورتی که واقعا تحت تاثیر غافلگیری دوست‌پسرش قرار گرفته و خوشحال بود.

بدون اینکه تغییری توی سرعت راه رفتنش ایجاد بکنه، با قدم های نسبتا آهسته فاصله‌ی بینشون رو کم تر کرد؛ تا جایی که اون فاصله به صفر برسه و توسط آغوش امن نیکی محاصره بشه...

نیکی یکی از دست هاش رو پشت کمر یونجون گذاشت و اجازه داد لب‌های پسر مو مشکی جایگزین سیگارِ بین لب‌هاش بشن. درحالی که اثر مالکانه‌ی فرومون‌هاش رو روی بدن امگا به جای می‌ذاشت، اتصال لب‌هاشون رو عمیق تر کرد تا دلتنگی‌ش رو واضح تر نشون بده.

بدن هردو پسر درست مثل شعله‌های عشق تازه‌شون گرم بود و اون ها رو وسوسه به انجام کار های بیشتری می‌کرد؛ اما حقیقتِ این که در معرض دید و رو به روی دانشگاه قرار داشتن تمام فانتزی‌هاشون رو به خاکستر تبدیل کرد...

"توی عوضی..." یونجون روی لب‌های اعتیاد آوری که طعم نیکوتین می‌دانند زمزمه کرد و نفس عمیقی کشید.

"تا چند لحظه پیش آقای بامزه بودم. الان شدم عوضی؟"

امگا آروم خندید و درحالی که مدل موی جدید آلفا رو بررسی می‌کرد، سیگار رو از دستش قاپید.

"باید تعریف در نظر بگیریش..."

نیکی متوجه طرز نگاه پسر کوچک‌تر شد و ابرو بالا انداخت. دستی به موهاش کشید و پرسید:

"دوستشون داری؟"

یونجون سیگار رو بین لب‌های متورمش گذاشت و جواب داد:

"آره.. البته اگه بین انگشت‌هام باشن..."

آلفا یکی از ابرو هاش رو بالا نگه داشت و از جلوی درب ماشین کنار رفت.

"فعلا سوار شو... بعدا به خواسته هات رسیدگی می‌کنیم."

:

[ Yeonjun's apartment ]

نیکی احساس می‌کرد دچار دژاوو شده. ایندفعه بجای غریبه‌ی کنار ساحل، به عنوان یکی از شخصیت های اصلی زندگیِ یونجون مقابل آسانسور ایستاده بود. ‌

یونجون بلافاصله متوجه حالت عجیب آلفا شد و سعی کرد با آزاد کردن فرومون هاش توجه نیکی رو جلب بکنه.

"به چی فکر می‌کنی؟"

آلفا با رسیدن آسانسور به پارکینگ، پسر مو مشکی رو به داخل هدایت کرد و جواب داد:

"خودمون..."

یونجون بی‌اختیار لبخند پررنگی زد. اینکه نیکی به رابطه‌شون اهمیت می‌داد خبر خوبی بود و باعث می‌شد احساس آرامش داشته باشه. قبل از اینکه بتونه صفحه‌ کلید رو لمس بکنه، نیکی پیش قدم شد و دکمه‌ی فلزی رو فشار داد.

"گفته بودی ساعت چند باید پیش دوست‌هات باشیم؟"

پسر تتو آرتیست نگاهی به ساعت مچی‌ش انداخت "نگران نباش؛ به اندازه‌ای وقت داریم که بتونیم یه مقدار خوش بگذرونیم!" و بدن امگا رو به دیواره چسبوند تا لب‌هاش رو ببوسه.

"واقعا که خیلی فرصت طلبی..."

درحالی که دکمه‌ی بقیه‌ی طبقه‌ها رو هم فشار می‌داد روی لب‌هاش زمزمه کرد:

"ببین کی داره به من میگه فرصت طلب... کسی که همون شب اول من رو برد خونه‌اش و..."

یونجون به آلفا اجازه نداد جمله‌اش رو تکمیل کنه و موهای طلایی رنگش رو کشید. پوزخندی تحویل چهره‌ی دردمندش داد و گفت:

"و تو انقدر ازش لذت بردی که حتی الان هم می‌خوای دوباره انجامش بدی!"

:

[ royal saddle equestrian club, 4:55 p.m ]

به سادگی می‌شد فهمید که هیسونگ عاشق شغلشه، چون بتای درونگرا توی لباس سوارکاری و همچنین کنار شاگردهاش سرزنده تر از همیشه به نظر می‌رسید؛ یا حداقل جیک اینجوری فکر می‌کرد.

آلفا ترجیح داده بود زودتر از زمان مقرر شده به باشگاه بره تا بتونه برای چند دقیقه هم که شده فقط با هیسونگ وقت بگذرونه. اینجوری می‌تونست دوست جدیدش رو بهتر بشناسه و اطلاعت جدیدی درمورد شخصیتش کشف کنه؛ هرچند تا الان فقط درمورد زندگینامه‌ی اسب‌ها اطلاعات به دست آورده بود.

هیسونگ درحالی که پیامی برای سونگهون ارسال می‌کرد، جلوتر از جیک وارد کافه‌ی باشگاه شد و در رو براش نگه داشت.


"ممنون."

فضای کافه برخلاف بیرون گرم بود، و دنج بودنش به هرکسی احساس امنیت و آرامش می‌داد. همچنین به لطف پنجرهای بزرگی که وجود داشت می‌شد افرادی که درحال تمرین کردن بودن رو تماشا کرد.

"چیزی نمی‌خوری؟"

جیک به سمت میزی که توی ذهنش انتخاب کرده بود قدم برداشت و لبخندی تحویل هیسونگ داد. قبل از نشستن، کتش رو به صندلی آویزون کرد و گفت:

"تا وقتی بقیه نیان چیزی نمی‌خورم."

هیسونگ با یادآوری پیام سونگهون فورا به حرف اومد.

"اتفاقا سونگهون گفت تا چند دقیقه‌ی دیگه پیداشون میشه."

آلفا سر تاپای پسری که هنوز ننشسته بود رو برانداز کرد و سر تکون داد.

"اونشب خوش گذشت؟"

لحن جیک این حس رو به بتا القا می‌کرد که انگار سر یه قرار عاشقانه یا همچین چیزی رفته.

"اضافه شدن تو و نیکی واقعا باعث شد بیشتر خوش بگذره."

جیک پا روی پا انداخت و یک تای ابروش رو بالا فرستاد.

"معلومه که با ما دوتا خوش می‌گذره. منظورم بخش پیست اسکیت بود."

هیسونگ واکنشی نسبت به بخش اول حرف پسر نشون نداد و تصمیم گرفت به بخش دوم جواب بده."

آره خوش گذشت. امیدوارم دفعه‌ی بعد بتونیم چهار نفره بریم."

از نظر جیک چیزی که هیسونگ و سونگهون داشتن، بیش از حد قشنگ و دوست داشتنی بود. در جواب برای بتا سری تکون داد و لبخند محوی‌زد.

"تو واقعا سونگهون رو خیلی دوست داری."

هیسونگ به میز تکیه داد و قاطعانه گفت:

"معلومه که دارم. مثل یه برادر خونی برام عزیزه."

می‌تونست برای پسری که از بچگی باهاش بزرگ شده بود آدم بکشه...

جیک خواست چیزی بگه اما صدای دخترونه‌ای که از طرف ورودی شنیده می‌شد توجه‌ هردوشون رو جلب کرد.

"هیسونگ؟"

بتا با دیدن خواهر سوارکارش لبخند زد و تکیه‌اش رو از میز گرفت.

"چرا انقدر تعجب کردی؟"

هلی کلاهش رو درآورد و به هیسونگ نزدیک شد. بوسه‌ای روی گونه‌اش کاشت و گفت:

"اخه تایم کاریت تمام شده. فکر کردم برگشتی خونه..."

هیسونگ موهای دخترک رو به هم ریخت و بعد به جیک اشاره کرد.

"با چند تا از دوستام اینجا قرار گذاشتیم. فعلا فقط سلبریتی عزیزمون تشریف آورده."

هلی که تازه متوجه حضور آلفا شده بود، دستپاچه خم شد و جیک متقابلا بهش ادای احترام کرد.

"فکر نمی‌کردم دوباره بتونیم همدیگه رو ملاقات کنیم."

پسر بزرگ تر دوباره روی صندلی نشست و با ابروهای بالا رفته جواب داد.

"برادرت بهم نگفته بود که محل کارتون مشترکه. منم سورپرایز شدم."

هیسونگ چشم چرخوند و دستش رو پشت کمر هلی گذاشت.

"نمی‌خوای چیزی بخوری؟ احتمالا گشنه‌ت بوده که اومدی اینجا..."

دختر مو بلوند به برادرش چشم غره رفت و ازش فاصله گرفت. درحالی که قلنج گردنش رو می‌شکوند گفت:

"ممنون بابت یادآوریت."

بتا به دختری که کم کم ازشون دور میشد خندید، و بی صدا لب زد -قابلی نداشت- .

"پس علاوه بر اینکه باشگاه متعلق به عموته خواهرت هم اینجا کار می‌کنه."

هیسونگ سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد و بالاخره تصمیم گرفت روی یکی از صندلی ها بشینه.

"آره."

جیک دستش رو زیر چونه‌اش گذاشت و پرسید:

"چرا انقدر اذیتش میکنی؟"

پسر کوچک‌تر آهی کشید و سعی کرد توضیح بده درواقع کاری که داره انجام می‌ده محافظت کردنه.

"می‌دونی... تو لاس زدن برات مثل نفس کشیدن می‌مونه. و خواهر من؟ خب اون از تو خوشش میاد و ممکنه دچار سو تفاهم بشه. پس من با این روش سعی می‌کنم از تو دور نگهش دارم."

جیک مقداری حرف‌های هیسونگ بالا پایین کرد و بعد از قانع شدن، مقداری لب‌هاش رو جلو داد.

"اسمش رو می‌ذارم محافظت کردن به روش ناسالم."

هیسونگ مردمک‌هاش رو توی حدقه چرخوند و شونه بالا انداخت.

"اسمش رو هرچی می‌خوای بذار. فقط دلم نمی‌خواد خواهرم آسیب ببینه."

آلفا دست‌هاش رو به نشونه‌ی تسلیم شدن  بالا برد و سکوت کرد. بعد از چند ثانیه دست‌هاش رو پایین آورد و نگاهش رو به ورودی کافه داد. برخلاف بتا، می‌تونست بوی گل رز و قهوه رو خیلی ضعیف حس بکنه.

"فکر کنم بالاخره رسیدن..."

__________________________

می‌دونم دلتون می‌خواد فحش کشم کنید چون خیلی طول کشید تا این چپتر آپ بشه و انتظار یک چیز طولانی تر داشتید. به هرحال این چپتر مقدمه ای برای چپتر بعدیه که یونجون با بقیه آشنا می‌شه و بخاطر انسجام متن الکی این چپتر رو کشش ندادم. خوشحال می‌شم نشون بدید که هنوز فرندز رو دوست دارید. امیدوارم با نظراتتون خوشحالم کنید و بتونم انرژی بگیرم. بازم معذرت می‌خوام که این مدت طولانی برای فرندز رایتر بلاک بودم. *به ویژوال هایی هم که توی چنل می‌ذارم توجه کنید*

Report Page