Chapter 9

Chapter 9


سکوت کوتاهی بینشان افتاد.

بعد یکی از پسرها با تمسخر خندید؛ خنده‌ای کوتاه و آزاردهنده.

«پس چی؟ می‌خوای قهرمان بازی دربیاری؟»


نانی برای چند ثانیه به او خیره ماند.

بعد خیلی آرام سرش را تکان داد.

«نه.»

نگاهش کمی سردتر شد.

«فقط از آدمایی که فکر می‌کنن چون یکی تنهاست، چون حالش خوب نیست یا چون کسی کنارش نیست، حق دارن هرکاری دلشون خواست انجام بدن... متنفرم.»


باد دوباره میان خیابان پیچید.

نانی آرام قدمی به جلو برداشت.

«پس بهتره برگردین و برین.»


لحنش همچنان آرام بود، اما حالا ته صدایش هشدار واضحی شنیده می‌شد.

«چون امشب واقعاً حوصله‌ی دردسر ندارم.»


آن دو نفر چند لحظه به هم نگاه کردند و بعد یکی از آن‌ها با کلافگی نفسش را بیرون داد.

«تو واقعاً عقلت مشکل داره.»


پوزخند کجی روی لبش نشست.

«برای یه غریبه داری خودتو به کشتن میدی؟»


نانی برای لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«شاید.»


و همین جواب کوتاه، بیشتر از هر چیز دیگری اعصاب آن دو نفر را به هم ریخت.

یکی از آن‌ها ناگهان چند قدم جلو آمد.


همه‌چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت فکر کردن باقی نماند.

مشتش محکم به صورت نانی برخورد کرد.


سر نانی کمی به یک طرف چرخید و برای لحظه‌ای، همه‌چیز در سکوت فرو رفت.

فقط طعم تلخ خون بود که آرام در دهانش پخش شد.

چند ثانیه همان‌طور بی‌حرکت ماند.

بعد آهسته زبانش را روی لب زخمی‌اش کشید.

گرمای خون را حس کرد.

و آرام، خیلی آرام، سرش را بالا آورد.

نگاهش دیگر شبیه چند دقیقه‌ی قبل نبود.

با پشت دست، خون گوشه‌ی لبش را پاک کرد و به آن نگاه انداخت.


سپس خنده‌ی کوتاه و بی‌صدایی کرد.

«باشه...»

صدایش پایین و آرام بود.

«پس راه سختش رو انتخاب کردین.»


یکی از پسرها هنوز با عصبانیت به او خیره بود، اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، نانی یک قدم جلو آمد.


و لحظه‌ی بعد، مشت او مستقیم به صورت پسر برخورد کرد.

صدای برخورد در خیابان پیچید.

آن پسر با ناباوری چند قدم عقب رفت و نانی نفس عمیقی کشید.

خستگی، درد و گرسنگی هنوز در بدنش بود.

اما حالا دیگر نمی‌توانست عقب بکشد.

نه وقتی هنوز دختری پشت سرش نشسته بود که حتی توانایی ایستادن نداشت.

پس مشت‌هایش را آرام گره کرد و نگاهش را به آن دو نفر دوخت.

«بسیار خب...»


باد سردی از میان خیابان عبور کرد.

«بیاین ببینیم کدوممون بیشتر از این شب متنفر میشه.»


مرد با عصبانیت چند قدم جلو آمد و محکم یقه‌ی نانی را گرفت.

«فکر کردی میتونی از پسش بربیای؟»


نانی چیزی نگفت. فقط اخمی کرد و در لحظه‌ای که مرد انتظارش را نداشت، زانویش را بالا آورد.

مرد با درد نفسش را بیرون داد و چند قدم عقب رفت، اما نفر دوم فرصت را از دست نداد. سریع جلو آمد و نانی را هل داد.


همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.


نانی تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد. برای چند ثانیه فقط توانست دستش را بالا بیاورد و از صورتش محافظت کند. ضربه‌ها باعث شده بودند سرش گیج برود و درد مبهمی در گونه و لبش بپیچد.

«لعنتی...»

زیر لب زمزمه کرد.


در همان لحظه، با تمام قدرت بازوی مرد را گرفت و او را از خودش دور کرد. هر دو برای چند ثانیه روی زمین درگیر شدند، تا اینکه نانی بالاخره توانست خودش را آزاد کند.


با نفس‌های سنگین از جایش بلند شد.

صورتش می‌سوخت.

گوشه‌ی لبش درد می‌کرد.


و وقتی زبانش را روی لبش کشید، طعم تلخ خون را حس کرد.

چند قدم آن‌طرف‌تر، آن دو پسر با عصبانیت به او نگاه می‌کردند.

نانی نفس عمیقی کشید.

خسته بود.

بیش از حد خسته.


اما وقتی نگاهش به دختر افتاد که هنوز روی صندلی نشسته بود، دوباره صاف ایستاد.

آرام به سمت یکی از آن‌ها رفت.

مرد خواست چیزی بگوید، اما نانی یقه‌اش را گرفت و او را کمی به سمت خودش کشید.


چشم‌هایش دیگر آرام نبودند.

«خودت میری...»


صدایش پایین و آرام بود، اما همین آرامش باعث می‌شد ترسناک‌تر به نظر برسد.

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.


بعد نانی آهسته دستش را داخل جیبش برد و چاقوی کوچکش را بیرون آورد.

آن را بالا نگرفت و حتی به سمت کسی نشانه نرفت.


فقط آن را در دستش نگه داشت.

«یا وضعیت امشب پیچیده‌تر میشه.»

باد سردی از میان خیابان عبور کرد.


برای اولین بار، عصبانیت روی صورت آن دو نفر کمی رنگ باخت.


آن‌ها به چهره‌ی خسته و زخمی نانی نگاه کردند؛ به پسری که لبش خونریزی داشت، نفس‌هایش نامنظم شده بود، اما هنوز حاضر نبود کنار بکشد.


چند ثانیه بعد، یکی از آن‌ها با کلافگی فحشی زیر لب داد.


«تو واقعاً دیوونه‌ای...»


نانی لبخند کم‌رنگی زد.


«البته.»


نگاهش برای لحظه‌ای به دختر پشت سرش افتاد.


بعد دوباره به آن‌ها خیره شد.


«اما امشب... از جلوی اون کنار نمی‌رم.»


پسر چند لحظه با عصبانیت به نانی خیره ماند. فکش از شدت خشم منقبض شده بود و نگاهش بین چاقوی داخل دست نانی و صورت زخمی او حرکت می‌کرد؛ انگار هنوز نمی‌توانست باور کند یک غریبه تا این حد برای دفاع از کسی که حتی نمی‌شناسد، پیش رفته باشد.


چند ثانیه در سکوت گذشت.


باد سردی از میان خیابان عبور کرد و سکوت سنگینی بین آن‌ها افتاد.


در نهایت، پسر با حرص نفسش را بیرون داد، یقه‌اش را از میان انگشتان نانی بیرون کشید و زیر لب فحشی زمزمه کرد.


«لعنت بهت...»


نگاهش را برای آخرین بار به نانی دوخت، بعد به دوستش اشاره کرد.


«بریم.»


دو نفر آرام از آنجا دور شدند و صدای قدم‌هایشان کم‌کم در تاریکی شب محو شد.


نانی چند ثانیه همان‌طور ایستاده ماند.

فقط به رفتنشان خیره شد.

انگار بدنش تازه متوجه شده بود که خطر تمام شده است.


لحظه‌ی بعد، شانه‌هایش کمی افتاد.

نفس سنگینی از میان لب‌هایش خارج شد و دستش آرام پایین آمد.

«هوف...»


چاقو را دوباره داخل جیبش گذاشت.

صورتش درد می‌کرد.

گوشه‌ی لبش می‌سوخت.

و حالا که آدرنالین کم‌کم از بدنش خارج می‌شد، می‌توانست خستگی را در تمام وجودش حس کند.

آرام چند قدم برداشت، اما پاهایش دیگر مثل قبل محکم نبودند.

در نهایت، با خستگی روی زمین نشست.

چند ثانیه فقط سرش را پایین انداخت و نفس کشید.


بعد، انگار چیزی یادش آمده باشد، سرش را بالا آورد و به دختر روی صندلی نگاه کرد.

هنوز همان‌جا نشسته بود.


نانی نگاهش را نرم‌تر کرد و با صدایی که از خستگی کمی آرام‌تر شده بود، پرسید:

«تو حالت خوبه؟»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.


بعد با لبخند خسته‌ی کوچکی، خون گوشه‌ی لبش را پاک کرد و آرام اضافه کرد:

«امیدوارم حداقل یکی از ما امشب حالش خوب باشه...»


دختر چند لحظه فقط به نانی خیره ماند. نگاهش آرام از روی صورت او عبور کرد؛ از موهای به‌هم‌ریخته‌اش گرفته تا کبودی‌ای که کم‌کم روی گونه‌اش شکل می‌گرفت و خونی که هنوز گوشه‌ی لبش دیده می‌شد. انگار تازه متوجه شده بود که این پسر، برای محافظت از او، خودش را وسط دردسر انداخته است.


با تردید از روی صندلی بلند شد. بدنش هنوز کمی می‌لرزید و تعادلش کاملاً برنگشته بود، اما با این حال چند قدم به نانی نزدیک شد و آرام مقابلش خم شد.


«تو... خیلی زخمی شدی؟»


صدایش از قبل آرام‌تر شده بود؛ دیگر آن حالت دفاعی و عصبی چند دقیقه‌ی قبل را نداشت.

نگاهش روی زخم لب نانی ثابت ماند و ابروهایش کمی در هم رفت.


«متأسفم...»


نانی چند بار پلک زد.


برای لحظه‌ای فقط به او نگاه کرد؛ انگار انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت.

دختر آرام نگاهش را پایین انداخت و انگشتانش را در هم گره کرد.


«اگه من اونجا نبودم... مجبور نمی‌شدی باهاشون درگیر بشی.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.


باد خنکی از میان خیابان گذشت و موهای به‌هم‌ریخته‌ی نانی را کمی کنار زد.


او نفس آرامی کشید و بعد لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که باعث شد فوراً از درد گوشه‌ی لبش اخم کند.

«آخ...»


زیر لب این را گفت و با پشت دست خون خشک‌شده‌ی کنار لبش را پاک کرد.

«نه، این‌قدرها هم بد نیست.»


دختر با تردید به او نگاه کرد؛ مشخص بود اصلاً حرفش را باور نکرده است.


نانی با دیدن آن نگاه، خنده‌ی کوتاهی کرد.


«واقعاً.»


سرش را کمی بالا گرفت و با لحنی شوخی‌آمیز ادامه داد:


«هنوز نمردم، پس اوضاع خوبه.»


برای چند لحظه، سکوت کوتاهی بینشان برقرار شد.


بعد آهسته به آسمان تاریک نگاه کرد و نفسش را بیرون داد.

«فقط... یه نفر هست که وقتی منو با این وضع ببینه، احتمالاً حسابی عصبانی میشه.»


دختر با کنجکاوی نگاهش کرد.

نانی لبخند کم‌رنگی زد.

«هم‌خونه‌ام.»


نگاهش برای لحظه‌ای نرم‌تر شد.


«اول نگران میشه، بعد شروع می‌کنه غر زدن که چرا دوباره خودمو توی دردسر انداختم.»


و عجیب بود...

فقط فکر کردن به واکنش اسکای، باعث می‌شد احساس آرامش کند.


چند ثانیه بعد دوباره به دختر نگاه کرد و آرام شانه‌ای بالا انداخت.

«پس نگران نباش.»


صدایش آرام‌تر از قبل شد.

«من از کاری که کردم پشیمون نیستم.»


سکوت کوتاهی بینشان افتاد.

نور چراغ خیابان روی صورت زخمی نانی افتاده بود و با وجود تمام خستگی‌ای که در چهره‌اش دیده می‌شد، هنوز همان لبخند کوچک روی لبش بود؛ لبخندی که باعث می‌شد حرف‌هایش واقعی‌تر به نظر برسند.


«حداقل... الان مطمئنم که حالت خوبه.»


دختر چند لحظه در سکوت به او خیره ماند؛ انگار هنوز نمی‌توانست تصمیم بگیرد حرف‌های نانی را باور کند یا نه. نگاهش بار دیگر روی کبودی کنار صورتش و لب زخمی‌اش ثابت ماند.


«مطمئنی؟»


صدایش آرام بود؛ آرام‌تر از قبل، اما این بار نگرانی در آن به‌وضوح شنیده می‌شد.


نانی لبخند کوچکی زد و بدون تردید سرش را تکان داد.


«کاملاً.»


البته خودش هم می‌دانست که دروغ می‌گوید. تمام صورتش درد می‌کرد و احتمالاً فردا صبح حتی از جایش هم نمی‌توانست درست بلند شود، اما ترجیح می‌داد او نگران نباشد.


دختر چند ثانیه به او نگاه کرد، بعد آهسته کیفش را باز کرد و چیزی را داخل آن جست‌وجو کرد. چند لحظه بعد، دستمال کوچکی بیرون آورد.


نانی با تعجب پلک زد.

«اوه... لازم نیست، واقعاً-»


اما جمله‌اش نیمه‌تمام ماند.

دختر آرام مقابلش خم شد و با احتیاط گوشه‌ی لبش را تمیز کرد.


برای لحظه‌ای، نانی کاملاً ساکت شد.

شاید چون انتظار چنین کاری را نداشت.

یا شاید چون برای اولین بار از ابتدای آن شب، دختر دیگر ترسیده یا عصبانی به نظر نمی‌رسید.


فقط... ناراحت بود.

«متأسفم...»

زیر لب این را گفت.


دستش برای لحظه‌ای متوقف شد و نگاهش را پایین انداخت.

«بابت قضیه‌ی امشب هم که شده...»


لبخند تلخ و کوچکی روی لبش نشست.


«باید مست کردن رو کنار بذارم.»


نانی چند ثانیه به او خیره ماند.


بعد آرام خندید؛ خنده‌ای کوتاه که باعث شد فوراً از درد لبش اخم کند.

«آخ...»


دختر با نگرانی سرش را بالا آورد.

اما نانی فقط لبخند کمرنگی زد.


«خب... اگر نتیجه‌ی امشب این باشه، فکر کنم این همه کتک خوردن بی‌فایده نبوده.»


دختر برای چند لحظه ساکت ماند.

بعد، خیلی آرام، برای اولین بار لبخند کوچکی زد.


و نانی با دیدن آن لبخند، احساس کرد فضای سرد و سنگین آن خیابان، کمی کمتر از قبل خفه‌کننده شده است.


دختر چند لحظه در سکوت به او خیره ماند. نگاهش هنوز روی کبودی کنار صورت نانی و خون خشک‌شده‌ی گوشه‌ی لبش مانده بود؛ انگار هرچه بیشتر به او نگاه می‌کرد، بیشتر متوجه می‌شد که این پسر تا چه اندازه خودش را در دردسر انداخته است.


بعد آهسته دستش را جلو آورد و بازوی نانی را گرفت.


«صبر کن...»


صدایش آرام بود.


با احتیاط کمکش کرد از روی زمین بلند شود. نانی به محض اینکه کاملاً ایستاد، کمی تعادلش را از دست داد و اخم کوتاهی کرد. حالا که هیجان درگیری از بین رفته بود، درد آرام‌آرام خودش را نشان می‌داد؛ درد مبهمی که در صورت، شانه‌ها و حتی دستانش پیچیده بود.


نفس آرامی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

«فکر کنم بدنم تازه یادش افتاده کتک خورده...»


دختر با نگرانی بیشتری به او نگاه کرد.


«تو واقعاً حالت خوب نیست.»


نانی خنده‌ی کوتاهی کرد؛ خنده‌ای که باعث شد فوراً از درد گوشه‌ی لبش اخم کند.


«نه، نه... خوبم.»


لحنش آن‌قدر مطمئن نبود که کسی حرفش را باور کند.


دختر چند ثانیه در سکوت ماند، بعد تلفنش را از کیفش بیرون آورد و نگاهی به صفحه‌اش انداخت.


«تاکسی من تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسه...»


نگاهش دوباره به نانی برگشت.


«اما تو... می‌تونی بری خونه؟»


سؤالش ساده بود، اما باعث شد نانی برای چند لحظه ساکت شود.


خونه.


و بعد، بلافاصله، تصویر اسکای در ذهنش ظاهر شد.


اسکای که احتمالاً تا الان چند بار به او زنگ زده بود.

اسکای که احتمالاً نگران شده بود.

و اسکای که وقتی این وضعیتش را می‌دید...


نانی برای چند ثانیه به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند.

بعد آهسته زیر لب گفت:


«اوه...»

«چی؟»


نانی چند بار پلک زد و سریع سرش را تکان داد.


«هیچی... فقط...»


دستی به پشت گردنش کشید و لبخند کم‌رنگی زد.


«آره، می‌تونم برگردم.»


نگاهش کمی نرم‌تر شد.

«خونه‌ام خیلی دور نیست.»


برای لحظه‌ای مکث کرد.

«و... یه نفر اونجا منتظرمه.»


صدایش در جمله‌ی آخر آرام‌تر شده بود.


حتی خودش هم متوجه نشده بود که فقط فکر کردن به آن شخص، باعث شده بود خستگی‌اش کمی کمتر به نظر برسد.


دختر با دقت به او نگاه کرد.


بعد از چند ثانیه، لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست.


نانی با دیدن آن لبخند، آرام شانه‌ای بالا انداخت.


«فقط امیدوارم قبل از رسیدنم، از نگرانی سکته نکرده باشه.»


این بار، صدای خنده‌ی آرام دختر در خیابان پیچید.


خنده‌ای کوتاه، اما واقعی.


و برای اولین بار از ابتدای آن شب، فضای سنگین و سرد اطرافشان کمی سبک‌تر شد.


چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.


دختر آرام نگاهش را پایین انداخت و انگشتانش را در هم گره کرد. باد خنکی از میان خیابان گذشت و چند تار از موهایش را روی صورتش انداخت، اما او حتی تلاشی برای کنار زدنشان نکرد.


انگار هنوز درگیر اتفاقی بود که چند دقیقه‌ی قبل افتاده بود.


در نهایت، نفس کوتاهی کشید و آهسته گفت:


«من... ببخشید که اینو می‌خوام...»


صدایش آرام‌تر از قبل شده بود؛ دیگر خبری از آن حالت دفاعی و عصبی ابتدای آشنایی‌شان نبود.


نگاهش آرام روی صورت زخمی نانی لغزید.


روی کبودی گونه‌اش.

روی لب پاره‌شده‌اش.


و بعد دوباره پایین افتاد.

«فقط... یکم عذاب وجدان دارم.»


برای لحظه‌ای سکوت کرد.

«تو به خاطر من زخمی شدی.»


نانی چند بار پلک زد.


دختر لب پایینش را به آرامی گاز گرفت و ادامه داد:

«میدونم شاید عجیب باشه... ما حتی همدیگه رو درست نمی‌شناسیم، اما...»


صدایش کمی لرزید.

«میتونی یه راه ارتباطی بهم بدی؟»


آرام سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد.

در نگاهش نه ترحم دیده می‌شد و نه اجبار.

فقط... احساس گناه.


«هرطور که بتونم، دوست دارم جبران کنم. یا... حداقل مطمئن بشم حالت خوبه.»

برای چند لحظه، نانی چیزی نگفت.


فقط به او خیره شد. صادقانه بگوید، انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت.

و عجیب‌تر از آن، این بود که این نگرانی از طرف یک غریبه بود.


ناخواسته خنده‌ی کوتاهی از میان لب‌هایش خارج شد.

البته بلافاصله از درد گوشه‌ی لبش اخم کرد، انگار فراموش میکرد که زخمی شده.

«آخ...»


بعد دستی به پشت گردنش کشید و لبخند کم‌رنگی زد.

«تو واقعاً آدم عجیبی هستی.»


دختر با شنیدن این حرف کمی جا خورد.


اما نانی فقط شانه‌ای بالا انداخت.


«من خودم انتخاب کردم که دخالت کنم.»


نگاهش برای لحظه‌ای به آسمان تاریک دوخته شد.

«هیچ‌کس مجبورم نکرد.»


بعد دوباره به او نگاه کرد؛ به چهره‌ای که هنوز کمی ترسیده و مضطرب به نظر می‌رسید.


آه کوتاهی کشید.

«اما...»


لبخند کوچکی روی لبش نشست.


«فکر کنم دادن یه راه ارتباطی، این‌قدرها هم چیز بزرگی نباشه.»


برای چند ثانیه سکوت کرد.

برای اولین بار، خنده‌ی آرامی روی لب‌های دختر نشست.


خنده‌ای کوتاه، اما واقعی.


و نانی با دیدن آن، احساس کرد هوای سرد و سنگین آن شب، کمی قابل تحمل‌تر شده است.



Report Page