Chapter 8
اسکای چند لحظه در سکوت به نانی خیره ماند. نور کمرنگ ماه روی صورتش افتاده بود و برای اولین بار از زمانی که از عمارت دور شده بودند، نگاهش کمی نرمتر شد. آه آرامی کشید و انگار بالاخره تصمیم گرفت بخشی از چیزی را که تمام این مدت در ذهنش میگذشت، به زبان بیاورد.
«گاهی اوقات... فقط به این فکر میکنم که هر بار وارد انجام دادن این کار میشی، ممکنه یه روز واقعاً اتفاق بدی برات بیوفته.»
صدایش آرام بود؛ آنقدر آرام که بیشتر شبیه اعترافی ناخواسته به نظر میرسید.
«هر بار که میری، هر بار که از دیوار بالا میری یا وارد یه جای ناشناس میشی...»
چند لحظه مکث کرد و نگاهش را از صورت نانی گرفت.
«میترسم آسیب ببینی.»
نانی برای چند ثانیه چیزی نگفت.
شاید چون انتظار شنیدن چنین جملهای را نداشت.
شاید هم چون در صدای اسکای چیزی بود که باعث میشد نتواند به سادگی از کنارش بگذرد.
اسکای آرام دستش را بالا آورد و مچ نانی را گرفت.
حرکتش آرام بود، اما به محض اینکه انگشتهایش روی دست او قرار گرفت، اخم کمرنگی روی صورتش نشست.
روی پوست نانی، چند بریدگی کوچک دیده میشد؛ احتمالاً از شیشههایی که هنگام شکستن پنجره پخش شده بودند.
اسکای انگشت شستش را خیلی آرام کنار یکی از زخمها کشید و زیر لب گفت:
«دستت رو ببین...»
نگاهش برای لحظهای روی آن زخمها ماند.
«زخمی شدی.»
لحنش عجیب بود؛ نه عصبی، نه سرزنشآمیز.
فقط... ناراحت.
انگار همین چند خراش کوچک بیشتر از تمام شکست مأموریت ذهنش را درگیر کرده بود.
باد آرامی از میان موهایشان عبور کرد و نانی فقط به اسکای نگاه میکرد؛ به پسری که همیشه وانمود میکرد هیچچیز برایش مهم نیست، اما حالا دستش را آنقدر آرام گرفته بود، انگار اگر کمی محکمتر لمسش کند، ممکن است بیشتر آسیب ببیند.
نانی چند لحظه به دستش که هنوز میان انگشتهای اسکای قرار داشت نگاه کرد. زخمهای کوچک روی پوستش میسوختند، اما در مقایسه با چیزهایی که تا به حال از سر گذرانده بودند، تقریباً هیچ به حساب میآمدند. لبخند محوی روی لبش نشست و سرش را کمی تکان داد.
«درد ندارم، اسکای.»
صدایش آرام بود؛ آرامتر از چیزی که اسکای انتظار داشت.
«این کار ماعه... از همون روزی که وارد این زندگی شدیم، میدونستیم قراره همیشه همهچیز خوب پیش نره.»
نگاهش را از دستش گرفت و به تاریکی دره خیره شد. باد سرد شب از کنارشان عبور میکرد و سکوت اطرافشان را سنگینتر میکرد.
«این کار عواقب خودش رو داره. شاید تا الان از پلیس فرار کردیم، شاید هر بار از دردسرها جون سالم به در بردیم، اما این به این معنی نیست که واقعاً در امنیتیم.»
چند لحظه سکوت کرد و نفس آرامی کشید.
«هنوزم در خطریم. هر بار که وارد یه ساختمون میشیم، هر بار که دنبال یه سرنخ میگردیم یا خودمون رو وسط کار آدمهای خطرناک میندازیم، ممکنه یه روز شانس باهامون یار نباشه.»
صدایش نه غمگین بود و نه ترسیده؛ بیشتر شبیه کسی بود که مدتها پیش با این حقیقت کنار آمده است.
«شاید یه روز زخمیتر از این برگردیم... شاید حتی یه روز اصلاً برنگردیم.»
بعد از گفتن این جمله، آرام سرش را برگرداند و به اسکای نگاه کرد.
«اما اگه بخوای هر بار اینقدر نگران بشی، آخرش خودت رو بیشتر از من خسته میکنی.»
چشمهایش برای چند ثانیه روی صورت اسکای ثابت ماند. او سالها بود که این پسر را میشناخت؛ بیشتر از هر کس دیگری. خوب میدانست پشت این اخمها و سکوتهای طولانی، چقدر ترس و نگرانی پنهان شده است.
لبخند کمرنگی زد و با لحنی نرمتر ادامه داد:
«ببین... من الان اینجام. نفس میکشم، باهات حرف میزنم و فقط چند تا خراش کوچیک برداشتم. پس اینقدر به بدترین اتفاقهایی که هنوز نیوفتادن فکر نکن.»
باد دوباره بینشان پیچید و برای چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند. تنها چیزی که باقی مانده بود، سکوتی بود که این بار، برخلاف چند دقیقهی قبل، آنقدر سنگین و آزاردهنده به نظر نمیرسید.
برای چند ثانیه، اسکای فقط به نانی خیره ماند. انگار تمام آن نگرانیها، تمام فکرهای آزاردهندهای که از زمان فرار نانی از عمارت ذهنش را درگیر کرده بودند، کمکم آرام میشدند. بعد، برخلاف چند دقیقهی قبل، گوشهی لبش بالا رفت و لبخند کمرنگی روی صورتش نشست.
نانی با دیدن آن لبخند کمی متعجب شد.
چون اسکای وقتی واقعاً نگران میشد، به سختی لبخند میزد.
اسکای آه آرامی کشید و دستش را بالا آورد. انگشتهایش به آرامی میان موهای نانی رفتند و مثل سالها قبل، موهایش را به هم ریخت.
«خیلی بامزه حرف میزنی.»
صدایش آرام شده بود؛ آنقدر آرام که انگار حالا بالاخره میتوانست دوباره نفس بکشد.
نانی چند لحظه بیحرکت ماند و بعد با اخم مصنوعیای سرش را کمی عقب کشید.
«هی، موهام رو خراب نکن.»
اما حتی خودش هم نتوانست ناراحتی را در صدایش نگه دارد.
چون برای اولین بار از زمانی که از آن عمارت فرار کرده بودند، احساس میکرد دوباره همان اسکای همیشگی روبهرویش ایستاده است؛ همان پسری که همیشه بعد از هر اتفاق بد، بالاخره لبخند میزد و وانمود میکرد همه چیز درست میشود.
اسکای دستش را آرام پایین آورد، اما لبخند محوش هنوز از بین نرفته بود.
نگاهش برای چند ثانیه روی صورت نانی ماند.
روی موهای آشفتهاش، روی خراش کوچک کنار دستش و روی چهرهای که حتی بعد از آن همه دردسر، هنوز میتوانست با آرامش از بدترین اتفاقها حرف بزند.
و همین، بیشتر از هر چیز دیگری، باعث میشد دلش فشرده شود.
چون نانی همیشه همینطور بود؛ همیشه سعی میکرد همه چیز را ساده نشان دهد، حتی وقتی خودش هم میترسید.
باد آرامی بینشان عبور کرد و سکوت کوتاهی برقرار شد.
اما این بار، سکوت آزاردهنده نبود.
فقط آرام بود.
و برای اولین بار در آن شب، اسکای احساس کرد حالش کمی بهتر شده است.
نانی چند لحظه به لبخند کمرنگ روی صورت اسکای نگاه کرد. دیدن او در این حالت، بعد از آن همه نگرانی و سکوت، باعث شد خودش هم کمی آرامتر شود. باد سرد شب هنوز بینشان میپیچید و موهای بههمریختهاش را تکان میداد.
آرام لبخند زد و سرش را کمی کج کرد.
«پس... بریم خونه؟»
صدایش آرام بود؛ نه مثل کسی که عجله دارد، بلکه شبیه کسی که بعد از یک شب طولانی و خستهکننده، فقط میخواهد به جایی برگردد که برایش امن است.
اسکای برای چند ثانیه چیزی نگفت. فقط به نانی نگاه کرد.
به صورت خستهاش، به خراشهای کوچک روی دستش و به چشمهایی که با وجود تمام اتفاقات آن شب، هنوز همان گرمای همیشگی را داشتند.
بعد آه کوتاهی کشید و لبخند محوی روی لبش نشست.
«آره... بریم خونه.»
برای لحظهای، هر دو در سکوت به منظرهی روبهرو خیره شدند. شهر از آن فاصله فقط مجموعهای از نورهای دور به نظر میرسید و آسمان تاریک بالای سرشان آرامتر از چیزی بود که شایستهی آن شب پرآشوب باشد.
اسکای آرام دستش را از روی موهای نانی برداشت و به سمت ماشین راه افتاد.
«فردا بهش فکر میکنیم.»
نانی چند قدم پشت سر او حرکت کرد و با اخم مصنوعیای گفت:
«منظورت اینه که فردا دوباره قراره ساعتها دربارهی این خانوادهی عجیب حرف بزنیم؟»
صدای خندهی کوتاه اسکای در هوای شب پیچید.
«احتمالاً.»
نانی پوزخند کوچکی زد و قدمهایش را تندتر کرد تا کنارش راه برود.
برای اولین بار از زمانی که از آن عمارت فرار کرده بودند، هر دو کمی آرامتر شده بودند.
اما هیچکدامشان نمیدانستند آن چیزهایی که نانی امشب شنیده بود، قرار است خیلی زود بیشتر از چیزی که تصور میکنند، زندگیشان را تغییر دهد.
تقریباً نیم ساعت بعد، بالاخره به خانه رسیدند. خستگی آن شب روی شانههای هر دویشان سنگینی میکرد؛ انگار فرار از آن عمارت و تمام اتفاقاتش هنوز هم دست از سرشان برنداشته بود. با این حال، فضای آشنای خانه همیشه یک حس آرامش عجیب داشت؛ همان خانهی کوچک و بههمریختهای که سالها در آن کنار هم زندگی کرده بودند.
اسکای بعد از عوض کردن لباسش، طبق عادت همیشگی روی مبل نشست و لپتاپش را باز کرد. نور صفحه روی صورتش افتاده بود و اخم کمرنگی میان ابروهایش دیده میشد. انگشتهایش آرام روی صفحه حرکت میکردند و هر چند ثانیه، چیزی را جستوجو میکرد. مشخص بود ذهنش هنوز درگیر حرفهایی است که نانی در ماشین برایش تعریف کرده بود.
در همان حال، نانی روی فرش نشسته بود و عروسک قدیمیاش را در آغوش گرفته بود؛ همان عروسکی که چند سال پیش خریده بود و با وجود تمام سالهایی که گذشته بود، هنوز هم آن را مثل یک دوست واقعی کنار خودش نگه میداشت.
چند لحظه در سکوت گذشت.
بعد نانی آه کوتاهی کشید و عروسک را روبهروی خودش گرفت.
«میدونی... امروز نزدیک بود بمیرم.»
صدایش آنقدر جدی بود که حتی اسکای برای لحظهای نگاهش را از صفحه برداشت.
اما نانی کاملاً غرق حرف زدن با عروسکش بود.
«و این آقا...» سرش را کمی چرخاند و به اسکای اشاره کرد. «به جای اینکه از برگشتن سالم من خوشحال بشه، فقط به دست زخمی من گیر داد.»
چند ثانیه سکوت کرد، انگار منتظر جواب عروسکش باشد.
بعد خیلی آرام سرش را تکان داد.
«آره، منم همینو میگم.»
اسکای پوزخند کوتاهی زد و دوباره به صفحه برگشت.
اما نانی همچنان ادامه داد.
«نه، نه... آدم بدی نیست. فقط بعضی وقتا زیادی نگران میشه و بعد سعی میکنه وانمود کنه اصلاً براش مهم نیست.»
چند ثانیه بعد، دوباره سرش را خم کرد؛ انگار واقعاً داشت به حرفهای عروسک گوش میداد.
«چی؟»
چشمهایش کمی گرد شد.
«نه! اصلاً اینطوری نیست.»
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
«شاید فقط یکم شبیه پیرمردها رفتار کنه.»
این بار، سکوت خانه با صدای آرام بسته شدن لپتاپ شکسته شد.
نانی سرش را بالا آورد.
اسکای با اخم ساختگیای به او نگاه میکرد.
چند ثانیه فقط به هم خیره ماندند.
بعد اسکای آه خستهای کشید و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
«نانی...»
«هوم؟»
«داری پشت سر من با عروسکت غیبت میکنی؟»
نانی برای چند لحظه کاملاً جدی به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام عروسکش را بیشتر در آغوش گرفت.
«نه.»
مکث کوتاهی کرد.
«ما فقط دربارهی شرایط روحی و روانیت نگرانیم.»
برای چند ثانیه سکوت برقرار شد.
و بعد، برای اولین بار از ابتدای آن شب، صدای خندهی کوتاه اسکای در خانه پیچید.
اسکای بالاخره لپتاپ را کنار گذاشت و با یک آه نمایشی از روی مبل بلند شد. چند قدم به سمت نانی برداشت و درست روبهروی او روی فرش نشست. سپس دستهایش را روی زانوهایش گذاشت و با اخم ساختگی و لحنی جدی گفت:
«بفرما، هرچی میخوای به خودم بگو، آقای شجاع!»
نانی چند ثانیه به او خیره ماند و بعد نتوانست جلوی خودش را بگیرد و خندید. عروسکش را کمی بالاتر آورد و با لحنی کاملاً جدی رو به آن گفت:
«ببینش... الانم داره دربارهی حرفهای ما فضولی میکنه.»
سپس کمی به عروسک نزدیکتر شد و صدایش را پایین آورد؛ انگار میخواست رازی را با او در میان بگذارد.
«واقعاً باید خجالت بکشه، مگه نه؟»
چند لحظه سکوت کرد و بعد با تکان دادن سرش، انگار جواب عروسک را شنیده باشد، لبخند بزرگتری زد.
«آره، منم همینو میگم.»
اسکای که تمام این صحنه را تماشا میکرد، بالاخره خندهی کوتاهی کرد و سرش را تکان داد. بعد با شیطنت اخم کرد و کمی به نانی نزدیکتر شد.
«نانی...»
لحنش آرام بود، اما آن اخم نمایشی و نگاهش کاملاً نشان میداد که قصد دارد خودش را ناراحت نشان دهد.
«تو واقعاً داری با عروسکت علیه من متحد میشی؟»
نانی به آرامی پلک زد و بعد با معصومیت کامل عروسک را محکمتر در آغوش گرفت.
«نه.»
چند ثانیه مکث کرد.
«ما فقط داریم از خودمون محافظت میکنیم.»
برای لحظهای، سکوت خانه با خندهی آرام اسکای پر شد؛ خندهای که باعث شد فضای سنگین آن شب کمی سبکتر شود.
اسکای برای چند لحظه فقط همانجا ماند و به نانی نگاه کرد؛ به پسری که با تمام جدیت دنیا عروسکش را روبهروی خودش گرفته بود و طوری با او حرف میزد که انگار واقعاً منتظر جواب است. خندهی آرام نانی، حالت صورتش و حتی همان شیطنتهای سادهای که هیچکس دیگری شاید متوجهشان نمیشد، برای اسکای عجیبتر از هر چیز دیگری آرامشبخش بود.
تمام سنگینی آن شب، تمام ترسی که از دیدن زخمی شدن نانی در وجودش مانده بود، برای چند لحظه عقب رفت. انگار فقط همین تصویر ساده کافی بود تا یادش بیاید چرا همیشه، با وجود تمام سختیهایی که داشتند، کنار نانی ماندن برایش ارزش داشت.
بیاختیار لبخند زد و سرش را کمی پایین انداخت.
نمیدانست این حس از چه زمانی اینقدر تغییر کرده بود. نمیدانست از چه زمانی دیدن خندهی نانی میتوانست حالش را بهتر کند یا چرا کوچکترین رفتارهای او بیشتر از چیزی که باید روی قلبش اثر میگذاشتند.
اما یک چیز را خوب میدانست.
کنار نانی، همیشه احساس متفاوتی داشت.
و درست همان لحظه، فکری ناگهانی از گوشهی ذهنش عبور کرد؛ فکری که باعث شد برای چند ثانیه خودش هم متوقف شود.
«کاش میتونستم ببوسمش.»
لبخندش آرام آرام محو شد.
اسکای چند لحظه بیحرکت ماند و بعد انگار از فکر خودش خجالت کشیده باشد، نگاهش را پایین انداخت. آرام لبش را گاز گرفت و سعی کرد آن حس عجیب را نادیده بگیرد.
اما نمیتوانست.
چون این اولین بار نبود که چنین چیزی را احساس میکرد.
هر روز بیشتر از قبل متوجه میشد که نانی برایش فقط یک شریک، فقط یک دوست قدیمی یا فقط کسی که سالها کنارش بزرگ شده نبود.
و همین موضوع، بیشتر از هر چیزی او را میترساند.
چون اسکای همیشه میتوانست با خطرهای بیرون مبارزه کند، میتوانست از آدمهای خطرناک فرار کند و حتی خودش را وسط بدترین موقعیتها نگه دارد.
اما نمیدانست چطور باید با احساسی بجنگد که آرام و بیصدا، درست از جایی که انتظارش را نداشت، وارد قلبش شده بود.
نانی که سکوت ناگهانی اسکای را دیده بود، دیگر نتوانست بیتفاوت بماند. اسکای همیشه همینطور بود؛ درست وقتی فکرهایش زیادی میشدند، آرامتر از همیشه میشد و خودش را پشت همان نگاههای خاموش پنهان میکرد. اما نانی سالها بود که این سکوتها را میشناخت و خوب میدانست پشت آنها چیزی وجود دارد.
کمی به سمتش خم شد و فاصلهی بینشان را کمتر کرد. آنقدر نزدیک که اسکای دیگر نمیتوانست فقط به زمین نگاه کند و وانمود کند چیزی نشده است.
«سرت رو بیار بالا، اسکای.»
صدایش آرام بود، اما همان لحن آشنایی را داشت که همیشه باعث میشد اسکای در برابرش کوتاه بیاید.
اسکای چند لحظه مکث کرد و بعد آرام سرش را بالا آورد.
نگاهشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
چشمهای نانی همانقدر آشنا بودند که سالها قبل؛ همان نگاهی که از کودکی همراهش بود، همان نگاهی که همیشه بدون پرسیدن چیزی میتوانست بفهمد در ذهن اسکای چه میگذرد. و شاید همین باعث میشد اسکای بیشتر از هر کسی نتواند چیزی را از او پنهان کند.
اما نانی، برخلاف آشفتگیای که درون اسکای وجود داشت، فقط چند لحظه به صورتش نگاه کرد و بعد ناگهان خندید.
اسکای هنوز متعجب بود که نانی با همان شیطنت همیشگیاش گفت:
«پاپی!»
برای چند لحظه، سکوت عجیبی بینشان افتاد.
اسکای فقط نگاهش کرد؛ انگار مغزش تلاش میکرد بفهمد چطور یک لحظهی اینقدر جدی، به چنین چیزی تبدیل شده است.
«...چی؟»
نانی خندهاش را بیشتر کرد و کمی عقب رفت.
«هیچی. فقط قیافت دقیقاً شبیه پاپی شده بود.»
اسکای با ناباوری اخم کرد، اما نتوانست جلوی لبخند کوچکی را که روی لبش نشست بگیرد.
و نانی دوباره همان کاری را کرد که همیشه انجام میداد؛ بدون اینکه حتی بداند، سنگینی فکرهای اسکای را برای چند لحظه از بین برد.
اسکای چند لحظه همچنان به نانی خیره ماند؛ انگار هنوز نمیتوانست باور کند تمام آن سکوت و فکرهای سنگینی که چند لحظه قبل ذهنش را پر کرده بودند، با یک کلمهی سادهی نانی به اینجا رسیدهاند. بعد آهی کشید و سرش را کمی تکان داد، اما لبخندی که گوشهی لبش نشسته بود، تمام تلاشش برای جدی ماندن را خراب میکرد.
«باورم نمیشه همچین لقبی بهم دادی.»
صدایش بیشتر از اینکه ناراحت باشد، شبیه کسی بود که از دست شیطنتهای نانی خسته شده، اما در واقع از همین رفتارهایش خوشحال است.
نانی با همان حالت بیگناه همیشگیاش شانه بالا انداخت و عروسک را در آغوشش جابهجا کرد.
«خب... تقصیر خودته.»
اسکای ابرویش را بالا برد.
«تقصیر من؟»
نانی با جدیت سر تکان داد، انگار داشت یک موضوع کاملاً منطقی را توضیح میداد.
«آره. چون وقتی ساکت میشی و فقط با اون چشمها نگاه میکنی، دقیقاً شبیه پاپیهایی میشی که منتظرن یکی بهشون توجه کنه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد اسکای با ناباوری خندید و دستش را روی صورتش کشید.
«تو واقعاً راهی برای مسخره کردن من پیدا میکنی، نه؟»
نانی لبخند زد.
«البته. این یه استعداده.»
اسکای سرش را تکان داد، اما لبخندش از بین نرفت.
شاید هر کس دیگری چنین لقبی به او میداد، احتمالاً عصبی میشد یا حتی جواب تندی میداد. اما وقتی نانی این کار را میکرد، عجیب بود که حتی مسخره شدن هم برایش آزاردهنده به نظر نمیرسید.
چون نانی تنها کسی بود که میتوانست او را از پشت تمام آن سکوتها و دیوارهایی که سالها ساخته بود، بیرون بکشد.
اسکای از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. بعد از تمام اتفاقات آن شب، برای اولین بار خانه کمی شبیه قبل شده بود؛ یک لحظهی معمولی، بدون فرار کردن، بدون ترس و بدون فکر کردن به اینکه چه کسی ممکن است دنبالشان باشد. شاید همین لحظههای ساده بودند که باعث میشدند هر دویشان هنوز بتوانند ادامه بدهند.
در حالی که در کابینتها را باز میکرد و دنبال چیزی برای خوردن میگشت، نگاهی به داخل یخچال انداخت و بعد با آرامش گفت:
«گرسنه نیستی، نانی؟»
نانی که هنوز کنار عروسکش نشسته بود، بدون اینکه حتی مکث کند جواب داد:
«بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی گرسنهام.»
اسکای چند لحظه به یخچال خیره ماند. سکوت کوتاهی کرد، انگار امیدوار بود با نگاه کردن بیشتر چیزی ظاهر شود، اما طبیعتاً غذاها تصمیم نگرفته بودند خودشان را به نمایش بگذارند.
در نهایت در یخچال را بست و گفت:
«خب... غذا نداریم.»
نانی که انگار جملهی عجیبی شنیده باشد، سرش را بالا آورد.
«منظورت چیه؟»
با تعجب بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. هنوز داشت به این فکر میکرد که چطور ممکن است خانهای که دو نفر در آن زندگی میکنند هیچ غذایی نداشته باشد که ناگهان پایش به گوشهی کابینت خورد.
«آیی!»
اسکای برگشت و نگاهش کرد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، نانی با اخم کوچکی از آشپزخانه بیرون رفت و زیر لب غر زد:
«پس من میرم غذا بگیرم... نمیخوام شب از گشنگی بمیرم.»
صدای خندهی اسکای پشت سرش بلند شد.
«اغراق نکن، نانی. اگه خستهای، من میرم.»
نانی همانطور که کفشش را میپوشید، سرش را تکان داد.
«نه، اشکال نداره.»
چند ثانیه بعد، در را باز کرد و قبل از بیرون رفتن اضافه کرد:
«زود برمیگردم.»
اسکای فقط نگاهش کرد. میدانست نانی وقتی تصمیمی میگیرد، سخت میشود متقاعدش کرد؛ انگار مغزش گاهی با منطق قهر میکند و تصمیم میگیرد خودش راه خودش را برود. یک ویژگی بسیار انسانی، البته با کمی دردسر اضافه.
نانی از خانه بیرون رفت و در خیابان آرام شب قدم زد. هوای خنک صورتش را لمس میکرد و برای چند دقیقه، همهچیز عادی به نظر میرسید. نه خبری از عمارت بود، نه از فرار و نه از رازهایی که هنوز جوابشان را پیدا نکرده بودند.
بعد از چند دقیقه به فستفودی رسید و سفارششان را داد. وقتی دو ساندویچ آماده شد، آنها را گرفت و راه برگشت را پیش گرفت.
اما هنوز فاصلهی زیادی از مغازه نگرفته بود که چیزی توجهش را جلب کرد.
دختری روی یک صندلی کنار خیابان نشسته بود. سرش کمی پایین افتاده بود و از حالت صورتش مشخص بود که حال عادی ندارد. چند قدم دورتر، دو پسر ایستاده بودند و با رفتاری که باعث شد اخم نانی در هم برود، بیش از حد به سمت دختر نزدیک میشدند.
چند لحظه فقط نگاه کرد.
بعد نگاهش سرد شد.
«اون لعنتیها دارن چیکار میکنن؟»
بدون اینکه حتی فکر کند، ساندویچها را کنار دیوار گذاشت و به سمتشان رفت. شاید هر آدم عاقلی در آن لحظه مسیرش را عوض میکرد، اما نانی هیچوقت در دستهی آدمهای خیلی عاقل قرار نمیگرفت؛ مخصوصاً وقتی کسی را میدید که نیاز به کمک داشت.
وقتی به آنها نزدیک شد، ایستاد و با صدای بلندی گفت:
«هی!»
دو پسر که صدای نانی را شنیدند، آرام سرشان را بالا آوردند. چند لحظه فقط به او نگاه کردند؛ انگار حضور یک نفر دیگر در آن خیابان خلوت برایشان غیرمنتظره بود. بعد نگاهشان تغییر کرد و جای تعجب را عصبانیتی سرد گرفت.
یکی از آنها با اخم گفت:
«تو دیگه کی هستی؟»
نانی چیزی نگفت. فقط نگاهش را از آنها گرفت و به دختر روی صندلی انداخت که هنوز سرش پایین بود و به نظر میرسید حتی متوجه اتفاقات اطرافش هم نیست.
پسر دیگر با خندهی کوتاهی گفت:
«فکر کنم راهتو اشتباه اومدی. اینجا جای دخالت کردن نیست.»
نانی آرام نفس کشید و یک قدم جلوتر رفت.
«پس بهتره شما هم راهتون رو عوض کنید.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
آن دو نفر با ناباوری به او نگاه کردند؛ انگار انتظار نداشتند کسی که تنها آمده، اینقدر راحت مقابلشان بایستد.
یکی از آنها با تمسخر گفت:
«داری قهرمان بازی درمیاری؟»
نانی نگاهش را به او دوخت.
«نه.»
لحنش آرام بود، اما هیچ تردیدی در آن نبود.
«فقط دارم کاری رو میکنم که هر کسی باید انجام بده.»
پسر اخم کرد و چند قدم به سمتش آمد.
«بهتره قبل از اینکه دردسر درست کنی، بری.»
نانی اما همانجا ماند. نه به خاطر اینکه نمیترسید، بلکه چون از اینکه کسی را تنها بگذارد بیشتر از هر چیزی بدش میآمد.
«اگه قرار بود با تهدید شما برم، از اول نزدیک نمیشدم.»
باد سردی از خیابان عبور کرد و برای چند لحظه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
نانی آرام ادامه داد:
«پس بهتره خودتون برید، قبل از اینکه اوضاع برای خودتون بدتر بشه.»
آن دو نفر با عصبانیت به هم نگاه کردند.
چون چیزی که بیشتر از حرفهای نانی آزارشان میداد، این بود که او واقعاً قصد عقب رفتن نداشت.
نانی دستش را آرام داخل جیبش برد و انگشتهایش را دور دستهی چاقویی که همیشه همراهش داشت، محکم کرد. نه به این دلیل که قصد استفاده از آن را داشت؛ فقط همان حس آشنایی بود که همیشه قبل از دردسر سراغش میآمد. حسی که به او میگفت باید آماده باشد.
نگاهش را بین آن دو نفر چرخاند و با خونسردی گفت:
«قصد رفتن ندارین، مگه نه؟»
دو پسر چند لحظه به او خیره ماندند. یکی از آنها با کلافگی نفسش را بیرون داد و سرش را تکان داد.
«واقعاً نمیفهمم چرا بعضیها خودشون دنبال دردسر میگردن.»
دیگری با پوزخند به نانی نگاه کرد.
«فکر کردی با این قیافه و چند تا حرف قهرمانانه میتونی چیزی رو عوض کنی؟»
نانی نگاه سردی به او انداخت.
«نه.»
چند لحظه مکث کرد و بعد با لحنی جدیتر ادامه داد:
«ولی حداقل میدونم وقتی یکی نمیتونه از خودش دفاع کنه، نباید فقط وایسم و نگاه کنم.»