Chapter 7

Chapter 7

Helika

با لیوان بزرگ قهوه وارد سالن شد و بلافاصله صدای خنده‌ی آشنایی به گوشش رسید. به سختی پالتوی بلندش رو از تنش درآورد و روی چوب‌لباسی انداخت. جرعه‌ای از قهوه رو نوشید و داخل رفت.

«در واقع طرح‌ها رو همکارم می‌کشه، من فقط یه کوچولو توی کارش دخالت کردم؟ به‌نظرم اینجوری بامزه‌تر می‌شد.»

دختر جوانی که زیر دستش نشسته بود، جلوی چشم‌های پسر تازه‌وارد خندید و گفت: «واقعا خیلی خوشم اومد. خلاقیتت رو دوست داشتم.» ته‌سان ادامه‌ی جمله‌ش رو نشنید اما هرچی که بود، باعث خنده‌ی شیرین جهیون شد.

بی‌توجه به صحنه‌ی روبه‌روش، سرش رو برای ریوو تکون داد و سمت اتاقش رفت. چند دقیقه‌ای توی همون حالت تحمل کرد و توجه‌ش رو به دفتر حساب روی میزش داد. پدرش ازش خواسته بود توی کارهای شرکت همراهی کنه و مجبور بود کارهای مربوط به حسابداری رو انجام بده. با این حال، صدای خنده‌های جهیون و حرف‌هایی که نمی‌تونست به وضوح اون‌ها رو بشنوه بهش اجازه‌ی تمرکز کردن نمی‌دادن.

ناگهان از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت. جلوی چشم‌های لیهان و ریوو که بهش خیره شده بودن، سمت جهیون رفت و بازوش رو بین انگشت‌هاش گرفت. پسر بیچاره، وحشت‌زده سرش رو بالا آورد، دستش رو کنار کشید و کارش رو متوقف کرد. «چی... چیزی شده؟»

ته‌سان بدون اینکه جوابی بهش بده، سرش رو سمت لیهان چرخوند. «می‌شه لطفا به مشتری رسیدگی کنید، لیهان‌شی؟» و قبل از اینکه جوابی از لیهان بگیره، سالن رو به مقصد اتاقش ترک کرد و جهیون رو دنبال خودش کشید. در اتاق پشت سرشون بسته شد و ریوو و لیهان رو در تعجب باقی گذاشت.

جهیون هنوز حرفی نزده بود که بدنش توسط پسر روبه‌روش به میز پشت سرش کوبیده شد و درد ضعیفی توی کمرش پیچید. ته‌سان لب‌های شیرین پسر رو به بوسه‌ای فاقد لطافت همیشگی دعوت و بدنش رو بین بازوهاش اسیر کرد. لب‌هاش بین لب‌های جهیون قرار گرفتن و اجازه‌ی نفس کشیدن رو ازش سلب کردن. با عطش زیادی می‌بوسیدش و هر لحظه بیشتر بدن پسر رو به عقب، روی میزش خم می‌کرد. جهیون دستش رو روی میز گذاشته بود و با دست آزادش به بازوی پسر چنگ می‌زد. نمی‌خواست ثابت بمونه و می‌ترسید این کارش باعث بشه ته‌سان فکر کنه می‌خواد پسش بزنه اما کنترلی که پسر روبه‌روش روی بوسه داشت و طوری که سلطه‌گرانه لب‌هاش رو به بازی می‌گرفت حتی بهش اجازه‌ی همراهی کردن هم نمی‌داد.

وقتی در نهایت لب‌هاشون رو از همدیگه جدا کرد، هردو شروع به نفس‌نفس زدن کردن.

ته‌سان زودتر چشم‌های بسته‌ش رو باز کرد و لبخندی به چهره‌ی سرخ‌شده‌ی پسر توی آغوشش زد. «عصبیم می‌کنی، میونگ جهیون و وقتی عصبی می‌شم اتفاقات خوبی نمیفته.»

جهیون نفس عمیقی کشید و وحشت‌زده پلک زد. دست‌هاش به بازوهای ته‌سان چنگ زدن که دقیقا کنار بدنش، روی میز، ستون شده بودن. «چرا... چرا عصبی‌ای؟»

ته‌سان صورتش رو نزدیک‌ بهش نگه داشت و به چشم‌هاش زل زد. «یه هفته‌ست داری نادیده‌ام می‌گیری! نه اینجا بهم توجه می‌کنی و نه جواب پیام‌هام رو می‌دی. دلیلش چیه؟»

ساده جواب داد: «سرم شلوغ بود.»

«که سرت شلوغ بود.» بیشتر سمتش خم شد و قبل از اینکه فاصله‌شون رو از بین ببره، پرسید: «با این مشتری‌هایی که دائم باهاشون می‌گی و می‌خندی؟» دوباره لب‌هاشون رو به همدیگه رسوند و این‌بار بوسه‌ای با لطافت رو شروع کرد. جهیون که مطمئن شده بود خطری تهدیدش نمی‌کنه، دست‌هاش رو آهسته روی شونه‌های ته‌سان بالا برد و دور گردنش حلقه‌شون کرد. این دفعه با ملایمت لب‌هاش رو حرکت داد و توی بوسه همراهی کرد.

زودتر از دفعه قبل لب‌هاشون رو فاصله دادن و ته‌سان بلافاصله حین نفس‌نفس زدنش پرسید: «اونایی که سرت رو باهاشون شلوغ می‌کنی... می‌دونن وقتی سرت خلوت می‌شه اینجا من رو می‌بوسی؟» که با خنده‌ی شیرین جهیون و ضربه‌ای محکم به بازوش مواجه شد.

«نمی‌تونی هروقت دلت می‌خواد اینجوری من رو ببوسی!»

با بی‌شرمی تمام جواب داد: «کی قراره جلوم رو بگیره؟»

جهیون نگاه جدی‌ـش رو به چشم‌های براق پسر روبه‌روش داد: «مگه نگفتی هروقت حالم بد باشه من رو می‌بوسی؟ الان... دلیل این بوسه‌ی یهویی چی بود؟ اونم وقتی وسط کار بودم!»

ته‌سان دست‌هاش رو زیر زانوی جهیون برد و بدنش رو آهسته بین پاهاش جا داد. سمتش خم شد و بدن پسر رو با یه حرکت جلوتر کشید. «خیلی وقته از مرحله‌ی فقط خوب کردن حالت رد شدم، میونگ جهیون... دارم می‌بوسمت چون ازش لذت می‌برم.»

اون حرف ته‌سان باعث شد زبونش بند بیاد؛ فقط حلقه‌ی دست‌هاش رو دور گردنش محکم‌تر کرد، از روی میز پایین پرید و بدنش رو بین بازوهای پسر روبه‌روش جا داد. ته‌سان در آغوش کشیدش سرش رو توی گردنش فرو برد. جهیون لبخندی زد و آهسته گفت: «دلم برات تنگ شده بود.» وقتی حلقه‌ی دست‌های ته‌سان دور کمرش محکم‌تر شد، ادامه داد: «فکر می‌کردم نیاز به فاصله داشته باشی... می‌دونی اون کارت... برام عجیب بود.»

«من ازت خوشم میاد، اینکه ببوسمت کجاش عجیبه؟» جهیون خندید و بالاخره از همدیگه فاصله گرفتن. ته‌سان ادامه داد: «کار کردن برای امروز کافیه. دلت برای دست‌پختم تنگ نشده؟»

درست چند لحظه بعد، هردوشون جلوی چشم‌های متعجب لیهان و ریوو از سالن خارج شدن.

ریوو که کارش تازه با آخرین مشتری تموم شده بود، هنوز داشت وسایل به‌هم‌ریخته رو مرتب می‌کرد و لیهان هم با طرح‌های فردا مشغول بود.

تتو آرتیست جوان که دیگه نمی‌تونست جلوی خودش رو بگیره، با نگرانی گفت: «هردوشون آخرش خودشون رو به دردسر میندازن.»

لیهان بدون اینکه سرش رو از روی طرحش بالا بیاره، پرسید: «چیزی می‌دونی که من نمی‌دونم؟»

«خیلی زوده... برای اینقدر پیش رفتن واقعا زوده! ته‌سان... اونقدری که در ظاهر به‌نظر می‌رسه، در باطن قوی نیست. خودش رو قوی نشون می‌ده چون یاد گرفته که باید اینجوری باشه و الان هم می‌دونه جهیون به یه آدم قوی نیاز داره تا کنارش باشه. واقعا از جهیون خوشش اومده و برای همینه که توی رابطه‌شون عجله می‌کنه اما هنوز نتونسته از سایه‌ی سیاه رابطه‌ی قبلیش هم خلاص بشه. نمی‌دونم لیهان ولی از اتفاقاتی که قراره بیفته می‌ترسم.»

صندلیش رو سمت پسر چرخوند و لبخندی بهش زد. «بیخیال، من جهیون رو خیلی خوب می‌شناسم؛ از این آدم‌هاست که حاضره خودش هر آسیبی ببینه اما کسی که دوستش داره یه خش برنداره. به‌نظر من که ترکیب خوبی‌ان؟ شاید به‌نظر بیاد ته‌سان کسیه که همیشه قراره مراقب جهیون باشه اما حس می‌کنم جهیون هم زندگی ته‌سان رو به روش خودش عوض کرده.»

دلش نمی‌خواست بیشتر از این راجع‌به دوستش حرف بزنن پس موضوعی رو پیش کشید که چند روزی بود می‌خواست بیانش کنه. «راستی، یکی از نقاشی‌هام گم شده. موقع تمیزکاری این هفته چیزی ندیدی؟ راستش از اینکه کارهام گم بشن واقعا بدم میاد.»

ریوو نگاهش رو به وسایل روی میز داد و کاملا رک پرسید: «منظورت اونیه که از روی من کشیده بودی؟»

لیهان خشکش زد و به ریوو خیره شد که حالا برای دیدن واکنشش سمتش برگشته بود. چندباری پلک زد و در حالی که خودش هم احساس می‌کرد صورتش به‌خاطر لو رفتن کارش سرخ شده، سعی کرد پسر روبه‌روش رو قانع کنه: «اونطوری که فکر می‌کنی نیست... من واقعا قصد نداشتم...»

«هی، بیخیال!» وسط حرفش پرید و اجازه نداد جمله‌ش رو کامل کنه. «مشکلی باهاش ندارم و خوشبختانه اگه به‌خاطر کارت ترسیدی باید بگم قرار نیست اخراجت کنم. به‌نظرم قشنگ بود، توی کارت استعداد داری. می‌خوای بگی قرار نبود بهش بدیش؟ صاحبش منم بالاخره!»

هنوز جوابی نداده بود که ریوو بعد از چند لحظه سکوت، پرسید: «می‌خوام قهوه درست کنم، تو هم می‌خوری؟»

سرش رو تکون داد و وقتی صاحبکارش از کنارش گذشت و وارد آشپزخونه شد، نفس عمیقی کشید. باور کردن اینکه ریوو از کارش خوشش اومده و به جای بازخواست کردنش اینقدر منطقی باهاش برخورد کرده واسه‌ش سخت بود. این یعنی اجازه داشت پرتره‌های بیشتری ازش بکشه؟ اما اگه متوجه می‌شد اون نقاشی‌ها رو صرفا به‌خاطر بیکاری نکشیده و این کار رو فقط برای ریوو انجام میده هم باز قرار بود همین واکنش عادی رو داشته باشه؟

•••

ته‌سان در خونه رو با کلید باز کرد و جهیون پشت سرش داخل رفت. هنوز پلاستیک‌های مواد غذایی رو زمین نذاشته و در رو نبسته بود جهیون سمتش برگشت و لب‌هاش روی لب‌های پسر متعجب روبه‌روش نشستن. ته‌سان بلافاصله سرش رو عقب کشید و در رو پشت سرش بست. «چیکار می‌کنی؟»

با شیطنت پرسید: «یعنی باید باور کنم آوردیم خونه‌ت که فقط برام آشپزی کنی؟ بیخیال هان ته‌سان!»

پلاستیک‌های توی دستش رو کنار گذاشت و مچ دست جهیون رو بین انگشت‌های کشیده‌ش گرفت و سمت خودش کشیدش. «قصدم همون بود اما با کاری که الان کردی احتمالا دیگه نمی‌تونم ازت بگذرم.»

لب‌هاش برای سومین‌بار توی طول امروز لب‌های جهیون رو بین خودشون اسیر کردن ‌‌‌‌‌و دست‌هاش پهلوهای پسر رو چسبیدن. جهیون لبخندی بین بوسه زد و دست‌هاش روی دکمه‌های پیرهن ته‌سان نشستن.

تتو آرتیست لحظه‌ای مکث کرد اما قبل از اینکه بتونه اعتراضی بکنه، انگشت‌های جهیون دوتا از دکمه‌هاش رو باز کرده بودن. جهیون با بی‌قراری تمام دکمه‌های پسر روبه‌روش رو باز کرد و دست‌های ته‌سان راهشون رو زیر بافت ضخیمش پیدا کرده و بدن گرمش رو لمس کردن. لباسش رو از تنش بیرون کشید و موهای مرتب جهیون رو کاملا به هم ریخت. لب‌هاش این‌بار گردنش و پوست روشنش رو هدف گرفتن. همینطور که رد لب‌هاش رو روی بدنش به جا می‌ذاشت، به عقب و سمت اتاق خوابش راهنمایی‌ـش کرد.

بی‌تردید جهیون رو روی تخت انداخت و همزمان با بیرون کشیدن پیرهنش از بدنش، پاهاش رو دو طرف بدن پسر روبه‌روش گذاشت. روی بدنش خم شد و قبل از اینکه دوباره ببوستش، اخطار داد: «از این به بعد دیگه حق نداری ازم فاصله بگیری.»

جهیون دستش رو پشت گردن ته‌سان گذاشت و فاصله‌شون رو از بین برد. «حالا کی خواست ازت فاصله بگیره هان ته‌سان.؟» و این‌بار خودش برای بوسیدنش داوطلب شد.

Report Page