Chapter 7

Chapter 7


نانی چند ثانیه در سکوت داخل ماشین ماند و به شیشه‌ی جلویی خیره شد؛ به نورهای محوی که روی سطح آن حرکت می‌کردند و به تصویر خودش که میان تاریکی و انعکاس خیابان گم شده بود. ذهنش پر از فکرهای مختلف بود؛ از اینکه ممکن بود این مأموریت هیچ نتیجه‌ای نداشته باشد تا اینکه شاید چیزی که دنبالش هستند، خیلی بیشتر از یک اطلاعات ساده باشد. با این حال، عقب کشیدن هیچ‌وقت جزو عادت‌هایش نبود، مخصوصاً وقتی پای چیزی وسط بود که می‌توانست برایشان پول یا راهی برای بهتر شدن شرایطشان پیدا کند.


نفس آرامی کشید و بالاخره تصمیمش را گرفت. دستگیره‌ی در را پایین کشید و از ماشین بیرون رفت. هوای سرد شب بلافاصله به صورتش خورد و باعث شد برای لحظه‌ای چشم‌هایش را جمع کند. اطراف عمارت در سکوت عجیبی فرو رفته بود؛ سکوتی که بیشتر از آرامش، حس خطر را منتقل می‌کرد. نانی دستش را به سمت کمرش برد و مطمئن شد وسایلی که فقط برای احتیاط همراهش آورده بود، محکم سر جای خودشان قرار گرفته‌اند، سپس ماسک مشکی را روی صورتش کشید و همان لحظه حالت چهره‌اش تغییر کرد. دیگر خبری از آن لبخند همیشگی و شوخی‌هایش نبود؛ حالا فقط کسی بود که باید بدون جلب توجه وارد جایی می‌شد که حضورش در آنجا می‌توانست برایش دردسر بزرگی درست کند.


آرام به سمت قسمت پشتی عمارت رفت؛ جایی که اسکای بعد از بررسی دوربین‌ها گفته بود کمترین میزان امنیت را دارد. سایه‌ی درخت‌ها روی دیوارهای بلند عمارت افتاده بودند و نور چراغ‌ها فقط بخش کوچکی از مسیر را روشن می‌کرد. وقتی به میله‌ای رسید که تا پشت‌بام کشیده شده بود، چند ثانیه به آن نگاه کرد و زیر لب با ناراحتی زمزمه کرد: «واقعاً هیچ راه راحت‌تری وجود نداره؟» البته خودش هم می‌دانست اگر راه ساده‌ای وجود داشت، اسم این کار دیگر نفوذ مخفیانه نبود.


دست‌هایش را محکم دور میله حلقه کرد و شروع به بالا رفتن کرد. مسیر سخت‌تر از چیزی بود که تصور کرده بود و چند بار مجبور شد توقف کند تا دوباره تعادلش را پیدا کند، اما بالاخره بعد از چند دقیقه خودش را به پشت‌بام رساند. همان‌جا برای چند لحظه نشست و نفس عمیقی کشید. «هوف...» لبخند کوچکی زیر ماسک زد و آرام گفت: «یه روز باید اسکای یه راه آسون‌تر پیدا کنه.»


بعد از اینکه کمی نفسش برگشت، بلند شد و به سمت دری رفت که به داخل ساختمان باز می‌شد. در را آرام باز کرد و وارد راهروی تاریک عمارت شد. فضای داخل با بیرون کاملاً متفاوت بود؛ هیچ صدایی وجود نداشت جز قدم‌های آرام خودش که سعی می‌کرد حتی آن‌ها را هم تا جای ممکن کم کند. از پله‌ها پایین رفت و وقتی به طبقه‌ی سوم رسید، نگاهش را در راهرو چرخاند. آن طبقه برخلاف دو طبقه‌ی پایین‌تر خلوت‌تر و ساکت‌تر بود و فقط سه اتاق در آن وجود داشت.


به سمت اولین اتاق، سمت راست راهرو رفت و آرام در را باز کرد. برای چند ثانیه همان‌جا ایستاد، چون فضای داخل بیشتر شبیه اتاق یک هتل لوکس بود تا اتاق یک خانه؛ وسایل گران‌قیمت، دکور مرتب و جزئیاتی که نشان می‌داد صاحب این اتاق هیچ‌وقت نگران هزینه‌ی چیزهایی که می‌خرد نبوده است. نانی آرام سوتی زد و زیر لب گفت: «لعنتی... عجب اتاقیه.» اما خیلی زود نگاهش دوباره جدی شد، چون برای تحسین اتاق نیامده بود.


شروع به گشتن کرد. کشوها را بررسی کرد، کاغذها را نگاه کرد و هر چیزی که ممکن بود اطلاعاتی درباره‌ی هدفشان باشد زیر نظر گرفت، اما هرچه بیشتر می‌گشت، کمتر چیزی پیدا می‌کرد. بعد از چند دقیقه، با ناامیدی نفسش را بیرون داد و زیر لب گفت: «هیچی...»


از اتاق بیرون آمد و به سمت اتاق بعدی رفت، اما درست زمانی که دستش را به سمت دستگیره برد، صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو شنید. بدنش برای لحظه‌ای خشک شد. بدون اینکه وقت فکر کردن داشته باشد، در را باز کرد، وارد اتاق شد و سریع اطراف را بررسی کرد. وقتی هیچ جای مناسبی برای پنهان شدن پیدا نکرد، چشمش به کمد افتاد.


به سمت آن رفت، در را باز کرد و خودش را داخل آن کشید. چند ثانیه بعد، صدای باز شدن در اتاق آمد و مردی وارد شد.


نانی پشت در کمد بی‌حرکت ماند و سعی کرد حتی نفس کشیدنش هم شنیده نشود. صدای مرد در فضای اتاق پیچید؛ صدایی آرام اما جدی که نشان می‌داد درباره‌ی موضوع ساده‌ای صحبت نمی‌کند.


«نه... خیالم کاملاً بابتش راحته. مطمئن می‌شم کارش رو به بهترین نحو انجام بده، پدر.»


نانی اخم کرد.


نمی‌دانست منظور مرد از «کارش» چیست، یا درباره‌ی چه کسی حرف می‌زند، اما از لحنش مشخص بود چیزی در این عمارت پنهان شده که ارزش شنیدن دارد.


مرد چند لحظه کنار میز ایستاد و بعد از اینکه به حرف‌های طرف مقابلش گوش داد، بدون عجله دستش را به سمت کشوی پایینی میز برد و آن را باز کرد. صدای آرام کشیده شدن کشو در سکوت سنگین اتاق پخش شد و نانی، که هنوز در تاریکی کمد پنهان شده بود، ناخودآگاه نفسش را حبس کرد و بیشتر از قبل سعی کرد کوچک‌ترین حرکتی نداشته باشد. حضور یک نفر درست در چند قدمی‌اش، آن هم زمانی که نمی‌دانست با چه چیزی روبه‌رو شده، باعث شده بود تمام حواسش روی صدای مرد و چیزهایی که می‌گفت متمرکز شود.


مرد پوشه‌ای ضخیم را از داخل کشو بیرون آورد؛ پوشه‌ای که پر از عکس و برگه‌های مختلف بود و از ظاهرش مشخص بود مدت زیادی از آن استفاده شده است. آن را روی میز گذاشت و چند لحظه به آن خیره ماند، انگار قبل از باز کردنش داشت فکر می‌کرد چقدر از چیزی که درون آن است را باید بیان کند. بعد آرام پوشه را باز کرد و شروع به ورق زدن کرد.


«تعقیبش کردم.»


صدای مرد از پشت تلفن شنیده می‌شد، اما این بار لحنش جدی‌تر از قبل بود.


«با مردی نبود. فقط داشت قدم می‌زد.»


نانی پشت در کمد کمی اخم کرد. هنوز نمی‌دانست منظور مرد از «او» چه کسی است، اما چیزی در طرز حرف زدنش وجود داشت که نشان می‌داد این شخص برای آن‌ها فقط یک فرد معمولی نیست. اینکه کسی را زیر نظر گرفته بودند، عکس گرفته بودند و حتی درباره‌ی اینکه با چه کسی صحبت می‌کند یا نمی‌کند گزارش می‌دادند، باعث می‌شد این موضوع بیشتر شبیه یک مراقبت وسواس‌گونه باشد تا یک نگرانی ساده.


مرد یکی از عکس‌ها را از داخل پوشه بیرون آورد و چند ثانیه به آن نگاه کرد. نانی نمی‌توانست تصویر را واضح ببیند، اما از حرکت دست مرد فهمید که احتمالاً عکس‌ها مربوط به همان کسی است که درباره‌اش صحبت می‌کردند.


«نه، چیزی پیدا نکردم که نشون بده با کسی در ارتباطه.»


چند لحظه سکوت بین حرف‌هایش افتاد.

بعد مرد آهی آرام کشید و صدایش کمی پایین‌تر آمد.


«اما پدر... این روزها خیلی مست می‌کنه.»


نانی بدون اینکه بداند چرا، بیشتر به این جمله توجه کرد. شاید به خاطر تغییری بود که ناگهان در صدای مرد ایجاد شد؛ انگار پشت آن لحن خشک و رسمی، نگرانی واقعی پنهان شده بود.


«فکر نمی‌کنم خودش بدونه چه اتفاقی داره می‌افته.»


مرد دوباره شروع به ورق زدن عکس‌ها کرد و صدای کاغذها در اتاق پیچید.


«ولی خیالت راحت باشه، من مراقبشم. نمی‌ذارم کسی بهش نزدیک بشه.»


نانی در سکوت به حرف‌های او گوش می‌داد و ذهنش پر از سؤال‌هایی شده بود که هیچ جوابی برایشان نداشت. چه کسی آن‌قدر مهم بود که یک نفر زندگی‌اش را زیر نظر بگیرد؟ چرا باید مطمئن می‌شدند که او با کسی در ارتباط نیست؟ و مهم‌تر از همه، چرا احساس می‌کرد این گفت‌وگو فقط بخشی کوچک از چیزی بزرگ‌تر است؟


او برای پیدا کردن یک اطلاعات ساده وارد این عمارت شده بود، اما حالا در تاریکی یک کمد، در حالی که حتی نمی‌توانست چهره‌ی مرد را درست ببیند، حس می‌کرد به بخشی از رازی نزدیک شده که شاید اصلاً قرار نبوده کسی از آن باخبر شود.


مرد بعد از چند لحظه سکوت، پوشه را دوباره روی میز گذاشت و روی صندلی نشست. برخلاف لحظاتی قبل که تمام تمرکزش روی گزارش دادن جزئیات بود، حالا لحنش کمی آرام‌تر شده بود؛ حتی لبخند کوچکی روی لبش نشست، انگار موضوعی که می‌خواست درباره‌اش حرف بزند، برایش چیزی شخصی‌تر و خوشایندتر از آن گزارش‌های خشک و بی‌روح بود.


«نه، مطمئن می‌شم کار خاصی ازش سر نزنه.»


خنده‌ی کوتاهی کرد و به پشتی صندلی تکیه داد.


«اما پدر... ازدواج چی شد؟»


نانی که تا آن لحظه فقط سعی کرده بود کوچک‌ترین حرکتی نداشته باشد، با شنیدن این جمله ناخودآگاه اخم کرد. کلمه‌ی ازدواج باعث شد تمام توجهش دوباره به مرد جلب شود. تا چند لحظه قبل فکر می‌کرد شاید موضوع فقط مربوط به یک مراقبت خانوادگی یا یک اختلاف ساده باشد، اما حالا چیزی که می‌شنید، بیشتر شبیه بخشی از یک نقشه بود؛ نقشه‌ای که او هیچ چیزی درباره‌اش نمی‌دانست.


مرد از روی صندلی بلند شد و در حالی که تلفن را کنار گوشش نگه داشته بود، شروع به قدم زدن در اتاق کرد. صدای قدم‌های آرامش روی کف چوبی اتاق پخش می‌شد و نانی پشت در کمد، بی‌حرکت مانده بود و سعی می‌کرد حتی نفس کشیدنش هم شنیده نشود.


«پس هنوز هم سر حرفتون هستید؟»


چند لحظه مکث کرد و به حرف‌های کسی که پشت تلفن بود گوش داد. بعد لبخند محوی زد، انگار پاسخی که شنیده بود همان چیزی بود که انتظارش را داشت.


«خوبه...»


چند قدم دیگر برداشت و کنار پنجره ایستاد. نور کم‌رنگ شب روی صورتش افتاده بود و سایه‌ی او روی دیوار کشیده شده بود.


«پس ماه بعد...»


مکث کوتاهی کرد؛ مکثی که باعث شد نانی ناخودآگاه بیشتر گوش دهد.


«می‌تونم با دخترتون ازدواج کنم؟»


برای چند ثانیه، همه چیز برای نانی متوقف شد.


نه به خاطر خود کلمه‌ی ازدواج، بلکه به خاطر اینکه حالا تکه‌های نامفهوم این ماجرا آرام آرام کنار هم قرار می‌گرفتند، اما تصویری که ساخته می‌شد، اصلاً شبیه چیزی نبود که انتظارش را داشت.


یک نفر را زیر نظر گرفته بودند، درباره‌ی رفتارش گزارش می‌دادند، از وضعیت روحی‌اش حرف می‌زدند و همزمان درباره‌ی ازدواجی صحبت می‌کردند که انگار از قبل تصمیمش گرفته شده بود.


نانی پشت در کمد آرام نفس کشید و نگاهش در تاریکی ثابت ماند.


او برای پیدا کردن یک سرنخ وارد این عمارت شده بود، اما حالا ناخواسته وارد داستانی شده بود که هیچ شباهتی به یک مأموریت ساده نداشت.


و بدتر از همه، هنوز نمی‌دانست کسی که تمام این حرف‌ها درباره‌ی او بود، چه کسی است.


ناگهان، درست در لحظه‌ای که نانی فکر می‌کرد هنوز می‌تواند چند دقیقه‌ی دیگر در همان تاریکی کمد پنهان بماند و بدون اینکه کسی متوجه حضورش شود از آنجا خارج شود، یکی از لباس‌هایی که در گوشه‌ی کمد قرار گرفته بود با کوچک‌ترین حرکتش از جای خود سر خورد و روی زمین افتاد. صدای افتادن آن لباس در فضای ساکت اتاق شاید برای هر کس دیگری چیزی عادی به نظر می‌رسید، اما برای نانی که تمام این مدت حتی جرئت نفس کشیدن درست را هم نداشت، شبیه صدای شکستن تمام نقشه‌ای بود که تا آن لحظه با دقت ساخته بود.


چشم‌هایش برای لحظه‌ای گرد شد و سریع دستش را روی دهانش گذاشت تا حتی یک صدای کوچک هم از او خارج نشود. تنها چیزی که توانست زیر لب زمزمه کند، همان کلمه‌ی کوتاهی بود که از ترس از بین لب‌هایش بیرون آمد؛ «وای...»


مرد که تا چند لحظه قبل مشغول صحبت با تلفن بود، ناگهان سکوت کرد. حالت صورتش تغییر کرد و نگاهش با شک به سمت کمد برگشت، انگار تلاش می‌کرد بفهمد چیزی که شنیده واقعی بوده یا فقط توهمی در سکوت نیمه‌شب. چند ثانیه همان‌جا ایستاد و بعد آرام گوشی را از کنار گوشش پایین آورد.


«بعداً باهاتون حرف می‌زنم، پدر.»


صدایش دیگر آرامش قبل را نداشت و کمی احتیاط در آن دیده می‌شد. تماس را قطع کرد و گوشی را روی میز گذاشت، سپس بدون عجله اما با قدم‌هایی حساب‌شده به سمت کمد حرکت کرد.


نانی در تاریکی خودش را به گوشه‌ی کمد چسباند و سعی کرد کوچک‌ترین حرکتی نداشته باشد. هر قدمی که مرد برمی‌داشت، صدای آن در ذهنش بلندتر از واقعیت شنیده می‌شد و هر لحظه بیشتر از قبل خودش را سرزنش می‌کرد. تمام مسیر را با دقت آمده بود، تمام جزئیات را رعایت کرده بود، حتی کوچک‌ترین صداها را کنترل کرده بود، اما حالا یک اشتباه ساده کافی بود تا همه چیز خراب شود.


با خودش فکر کرد چرا باید همان لحظه حرکت می‌کرد؟ چرا نتوانسته بود فقط چند ثانیه‌ی دیگر صبر کند؟ اگر اسکای می‌فهمید به خاطر یک بی‌احتیاطی مأموریتشان شکست خورده، چه می‌گفت؟


دستش آرام کنار بدنش قرار گرفت و آماده شد هر لحظه واکنش نشان دهد، اما خودش هم نمی‌دانست بهترین تصمیم چیست. بیرون آمدن ممکن بود خطرناک باشد و ماندن هم شاید فقط باعث شود مرد او را پیدا کند.


صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.


آن‌قدر نزدیک که نانی دیگر هیچ شکی نداشت مرد درست پشت در کمد ایستاده است.


و برای اولین بار از زمانی که وارد آن عمارت شده بود، احساس کرد شاید این بار دیگر فقط یک فرار ساده از یک مکان ممنوعه نباشد؛ شاید این بار چیزی که پیدا کرده بود، قبل از اینکه بتواند آن را بفهمد، او را پیدا کرده بود.


مرد دیگر فرصت نداد حتی یک ثانیه‌ی دیگر بگذرد؛ هر دو در کمد را ناگهان باز کرد و برای لحظه‌ای فقط با ناباوری به نانی خیره ماند، انگار انتظار داشت پشت آن درها هر چیزی ببیند جز یک غریبه که در سکوت تمام این مدت به حرف‌هایش گوش داده بود. اما شوک اولیه خیلی زود جای خودش را به خشم داد و اخم سنگینی روی صورتش نشست.


«تو کی هستی؟!»


صدای فریادش در اتاق پیچید و نانی فهمید دیگر هیچ راهی برای پنهان ماندن وجود ندارد. حتی فرصت فکر کردن هم نداشت؛ فقط غریزه‌اش عمل کرد. در یک حرکت سریع جلو رفت و با تمام قدرت لگدی به سینه‌ی مرد زد. ضربه آن‌قدر ناگهانی بود که مرد تعادلش را از دست داد و چند قدم عقب رفت و روی زمین افتاد، اما نانی حتی برای مطمئن شدن از وضعیت او هم توقف نکرد.


همان لحظه از اتاق بیرون دوید.


صدای برخورد قدم‌هایش با کف راهرو در فضای ساکت عمارت پخش می‌شد و پشت سرش صدای مرد بلند شد؛ صدایی که دیگر هیچ اثری از آرامش قبل در آن نبود.


«نگهبان‌ها!»


نانی سرعتش را بیشتر کرد. همیشه در دویدن سریع بود، اما این بار فقط سرعت کافی نبود؛ هر لحظه‌ای که در آن راهرو می‌ماند، فاصله‌اش با گیر افتادن کمتر می‌شد. صدای حرکت نگهبان‌ها از بخش‌های دیگر عمارت نزدیک‌تر می‌شد و همزمان، سیستم امنیتی ساختمان فعال شده بود. درهای سنگین داخلی که به سیستم مرکزی متصل بودند، یکی پس از دیگری در حال بسته شدن بودند و نانی وقتی به مسیر خروج رسید، با وحشت دید که آخرین در درست جلوی چشم‌هایش در حال پایین آمدن است.


برای لحظه‌ای ایستاد.


نگاهش روی در ثابت ماند و قلبش تندتر زد.


اما دیگر دیر شده بود.


در با صدای محکمی بسته شد.


نانی نفس کوتاهی کشید و سریع به اطراف نگاه کرد. صدای نگهبان‌هایی که به سمتش می‌آمدند، هر لحظه واضح‌تر می‌شد و او می‌دانست اگر همان‌جا بماند، دیگر هیچ شانسی برای بیرون رفتن ندارد. نگاهش با عجله در راهرو چرخید تا اینکه پنجره‌ای را در انتهای سالن دید؛ پنجره‌ای بزرگ که پشت آن تاریکی شب دیده می‌شد.


کنار میز تزئینی نزدیک پنجره، شمعدان فلزی سنگینی قرار داشت.


بدون اینکه وقت بیشتری تلف کند، آن را برداشت و به سمت پنجره رفت. صدای قدم‌ها پشت سرش نزدیک‌تر شده بود و حتی خودش هم نمی‌دانست چند ثانیه دیگر فرصت دارد. شمعدان را محکم در دست گرفت و با تمام قدرت به شیشه ضربه زد.


صدای شکستن پنجره در تمام سالن پیچید.


تکه‌های شیشه روی زمین ریختند و نانی بدون توجه به هیچ‌چیز، از همان مسیر خودش را بیرون کشید و وارد هوای سرد شب شد. درد کوتاهی در دستش احساس کرد، اما آن‌قدر آدرنالین در بدنش جریان داشت که حتی متوجهش نشد.


فقط می‌دوید.


کوچه‌های تاریک اطراف عمارت را پشت سر گذاشت و تا جایی رفت که ماشین اسکای منتظرش بود. وقتی در ماشین را باز کرد، تقریباً خودش را روی صندلی انداخت. نفس‌هایش بریده بود و هنوز شوک چیزی که اتفاق افتاده بود از بین نرفته بود.


اسکای که با دیدن وضعیتش فوراً متوجه شد چیزی طبق برنامه پیش نرفته، سرش را به سمت او چرخاند، اما قبل از اینکه حتی بتواند سؤالی بپرسد، نانی با صدایی پر از ترس و عجله گفت:


«اسکای... برو. فقط برو!»


اسکای همین که نانی را در آن وضعیت دید، حتی برای پرسیدن چیزی هم صبر نکرد. رنگ پریده‌ی صورتش، نفس‌های بریده و حالتی که نشان می‌داد بیشتر از یک فرار ساده اتفاق افتاده، کافی بود تا بفهمد اوضاع طبق برنامه پیش نرفته است. سریع ماشین را روشن کرد و قبل از اینکه کسی از سمت عمارت به کوچه برسد، با سرعت از آنجا دور شد.


مثل همیشه، وقتی شرایط جدی می‌شد، رانندگی اسکای هم تغییر می‌کرد. دست‌هایش محکم فرمان را گرفته بودند و نگاهش با دقت بین مسیر و آینه حرکت می‌کرد، اما با وجود تمرکزش روی جاده، نگرانی‌اش را نمی‌توانست پنهان کند. چند ثانیه سکوت بینشان ماند؛ سکوتی که فقط با صدای موتور ماشین و نفس‌های آرام‌تر شدن نانی پر می‌شد.


بالاخره اسکای نتوانست بیشتر صبر کند و با همان لحن جدی و کمی عصبی همیشگی‌اش پرسید:


«اونجا چی شد نانی؟»


چند لحظه منتظر جواب ماند، اما وقتی چیزی نشنید، نگاه کوتاهی به سمت او انداخت و دوباره به جاده برگشت.


«چرا دست خالی برگشتی؟»


لحنش سرزنش نبود، حداقل نه کاملاً؛ بیشتر شبیه نگرانی کسی بود که هنوز سعی می‌کند آرام بماند، اما دیدن وضعیت نانی اجازه نمی‌دهد.


نانی هنوز به شیشه‌ی کنار ماشین خیره شده بود. انگشت‌هایش آرام می‌لرزیدند و ذهنش هنوز در همان اتاق گیر کرده بود؛ در صدای آن مرد، در پوشه‌ی پر از عکس‌ها و جمله‌هایی که هیچ معنایی برایش نداشتند.


بعد از چند ثانیه، بالاخره لب باز کرد.


«اسکای...»


صدایش آرام بود، اما آن‌قدر جدی که باعث شد اسکای فوراً متوجه شود چیزی بیشتر از یک شکست ساده اتفاق افتاده.


«اونجا... یه چیزی عجیب بود.»


نانی چند لحظه به سکوت خیره ماند؛ به خیابان‌هایی که از پشت شیشه‌ی ماشین یکی پس از دیگری محو می‌شدند و به نورهایی که روی صورتش می‌لغزیدند و دوباره در تاریکی گم می‌شدند. هنوز ضربان قلبش کاملاً آرام نشده بود و هر بار که به چند دقیقه‌ی قبل فکر می‌کرد، همان لحظه‌ای یادش می‌آمد که صدای قدم‌های آن مرد را پشت در کمد شنیده بود.


بالاخره نفس عمیقی کشید و با صدایی آرام‌تر از قبل گفت:


«فقط... نزدیک بود همه چیز خراب بشه.»


چند لحظه مکث کرد، انگار خودش هم نمی‌خواست اعتراف کند چقدر اوضاع بد پیش رفته بود.


«درواقع شد...»


نگاهش را پایین انداخت و انگشت‌هایش را به هم فشار داد.


«اما تونستم فرار کنم.»


سکوت کوتاهی بینشان افتاد.


بعد با کمی ناراحتی ادامه داد:

«نتونستم چیزی گیر بیارم.»


اسکای چیزی نگفت.


فقط دستش کمی روی فرمان محکم‌تر شد و نگاهش همچنان روی جاده ماند. نانی خوب می‌دانست این سکوت اسکای از آن سکوت‌هایی است که پشتش هزاران فکر پنهان شده؛ همان سکوتی که همیشه وقتی نگران می‌شد یا چیزی ذهنش را درگیر می‌کرد، به سراغش می‌آمد.


اما این بار نانی نمی‌دانست مشکل اصلی اسکای شکست خوردن مأموریت بود، یا اینکه او دوباره خودش را وسط یک خطر انداخته بود.


اسکای بدون اینکه چیزی بگوید، چند دقیقه‌ی دیگر به رانندگی ادامه داد. شهر کم‌کم پشت سرشان محو شد و نور چراغ‌های خیابان جای خودش را به تاریکی جاده‌های خلوت داد. او همیشه وقتی ذهنش درگیر می‌شد، به جایی دور از شلوغی می‌رفت؛ جایی که صدای آدم‌ها کمتر باشد و بتواند بدون اینکه کسی چیزی از نگاهش بفهمد، فکر کند.


بعد از مدتی، ماشین را کنار مسیر باریکی که به یک منطقه‌ی دورافتاده می‌رسید متوقف کرد. روبه‌رویشان دره‌ای بزرگ قرار داشت که تاریکی شب تمام عمقش را پوشانده بود و تنها صدای آرام باد بود که بین سکوت آنجا حرکت می‌کرد.


اسکای موتور ماشین را خاموش کرد و چند لحظه همان‌طور پشت فرمان ماند. انگار هنوز داشت اتفاقات آن شب را مرور می‌کرد؛ ورود نانی به عمارت، صدای فریاد، فرار عجولانه‌اش و اینکه چقدر نزدیک بود همه چیز بدتر شود.


بالاخره در را باز کرد و از ماشین بیرون رفت. نفس عمیقی کشید و به منظره‌ی روبه‌رو خیره شد، انگار تاریکی آنجا می‌توانست کمی از آشفتگی ذهنش کم کند.


چند ثانیه بعد، نانی هم از ماشین پیاده شد و پشت سر او ایستاد. هنوز آثار استرس روی صورتش دیده می‌شد، اما این بار بیشتر از ترس، کنجکاوی بود که ذهنش را درگیر کرده بود.


آرام به سمت اسکای آمد و در حالی که نگاهش را به دره دوخته بود، گفت:


«خانواده‌ای که توی اون عمارت زندگی می‌کنن... داستان عجیبی دارن.»


اسکای چیزی نگفت، فقط کمی سرش را به سمت او چرخاند.


نانی ادامه داد، انگار هنوز داشت چیزهایی را که شنیده بود کنار هم می‌گذاشت.


«فکر نمی‌کنم اونجا فقط یه خانواده‌ی پولدار معمولی باشه. یه نفر رو زیر نظر داشتن، عکس‌هاش رو داشتن... حتی درباره‌ی اینکه با کی حرف می‌زنه یا کجا میره گزارش می‌دادن.»


چند لحظه سکوت کرد و اخمی روی صورتش نشست.


«و عجیب‌تر از همه این بود که وسط همون حرف‌ها، درباره‌ی یه ازدواج صحبت می‌کردن.»


اسکای نگاهش را از نانی نگرفت.


چیزی در لحن او وجود داشت که نشان می‌داد این بار فقط یک مأموریت شکست‌خورده نبود؛ نانی چیزی دیده بود که هنوز خودش هم نمی‌فهمید چقدر مهم است.


نانی چند لحظه به سکوت اسکای نگاه کرد؛ به همان حالت همیشگی‌اش که وقتی چیزی ذهنش را درگیر می‌کرد، خودش را پشت دیواری از سکوت پنهان می‌کرد و اجازه نمی‌داد کسی بفهمد درونش چه می‌گذرد. باد سرد شب بینشان می‌پیچید، اما چیزی که بیشتر از آن اذیتش می‌کرد، فاصله‌ای بود که همین چند دقیقه سکوت بینشان ساخته بود.


آرام قدمی برداشت و جلوی اسکای ایستاد، طوری که دیگر نمی‌توانست فقط به تاریکی دره خیره بماند و وانمود کند چیزی نشنیده است. چند ثانیه نگاهش کرد و بعد با لحنی که کمی ناراحتی در آن پنهان بود، گفت:


«وقتی حرف نمی‌زنی... ازت خوشم نمیاد.»


اسکای برای لحظه‌ای نگاهش را از روبه‌رو گرفت و به نانی خیره شد.


این جمله ساده بود، اما از طرف نانی معنای بیشتری داشت. او سال‌ها بود که اسکای را می‌شناخت؛ از زمانی که هنوز هیچ‌کدامشان مجبور نبودند این‌همه چیز را پنهان کنند. می‌دانست سکوت اسکای همیشه فقط سکوت نیست؛ گاهی پر از ترس است، گاهی پر از فکرهایی که هیچ‌وقت به زبان نمی‌آورد و گاهی هم راهی است برای فرار کردن از چیزی که نمی‌خواهد با آن روبه‌رو شود.


نانی آه کوتاهی کشید و نگاهش را پایین انداخت.


«هر وقت یه چیزی اذیتت می‌کنه، همین کارو می‌کنی... فقط ساکت می‌شی و فکر می‌کنی اگه چیزی نگی، همه‌چیز خودش حل میشه.»


اسکای هنوز چیزی نگفت، اما نگاهش کمی تغییر کرد.


چون می‌دانست نانی اشتباه نمی‌گوید.


اسکای چند لحظه به نانی نگاه کرد، اما انگار هنوز هم نمی‌خواست چیزی از فکرهایش بیرون بیاید. در نهایت آه آرامی کشید و نگاهش را از او گرفت؛ همان حرکتی که نانی خوب می‌شناخت، حرکتی که همیشه قبل از پنهان کردن چیزی انجام می‌داد.


«اتفاقی نیوفتاده، فقط... دلم نمی‌خواد حرف بزنم.»


صدایش خسته بود، اما همین خستگی بیشتر از اینکه نانی را قانع کند، باعث شد شکش بیشتر شود. چون اسکای هیچ‌وقت فقط به خاطر خستگی ساکت نمی‌شد؛ حداقل نه وقتی که کنار او بود.


نانی کمی اخم کرد و دست‌هایش را در هم قفل کرد.


«تا قبل رفتن من به اون عمارت باهام حرف می‌زدی.»


چند ثانیه سکوت بینشان افتاد. باد سردی از سمت دره عبور کرد، اما هیچ‌کدامشان توجهی به آن نکردند. تمام چیزی که بینشان وجود داشت، همان فاصله‌ی کوتاهی بود که انگار هر لحظه بیشتر می‌شد.


اسکای نفسش را آرام بیرون داد و با همان لحن کوتاه همیشگی‌اش گفت:


«الان خسته‌ام.»


نانی چند لحظه فقط نگاهش کرد.


از جوابش ناراحت شده بود، نه به خاطر خود جمله، بلکه به خاطر اینکه این دقیقاً همان کاری بود که اسکای همیشه انجام می‌داد؛ وقتی چیزی تغییر می‌کرد، وقتی چیزی ذهنش را درگیر می‌کرد، به جای اینکه اجازه دهد نانی کنارش باشد، خودش را عقب می‌کشید.


و نانی از این بیشتر از هر چیزی متنفر بود.

چون سال‌ها قبل هم همین اتفاق افتاده بود.


اسکای رفته بود، سکوت کرده بود و نانی مجبور شده بود فقط حدس بزند در ذهنش چه می‌گذرد.

اما این بار نمی‌خواست دوباره همان اتفاق تکرار شود.

Report Page