Chapter 6

Chapter 6


صبحانه، مثل همیشه، با شوخی‌های بی‌پایان نانی و جواب‌های نصفه‌نیمه‌ی اسکای گذشت.


گاهی نانی از غذای ساده‌ای که جلویش بود تعریف می‌کرد، انگار که در گران‌ترین رستوران شهر نشسته باشد، و چند ثانیه‌ی بعد دوباره شروع می‌کرد به غر زدن که چرا آدم‌های پولدار هر روز می‌توانند چنین صبح‌های آرامی را تجربه کنند.


و اسکای هم فقط می‌خندید.


گاهی او را اذیت می‌کرد، گاهی جواب‌های کوتاه و طعنه‌آمیز می‌داد و گاهی هم فقط در سکوت به حرف‌هایش گوش می‌داد.


زمان به طرز عجیبی آرام گذشته بود.


آن‌قدر آرام که برای چند ساعت، هردوی آن‌ها تقریباً فراموش کرده بودند بیرون از دیوارهای کوچک این خانه، هنوز همان دنیای شلوغ و بی‌رحمی وجود دارد که همیشه مجبور بودند در آن بدوند و زنده بمانند.


چند دقیقه بعد، میز جمع شده بود و بشقاب‌ها داخل سینک قرار داشتند.


نانی با بی‌حوصلگی روی مبل بزرگ دراز کشیده بود و یکی از کوسن‌ها را زیر سرش گذاشته بود.


گوشی را مقابل صورتش گرفته بود و با حالتی کاملاً جدی، میان اخبار، عکس‌ها و چیزهای مختلفی که در اینترنت پیدا می‌کرد، می‌چرخید.


هر چند ثانیه یک بار هم اخمی می‌کرد، لبخندی می‌زد یا زیر لب چیزی نامفهوم زمزمه می‌کرد.


در همان حال، اسکای کنار سینک ایستاده بود و آرام ظرف‌ها را می‌شست.


آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود و گاهی با نگاهی خسته به ظرف‌های باقی‌مانده نگاه می‌کرد؛ انگار از خودش می‌پرسید چطور فقط دو نفر توانسته‌اند این همه ظرف کثیف کنند؟


برای چند لحظه، سکوت آرامی در خانه جریان پیدا کرد.


تنها صدا، صدای آب و گاهی صدای کلیک‌های آرام گوشی نانی بود.


بعد از چند دقیقه، نانی ناگهان از روی مبل نیم‌خیز شد.


چشمانش کمی گرد شده بودند.


چند بار سریع صفحه‌ی گوشی‌اش را بالا و پایین کرد.


و بعد، با هیجان رو به آشپزخانه گفت:

«اسکای!»


اسکای بدون اینکه برگردد، آرام جواب داد:

«هوم؟»


«ببین اینو!»

«من از این فاصله چیزی نمی‌بینم.»


نانی اخم کوتاهی کرد و دوباره به صفحه‌ی گوشی خیره شد.

چند ثانیه بعد، لبخند شیطنت‌آمیزی روی صورتش نشست.


و این لبخند...

معمولاً هیچ‌وقت خبر خوبی نبود.


اسکای با دیدن انعکاس صورت او در شیشه‌ی پنجره، آهسته نفسش را بیرون داد.


«نانی...»

«چی؟»


«اون قیافه رو به من نشون نده.»

«کدوم قیافه؟»


اسکای بالاخره سرش را برگرداند و با چهره‌ای کاملاً بی‌حالت به او نگاه کرد.

«همون قیافه‌ای که هر بار می‌خوای یه ایده‌ی وحشتناک بدی، به صورتت میاد.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد نانی لبخندش عمیق‌تر شد.


و همین برای اسکای کافی بود تا بدترین حدس‌های ممکن را بزند.


چون بعد از این همه سال...


او به خوبی می‌دانست که هر وقت نانی این‌طور لبخند می‌زند، آرامش کوتاه و بی‌دردسرشان احتمالاً تا چند دقیقه‌ی دیگر به پایان خواهد رسید.


و حقیقتاً، زندگی انگار هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد آن دو برای مدت زیادی در آرامش بمانند.


نانی فوراً از روی مبل بلند شد و گوشی‌اش را مقابل اسکای گرفت.


«اما اسکای... این بهترین گزینه‌ست!»


اسکای فقط یک نگاه کوتاه به صفحه‌ی گوشی انداخت و بعد آه بلندی کشید؛ آن‌قدر بلند که انگار تمام خستگی دنیا یک‌جا روی شانه‌هایش افتاده باشد.


«خدایا...»


بعد شیر آب را بست و با صورتی کاملاً بی‌حالت به نانی نگاه کرد.


«نانی، بذار حداقل یک روز از ماجرای مزخرف پریدنت از روی ساختمون بگذره، بعد دوباره دنبال دردسر بگرد.»


نانی بلافاصله اخم کرد.

«هی! اون نقشه خیلی خوب پیش می‌رفت.»


اسکای چند ثانیه در سکوت به او خیره ماند.

«تو از روی یه ساختمون پریدی.»


«ولی زنده موندم.»

«نانی.»

«چی؟»

«این نباید معیار موفقیت یه نقشه باشه.»


چند لحظه سکوت برقرار شد.

بعد نانی خیلی آرام زیر لب غر زد:

«تو همیشه زیادی نگران میشی.»


اسکای با شنیدن این حرف، لبخند کوتاه و ناباوری زد.


بعد حوله‌ی کوچکی برداشت و دست‌هایش را خشک کرد.


«آره، چون نمی‌خوام یه روز برگردم خونه و ببینم تصمیم گرفتی از هلیکوپتر آویزون بشی.»

«من همچین کاری نمی‌کنم.»


اسکای چند ثانیه به او خیره ماند.

«مطمئنی؟»


نانی خواست فوراً جواب بدهد، اما چند لحظه مکث کرد.


و همین مکث کوتاه کافی بود تا اسکای آه عمیق‌تری بکشد.

«دیدی؟ حتی خودتم مطمئن نیستی.»


نانی لب‌هایش را جمع کرد و دوباره روی مبل نشست.

«ولی این یکی فرق داره.»

اسکای ابرویش را بالا برد.

«هر بار همینو میگی.»

«چون این بار واقعاً فرق داره!»


بعد گوشی را دوباره بالا آورد و با هیجان بیشتری ادامه داد:


«فقط نگاه کن، اگه این کار رو انجام بدیم، می‌تونیم حداقل چند سال بدون نگرانی زندگی کنیم.»


خانه برای چند ثانیه ساکت شد.


لبخند روی صورت نانی هنوز دیده می‌شد.


اما این بار، پشت آن هیجان همیشگی، چیزی دیگر هم وجود داشت.


خستگی و آرزو.


و آن حس قدیمی که همیشه در صدایش پنهان می‌شد.


اینکه فقط برای یک بار، برای یک بار هم که شده...


بتواند بدون نگرانی از فردا زندگی کند، بتواند هر چیزی را که می‌خواهد بخرد، بتواند به رستوران‌های گران برود،خانه‌ای بهتر داشته باشد و دیگر مجبور نباشد مدام بدود.


اسکای آرام به او خیره شد.

بعد نگاهش را از گوشی گرفت و به صورت نانی دوخت.


به چشمانی که هنوز با امید می‌درخشیدند.

و همین باعث شد نتواند فوراً مخالفت کند.

چون او این نگاه را خوب می‌شناخت.

خیلی خوب.


نگاهی که هر بار نانی درباره‌ی آینده حرف می‌زد، در چشمانش ظاهر می‌شد.


نگاهی که می‌گفت:


«من فقط می‌خوام یه زندگی بهتر داشته باشم.»


اسکای آهسته نفسش را بیرون داد.

بعد، با خستگی دستش را روی پیشانی‌اش کشید.

«تو یه روز منو می‌کشی.»


نانی فوراً لبخند بزرگی زد.

«پس قبول کردی؟»


اسکای با ناباوری به او نگاه کرد.

«من دقیقاً کی همچین چیزی گفتم؟»


اما نانی دیگر اصلاً به حرفش گوش نمی‌داد.

چشمانش دوباره برق زده بودند.

و همین باعث شد اسکای بی‌اختیار لبخند کمرنگی بزند.

چون حقیقت این بود...

هر بار که نانی با این هیجان درباره‌ی آینده حرف می‌زد، حتی اگر آن آینده پر از دردسر و نقشه‌های احمقانه بود...

بخشی از وجود او هم دلش می‌خواست آن رؤیاها روزی واقعی شوند.

هرچند که هیچ‌وقت این را با صدای بلند اعتراف نمی‌کرد.

چشم‌های نانی فوراً برق زدند و لبخند بزرگی روی صورتش نشست؛ آن‌قدر بزرگ که انگار از همین حالا مطمئن بود دوباره موفق شده اسکای را با خودش همراه کند.


کمی جلوتر خم شد و با شیطنتی که به سختی می‌شد پنهانش کرد، گفت:

«تو همیشه قبول می‌کنی کمکم کنی.»


اسکای برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.

فقط در سکوت به او نگاه کرد.


بعد خیلی آرام نفسش را بیرون داد و سرش را تکان داد؛ انگار خودش هم نمی‌دانست دقیقاً چه زمانی و چگونه به کسی تبدیل شده که هر بار در برابر این نگاه امیدوار و آن چشم‌های درخشان، تسلیم می‌شود.

«و این دقیقاً یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات زندگی منه.»


نانی خندید.

«نه، این یعنی آدم خوبی هستی.»

«نه، این یعنی تصمیم‌های بدی می‌گیرم.»

«اسکای!»


خنده‌ی آرامی میانشان رد و بدل شد.

بعد از چند لحظه، اسکای دوباره نگاهش را از او گرفت و به سمت سینک برگشت.


لیوان آخر را برداشت و زیر آب گرفت.


چند ثانیه در سکوت گذشت.

و بعد، بدون اینکه حتی سرش را برگرداند، آرام پرسید:

«اینجا کجاست، نانی؟»


نانی بلافاصله گوشی را پایین آورد و دوباره هیجان‌زده شد.


«یه عمارت توی بالاشهر.»


اسکای با شنیدن این جمله، برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.

بعد خیلی آرام شیر آب را بست.

«ادامه بده.»


نانی با ذوق بیشتری روی مبل جابه‌جا شد.

«صاحبش یکی از ثروتمندترین آدم‌های شهره و طبق چیزی که خوندم، بیشتر وقت‌ها هم خونه نیست.»


اسکای آرام چشم‌هایش را بست.

این جمله هم اصلاً خبر خوبی نبود.

«و؟»


«و ظاهراً توی اون خونه یه مجموعه‌ی خیلی گرون از جواهرات و اشیای قدیمی نگهداری میشه.»


سکوت کوتاهی برقرار شد.

بعد از چند ثانیه، اسکای خیلی آرام خندید.

اما آن خنده، بیشتر شبیه خنده‌ی آدمی بود که دارد آرام‌آرام از شدت خستگی تسلیم سرنوشتش می‌شود.

«عالیه.»


نانی لبخند زد.

«میدونستم خوشت میاد.»

«نه، اصلاً خوشم نیومد.»

بعد بالاخره برگشت و به او نگاه کرد.

«نانی... تو از کجا همچین چیزهایی پیدا می‌کنی؟»


نانی شانه‌هایش را بالا انداخت.

«اینترنت.»


اسکای چند ثانیه در سکوت به او خیره ماند.

و بعد، آهسته دستش را روی صورتش کشید.


گاهی واقعاً احساس می‌کرد یک روز، این پسر با ایده‌های عجیبش باعث می‌شود موهایش کاملاً سفید شوند.

اما از طرف دیگر...

همان برق هیجان‌زده‌ی داخل چشم‌های نانی را هم می‌دید.


همان نگاهی که همیشه وقتی درباره‌ی رؤیاهایش حرف می‌زد، ظاهر می‌شد.

و لعنتی...


همین موضوع مخالفت کردن را سخت می‌کرد.

نانی چند لحظه منتظر ماند.

بعد آرام‌تر پرسید:

«پس... نظرت چیه؟»


اسکای چند ثانیه سکوت کرد.

بعد در نهایت آه بلندی کشید.

آهی که باعث شد لبخند نانی آرام‌آرام بزرگ‌تر شود.

«اون لبخند رو جمع کن.»

«ولی هنوز چیزی نگفتی.»

«چون هنوز دارم به این فکر می‌کنم که چطور دوباره خودمو توی دردسر انداختم.»


و این بار، خنده‌ی نانی تمام خانه را پر کرد.

نانی با ذوق از روی مبل بلند شد و چند قدم به سمت آشپزخانه رفت.


بعد، بدون هیچ تردیدی، روی کانتر نشست و گوشی‌اش را مقابل خودش گرفت.

چشمانش از هیجان برق می‌زدند؛ درست همان حالتی که هر بار یک نقشه‌ی جدید در سرش شکل می‌گرفت، روی صورتش ظاهر می‌شد.

با کاملاً جدی‌ترین حالت ممکن، صفحه‌ی گوشی را به سمت اسکای گرفت و شروع به توضیح دادن کرد:

«فقط باید شب بریم. طبق چیزی که پیدا کردم، نگهبان‌ها هر دو ساعت یک بار شیفت عوض می‌کنن و بین عوض شدن شیفت‌ها، تقریباً پنج دقیقه همه‌چیز شلوغ میشه.»


اسکای که هنوز کنار سینک ایستاده بود، فقط با صورتی کاملاً بی‌حالت به او نگاه می‌کرد.

نانی بدون توجه به این نگاه، با هیجان بیشتری ادامه داد:

«بعدش، تو فقط باید حواست رو جمع کنی تا سیستم امنیتیش درست هک شده باشه و دوربین‌ها برای چند دقیقه از کار بیوفتن. همین! بعد من میرم داخل، چیزایی که لازم داریم رو برمی‌دارم و قبل از اینکه کسی حتی بفهمه اونجاییم، از اونجا خارج میشیم.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.

اسکای فقط به او خیره مانده بود.

آن‌قدر ساکت که حتی باعث شد نانی کم‌کم حرف زدنش را متوقف کند.

«...چیه؟»


اسکای آهسته پلک زد.

بعد خیلی آرام نفسش را بیرون داد.


«تو اینو "فقط" می‌دونی؟»

نانی چند بار پلک زد.

«آره؟»

«نانی، تو داری درباره‌ی نفوذ به خونه‌ی یکی از ثروتمندترین آدم‌های شهر حرف می‌زنی.»

«خب؟»

«و داری اینو طوری توضیح میدی، انگار می‌خوای بریم خرید.»


نانی برای چند ثانیه ساکت ماند.

بعد خیلی آرام شانه‌هایش را بالا انداخت.

«وقتی اینجوری میگی، یکم بد به نظر میرسه.»


اسکای تقریباً خندید.

«یکم؟»


نانی اخم کوچکی کرد و گوشی را روی پاهایش گذاشت.

«اسکای، تو زیادی نگران میشی.»

«و تو به اندازه‌ی کافی نگران نمیشی.»


بعد از گفتن این جمله، اسکای بالاخره از کنار سینک فاصله گرفت و به کانتر تکیه داد.

چند ثانیه در سکوت به نانی خیره شد.

به چهره‌ی جدی‌اش.


به برق هیجان‌زده‌ی چشمانش.

و به حالتی که انگار از همین حالا خودش را وسط آن ماجرا تصور کرده بود.

بعد آهسته سرش را پایین انداخت و خنده‌ی کوتاهی کرد.

«یه روز واقعاً منو می‌کشی.»


نانی بلافاصله لبخند زد.

«اما تا اون روز، کلی پولدار میشیم.»


اسکای سرش را بلند کرد و با ناباوری به او نگاه کرد.

اما نانی فقط لبخند می‌زد.

لبخندی پر از امید و هیجان.

همان لبخندی که همیشه باعث می‌شد مخالفت کردن با او سخت‌تر از چیزی باشد که باید.

در نهایت، اسکای آه بلندی کشید و سرش را به کابینت تکیه داد.

«من حتی هنوز نگفتم قبول کردم.»


چشمان نانی فوراً برق زدند.

«ولی داری بهش فکر می‌کنی.»

«نانی...»

«و هر وقت بهش فکر می‌کنی، آخرش قبول می‌کنی.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.

و متأسفانه...


نانی کاملاً درست می‌گفت.


همین موضوع باعث شد اسکای چند لحظه چشم‌هایش را ببندد و با خستگی بخندد.


چون بعد از تمام این سال‌ها، خودش هم به خوبی می‌دانست که احتمالاً باز هم تسلیم خواهد شد.


و این واقعاً عادت خطرناکی بود.


شب همان روز...


آسمان کاملاً تاریک شده بود و تنها نور موجود، از چراغ‌های دور خیابان و پنجره‌های روشن عمارت بزرگی می‌آمد که چند متر آن‌طرف‌تر، با شکوهی سرد و دست‌نیافتنی در میان تاریکی ایستاده بود.


ماشین اسکای در نقطه‌ای پشت ساختمان متوقف شده بود؛ جایی که بعد از چندین دقیقه بررسی دقیق، بالاخره توانسته بود نقطه‌ای کور پیدا کند، نقطه‌ای که هیچ دوربینی آن را پوشش نمی‌داد و حتی نگهبان‌ها هم به ندرت از آنجا عبور می‌کردند.


داخل ماشین، تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدای آرام تایپ کردن و گاهی صدای ضعیف باد شبانه بود که شاخه‌های درختان اطراف را تکان می‌داد.


نور آبی صفحه‌ی لپ‌تاپ روی چهره‌ی اسکای افتاده بود و باعث شده بود صورتش جدی‌تر از همیشه به نظر برسد.


ابروهایش کمی در هم رفته بودند و انگشتانش با سرعتی آشنا و حرفه‌ای روی صفحه‌کلید حرکت می‌کردند؛ حرکاتی دقیق و مطمئن، انگار بارها و بارها چنین شرایطی را تجربه کرده بود.


در مقابل او، نانی تقریباً بی‌حرکت نشسته بود.


اما آرام بودن ظاهرش، هیچ شباهتی به آشوبی که درونش جریان داشت، نداشت.


هر چند ثانیه یک بار، نگاهش میان عمارت و صفحه‌ی لپ‌تاپ جابه‌جا می‌شد.


گاهی لب پایینش را آرام گاز می‌گرفت و گاهی انگشتانش را بی‌قرار روی زانویش ضرب می‌کرد.


هیجان داشت.

خیلی زیاد.


اما در کنار آن هیجان، چیزی دیگر هم آرام‌آرام در دلش شکل می‌گرفت.

حسی مبهم و سنگین که نمی‌توانست اسم مشخصی برایش پیدا کند.


شاید اضطراب.

شاید ترس.


و شاید هم فقط این واقعیت که برای اولین بار بعد از مدت‌ها، نقشه‌شان بیش از حد بزرگ به نظر می‌رسید.


نگاهش دوباره روی عمارت ثابت ماند.

ساختمانی بزرگ، مجلل و تقریباً غیرقابل دسترس.


خانه‌ای که حتی از دور هم فریاد می‌زد صاحبانش به دنیایی تعلق دارند که او هیچ‌وقت بخشی از آن نبوده است.


چشمان نانی برای چند لحظه آرام شدند.

بعد خیلی آهسته نفسش را بیرون داد.


«یه روز...»

این جمله را آن‌قدر آرام زیر لب زمزمه کرد که حتی خودش هم متوجه آن نشد.


شاید یک روز...شاید یک روز او هم می‌توانست چنین زندگی‌ای داشته باشد.


شاید یک روز دیگر مجبور نبود برای پول، برای بقا و برای آینده‌اش این‌گونه بجنگد.

شاید...


«انجام شد.»

صدای آرام اسکای باعث شد افکارش ناگهان از هم بپاشند.


نانی فوراً سرش را برگرداند.


اسکای دستانش را برای چند لحظه از روی صفحه‌کلید برداشت و نفس عمیقی کشید.


خستگی کوتاهی در چهره‌اش دیده می‌شد.


«دوربین‌های اصلی رو هک کردم. تا چند دقیقه، هیچ‌کس متوجه چیزی نمیشه.»


برای چند ثانیه، چشمان نانی دوباره از هیجان درخشیدند.


اما این بار، آن هیجان خیلی زود کمرنگ شد.


نگاهش دوباره به بیرون رفت.

به تاریکی اطراف عمارت.

به پنجره‌های بلند.


به سکوت سنگینی که تمام آن منطقه را در بر گرفته بود.


و ناگهان...

همه‌چیز بیش از حد واقعی به نظر رسید.


دیگر شبیه یکی از نقشه‌هایی که در ذهنش می‌ساخت، نبود.


آن‌ها واقعاً اینجا بودند.

واقعاً قرار بود وارد آن عمارت شوند.


و اگر کوچک‌ترین اشتباهی رخ می‌داد...

نانی بی‌اختیار انگشتانش را در هم قفل کرد.

برای چند ثانیه فقط به بیرون خیره ماند.

بعد خیلی آرام سرش را پایین انداخت.


و وقتی دوباره صحبت کرد، صدایش بسیار آرام‌تر از قبل بود.

«اسکای...»


اسکای نگاهش را از صفحه‌ی لپ‌تاپ گرفت و به او نگاه کرد.


نانی برای چند لحظه سکوت کرد.

انگار نمی‌دانست چطور باید این سؤال را بپرسد.


یا شاید نمی‌خواست ترسی را که در دلش شکل گرفته بود، آشکار کند.


اما در نهایت، آهسته نگاهش را بالا آورد و به چشمان او خیره شد.

«اگه... اگه اتفاقی بیوفته...»


چند ثانیه مکث کرد.

صدای باد در بیرون پیچید و سکوت کوتاهی میانشان نشست.


سپس، با صدایی که کمی ضعیف‌تر از همیشه به نظر می‌رسید، ادامه داد:


«...کمکم می‌کنی، مگه نه؟»


سکوت.

چند ثانیه‌ی طولانی و سنگین.


اسکای فقط به او خیره ماند.

به چشمانی که هنوز سعی می‌کردند محکم به نظر برسند.


به لبخند کمرنگی که حالا کاملاً از روی صورتش محو شده بود.


و به ترس کوچکی که نانی با تمام تلاشش سعی داشت آن را پنهان کند.


بعد از چند لحظه، اسکای آهسته در لپ‌تاپ را بست.

صدای بسته شدن آن، در سکوت ماشین عجیب به نظر می‌رسید.


سپس، بدون اینکه حتی برای یک لحظه نگاهش را از او بگیرد، آرام گفت:


«نانی...»

صدایش پایین و آرام بود.


آن‌قدر آرام که باعث شد نانی ناخودآگاه چند بار پلک بزند.


اسکای برای چند ثانیه‌ی دیگر فقط به او نگاه کرد.

بعد گوشه‌ی لبش خیلی کمرنگ بالا رفت.

لبخندی کوچک، اما مطمئن.

«من هیچ‌وقت نذاشتم اتفاقی برات بیوفته.»


چند لحظه سکوت کرد.

و سپس، با همان آرامش همیشگی، ادامه داد:

«و امشب هم قرار نیست چیزی تغییر کنه.»

برای چند ثانیه، نانی فقط به او خیره ماند.


قلبش هنوز تند می‌زد.

اما عجیب بود...

با شنیدن همین چند جمله‌ی ساده، آن فشار سنگینی که روی سینه‌اش نشسته بود، آرام‌آرام کمتر شد.


چون حقیقت این بود...

در تمام سال‌هایی که کنار اسکای زندگی کرده بود، همیشه یک چیز ثابت مانده بود.


اینکه هر وقت می‌ترسید...

هر وقت دنیا بیش از حد بزرگ و ترسناک به نظر می‌رسید...


اسکای همیشه آنجا بود.


و شاید به همین دلیل بود که بعد از چند ثانیه، خیلی آرام لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست.


چون با وجود تمام خطرهایی که در انتظارشان بود...


تا وقتی اسکای کنار او بود، هنوز می‌توانست باور کند که از پس این شب هم عبور خواهند کرد.

Report Page