Chapter 5 :
خلاصهای هست توجه نکنید قومبولوها
اون روز ، یونجون از صبح میدونست قراره روز بدی باشه.
اول صبح خواب موند ، موقع حموم کردن آبگرم کن خراب بود و مجوور شد با آب یخ حموم کنه ، موقع لباس پوشیدن لنگه جورابش رو پیدا نمیکرد ، و وقتی میخواست صبحونه بخوره نونش سوخت.
شروع صبح براش افتضاح بود ، و میدونست ادامش هم چجوری قراره باشه.
وقتی وارد بخش هنر دانشگاه شد میدونست قراره بخاطر دیر رسیدنش توسط یک نفر خاص سرزنش بشه و این چیزی بود که امروز واقعا حوصلهاش رو نداشت.
یونجون داشت با سرعت توی راهرو ها به سمت کلاس میدویید ، برای رسیدن به کلاس باید از جلوی دفتر سوبین رد میشد.
همینجوری که داشت سعی میکرد بره و دیده نشه سوبین جلوی راهش سبز شد
- یونجو-
یونجون که حوصله سوبین رو نداشت به راهش ادامه داد و بدون اینکه بهش نگاه کنه زیر لب گفت گفت :
+ آقای چوی کلاس دارم و دیرم شده. فعلا.
و به سمت کلاس رفت.
وقتی وارد کلاس شد همهی شاگرد ها اومده بودن.
بابت تاخیر عذرخواهی کرد و کلاس رو شروع کرد.
یونجون در طول کلاس سعی میکرد تمرکز کنه ، ولی تمام فکرش پیش مدیرش بود. چویسوبین.
نمیدونست چرا اینقدر سوبین ذهنش رو درگیر میکرد
چرا انقدر رفتارهای سوبین روش تاثیر میزاشت ؟
چرا مکالمهی اونشب سوبین اینقدر براش مهم بود ؟
چرا هروقت سوبنس بهش اهمیت میداد پروانههای توی دلش بال بال میزدن ؟
این افکار رو از سرش بیرون کرد ، الان باید روی کلاساش تمرکز کنه.
یکی از شاگردها درباره یکی از حرکات سوال داشت.
یونجون با حوصله براش توضیح داد چجوری بزنه و به کجا فشار بیاره.
همه بعد از گوش دادن به راهنماییهای یونجون تونستن حرکت رو بزنن.
+ استاد من راستش یه شایعهای شنیدم درباره شما..
یونجون با شنیدم این برای لحظهای قلبش ریخت.
شاگرد ادامه داد ، "شنیدم شما از یکی از بهترنی استودیوهای رقص آمریکا براتون درخواست اومده! ولی برای درس دادن اینجا اون رو رد کردید.. "
یونجون نفس عمیقی کشید.
+ درسته.
- ولی چرا ؟
+ راستش رقص همیشه برام یه چیز آرامش دهنده بود ، ولی وقتی یه رشته رو بخوای حرفهای ادامه بدی و آدام های درستی دورت و نباشه.. راستش خیلی سخت میشه!
و رقص برای من داشت تبدیل میشد به یک چیز عذاب آور.
پس حواستون باشه آدمهایی که الگوی خودتون قرار میدید آدمای درستی باشن..
شاگردها با شنیدن حرفای یونجون سری تکون دادن و برگشتن سر تمرین.
بعد از اتمام کلاس وسایلش رو جمع کرد و از کلاس خارج شد.
یاد صبح افتاد ، میدونست باید با سوبین حرف بزنه.
پس نفس عمیقی کشید و سمت دفتر سوبین راه افتاد.
وقتی به اتاقکار سوبین رسید در زد.
-بیا تو.
یونجون وارد شد و سلامی کرد
+صبح.. کارم داشتید؟
-بله کارت داشتم. میخواستم درباره اجرای آخر ترم باهات حرف بزنم و تو با بیتوجهی از کنارم رد شدی.
+ ببخشی خب کلاس داشتم!
سوبین هوفئ کشید - مهم نیست
هوای بینشون پر از تنش بود. انگار یک حرکت اشتباه میتونست همهچیز رو خراب کنه.
یونجون کنار سوبین همزمان احساس معذب بودن و آرامش میکرد.
همین سوبین رو براش خاص میکرد ، این حس تضاد. برای اولین بار توی زندگیش از این حس نمیخواست فرار کنه. میخواست ادامه بده. میخواست ببینه تا کجا میتونه پیش بره.
+ اگر کاری ندارید من برم.
- اتفاقا کار دارم باهات
+ خب منم کارای خودم رو دارم.
- چهکاری دقیقا ؟
+ باید اجرا رو تمرین کنم
سوبین دستی توی موهاش کشید. انگار میخواست جلوی خودش رو بگیره. که چیزی و حرفی نزنه که پشیمون بشه.
- یونجون..
برای اولین بار یونجون رو به اسمش صدا کرده بود. یونجون نفسش رو حبس کرد.
- یونجون تو الان دوماهه داری هرروز اجرا رو تمرین میکنی و تا دیروقت میمونی ، از گودی زیر چشمات مشخصه چقدر به خودت فشار میاری.
سوبین دوباره از اون لحن استفاده کرد. و اون حس تنش بینشون صد برابر شد.
سوبین ادامه داد - یونجون انقدر دلت میخواد منو راضی نگه داری..؟ اینقدر به خودت تا حد مرگ فشار میاری که چی بشه ؟ که کسی دیگه نتونه ازت ایراد بگیره ؟
سوبین درست مثل قبل دست گذاشت رو نقطه ضعف یونجون. یونجون دستاش شروع کرد لرزیدن انگار تمام خاطرات چندسال پیش برگشتن توی ذهنش.
+ تو.. تو هیچی از من نمیدونی
- شاید..
سوبین کمی از یونجون فاصله گرفت و ادامه داد اما این دفعه با تن صدای پایینتر - ولی میدونم هدفن از همون اول که پاتو گذاشتی توی این ساختمون راضی نگه داشتن من بود.. میدونم میخوای یه کاری کنی نتونم ازت هیچ ایرادی بگیرم.
سوبین زیادی میدونست و این یونجون رو عصبی میکرد.
یونجون با صدایی که خودش از بلند بودنش تعجب کرد + سوبین.. تو هیچی درباره من نميدونی. هیچی.
سوبین بهش نزدیک شد ، جوری که بین لباشون فاصله زیادی نبود. جوری که گرمای بدن هم رو حس میکردن. یونجون احساس میکرد به یه نخ نازک بنده. و این نخ هر لحظه ممکنه پاره بشه.
چشمای سوبین افتاد روی لبای یونجون.
- ولی میخوام بدونم. یونجون خیلی چیزارو میخوام بدونم.
یونجون دیگه نمیتونست تحمل کنه. تمام افکارش رو ریخت دور.
+سوبین.
-بله؟
+خفهشو.
-ببخشید-؟
+خفهشو و منو ببوس
و یونجون بدون اینکه به سوبین فرصت بده ، کراواتش رو گرفت و به سوبین رو به سمت پایین کشید و لبهاشون رو محکم به هم زد.
سوبین برای لحظه ای خشکش زد ولی بعدش یه دستش رو دور کمر یونجون برد و اون یکی دستش رو توی موهاش فرو برد.
جوری همو میبوسیدن انگار آخرین روز دنیاست ، مثل دو انسانی بودن که بعد از سالها تشنگی بهشون آب رسیده.
سوبین یونجون رو بیشتر به خودش فشار داد و لب پایینی یونجون رو یه گاز ریز گرفت.
یونجون نالهی خفهای توی دهن یونجون کرد و دهنش رو باز کرد ، سوبین از فرصت بدست اومده سریع استفده کرد و زبونشو کرد توی دهن یونجون.
بوسه صدبرابر آتیشی تر شد.
یه جوری همو میبوسیدن انگار دنیا برای چنددقیقه وایساده. انگار تا ابد توی حباب فرار از واقعیت میتونن بمونن.
یونجون دستشو برد و دور گردن سوبین حلقه کرد و به آرومی پایین تنهاش رو ناخودآگاه کمی به سوبین فشار داد.
از این کارش هردوتاشون نالهای کردن و یونجون برای نفس گرفتن عقب کشید.
لبای یونجون قرمز بود و میدرخشید ، صورتش هم کاملا قرمز بود ، موها و لباساش بههم ریخته بودن.
سوبین با خودش فکر کرد.. این چیزیه که میخواد.
یونجون با دیدن وضع خودش و سوبین تازه به واقعیت برگشت.
+نباید..
-میدونم.
+این الان همهچیز رو بیشتر پیچیده میکنه.
-یونجون،نه.داری پیچیدهاش میکنی.
سوبین همونطور که ادامه میداد سرشو کرد توی گردن یونجون و شروع کرد بوسیدنش به آرومی.
یونجون نفسش رو حبس کرد. نباید صدایی درمیآورد.
سوبین ادامه داد..
-نیازی نیست سختش کنی ، هروقت بهم نیاز داشتی.. میای تو این اتاق منم کمکت میکنم.. و بعدشم جوری برمیگردیم سرکارمون انگار هیچی نشده . ولی یونجون.. تو این تایم ، فقط و فقط مال منی.
+ما چی هستیم..؟
-مهمه؟ نه
+آخه-..
سوبین همون لحظه شروع کرد گاز گرفتن و مارک کردن گردن یونجون جوری که دیگه نتونست حرفشو ادامه بده.
همونطور که سوبین سراسر گردن و ترقوهاش رو میبوسد و گاز میگرفت ، یونجون برای اینکه صدای ازش درنیاد شونههای سوبین رو محکم فشار میداد.
یونجون روی میز کار سوبین نشسته بود ، پاهاش تقریبا دور کمر سوبین بود.
همونجوری که وحشیانه درحال بوسیدن هم بودن ، یکی در زد.
یونجون سوالی نگاهش کرد.
سوبین آروم سرشو انداخت روی شونههای یونجون و زیر لب گفت : فاک
سوبین نفس عمیقی کشید انگار نیاز داشت برای کنترل کردن اعصابش.
سریع از توی کشو یه کارت درآورد ،
- امشب بیا این هتل. این ناتموم نمیمونه
یونجون با دست لرزون کارت رو گرفت. هنوز از شدت بوسه نمیتونست درست حرف بزنه. پس آروم سری تکون داد.
-و یونجون یه چیزی.
+.. بله؟.
-دیرنکن. منتظرتم.
هیچکدومشون اون روز نمیدونستن چه چیز پیچیدهای رو شروع کردن.