Chapter 5

Chapter 5


صبح روز بعد، نور ملایم و کم‌رنگ خورشید از میان پرده‌های نازک و کمی کهنه‌ی خانه عبور کرده بود و به آرامی روی دیوارها، فرش قدیمی و مبل بزرگی که نانی روی آن خوابیده بود، افتاده بود.


خانه در آرام‌ترین حالت ممکن قرار داشت.


نه صدای تلویزیونی شنیده می‌شد، نه صدای شوخی و بحث‌های همیشگی آن دو.


فقط سکوتی دلنشین در فضا جریان داشت و هر از گاهی صدای ضعیف ماشین‌هایی که از خیابان دور عبور می‌کردند یا آواز آرام پرنده‌ها از بیرون، این سکوت را کمی می‌شکست.


نانی آرام اخم کوچکی کرد و کمی در خواب تکان خورد.


چند ثانیه بعد، پلک‌هایش به آرامی از هم باز شدند.


اما برای مدتی فقط همان‌طور بی‌حرکت ماند و با نگاهی خالی به سقف خیره شد؛ انگار هنوز ذهنش کاملاً بیدار نشده بود و سعی می‌کرد به یاد بیاورد شب قبل دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.


بعد از چند لحظه، آهسته نفس عمیقی کشید و دستش را روی صورتش کشید.


اما درست زمانی که خواست دوباره روی مبل جابه‌جا شود، ناگهان متوجه شد کاملاً دراز کشیده است.


ابروهایش کمی در هم رفت.


چند بار پلک زد و آرام نشست.

«...من کی اینجا خوابم برد؟»


صدایش هنوز گرفته و خواب‌آلود بود.


نگاهش آرام در خانه چرخید تا اینکه روی کت خودش که به شکلی مرتب روی دسته‌ی مبل قرار گرفته بود، ثابت ماند.


چند ثانیه فقط به آن خیره شد.


و بعد، انگار ناگهان چیزی را به یاد آورده باشد، سرش را به سمت دیگر خانه برگرداند.


در همان لحظه، نگاهش روی اسکای ثابت ماند.


اسکای روی مبل کوچک‌تر خوابیده بود؛ مبلی که برای قد او به‌وضوح کوچک به نظر می‌رسید و باعث شده بود تقریباً نیمی از بدنش در وضعیت ناراحتی قرار بگیرد.


کت خودش را روی بدنش انداخته بود و موهای مشکی‌اش به خاطر خواب کمی به‌هم‌ریخته شده بودند.


چهره‌اش آرام بود.


آن‌قدر آرام که دیدنش برای چند لحظه باعث شد نانی هیچ حرفی نزند.


نگاهش آرام بین مبل بزرگ و مبل کوچک جابه‌جا شد.


و بعد، خیلی آهسته، لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست.


«...بازم همین کارو کردی.»


این اولین بار نبود.


در واقع، آن‌قدر این اتفاق تکرار شده بود که دیگر نباید برایش عجیب می‌بود.


هر بار که جایی خوابش می‌برد، هر بار که خسته‌تر از آن بود که حتی بتواند به اتاق برود، اسکای بدون اینکه چیزی بگوید او را مرتب می‌کرد و خودش جای ناراحت‌تر را انتخاب می‌کرد.


انگار این کار برایش به یک عادت تبدیل شده بود.


نانی برای چند ثانیه فقط به او خیره ماند.


به چهره‌ی آرامش.


به حالتی که حتی در خواب هم کمی خسته به نظر می‌رسید.


و بعد، بدون اینکه خودش متوجه شود، لبخندش کمی عمیق‌تر شد.


«احمق...»


زمزمه‌اش آن‌قدر آرام بود که تقریباً در سکوت خانه گم شد.


اما درست در همان لحظه، اسکای کمی تکان خورد.


ابروهایش برای چند ثانیه در هم رفتند و بعد، به آرامی چشمانش را باز کرد.


برای چند لحظه فقط به سقف خیره ماند؛ انگار هنوز کاملاً بیدار نشده بود.


بعد، آرام سرش را چرخاند.


و وقتی نگاهش به نانی افتاد، پلک‌هایش را چند بار به آرامی باز و بسته کرد.


«...صبح بخیر.»


صدایش گرفته و خواب‌آلود بود.


نانی چند ثانیه بدون هیچ حرفی به او نگاه کرد.


بعد دست‌هایش را روی کمرش گذاشت و با اخمی نمایشی گفت:


«تو دوباره روی این مبل خوابیدی؟»


اسکای چند بار پلک زد.

نگاهش هنوز کمی گیج بود.


«هوم...»

«چی؟»


اسکای چند ثانیه به سقف خیره ماند؛ انگار حتی فکر کردن هم برایش سخت شده بود.


بعد خیلی آرام دستش را روی پشت گردنش گذاشت.


و چند ثانیه بعد، صورتش کمی جمع شد.

«فکر کنم... گردنم دیگه متعلق به بدنم نیست.»


چند لحظه سکوت برقرار شد.

و بعد، نانی ناگهان خنده‌اش گرفت.


خنده‌ای بلند و واقعی که خیلی سریع تمام سکوت خانه را پر کرد.

آن‌قدر خندید که مجبور شد دستش را روی شکمش بگذارد.


اسکای با صورتی کاملاً بی‌حالت به او نگاه کرد.

«خیلی دوست خوبی هستی نانی.»


نانی میان خنده‌هایش گفت:

«خودت مقصری! هزار بار گفتم این مبل برای تو کوچیکه!»


اسکای آهی کشید و با سختی کمی صاف‌تر نشست.

صدای خفیف استخوان‌های گردنش باعث شد اخم کند.


و همین موضوع باعث شد نانی دوباره بخندد.

اسکای چند ثانیه فقط به او خیره ماند.


به خنده‌هایش.


به چشمانی که از شدت خندیدن کمی جمع شده بودند.


و به آن لبخند بزرگی که از اول صبح روی صورتش نشسته بود.


بعد، برخلاف میلش، لبخند کوچکی روی لب‌های خودش هم نشست.


چون حقیقت این بود که اگر قرار بود هر صبح با دیدن چنین صحنه‌ای بیدار شود...


شاید خوابیدن روی آن مبل کوچک، آن‌قدرها هم بد نبود.


هرچند که احتمالاً تا آخر روز گردنش درد می‌کرد.


و هرچند که هیچ‌وقت حاضر نبود با صدای بلند اعتراف کند که دیدن خنده‌ی نانی، برایش ارزش تحمل تمام این دردها را دارد.


چون بعضی حقیقت‌ها...

همان بهتر که فهمیده نشوند.


نانی در حالی که هنوز کنار مبل ایستاده بود، برای چند ثانیه‌ی دیگر هیچ حرفی نزد و فقط به اسکای خیره ماند.


به موهای مشکی و کمی نامرتبش که از خواب به هم ریخته بودند، به چهره‌ای که هنوز آثار خستگی شب قبل روی آن دیده می‌شد و به گردنی که احتمالاً به خاطر خوابیدن روی آن مبل کوچک تا چند ساعت دیگر درد می‌کرد.


چند لحظه‌ی دیگر گذشت.


بعد، خیلی آرام نفسش را بیرون داد و گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.


انگار می‌خواست بخندد، اما همزمان از این موضوع هم کلافه بود.


چون واقعاً نمی‌فهمید چرا اسکای هر بار همین کار را تکرار می‌کند.


چرا هر بار بدون گفتن چیزی، جای راحت‌تر را به او می‌دهد؟


چرا همیشه طوری رفتار می‌کند که انگار این کارها کاملاً عادی هستند؟


در نهایت، خندید و با تاسف آهی کشید. بلند شد و به سمت اسکای رفت.

با انگشتش ضربه ی آرامی به پیشانی اسکای زد.


ضربه‌ای کوتاه و نرم که بیشتر شبیه یک سرزنش بی‌صدا بود.


«دفعه‌ی بعدی... درست بخواب.»


صدایش آرام بود؛ آن‌قدر آرام که انگار نمی‌خواست این جمله بیش از حد مهم به نظر برسد.


اسکای برای چند لحظه فقط به او نگاه کرد.


بعد چند بار پلک زد و لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست.


«داری سرزنشم میکنی؟ بامزه»


نانی بلافاصله اخم نمایشی‌ای کرد و دستش را پایین آورد.


«نه.»


چند ثانیه سکوت کرد.


بعد آرام‌تر ادامه داد:


«فقط... نمی‌فهمم چرا هر بار این کار رو می‌کنی.»


خانه دوباره در سکوت فرو رفت.


نور صبح به آرامی از پنجره داخل می‌تابید و روی صورت هر دوی آن‌ها افتاده بود.


اسکای برای چند لحظه چیزی نگفت.


فقط به نانی نگاه کرد.


به اخم کمرنگی که روی صورتش نشسته بود.


به موهای قهوه‌ای و نامرتبش.


و به حالتی که سعی می‌کرد ناراحت بودنش را پنهان کند.


بعد، خیلی آرام خندید.

خنده‌ای کوتاه و آرام.


«چون اون مبل راحت‌تره.»


نانی فوراً اخم عمیق‌تری کرد.

«این جواب مزخرفیه.»


«ولی حقیقت داره.»

«اسکای.»

«هوم؟»


نانی چند لحظه به او خیره ماند.

بعد آهسته نفسش را بیرون داد.

«بعضی وقتا... واقعاً نمی‌فهممت.»


لبخند روی صورت اسکای کمی عمیق‌تر شد.

«منم بعضی وقتا خودمو نمی‌فهمم.»


نانی با ناباوری به او نگاه کرد.

و چند ثانیه بعد، بی‌اختیار خندید.


اما این بار خنده‌اش کوتاه‌تر و آرام‌تر بود.

سپس دوباره نگاهش روی چهره‌ی او ثابت ماند.

برای لحظه‌ای کوتاه، چیزی در دلش عجیب شد.

چون ناگهان متوجه شد که اسکای هم خسته می‌شود.

او هم درد می‌کشد.

او هم شب‌هایی دارد که روی یک مبل کوچک و ناراحت می‌خوابد.


و با این حال...

هیچ‌وقت شکایتی نمی‌کند.

هیچ‌وقت چیزی نمی‌گوید.


انگار مراقبت کردن از نانی، برایش به یک عادت قدیمی تبدیل شده است.

نانی آرام نگاهش را پایین انداخت.


بعد از چند ثانیه، دوباره سرش را بالا آورد و با صدایی که از قبل آرام‌تر شده بود، گفت:


«فقط... دفعه‌ی بعد این کارو نکن.»


اسکای ابرویش را بالا برد.

«چرا؟»


نانی چند لحظه ساکت ماند.

شاید چون خودش هم دقیقاً نمی‌دانست چرا.

بعد، خیلی آرام شانه‌هایش را بالا انداخت.

«چون... گردنت درد می‌گیره.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.


و بعد، لبخند روی صورت اسکای آرام‌تر شد.

این بار دیگر شبیه شوخی‌های همیشگی‌اش نبود.


بلکه لبخندی کوچک و نرم بود.


چون برای اولین بار، احساس می‌کرد نانی واقعاً متوجه این چیزهای کوچک شده است.


و عجیب‌تر اینکه...

همین موضوع، باعث شده بود قلبش کمی گرم‌تر شود.


در نهایت، خیلی آرام گفت:

«باشه.»


نانی چند بار پلک زد.


«واقعاً؟»

«نه.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.

و بعد، اخم روی صورت نانی برگشت.

«اسکای!»

خنده‌ی آرام اسکای در خانه پیچید.

و برای چند لحظه، دوباره همه‌چیز شبیه قبل شد.


شبیه یک صبح معمولی.

صبحی آرام در خانه‌ای کوچک.


خانه‌ای که با وجود تمام کمبودها و تمام خطرهایی که بیرون از آن انتظارشان را می‌کشید...


در آن لحظه، بیشتر از هر جای دیگری شبیه خانه به نظر می‌رسید.


اسکای آهسته از جایش بلند شد و در حالی که دستی میان موهای به‌هم‌ریخته‌اش می‌کشید، خمیازه‌ی کوتاهی کشید.


بعد نگاهی به نانی انداخت و با صدایی که هنوز کمی از خواب گرفته بود، گفت:


«من صبحانه رو آماده می‌کنم.»


نانی فقط آرام سرش را تکان داد.


«باشه.»


بعد از چند لحظه، از کنار مبل بلند شد و روی یکی از صندلی‌های کوچک آشپزخانه نشست.


آشپزخانه‌ی خانه‌ی آن‌ها آن‌قدر کوچک بود که تقریباً از همان‌جا می‌توانست تمام حرکات اسکای را ببیند.


برای همین، بدون اینکه خودش متوجه شود، آرنجش را روی میز گذاشت و چانه‌اش را روی دستش تکیه داد.


و بعد...

فقط به او خیره شد.


به اسکایی که در سکوت یخچال را باز می‌کرد، با اخم به محتویات ناامیدکننده‌ی داخل آن نگاه می‌کرد و زیر لب چیزی نامفهوم غر می‌زد.


به اسکایی که آستین‌هایش را کمی بالا زده بود و آرام مشغول آماده کردن صبحانه شده بود.


به حرکات ساده و عادی‌اش.

و عجیب‌تر از همه..اینکه این صحنه چقدر آرام به نظر می‌رسید.

لبخند کوچکی روی لب‌های نانی نشست.

لبخندی آرام و ناخودآگاه، آن‌قدر ناخودآگاه که خودش هم متوجهش نشد.


نور ملایم صبح از پنجره‌ی کوچک آشپزخانه داخل می‌تابید و روی موهای مشکی اسکای افتاده بود.


برای چند لحظه، هیچ خبری از دزدی، فرار، پول یا خطر وجود نداشت.


فقط خانه‌ای کوچک بود.

و دو آدم خسته.


انگار برای چند دقیقه، زندگی تصمیم گرفته بود با آن‌ها مهربان‌تر باشد.


اسکای در حالی که مشغول خرد کردن سبزیجات بود، بعد از چند لحظه اخم کوچکی کرد.


چون کاملاً می‌توانست نگاه خیره‌ی نانی را روی خودش احساس کند.


چند ثانیه‌ی دیگر تحمل کرد.

اما در نهایت، آرام سرش را برگرداند.

«چیه؟»


نانی چند بار پلک زد.

«هیچی.»


«پس چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟»

«من نگات نمی‌کنم.»


اسکای چند ثانیه در سکوت به او خیره شد.

بعد یکی از ابروهایش را بالا برد.


«نانی.»

«چی؟»

«الان دقیقاً داری منو نگاه می‌کنی.»


چند لحظه سکوت برقرار شد.


و بعد، نانی خیلی آرام نگاهش را از او گرفت.

«...شاید.»


لبخند روی صورت اسکای نشست.

«عجیبی.»


نانی بلافاصله اخم کرد.

«تو عجیبی.»


اما با وجود اخمی که روی صورتش آورده بود، گوشه‌ی لبش هنوز کمی بالا مانده بود.


و همین موضوع باعث شد لبخند اسکای عمیق‌تر شود.


چون نانی هنوز هم با همان حالت، چانه‌اش را روی دستش گذاشته بود و به او نگاه می‌کرد.


طوری که اگر یک غریبه وارد آن خانه می‌شد و از دور به آن‌ها نگاه می‌کرد، احتمالاً تصور می‌کرد چیزی بیشتر از دو دوست و شریک جرم هستند.


یکی با صورتی کاملاً بی‌حالت مشغول آشپزی بود و دیگری با اخمی کوچک، در سکوت به او خیره شده بود.


اما حقیقت چیز دیگری بود، چون بعد از این همه سال...


این سکوت‌ها، این نگاه‌ها و این لحظه‌های ساده، برای آن دو از هر حرفی آشناتر شده بودند.


و شاید خودشان هم هنوز نمی‌دانستند که بعضی از وابستگی‌ها، آن‌قدر آرام و بی‌صدا شکل می‌گیرند که آدم فقط یک روز ناگهان متوجه می‌شود نمی‌تواند زندگی‌اش را بدون حضور آن شخص تصور کند.


چند دقیقه بعد، بوی آرام صبحانه تمام خانه‌ی کوچکشان را پر کرده بود.


اسکای در سکوت آخرین بشقاب را روی میز گذاشت و لیوان‌ها را کمی جابه‌جا کرد تا مرتب‌تر به نظر برسند.


بعد برای چند لحظه به میز خیره شد.


صبحانه‌ی خیلی خاصی نبود.


چند تکه نان، تخم‌مرغ، کمی سبزیجات و چیزهایی ساده که با مواد محدود داخل یخچال آماده شده بودند.


اما برای آن‌ها، همین هم کافی بود.


اسکای آهسته نفسش را بیرون داد و بالاخره روی صندلی روبه‌روی نانی نشست.


بعد، در حالی که گوشه‌ی لبش کمی بالا رفته بود، با لحنی آرام گفت:

«بفرمایید.»


نانی نگاهش را از میز گرفت و به او خیره شد. چند ثانیه چیزی نگفت.


فقط به اسکای نگاه کرد، به موهای نامرتبش.

به آستین‌هایی که هنوز کمی بالا زده شده بودند.


و به چهره‌ای که با وجود خستگی، آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.


بعد آرام لبخند زد.

«می‌دونی...»


اسکای یکی از ابروهایش را بالا برد.

«چی رو؟»


نانی برای چند لحظه به میز نگاه کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«تو بعضی وقتا زیادی شبیه یه شوهر خونه‌داری.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد، اسکای تقریباً از خنده خفه شد.

«چی؟!»


نانی این بار خنده‌اش گرفت.

«دارم جدی میگم!»


اسکای با ناباوری به او نگاه کرد.


«من؟»

«آره.»


نانی به میز اشاره کرد.


«صبح زود بیدار میشی، صبحانه درست می‌کنی، هی مراقب منی، بعدم غر می‌زنی که درست بخوابم و غذا بخورم.»


هر کلمه‌ای که از دهانش بیرون می‌آمد، باعث می‌شد حالت صورت اسکای عجیب‌تر شود.


و در نهایت، آهسته خندید.


خنده‌ای کوتاه و ناباور.

«نانی، واقعاً مغزت از صبح درست کار نمی‌کنه»


نانی با اخم نمایشی‌ای به او نگاه کرد.

«ولی دروغ نمیگم.»


بعد چند ثانیه مکث کرد.

و با شیطنت بیشتری ادامه داد:

«فقط یه پیشبند کم داری.»


«نانی.»

«هوم؟»

«ساکت شو و غذا بخور.»


خنده‌ی آرام نانی داخل خانه پیچید.


و برای چند لحظه، دوباره سکوتی گرم میانشان نشست.


نور خورشید آرام از پنجره به داخل می‌تابید و روی میز کوچکشان افتاده بود.


هیچ چیز خاصی در آن صحنه وجود نداشت.


نه غذای گرانی.

نه خانه‌ای بزرگ.


نه زندگی‌ای که همیشه آرزویش را داشتند.


اما با این حال...


آن لحظه به طرز عجیبی شبیه یک زندگی عادی بود.


شبیه صبحی که دو آدم معمولی، بدون نگرانی از فردا، روبه‌روی هم نشسته‌اند و صبحانه می‌خورند.


و شاید همین موضوع بود که باعث شد نانی، برای چند ثانیه‌ی دیگر، به آرامی به اسکای خیره شود.


چون ناگهان با خودش فکر کرد...


اگر یک روز واقعاً به آن زندگی رؤیایی برسد...


شاید بدش نیاید که چنین صبح‌هایی همچنان ادامه پیدا کنند.

Report Page