Chapter 3 :

Chapter 3 :


لطفا اگر خلاصه‌ای هست توجه نکنید بوج


ی اول ترم برای یونجون خیلی سریع گذشت.

تقریباً هر روز از صبح تا عصر توی دانشگاه بود. بیشتر وقتش هم داخل استودیو می‌گذشت.

با اینکه خسته می‌شد، از کارش راضی بود.

بالاخره داشت کاری رو انجام می‌داد که همیشه می‌خواست.


دانشجوها بیشتر از چیزی که انتظار داشت پرانرژی بودن، برنامه‌ی کلاس‌ها فشرده‌تر بود و هر روز حداقل یک مشکل جدید برای حل کردن داشت.


اما از همه بدتر؟

مدیر جدیدش بود.

چوی سوبین.

یونجون هنوز نمی‌فهمید چطور ممکنه یک نفر بدون اینکه حتی صداشو را بالا ببره ، این‌قدر روی اعصابش راه بره.

یونجون تمام تلاشش رو برای شاگردها می‌کرد ، هروقت کسی سوال داشت با حوصله جواب میداد.

اون روز بعد از آخرین کلاس، بیشتر دانشجوها از استودیو بیرون رفتن. فقط چند نفر هنوز کنار یونجون مونده بودن و درباره‌ی تمرین‌ها سؤال می‌پرسیدن.

یونجون یکی‌یکی به سؤال‌هاشون جواب داد.


+ اگه این قسمت حرکت براتون سخته، مجبور نیستین همین امروز کامل انجامش بدین. اول آروم انجامش بدین، بعد سرعت رو بیشتر کنین.


یکی از دانشجوها لبخند زد.


- استاد، شما همیشه این‌قدر آرومین؟


یونجون خندید.

+ نه.. فقط جلوی دانشجوها سعی می‌کنم آدم خوبی به نظر بیام.


بعد از چند دقیقه، بالاخره همه رفتن.

یونجون نفس راحتی کشید و شروع کرد وسایلش رو جمع کردن.

هنوز مشغول جمع کردن کاغذها بود که صدای قدم‌هایی از پشت سرش شنید.

صدای آشنایی بود.

یونجون حتی لازم نبود برگرده تا بفهمه کیه.

سوبین کنار در ایستاده بود.

- کلاس ساعت چهار تموم می‌شه.

یونجون بدون اینکه نگاهش کنه جواب داد.

+ می‌دونم.

- الان چهار و بیست دقیقه‌ست.

یونجون بالاخره برگشت.

یونجون که از تمرین خسته بود با حرفای سوبین بیشتر اعصابش داشت خورد میشد.

نفس عمیقی کشید تا چیزی ناخواسته نگه.

+ خودم حواسم به تایم کلاسم هست بعضیا سوال داشتن.

سوبین به یونجون نزدیک شد ، نه به قدری نزدیک که یونجون بتونه شکایت کنه. ولی اونقدری نزدیک بود که یونجون گرمای بدنش رو حس کنه.

- میدونم حواست هست.. ولی یونجون گاهی یادآوری بد نیست.

سوبین یه نیم‌قدم اومد جلو.

بخاطر تفاوت قدی کمی سرشو پایین آورد و کج کرد.

- یونجون تو.. تو گاهی زیادی به خودت سخت میگیری.

هیچ نوع دلسوزی‌‌ای توی صداش نبود. بیشتر انگار داشت یه حقیقت ناگفته رو به زبون می‌آورد.

- به خودت تا حد مرگ فشار میاری ، و بعدش جوری رفتار میکنی انگار حالت خوبه. فقط برای چی؟ برای اینکه بقیه رو راضی نگه داری.

صداشو یکم دیگه آورد پایین.

- مخصوصا من.


نفس یونجون گرفت ، سوبین زیادی دقیق بود ، سوبین داشت اونو مثل یه کتاب باز میخوند.. و این خوب نبود.

یونجون نفس عمیقی کشید و نگاهش از سوبین گرفت ، دستاش داشت میلرزید


+ نمیفهمم منطورت چیه آقای چوی..


یه قدم به عقب برداشت ، انگار میتونست با گذاشتن فاصله بینشون این مکالمه رو از بین ببره. سوبین با اون چشمای مشکی و ریزبین نگاهش کرد

یونجون سریع وسایلش رو از روی زمین برداشت

+ دیروقته.. من باید برم..

سوبین نفسی بیرون داد

- بسیار خب.

یونجون بدون اینکه سرشو برگردونه شب‌بخیر گفت و از اتاق تمرین بیرون رفت

توی راه برگشت به خونه یونجون ذهنش درگیر بود. چجوری یه آدم می‌تونه اینجوری راحت یه نفر رو مثل کتاب باز بخونه و مثل یه صحبت عادی به زبونش بیاره ؟

این حس خوبی به یونجون نمی‌داد ، ولی یونجون هیچ‌وقت همچین حسی از یکی نگرفته بود.

حس کشش ، میخواست ادامه بده ببینه تا کجا میتونه پیش بره.

میخواست بدونه چوی‌سوبین چجور آدمیه ، میخواست سوبین واقعی رو ببینه ، نه این مدیر دانشگاه‌ بداخلاق.

میخواست تمام وجود سوبین رو ببینه.

ولی می‌ترسید قبل از اینکه به اون بخش دست پیدا کنه خودش بشکنه.

Report Page