Chapter 3

Chapter 3


بعد از اینکه از رستوران بیرون آمدند، برای چند لحظه همان‌جا کنار ماشین ایستادند؛ نه عجله‌ای برای رفتن داشتند و نه کسی منتظرشان بود. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، شبی بود که مجبور نبودند با عجله فرار کنند، دنبال راه خروج بگردند یا به این فکر کنند که قدم بعدی‌شان چه خواهد بود.


هوای خنک نیمه‌شب آرام روی صورتشان می‌نشست و صدای دور ماشین‌هایی که از خیابان رد می‌شدند، با نورهای پراکنده‌ی ساختمان‌های بلند ترکیب شده بود. شهر از این فاصله، دیگر شبیه جایی خطرناک و بی‌رحم نبود؛ بیشتر شبیه تصویری آرام بود که انگار برای چند ساعت اجازه داده بود آن‌ها هم بخشی از آن باشند.


نانی دست‌هایش را داخل جیب لباسش گذاشت و بدون اینکه چیزی بگوید، به چراغ‌های شهر خیره شد. لبخند کوچکی هنوز روی صورتش مانده بود؛ همان لبخندی که از وقتی وارد رستوران شده بود، مدام همراهش بود.


اسکای که کنار ماشین ایستاده بود و کلیدها را آرام بین انگشتانش می‌چرخاند، چند ثانیه به او نگاه کرد.


«چیه؟ چرا یهو ساکت شدی؟»


نانی چند لحظه جواب نداد. انگار داشت دنبال کلمه‌ای می‌گشت که بتواند چیزی را که در ذهنش می‌گذشت، درست بیان کند.


بعد آرام نفس کشید و با همان نگاه خیره به شهر گفت:


«هیچی... فقط دارم فکر می‌کنم.»


اسکای کمی سرش را کج کرد.


«به چی؟»


نانی لبخند کمرنگی زد.


«به اینکه زندگی چقدر عجیبه.»


اسکای خنده‌ی کوتاهی کرد.


«این عمیق‌ترین چیزی بود که امشب شنیدم.»


نانی به او نگاه کرد و لبخند زد.


«مسخره نکن. جدی میگم.»


چند ثانیه سکوت کرد.


بعد دوباره نگاهش را به چراغ‌های شهر برگرداند.


«فکر کن اسکای... ما بیشتر عمرمون رو یا فرار کردیم، یا دنبال راهی بودیم که از یه مشکل جدید خلاص بشیم. همیشه یه چیزی بوده؛ یه خطر، یه اشتباه، یه آدم که نمی‌تونستیم بهش اعتماد کنیم.»


صدایش آرام‌تر شد.


«ولی امشب... برای چند ساعت، همه‌چی فرق داشت.»


اسکای چیزی نگفت.


فقط به او گوش داد.


نانی ادامه داد:


«ما رفتیم یه رستوران گرون، غذایی خوردیم که حتی فکرشم نمی‌کردم یه روز بتونم امتحانش کنم، خندیدیم... و برای چند ساعت یادمون رفت که زندگی‌مون چقدر عجیب و خطرناکه.»


لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست.


«شاید این چیز بزرگی نباشه، ولی برای من بود.»


اسکای نگاهش را از او نگرفت.


چیزی در حالت نانی بود که باعث می‌شد تمام شوخی‌ها و رفتارهای همیشگی‌اش کنار برود و فقط همان آدم واقعی باقی بماند؛ کسی که با وجود تمام اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بود، هنوز می‌توانست از یک غذای خوب و یک شب آرام خوشحال شود.


نانی بعد از چند لحظه سکوت، آرام سرش را به سمت او برگرداند.


چشمانش هنوز همان برق همیشگی را داشت، اما این بار چیزی عمیق‌تر از هیجان در آن دیده می‌شد.


«می‌دونی اسکای...»


اسکای نگاهش کرد.


«هوم؟»


نانی چند ثانیه مکث کرد.


بعد با صدایی آرام گفت:


«شاید ما آدمای خوبی نباشیم.»


جمله‌اش برای چند لحظه بینشان ماند.


بعد لبخند خیلی کوچکی زد.


«شاید کارهایی که می‌کنیم درست نباشه... شاید خیلی جاها اشتباه کردیم.»


نگاهش نرم‌تر شد.


«ولی خوشحالم که توی این زندگی، تنها آدمی که کنارمه تویی.»


برای چند لحظه، همه‌چیز ساکت شد.


صدای شهر دورتر به نظر می‌رسید.


اسکای فقط به او نگاه می‌کرد.


چون نانی احتمالاً نمی‌دانست همین جمله‌ی ساده، چقدر بیشتر از چیزی که فکر می‌کند برای او معنی دارد.


اسکای همیشه خودش را کسی می‌دید که باید مراقب باشد، کسی که باید نانی را از دردسرهایی که خودش ایجاد می‌کرد بیرون بکشد و کسی که نباید اجازه دهد چیزی به او آسیب بزند.


اما هیچ‌وقت فکر نکرده بود که شاید در تمام این سال‌ها...


نانی هم تنها دلیل او برای ادامه دادن بوده است.


بعد از چند ثانیه، اسکای لبخند آرامی زد تا سنگینی آن لحظه را پنهان کند.


«تو بعضی وقتا خیلی عجیب حرف می‌زنی.»


نانی خندید.


«ولی راست میگم.»


اسکای نگاهش را از او گرفت و به خیابان روبه‌رو خیره شد.


چند لحظه سکوت کرد.


بعد خیلی آرام گفت:


«آره... می‌دونم.»


و شاید برای اولین بار، خودش هم پذیرفت که بودن نانی در زندگی‌اش فقط یک عادت قدیمی یا یک شراکت ساده نبود.


چیزی بود که بدون آن، تمام این سال‌ها خیلی متفاوت می‌شد.


و بعد، نانی برای چند لحظه ساکت ماند.


انگار جمله‌ای که می‌خواست بگوید، بیشتر از چیزی که انتظار داشت برای خودش هم عجیب بود. نگاهش هنوز به چراغ‌های شهر بود، اما ذهنش جای دیگری می‌چرخید؛ میان تمام سال‌هایی که با اسکای گذرانده بود، تمام خطرهایی که از آن‌ها فرار کرده بودند و تمام لحظه‌هایی که بدون اینکه حتی متوجه شوند، همیشه کنار هم مانده بودند.


بعد آرام سرش را چرخاند و کمی به اسکای نزدیک‌تر شد.


نه آن‌قدر که چیزی را تغییر دهد، فقط به اندازه‌ای که صدایش آرام‌تر به گوش او برسد.


«راستش... داشتم فکر می‌کردم.»


اسکای نگاهش را به او داد.


«به چی؟»


نانی چند ثانیه مکث کرد.


برای اولین بار، آن لبخند شیطنت‌آمیز همیشگی‌اش کمی کم‌رنگ شده بود و جای آن را چیزی صادقانه‌تر گرفته بود.


«ممکنه یه عشق واقعی برای ما هم اتفاق بیوفته؟»


چند لحظه سکوت بینشان افتاد.


اسکای انتظار خیلی چیزها را داشت؛ انتظار داشت نانی درباره‌ی پول‌های امشب حرف بزند، درباره‌ی یک نقشه‌ی جدید، یک دردسر تازه یا حتی یک شوخی بی‌ربط.


اما انتظار نداشت چنین سوالی بشنود.


چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.


به نانی‌ای که همیشه با خنده از کنار همه‌چیز رد می‌شد، اما حالا برای یک لحظه، شبیه کسی بود که واقعاً دنبال جواب می‌گردد.


اسکای آرام نفس کشید.


«عشق واقعی؟»


نانی شانه‌ای بالا انداخت.


«آره.»


نگاهش را دوباره به خیابان داد.


«می‌دونی... همیشه فکر می‌کردم این چیزا برای آدمای دیگه‌ست. برای آدمایی که زندگی عادی دارن، صبح بیدار میشن، سر کار میرن، شب برمی‌گردن خونه و نگران این نیستن که فردا ممکنه همه‌چیز خراب بشه.»


چند لحظه سکوت کرد.


«ولی شاید ما هم... نمی‌دونم.»


اسکای چیزی نگفت.


فقط گوش داد.


نانی آرام ادامه داد:


«شاید حتی آدمایی مثل ما هم حق دارن یه نفر رو داشته باشن که وقتی همه‌چیز بد شد، باز هم کنارشون بمونه.»


این بار، نگاهش به سمت اسکای برگشت.


«نه برای اینکه نجاتشون بده... فقط برای اینکه باشه.»


برای چند لحظه، اسکای هیچ جوابی نداد.


چون جواب‌های زیادی داشت.


اما هیچ‌کدامشان چیزی نبود که بتواند به زبان بیاورد.


او خوب می‌دانست اگر کسی همیشه کنار نانی مانده بود، آن آدم خودش بود.


اما گفتن این حقیقت، آن‌قدر ساده نبود.


پس فقط لبخند کوچکی زد.


«تو واقعاً امشب زیادی فکر می‌کنی.»


نانی اخم کوچکی کرد.


«دارم جدی حرف می‌زنم.»


«می‌دونم.»


صدای اسکای آرام‌تر شد.


«فقط... عجیبه که تو، بین این همه چیز، الان داری به عشق فکر می‌کنی.»


نانی خندید.


«چرا؟»


اسکای نگاه کوتاهی به او انداخت.


«چون تو همون آدمی هستی که پنج دقیقه بعد از فرار از یه ساختمان، به فکر خریدن غذای گرون می‌افته.»


نانی خندید.


«این ربطی نداره.»


«برای من داره.»


هر دو برای چند لحظه خندیدند.


اما بعد، سکوت آرامی دوباره بینشان نشست.


و در میان آن سکوت، اسکای فقط یک فکر داشت.


اینکه شاید نانی نمی‌دانست چقدر به چیزی که درباره‌اش حرف می‌زد، نزدیک است.


شاید نمی‌دانست بعضی آدم‌ها سال‌ها کنار ما می‌مانند، بدون اینکه بفهمیم از چه زمانی دیگر فقط یک دوست نیستند.


اما اسکای هنوز چیزی نگفت.


چون بعضی حقیقت‌ها، حتی وقتی تمام وجود آدم فریاد می‌زند که باید گفته شوند، ترسناک‌تر از سکوت هستند.

اسکای برای چند لحظه چیزی نگفت.


فقط نگاهش را از نانی گرفت و به آسمان دوخت؛ به همان آسمانی که بالای سرشان گسترده شده بود و پر از ستاره‌هایی بود که هرکدام در تاریکی شب می‌درخشیدند. ماه، آرام میان آن همه نور ایستاده بود و انگار تمام شهر زیر سایه‌ی روشن آن، برای چند لحظه آرام‌تر شده بود.


نانی هم سکوت کرد.


شاید منتظر بود جواب اسکای را بشنود، شاید هم فقط می‌خواست بداند پشت آن نگاه آرامی که همیشه پنهانش می‌کرد، چه چیزی وجود دارد.


اسکای نفس آرامی کشید.


بعد لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست؛ لبخندی که این بار نه از روی شوخی بود، نه برای پنهان کردن چیزی.


واقعی بود.


نگاهش هنوز به آسمان بود، اما صدایش آرام و محکم شنیده شد.


«ببین نانی...»


چند ثانیه مکث کرد.


انگار می‌خواست مطمئن شود کلمات درست را انتخاب می‌کند.


«تو بین اون همه ستاره... همیشه ماه بودی.»


نانی چیزی نگفت.


فقط به او خیره ماند.


چون شاید برای هر کس دیگری، این فقط یک جمله‌ی زیبا بود.


اما برای اسکای، معنای بیشتری داشت.


ستاره‌ها زیاد بودند؛ درست مثل آدم‌هایی که در طول زندگی وارد و خارج می‌شوند.


اما ماه...


چیزی بود که حتی وقتی آسمان تاریک می‌شد، هنوز می‌شد پیدایش کرد.


چیزی که همیشه حضورش دیده می‌شد.


اسکای آرام ادامه داد:


«شاید خودت هیچ‌وقت نفهمیدی، ولی هر بار که همه‌چیز تاریک شد، تو تنها چیزی بودی که باعث شد من هنوز به جلو نگاه کنم.»


باد آرامی بینشان گذشت.


نانی برای چند لحظه فقط سکوت کرد.


و برای اولین بار، نمی‌دانست باید شوخی کند، بخندد یا چیزی بگوید.


چون اسکای همیشه کسی بود که احساساتش را پشت طعنه و سکوت پنهان می‌کرد.


اما آن شب...


برای چند لحظه، اجازه داده بود نانی چیزی را ببیند که سال‌ها پنهان کرده بود.


نانی چند ثانیه به آسمان نگاه کرد.


بعد لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست و آرام خندید؛ خنده‌ای که بیشتر از اینکه از شوخی باشد، از حس عجیبی بود که با شنیدن حرف اسکای پیدا کرده بود.


نگاهش هنوز روی ماه مانده بود.


«ماه خیلی درخشانه، اسکای...»


صدایش آرام بود، اما چیزی در آن وجود داشت که باعث می‌شد جمله‌اش ساده به نظر نرسد.


چند لحظه سکوت کرد.


بعد نگاهش را از آسمان گرفت و به اسکای داد.


«ولی فکر کنم زیادی بزرگش می‌کنی.»


اسکای کمی ابروهایش را بالا برد.


«چطور؟»


نانی شانه‌ای بالا انداخت و لبخند محوی زد.


«چون ماه فقط وقتی قشنگ به نظر میاد که یه نفر از دور نگاهش کنه.»


چند ثانیه مکث کرد.


«ولی کسی که نزدیکشه، همه‌ی نقص‌هاشو هم می‌بینه.»


اسکای برای لحظه‌ای ساکت ماند.


چون نانی، بدون اینکه خودش بداند، چیزی را گفته بود که خیلی بیشتر از یک حرف ساده معنی داشت.


او تمام آن سال‌ها فکر می‌کرد نانی فقط بخش‌های خوبش را می‌بیند؛ کسی که همیشه پشت شوخی‌ها، قدرت و آرامشش پنهان می‌شد.


اما نانی او را دیده بود.


با تمام اشتباهاتش، تمام تاریکی‌هایش و تمام چیزهایی که خودش دوست نداشت کسی بداند.


نانی آرام خندید.


«ولی خب... شاید بد نباشه یکی گاهی اینطوری ببینتمون.»


اسکای نگاهش کرد.


«چطوری؟»


نانی دوباره به ماه نگاه کرد.


«طوری که انگار هنوز یه چیز خوب توی وجودمون هست.»


برای چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.


فقط همان‌جا ایستادند؛ زیر آسمانی پر از ستاره، در شهری که همیشه برایشان پر از خطر بود، اما آن شب برای چند دقیقه شبیه جایی امن شده بود.


و شاید عجیب‌ترین بخش ماجرا این بود که هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند این لحظه، بعدها تبدیل به یکی از مهم‌ترین خاطراتشان خواهد شد.


نانی نگاهش را آرام از اسکای گرفت و این بار چشم‌هایش روی آدم‌هایی ثابت ماند که یکی‌یکی از در رستوران بیرون می‌آمدند؛ آدم‌هایی با لباس‌های مرتب، ساعت‌های گران‌قیمت و کلید ماشین‌هایی که با یک نگاه می‌شد فهمید قیمتشان بیشتر از چیزی است که او در تمام عمرش دیده بود.


آن‌ها بدون هیچ عجله‌ای به سمت ماشین‌هایشان می‌رفتند، می‌خندیدند و درباره‌ی چیزهایی حرف می‌زدند که برای نانی همیشه شبیه یک دنیای دور و دست‌نیافتنی بود.


چند لحظه فقط نگاهشان کرد.


بعد خیلی آرام گفت:


«می‌بینی اونارو؟»


اسکای مسیر نگاهش را دنبال کرد و بعد دوباره به نانی نگاه کرد.


نانی لبخند کوچکی زد، اما این بار در آن لبخند فقط هیجان نبود.


چیزی شبیه آرزو بود.


«من باید یه روز این حس رو تجربه کنم.»


چند ثانیه مکث کرد و نگاهش هنوز روی آن آدم‌ها بود.


«اینکه بدون اینکه نگران چیزی باشی، بدون اینکه هر لحظه منتظر یه اتفاق بد باشی، فقط زندگی کنی.»


صدایش آرام‌تر شد.


«اینکه بتونی وارد یه ماشین بشی، بری یه جای خوب، هرچیزی که می‌خوای بخری و برای یه بار هم که شده حس کنی دنیا علیه تو نیست.»


اسکای چیزی نگفت.


فقط به نانی نگاه کرد.


به پسری که همیشه با خنده و شوخی وانمود می‌کرد هیچ‌چیز برایش مهم نیست، اما حالا داشت آرزویی را می‌گفت که شاید سال‌ها در دلش نگه داشته بود.


نانی کمی شانه‌هایش را بالا انداخت و با همان لبخند کوچک ادامه داد:


«و راستش... واقعاً برام مهم نیست چجوری بهش برسم.»


این جمله باعث شد حالت صورت اسکای کمی تغییر کند.


نه از عصبانیت.


بیشتر از نگرانی.


چون او نانی را می‌شناخت.


می‌دانست وقتی چیزی را بخواهد، حاضر است برایش هر کاری بکند.


اسکای آرام گفت:


«نانی...»


اما نانی سریع نگاهش را به او داد و خندید.


«نگران نباش، هنوز اونقدر دیوونه نشدم.»


اسکای با وجود خودش لبخند زد.


«هنوز؟»


نانی با حالت اعتراض نگاهش کرد.


«هی!»


خنده‌ی کوتاهی بینشان رد شد.


اما بعد، اسکای دوباره به او نگاه کرد.


چون پشت آن شوخی، یک حقیقت بزرگ وجود داشت.


نانی فقط پول نمی‌خواست.


او دنبال حسی بود که هیچ‌وقت نداشت.


حس امنیت.


حس اینکه بالاخره به جایی رسیده که مجبور نیست همیشه بجنگد.


و اسکای، بیشتر از هر کسی، این را می‌فهمید.


چون خودش هم دقیقاً همین حس را می‌شناخت.

Report Page