Chapter 23

Chapter 23


اسکای چند لحظه فقط به نانی نگاه کرد.


به کسی که با وجود تمام ترس‌ها و تمام فاصله‌ای که خودش ساخته بود، هنوز همان‌جا ایستاده بود؛ کسی که به جای رفتن، به جای اینکه از پیچیدگی احساساتشان فرار کند، تصمیم گرفته بود بماند و اجازه بدهد زمان جواب بعضی سؤال‌ها را پیدا کند.


آرام قدمی جلو رفت.


بعد بدون اینکه چیزی بگوید، نانی را در آغوش گرفت.


حرکتش ناگهانی نبود؛ بیشتر شبیه کسی بود که بالاخره بعد از مدت‌ها اجازه پیدا کرده چیزی را که از دست داده بود، دوباره لمس کند.


برای اسکای عجیب بود.


چون فقط یک شب گذشته بود، فقط چند ساعت فاصله بینشان افتاده بود، اما آن لحظه برای او شبیه سال‌ها دوری بود.


انگار تمام مدت، بخشی از وجودش جایی دور از خودش مانده بود و حالا دوباره پیدا شده بود.


سرش را کمی نزدیک‌تر برد و عطر آشنای نانی را نفس کشید؛ همان عطری که همیشه بدون اینکه خودش بفهمد، آرامش می‌کرد.


صدایش آرام بود، اما این بار هیچ ترسی پشت آن پنهان نشده بود.


«دوستت دارم نانی.»


نانی برای چند لحظه هیچ حرکتی نکرد.


نه به این خاطر که نمی‌خواست جواب بدهد، بلکه چون برای اولین بار می‌خواست فقط همان لحظه را حس کند؛ لحظه‌ای که اسکای دیگر پشت غرور، سکوت یا ترسش پنهان نشده بود.


دست‌هایش آرام بالا آمد و دور اسکای حلقه شد.


نه به عنوان یک جواب قطعی.


نه به عنوان قولی که هنوز آماده‌ی گفتنش نبود.


فقط به عنوان یک اطمینان کوچک که نشان می‌داد هنوز اینجا هستند.


هنوز کنار هم‌اند.

و شاید همین، برای شروع دوباره کافی بود.


نانی چند لحظه‌ی دیگر در آغوش اسکای ماند و هیچ چیزی نگفت؛ انگار بعد از تمام آن حرف‌هایی که در چند دقیقه‌ی گذشته بینشان رد و بدل شده بود، دیگر نیازی نداشت برای توضیح دادن ناراحتی‌اش یا ثابت کردن اینکه هنوز از رفتن اسکای دلخور است، کلمه‌ی دیگری پیدا کند، چون همین که اسکای دوباره روبه‌رویش ایستاده بود و برای اولین بار به جای فرار کردن، اجازه داده بود احساساتش دیده شوند، برای آن لحظه کافی بود.


با این حال، وقتی اسکای کمی از او فاصله گرفت و نگاهشان دوباره در هم گره خورد، نانی همان حالت جدی و کمی گلایه‌آمیز همیشگی‌اش را به صورتش برگرداند؛ حالتی که اسکای خوب می‌شناخت و می‌دانست پشت آن، برخلاف چیزی که شاید دیگران تصور می‌کردند، مقدار زیادی نگرانی پنهان شده است.


نانی آرام گفت:


«فقط یه چیز رو خوب گوش کن.»


اسکای بدون اینکه چیزی بگوید، منتظر ماند.


«اگه یه بار دیگه بدون اینکه با من حرف بزنی، بدون اینکه حتی بهم فرصت بدی کنارت باشم، تصمیم بگیری از زندگیم بری و همه چیز رو خودت به تنهایی حل کنی، این دفعه دیگه منتظر نمی‌مونم خودت برگردی.»


اسکای لبخند بسیار کمرنگی زد و پرسید:


«پس چی کار می‌کنی؟»


نانی با همان اخم کوچک روی صورتش جواب داد:


«خودم میام دنبالت و هرطور شده برت میگردونم.»


لبخند اسکای کمی پررنگ‌تر شد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، نانی انگشتش را کمی بالا آورد و ادامه داد:

«ولی این بار نمی‌خوام فقط یه قول قشنگ ازت بشنوم، چون تو وقتی می‌ترسی خیلی خوب بلدی چیزهایی رو بگی که خودت هم چند دقیقه بعد یادت می‌ره.»


اسکای برای لحظه‌ای ساکت ماند و بعد با لحنی آرام گفت:

«پس این بار عمل می‌کنم.»


نانی نگاهش کرد؛ انگار می‌خواست مطمئن شود این جمله هم یکی از همان وعده‌هایی نیست که فقط برای آرام کردن او گفته می‌شوند، اما در نهایت آرام سر تکان داد.

«همین رو می‌خواستم.»


چند ثانیه سکوت بینشان ماند و برای اولین بار در تمام آن شب، آن سکوت سنگین و آزاردهنده نبود؛ دیگر خبری از ترسِ اینکه یکی از آنها قرار است برود یا چیزی را ناتمام رها کند وجود نداشت و شاید همین آرامش کوچک، با وجود تمام چیزهایی که هنوز حل نشده بودند، می‌توانست شروع دوباره‌ای برایشان باشد.


ناگهان صدای فیلم از پشت در بلند شد:

«من هنوز زنده‌ام‌ها! اگه قرار بود اینجا آشتی کنید، حداقل یکی به من خبر می‌داد!»


نانی همان لحظه چشم‌هایش را بست و با حالتی که ترکیبی از خجالت و کلافگی بود، آهسته زیر لب گفت:

«وای... یادم رفت فیلم پشت دره.»


اسکای نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد و آرام خندید؛ خنده‌ای که شاید برای دیگران چیز خاصی نبود، اما برای نانی که چند دقیقه قبل هنوز از برگشتن او مطمئن نبود، همان لبخند ساده نشانه‌ی خوبی بود.


نانی به سمت در رفت و در حالی که دستش را روی دستگیره می‌گذاشت، بدون اینکه به عقب نگاه کند گفت:

«و تو هم فکر نکن چون بخشیدمت، قراره امشب از زیر توضیح دادن در بری.»


اسکای پشت سرش راه افتاد و با آرامشی که مدت‌ها بود در صدایش شنیده نمی‌شد، گفت:

«می‌دونم.»


در باز شد و فیلم همان‌جا ایستاده بود و با دست‌هایی که روی سینه‌اش جمع کرده بود، نگاهش را بین نانی و اسکای جابه‌جا می‌کرد؛ نگاه کسی که کاملاً می‌دانست چیزی بین این دو نفر اتفاق افتاده، اما احتمالاً آن‌قدر عاقل بود که فعلاً درباره‌اش سؤال نپرسد.


بعد از چند ثانیه، ابرویش را بالا انداخت و گفت:

«بالاخره زنده‌ای؟»


اسکای لبخند کوتاهی زد.

«ظاهراً.»


فیلم نگاهی به نانی انداخت، بعد دوباره به اسکای نگاه کرد و با رضایت سرش را تکان داد.


«خوبه، چون من برای آشتی شما این‌همه منتظر موندم، حداقل یکی باید بابتش ازم تشکر کنه.»


نانی با شنیدن حرفش خنده‌ی کوتاهی کرد و سرش را تکان داد، در حالی که اسکای فقط نگاهش می‌کرد و برای اولین بار بعد از آن شب طولانی، احساس می‌کرد شاید همه چیز قرار نیست یک‌باره درست شود، اما حداقل دیگر لازم نیست برای درست شدنش تنها بماند.


و شاید بعضی شب‌ها، شروع دوباره دقیقاً همین‌قدر ساده باشند؛ نه با یک اتفاق بزرگ، نه با وعده‌ای برای اینکه همه‌ی مشکلات از فردا ناپدید می‌شوند، بلکه با دو نفر که بعد از یک شب سخت، بالاخره تصمیم می‌گیرند به جای دور شدن، یک قدم دیگر کنار هم بردارند.

فیلم هنوز چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و با نگاهی که بیشتر از هر توضیحی نشان می‌داد متوجه چیزی شده، بین نانی و اسکای جابه‌جا می‌شد که ناگهان انگار چیزی به خاطرش آمده باشد، نگاهش را روی اسکای نگه داشت و گفت:

«راستی... اصلاً دست زخمی‌شو دیدی؟»


نانی که تا آن لحظه هنوز آرام به نظر می‌رسید، خیلی آهسته سرش را به سمت اسکای برگرداند.

«چه دست زخمی‌ای؟»


فیلم شانه‌ای بالا انداخت و با لحنی کاملاً عادی گفت:


«دیشب دستش با سیگار سوخته بود، تعجب کردم که ندیدیش.»


همان لحظه، سکوت عجیبی در اتاق افتاد.


نانی چیزی نگفت و فقط چند ثانیه به اسکای نگاه کرد؛ نگاهش آن‌قدر ثابت و بی‌حالت بود که اسکای، با وجود اینکه تا چند لحظه پیش لبخند روی صورتش داشت، آرام‌آرام آن را از روی لب‌هایش جمع کرد و ناخودآگاه نگاهش را به سمت دیگری برد.


نانی بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، خیلی آرام پرسید:


«دستت رو بیار جلو.»

اسکای مکث کرد.

«چی؟ من؟ نه...»


نانی یک قدم به سمتش برداشت، اما صدایش همچنان آرام بود و همین آرامش، جمله‌اش را جدی‌تر از هر فریادی می‌کرد.

«اسکای.»


اسکای نگاهش کرد.

نانی چند ثانیه ساکت ماند و بعد گفت:

«داری دروغ می‌گی.»


اسکای لب‌هایش را به هم فشرد و وقتی دید نگاه نانی حتی برای یک لحظه هم از روی او برداشته نمی‌شود، بالاخره با لحنی که بیشتر شبیه اعترافی ناخواسته بود گفت:

«فقط دستم با سیگار سوخته.»


ابروهای نانی کمی بالا رفت.

«فقط؟»


اسکای چیزی نگفت.


نانی دستش را به سمت او دراز کرد و همان‌طور که نگاهش می‌کرد، گفت:

«دستت.»


اسکای یک قدم عقب رفت.

«نانی، واقعاً چیز مهمی نیست، فقط یه سوختگی کوچیکه و—»

«اسکای.»


این بار فقط اسمش را گفت، اما همان یک کلمه کافی بود تا اسکای جمله‌اش را نصفه رها کند.


چند ثانیه به دست نانی نگاه کرد و بعد به چهره‌اش خیره شد؛ انگار داشت در ذهنش دنبال راهی می‌گشت که از این موقعیت فرار کند، و وقتی هیچ راه عاقلانه‌ای پیدا نکرد، تصمیم گرفت همان راه غیرعاقلانه را انتخاب کند.


درست در لحظه‌ای که نانی دستش را جلو آورد تا مچ او را بگیرد، اسکای سریع کنار کشید و از زیر دستش فرار کرد.


«اسکای!»


اسکای چند قدم عقب رفت و با حالتی که خودش هم می‌دانست چندان قابل دفاع نیست، گفت:

«گفتم چیز مهمی نیست!»


نانی همان‌جا ایستاد.


نه دنبالش رفت، نه صدایش را بالا برد و نه حتی دوباره دستش را دراز کرد؛ فقط آرام برگشت و نگاهش کرد، با همان سکوت سنگینی که اسکای حالا بیشتر از هر چیزی از آن می‌ترسید.


چند ثانیه گذشت.


بعد نانی خیلی آرام گفت:


«باشه.»


اسکای با تردید پلک زد.


«باشه؟»


نانی لبخند بسیار کوچکی زد؛ لبخندی که به هیچ وجه آرامش‌بخش نبود.


«خودت خواستی فرار کنی.»


اسکای همان‌جا خشک شد.


فیلم که هنوز کنار در ایستاده بود، سعی کرد خنده‌اش را پنهان کند، اما اسکای حتی جرئت نکرد نگاهش کند؛ چون از لحن نانی به‌خوبی فهمیده بود که فرار کردن شاید برای چند ثانیه جواب داده باشد، اما احتمالاً این ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شد.


نانی بدون اینکه نگاهش را از اسکای بردارد، آرام ادامه داد:


«حالا برو... هرچقدر می‌خوای فرار کن.»


اسکای با احتیاط به او نگاه کرد.


نانی همان لبخند کوچک را هنوز روی لب داشت.


«ولی آخرش باید دستت رو بهم نشون بدی.»


اسکای زیر لب آهی کشید و فهمید برای اولین بار در زندگی‌اش، شاید روبه‌رو شدن با یک آدم عصبانی خیلی ساده‌تر از روبه‌رو شدن با نانی‌ای بود که بیش از حد آرام شده بود.

اسکای چند لحظه دیگر به نانی نگاه کرد، اما وقتی فهمید نگاه کردن بیشتر فقط باعث می‌شود نانی دوباره درباره‌ی دستش سؤال کند، آهسته نفسش را بیرون داد و ترجیح داد فعلاً هیچ بحثی را ادامه ندهد.


بعد به سمت در برگشت و درست قبل از اینکه از اتاق خارج شود، نگاهی به فیلم انداخت که هنوز همان نزدیکی ایستاده بود و با لبخند به او نگاه می‌کرد.


اسکای زیر لب، طوری که نانی نشنود، گفت:


«دلیل این همه دشمنی داشتنت با من رو نمی‌دونم... تازه داشتم از بودن با نانی لذت می‌بردم تا تو اومدی.»


فیلم چند ثانیه به او خیره ماند؛ انگار برای لحظه‌ای نمی‌دانست باید از حرفش ناراحت شود یا بخندد.


اسکای اما فرصت نداد چیزی بگوید و با همان حالت بی‌خیالی در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت.


همین که در پشت سرش بسته شد، فیلم دیگر نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.


با خنده سرش را تکان داد و رو به نانی گفت:

«نانی... اون خیلی ازت حساب می‌بره!»


نانی که هنوز به در بسته خیره مانده بود، آرام ابرویی بالا انداخت.

«باید هم ببره.»


فیلم دوباره خندید.

«نه، جدی می‌گم! قیافه‌ش رو دیدی؟ پنج دقیقه پیش داشت با لبخند میزد و الان فقط با شنیدن اسم دست زخمیش دنبال راه فراره!»


نانی نتوانست جلوی لبخند کوتاهش را بگیرد و در حالی که نگاهش هنوز روی در بود، زیر لب گفت:

«خودش می‌دونه وقتی کاری می‌کنه که نگرانم کنه، دیگه نمی‌تونه با یه "چیزی نیست" از زیرش در بره.»


فیلم با شیطنت گفت:

«پس واقعاً ازت می‌ترسه.»


نانی این بار لبخندش کمی بیشتر شد.

«نه...»


چند لحظه مکث کرد.

«فقط می‌دونه کی باید از دستم فرار کنه.»


صدای خنده‌ی فیلم دوباره در اتاق پیچید و نانی هم بالاخره نگاهش را از در گرفت؛ در حالی که با وجود تمام نگرانی‌ای که هنوز بابت اسکای در دلش مانده بود، برای اولین بار بعد از آن شب سنگین، احساس می‌کرد فضای بینشان دوباره کمی شبیه روزهای قبل شده است.

فیلم چند لحظه ساکت ماند و بعد با لحنی جدی‌تر، در حالی که هنوز لبخند محوی روی صورتش داشت، پرسید:

«حالا جدی... می‌خوای باهاش چیکار کنی؟»


نانی چند ثانیه به در بسته خیره ماند؛ همان دری که اسکای چند لحظه پیش با خیال اینکه توانسته از آن طرفش فرار کند، پشت سرش بسته بود. بعد آرام لبخندی زد؛ لبخندی که باعث شد فیلم همان لحظه حالت صورتش را عوض کند.


«اون خودش نمی‌دونه چه بلایی می‌خوام سرش بیارم.»


فیلم ابروهایش را بالا برد و یک قدم عقب رفت.


«نانی... دارم ازت می‌ترسم.»


نانی خنده‌ی کوتاهی کرد و نگاهش را از در گرفت.


«قبلاً وقتی اشتباه می‌کرد، کل روز بهش محل نمی‌دادم و یه جوری حرصش رو درمی‌آوردم که خودش آخرش می‌اومد دنبالم و سعی می‌کرد بفهمه چی کار کرده.»


فیلم با ناباوری نگاهش کرد.


«و الان؟»


نانی با خونسردی جواب داد:


«الان فرق کرده.»


چند لحظه مکث کرد و بعد با همان لبخند مرموز ادامه داد:


«این دفعه قراره پاداش کارش رو با بی‌اهمیتی، جواب ندادن به حرف‌هاش و اینکه هر بار فکر کرد می‌تونه با یه لبخند از زیر توضیح دادن در بره، عمداً نادیده گرفتنش بگیره.»


فیلم خنده‌اش گرفت.


«یعنی می‌خوای عمداً حرصش بدی؟»


نانی خیلی آرام سر تکان داد.


«دقیقاً.»


بعد کمی مکث کرد و با لحنی که انگار تازه بهترین قسمت نقشه‌اش را به یاد آورده باشد، اضافه کرد:


«مخصوصاً شب‌ها.»


فیلم با خنده گفت:


«بیچاره اسکای.»


نانی شانه‌ای بالا انداخت.


«باید یاد بگیره قبل از اینکه کاری کنه، به عواقبش هم فکر کنه.»


فیلم هنوز می‌خندید.


«فقط یه چیزی... تو مطمئنی این کار باعث نمی‌شه بیشتر بهت بچسبه؟»


نانی چند ثانیه سکوت کرد.


بعد لبخند بسیار کوچکی زد.


«اتفاقاً...»


نگاهش دوباره روی در ثابت شد.


«دقیقاً روی همین حساب کردم.»

فیلم چند لحظه با لبخند به نانی نگاه کرد، انگار تازه متوجه تناقضی شده باشد که نانی خودش هم ترجیح می‌داد فعلاً درباره‌اش فکر نکند، بعد با لحنی شیطنت‌آمیز گفت:


«نانی، به عنوان کسی که میگه عاشق دوستش نیست، زیادی می‌خوای فقط با خودت باشه.»


نانی همان لحظه نگاهش را به فیلم دوخت.


«چی؟»


فیلم شانه‌ای بالا انداخت و با خنده ادامه داد:


«هیچی... فقط دارم می‌گم برای کسی که هنوز مطمئن نیست احساسش عشقه یا نه، خیلی برات مهمه که اسکای کجا می‌ره، با کی حرف می‌زنه، کی جواب تو رو می‌ده و کی نمی‌ده.»


نانی چند لحظه ساکت ماند.


«اون فرق داره.»


فیلم ابرویی بالا انداخت.


«چه فرقی؟»


نانی انگار خواست جواب بدهد، اما چند ثانیه مکث کرد و در نهایت فقط گفت:


«چون اسکایه.»


فیلم چند لحظه خیره نگاهش کرد و بعد لبخندش آرام‌تر شد.


«همین جواب، از صدتا اعتراف بیشتر شبیه اعتراف بود.»


نانی اخم کوچکی کرد.


«من هنوز نگفتم عاشقشم.»


«منم نگفتم گفتی.»


فیلم لبخندش را بیشتر کرد.


«فقط گفتم زیادی دوست داری مال خودت باشه.»


نانی نگاهش را از او گرفت و زیر لب گفت:

«شاید فقط به این دلیل که سال‌ها کنارم بوده.»


فیلم آرام جواب داد:

«شاید.»


بعد مکثی کرد و با همان شیطنت همیشگی اضافه کرد:

«ولی یه روز خودت می‌فهمی چرا وقتی یکی دیگه زیادی بهش نزدیک می‌شه، این‌قدر عصبی می‌شی.»


نانی چیزی نگفت.


فقط دوباره به در نگاه کرد؛ همان دری که اسکای از آن بیرون رفته بود.


و برای اولین بار، خودش هم نتوانست کاملاً مطمئن باشد که سکوتش به معنی نپذیرفتن حرف فیلم است یا فقط به این دلیل که جوابش را از قبل می‌دانست.

نانی چند لحظه به در بسته خیره ماند و بعد انگار تازه متوجه شده باشد که اسکای دیگر آنجا نیست، با بی‌حوصلگی زیر لب گفت:


«بیخیال... بیخیال... اصلاً این احمق کجا رفت؟»


فیلم که هنوز لبخند روی صورتش بود، نگاهی به در انداخت و خیلی عادی گفت:


«اونجوری بیرونش کردی، قطعا رفته یه گوشه نشسته به کارای زشتش فکر می‌کنه.»


نانی اخم کوچکی کرد.


«کارای زشت؟»


فیلم خندید.


«خب خودت بهتر می‌دونی چه کارایی کرده.»


نانی چند ثانیه ساکت ماند و دوباره به در نگاه کرد.


«یعنی الان واقعاً رفته؟»


«فکر کنم.»


«کجا؟»


فیلم شانه‌ای بالا انداخت.


«نمی‌دونم، احتمالاً یه جایی قایم شده که دستش بهت نرسه.»


نانی با شنیدن این حرف، نفسش را آرام بیرون داد و زیر لب گفت:


«این آدم واقعاً اعصاب منو خرد می‌کنه.»


فیلم با خنده گفت:


«ولی هنوز دنبالشی.»


نانی نگاهش کرد.


«دنبال کسی نیستم.»


«پس چرا داری می‌پرسی کجاست؟»


نانی چند لحظه ساکت ماند، بعد خیلی خونسرد گفت:


«چون هنوز باهاش حرفم تموم نشده.»


فیلم لبخند زد.


«آره... حتماً فقط به خاطر حرفات.»


نانی با اخم نگاهش کرد.


«فیلم.»


«باشه، باشه.»


فیلم خنده‌اش را خورد و به سمت در رفت.


«ولی اگه پیداش کردی، قبل از اینکه دوباره فرار کنه، حداقل بهش بگو شام بخوره.»


نانی چند لحظه چیزی نگفت.


بعد زیر لب گفت:

«اول باید دستش رو بهم نشون بده.»


نانی چند لحظه به در بسته خیره ماند و بعد آهسته نفسش را بیرون داد؛ انگار می‌خواست بلند شود و دنبالش برود، اما درد مبهمی که با هر حرکت در بدنش می‌پیچید، خیلی زود یادآوری کرد که خودش هنوز آن‌قدر سرحال نیست که بتواند همین‌طور بی‌فکر راه بیفتد و دنبال اسکای بگردد.


دستش را آرام روی قسمت زخمی بدنش گذاشت و با بی‌حوصلگی زیر لب گفت:


«بیخیال... خودش برمی‌گرده.»


فیلم که متوجه نگاه نانی شده بود، با لبخند کوتاهی گفت:


«بالاخره یکی از شما دوتا تصمیم گرفت عاقلانه رفتار کنه.»


نانی نگاه سردی به او انداخت.


«زیادی خوشحال نباش.»


فیلم خندید.


«من که کاری نکردم.»


نانی دوباره به در نگاه کرد و چند لحظه سکوت کرد.


«فقط امیدوارم واقعاً رفته یه گوشه نشسته باشه.»


فیلم ابرویش را بالا برد.


«نگرانشی؟»


نانی بلافاصله جواب نداد.


چند ثانیه گذشت و بعد خیلی آرام گفت:


«دیشب حالش خوب نبوده... امروز هم دستش رو ازم قایم می‌کنه و بعد مثل بچه‌ها از زیر دستم فرار می‌کنه. معلومه که نگرانشم.»


فیلم لبخند محوی زد.


«پس بذار خودش برگرده.»


نانی سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و آهسته گفت:


«آره... این دفعه من دنبالش نمی‌رم.»


فیلم با تعجب نگاهش کرد.


«واقعاً؟»


نانی لبخند خیلی کوچکی زد.


«بذار یک بار هم خودش بیاد سمتم.»


فیلم چند لحظه ساکت ماند و بعد با لحنی شیطنت‌آمیز گفت:


«فکر کنم اون از وقتی فهمیده تو هنوز ازش متنفری نیستی، دیگه زیاد نمی‌تونه ازت دور بمونه.»


نانی چیزی نگفت.


فقط نگاهش را به در دوخت؛ انگار ته دلش مطمئن بود اسکای هرچقدر هم که برای چند دقیقه فرار کند، آخرش دوباره برمی‌گردد.


و این بار، نانی تصمیم گرفته بود منتظر بماند.

Report Page