Chapter 2

Chapter 2

Helika

رول‌های کاغذ رو یکی‌یکی باز می‌کرد و هرکدوم رو فقط بعد از نیم‌نگاه ساده‌ای کنار می‌انداخت؛ همه‌شون بدون استثنا چنان ایرادهای فاحشی داشتن که انگار افراد مبتدی اون‌ها رو آماده کردن. به آخر رسیدن نقشه‌های پروژه‌های پیش‌رو، اخمی رو روی پیشونی مرد نشوند. تمام کاغذهای روی میز رو رول کرد و همینطور که اون‌ها رو بین مشتش می‌فشرد، از دفترش بیرون رفت. منشی که پشت در، پشت میزش نشسته بود، از جا پرید و قبل از اینکه بخواد چیزی بپرسه، رئیسش ازش دور شد.

در دفتر فنی رو بی‌هوا باز و صدای برخورد در به دیوار پشتش، همهمه‌ی استودیو رو خفه کرد. اعضای تیم طراحی بلافاصله با دیدن مرد از جا بلند شدن و از پرت شدن کاغذ‌ها روی میز کارشون جا خوردن. نفس توی سینه‌شون حبس شده بود و کسی جرأت نداشت حرفی بزنه؛ حتی معمار ارشد هم در سکوت و مضطرب به رئیسش نگاه می‌کرد. همه برای شنیدن فریاد مرد انتظار می‌کشیدن اما دونگمین با صدای آروم و لحن قاطعی گفت: «این سومین اصلاحیه‌ست. سومین اصلاحیه و همچنان پر از نقص و ایراده!»

معمار ارشد می‌خواست چیزی بگه اما ادامه‌ی حرف دونگمین جلوش رو گرفت. «ازتون نخواستم یه روزه شاهکار تحویلم بدین ولی اسکچ‌های اولیه‌ای که یه ماهه واسه‌شون وقت گذاشتید اینقدر خنده‌دار و ناامیدکننده‌ان که انگار دست چندتا بچه‌ی دبیرستانی بودن! خجالت نمی‌کشید؟!» مستقیم به تک‌تکشون نگاه کرد که حالا سرشون رو پایین انداخته بودن و دوتا از جوون‌ترین اعضای تیم حتی نمی‌تونستن لرزش دست‌هاشون رو کنترل کنن. «این پروژه تمام اعتبار و اسم شرکت رو با پشت خودش داره. اگه نمی‌تونید جوری که باید کار کنید و در حد اعتباری که پدرم سال‌ها با تلاش خودش جمع کرده نیستید، بهتره فقط نفری یدونه استعفانامه ازتون روی میزم ببینم!»

هیچکس حتی نفس هم نمی‌کشید. همه‌شون بدون استثنا به این شغل نیاز داشتن و می‌دونستن استعفا دادنشون از شرکتی چنین شناخته‌شده فقط باعث می‌شه نتونن جای دیگه‌ای استخدام بشن. دونگمین نفسش رو با حرص بیرون داد و جلوی خودش رو گرفت تا بیشتر از این اعضای تیمش رو تخریب نکنه. دست‌هاش رو به کمرش زد و اشاره‌ای به نقشه‌های روی میز کرد. «فقط سه روز برای آخرین اصلاحیه فرصت دارید؛ اگه همچنان نقصی توی کارتون ببینم، کل تیم اخراج می‌شن.» رو به معمار ارشد کرد و ادامه داد: «سونگهو، بیا اتاقم.»

بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، دفتر فنی رو ترک کرد و پشت سرش، اعضای تیم روی صندلی‌هاشون ولو شدن. سونگهو با آرامش از جا بلند شد و میز بزرگ وسط اتاق رو دور زد. نگاهی به کاغذ‌ها انداخت که قسمت‌هایی از اون با هایلایتر قرمز علامت زده شده بودن. اسکچ‌ها رو سمت اعضای تیم هل داد و با لحن آروم‌تری نسبت به رئیسشون گفت: «بیاید از این زمانی که بهمون داده شده به خوبی استفاده کنیم. بخش‌هایی که علامت زده شدن رو چک کنید و ببینید ایرادش چیه. درخواست استخدام اعضای جدید برای تیم هم همچنان هست پس هر لحظه ممکنه تعدادتون بیشتر و کارتون راحت‌تر بشه. نگران نباشید.»

معمار ارشد از اتاق بیرون اومد و بلافاصله با پسر مو نارنجی روبه‌رو شد. نفس عمیقی کشید و در رو پشت سرش بست. سانگهیوک با دیدن چهره‌ی سرخ و صورت عرق‌کرده‌ی سونگهو فاصله‌شون رو کم کرد و متعجب پرسید: «چه خبر شده؟»

«آتشفشان فوران کرده.» کوتاه و مختصر جواب داد و پاسخش دوست و همکار قدیمی‌ـش رو به خنده انداخت. تشبیه کردن دونگمین به آتشفشان تبدیل به جوکی خنده‌دار بین خودشون شده بود که هربار دوست مشترکشون از کوره در می‌رفت، ازش استفاده می‌کردن.

هردو قبل از اینکه دوباره صدای دونگمین در بیاد، سمت دفتر مدیرعامل رفتن و سانگهیوک با ضربه‌ای کوتاه به در، زودتر از سونگهو داخل رفت. دونگمین که مشغول یادداشت کردن چیزی بود، سرش رو بالا آورد و اخم‌هاش از دیدن سانگهیوک توی هم رفتن. «گفتم سونگهو بیاد دفترم. تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

سانگهیوک به این نیش و کنایه‌ها عادت داشت؛ در واقع، حتی از شنیدن دوباره‌ی اون‌ها بعد از چندین سال خوشحال بود. بی‌توجه به غر زدن رئیسش روی کاناپه ولو شد و جواب داد: «من دُم سونگهوام؛ مشکلی داری؟»

دونگمین کاملا نادیده‌ش گرفت و اشاره‌ای به سونگهو کرد. «بشین.» هنوز چند لحظه از نشستن دوستش نگذشته بود که ادامه‌ی جمله‌ش باعث شد سر هردوشون سمت دونگمین برگرده و گردن‌هاشون از شدت حرکت ناگهانی تیر بکشه. «شما دوتا باهم قرار می‌ذارین؟»

«چی؟!» سونگهو وحشت‌زده پرسید و سانگهیوک قهقهه‌ای سر داد که کاملا فضای اتاق رو پر کرد؛ اما چهره‌ی دوستشون کاملا جدی به‌نظر می‌رسید.

«جز این نمی‌تونم دلیلی برای این همه نادیده گرفتن وظیفه‌تون توی شرکت و افتضاح بودن کار اعضای تیم طراحی پیدا کنم. تازه تا جایی که یادمه قبل از رفتنم، وقتی دانشجو بودیم، بقیه می‌گفتن به همدیگه میاین.»

سونگهو با اکراه از سانگهیوک فاصله گرفت که هنوز داشت یک نفس می‌خندید، اکسیژن کم آورده بود و فقط صدای خنده‌ش دیگه شنیده نمی‌شد. «حتی فکرش هم نکن، دونگمین! من و این دیوونه؟ عمراً! خدا نصیب دشمن نکنه!»

سانگهیوک دست از خنده برداشت و حق به جانب سمتش چرخید. «وا! منظورت چیه؟! من خیلی هم دخترکُشم!»

دوستش با نگاه خشک و صورت بی‌حسی بهش زل زد. «و البته که من دختر نیستم؛ احتمالا نکته‌ی مهم همینه.»

«خیلی خب، بسه.» دونگمین وسط بحثشون پرید و هردوشون رو ساکت کرد چون می‌دونست اگه این کار رو نکنه، سانگهیوک قراره تا ابد به تلاش برای راضی کردن سونگهو برای اعتراف به مثلا "دخترکُش" بودنش ادامه بده. نگاهش رو به سونگهو داد و لحنش جدی شد. «صدات کردم که بابت تیمت شکایت کنم.»

سونگهو جاش رو با سانگهیوک روی کاناپه عوض کرد تا به دونگمین نزدیک‌تر باشه و پا روی پا انداخت. «می‌دونم که از نظرت عیب و ایراد کارشون زیاده ولی ببین... هانبین هنوز دانشجوی سال دومه، اونقدرها تجربه نداره و وونهاک هم اصلا رشته‌ش ربطی به معماری نداشته! استخدام شد چون پدرت تشخیص داد که استعدادش رو داره. باید بهشون فرصت داد.»

«از کی تا حالا دانشجوهای سال اولی رو استخدام می‌کنیم، سونگهو؟ شرکت ما خیلی معتبرتر از این حرف‌هاست که روی اعتبارمون برای فرصت دادن به دانشجوها ریسک کنیم.» با اخم نظرش رو به اشتراک گذاشت و بعد، به پشت صندلی‌ـش تکیه داد.

«متوجه نیستی...» سونگهو با لبخند و آرامشی که ذاتاً توی وجودش موج می‌زد معترض شد. «کسی که سال‌ها کار کرده باشه دیگه واقعا انرژی کافی برای همچین کارهای سنگینی نداره. این دانشجوها پر از شوق و ذوقن و همیشه کارشون رو با عشق و علاقه انجام می‌دن. مهم نیست چندبار بهشون بگی کارشون رو اصلاح کنن، حتی حاضرن تا صبح به‌خاطرش بیدار بمونن پس همچین حرفی نزن. فقط بهشون فرصت بده. مطمئنم حتی توی چند روز کارشون چند پله بهتر می‌شه.»

«برای من فقط نتیجه مهمه.» نگاهش رو گرفت و حالا هردو پسر روبه‌روش احساس می‌کردن که دونگمین آروم‌تر شده. در واقع، قانع شده بود و فقط دلش نمی‌خواست توی بحث بینشون بازنده به حساب بیاد پس همچنان پافشاری می‌کرد. «تا وقتی نتیجه‌ی کارشون جوری نباشه که به زحمات چندین و چند ساله‌ی شرکت آسیب بزنه، حتی برام مهم نیست کی رو استخدام می‌کنی.»

پسر مو بلوند با لبخند سرش رو تکون داد و سانگهیوک بحث رو به موضوعات شخصی بین خودشون تغییر داد؛ از حرف زدن مداوم درباره‌ی شرکت خسته شده بود. مخصوصاً وقتی دوست قدیمی‌ـش رو بعد از مدت‌ها ملاقات کرده و تمام چند روز گذشته رو فقط از شرکت حرف زده بودن؛ طوری که حتی فرصت نکرد درست و حسابی بغلش کنه! «پدرت چطوره؟»

دونگمین سری تکون داد و ساده گفت: «فعلا برگشته خونه؛ اگه راضی بشه از این بعد شرکت رو به من و دونگجین بسپاره احتمالا خیلی بهتر می‌شه.»

«تا وقتی وضعیتش ثابت نشه اینجا می‌مونی، نه؟» پسر مو نارنجی پرسید و دونگمین با حرکت سرش تأیید کرد. «نمی‌تونم ریسک تنها گذاشتنش توی این شرایط رو بپذیرم. می‌دونم که برادرم هم می‌تونه به کارهای لازم رسیدگی کنه و یونا و مامان هم کنارش هستن اما... نمی‌دونم اینجوری خیالم راحت نیست. انگار باید همه چی زیر نظر خودم باشه تا مطمئن بشم اوضاع خوب پیش میره.»

هردوشون حرفش رو تأیید کردن؛ دوست‌ها و اطرافیانش به خوبی از میزان وابستگی دونگمین به پدرش خبر داشتن. حتی وقتی تصمیم گرفته بود برای ادامه تحصیل و مستقل کار کردن به تایلند بره هم وابستگی به پدرش باعث می‌شد گاهی احساس تردید کنه. رفته بود تا به شایعات اینکه آقای هان، مؤسس هولدینگ ته‌سان، پسرهاش رو با پول خودش بالا می‌کشه جواب بده و اثبات کنه می‌تونه روی پای خودش بایسته؛ موفق هم شده بود! با این حال، احساس پشیمونی می‌کرد. وقتی هنوز جوون‌تر بود، فکر می‌کرد حفظ غرورش از همه چیز مهم‌تره و اگه به تمسخر اطرافیانشون جواب نده، بازی زندگی رو باخته؛ اما طرز فکر بچگانه‌ش باعث شد سال‌های خوب جوونی رو به دور از خونه و خانواده‌ش توی تنهایی محض بگذرونه. همین باعث می‌شد با خودش فکر کنه که اگه هیچوقت پا به تایلند نگذاشته بود، چقدر امکان داشت الان زندگی متفاوتی داشته باشه؟

•••

برای بار چهارم شماره تماس رو گرفت و وقتی صدای بوق پشت خط تموم شد و تماس روی پیغام‌گیر رفت، تلفن همراهش رو روی میز پرت کرد. ابروهاش به هم گره خورده بودن و چهره‌ش از عصبانیت به سرخی می‌زد. با حرص نفس می‌کشید و درد خفیفی رو توی شقیقه‌هاش احساس می‌کرد.

«جواب نداد؟» مادرش که به‌نظر می‌رسید تازه از آشپزخونه بیرون اومده و توجه‌ش به صدای افتادن تلفن همراه پسرش روی میز جلب شده، پرسید و منتظر پاسخ موند اما جه‌هیون فقط نگاه خشمگینی بهش انداخت. «اگه جواب نمی‌ده بذار فردا باهاش صحبت کن. امشب رو می‌شه یه جوری گذروند.»

«یه جوری گذروند؟!» با حرص حرف مادرش رو تکرار کرد و جوری که انگار زیرش آتیش روشن کرده باشن از جا پرید. «مامان! فکر نمی‌کنی باید قبل از اومدنش حداقل بهم می‌گفتی تصمیم گرفتی برادر عزیزم که اصلاً هم برای من مهم نیست اگه کارتن‌خواب هم بشه قراره توی اتاق من بخوابه؟!»

خانم یانگ انگشت اشاره‌ش رو به بینی‌ـش چسبوند؛ صدای هیس مانندی از خودش درآورد و با چشم‌هاش به پله‌ها اشاره کرد. جه‌هیون اما ساکت نشد و حتی بیشتر از قبل اخم‌هاش رو توی هم کشید. «می‌شنوه؟ خب که چی؟! فکر نکنم اینقدر احمق باشه که ندونه ازش خوشم نمیاد! محض رضای خدا، دیگه فقط سون هیونگ‌مین نمی‌دونه من از هائو متنفرم که اونم وقتی ببینمش مطمئن باش از ده ثانیه زمانی که برای حرف زدن باهاش دارم استفاده می‌کنم تا این رو بهش بگم!»

بیخیال بیشتر از این بحث کردن با مادرش شد و بعد از برداشتن تلفن همراهش، پله‌های منتهی به اتاق خوابش رو دوتا یکی بالا رفت. به محض باز کردن در اتاق، با برادر ناتنی نچندان دوست‌داشتنی لجبازش روبه‌رو شد که روی تختش ولو شده بود و صدای بازی آنلاین از تلفن همراه توی دستش به گوش می‌رسید.

«نطق کردنت درباره تنفرت از من تموم شد، برادر عزیزم؟»

جه‌هیون نفس عمیقی کشید و با لحنی جدی و هشداردهنده اما صدای آروم خطاب قرارش داد: «از روی تختم بلند شو!»

هائو نگاهش رو از صفحه‌ی تلفن همراهش نگرفت و همچنان به بازی کردن ادامه داد. «اومو، پرنسس ناراحت شده؟»

«جانگ هائو!» سرش فریاد کشید اما تنها چیزی که نصیبش شد، خنده‌ی بلند پسر روبه‌روش بود. با بلند شدن صدای تلفن همراهش و دیدن اسم هانبین روی صفحه، بیخیال بحث کردن شد و بلافاصله تماس رو جواب داد. «سونگ هانبین، محض رضای خدا! اون گوشی کوفتی اسمش تلفن همراهه! چرا هیچ‌وقت جوابش رو نمی‌دی؟!»

هانبین که متوجه شده بود دوستش احتمالا از چیز دیگه‌ای خشمگین بوده و حالا داره تمام احساساتش رو سر اون خالی می‌کنه، نفس عمیقی کشید و به آرومی جواب داد: «معذرت می‌خوام؛ یه جلسه‌ی ناگهانی و اضطراری با همون مدیرعامل جدیدی که اومده شرکت داشتیم...» می‌خواست ادامه بده و بگه در واقع همون استادی که توی دانشگاه دیدیمش اما بیخیال زیاد صحبت کردن شد و فقط پرسید: «اتفاقی افتاده؟»

جه‌هیون دستی به پیشونی‌ـش کشید و همینطور که عرض اتاقش رو طی می‌کرد، بی‌توجه به صدای آزاردهنده‌ی بازی هائو، گفت: «یادمه آخرین‌بار گفتی اجاره خونه‌ت زیاد شده، نه؟ کسی رو پیدا کردی همخونه‌ت بشه؟» سؤالش رو در حالی پرسید که توی دلش دعا می‌کرد جواب هانبین منفی باشه. نمی‌تونست حتی یک ساعت دیگه هم حضور برادرش ناتنی‌ـش رو توی اون اتاق تحمل کنه.

هانبین که داشت اشکالات نقشه‌هایی رو چک می‌کرد که تازه بهشون تحویل داده شده بود، تلفنش رو بین شونه و گوشش گیر انداخت تا بتونه به صحبت کردن ادامه بده. «نه، نتونستم. پیدا کردن کسی که قبول کنه نصف اجاره‌ی آپارتمان توی سئول رو بده سخته، می‌دونی که. دانشجوها اصولا ترجیح می‌دن یه جای ارزون‌تر خونه بگیرن.»

«خب، من یه نفر رو برات پیدا کردم! خوشبختانه!» توی دلش برای اعصاب ازدست‌رفته‌ی دوستش مراسم ختم گرفت و نگاه جدی‌ای با چشم‌های گردشده به هائو انداخت. «که می‌تونه حتی بیشتر از نصف اجاره رو هم بده! مگه نه، هائو؟»

پسر روبه‌روش هاج‌و‌واج بهش نگاه کرد؛ هنوز نه شغلی پیدا کرده بود و نه پولی داشت که بتونه از پس همچین کاری بربیاد اما جه‌هیون داشت برای خودش می‌برید و می‌دوخت.

دوستش که از شنیدن همچین خبری خوشحال شده بود چون همین حالا هم برای اجاره‌ی بعدی مشکل داشت و می‌‌ترسید مجبور بشه خونه رو تحویل بده، ذوق‌زده پرسید: «جدی می‌گی؟! کی هست؟ آشناست؟ مورد اعتماده؟»

«آره، آره. اصلا نگرانش نباش!» همینطور که به هائو خیره شده بود که اصلا نمی‌فهمید چه اتفاقی داره میفته، ادامه داد و دروغ‌های واضحی رو پشت سر هم ردیف کرد که حتی برادرش رو هم به خنده انداخت. «نه تنها مورد اعتماده، بلکه اصلا از این آدم بهتر پیدا نمی‌کنی! داداشم رو که یادته؟ در واقع... منظورم پسرِ همسر مامانمه. قراره یه مدت کره بمونه و متأسفانه جایی نداره.»

هانبین که به دلیل مشکل اعتماد کردنش به آدم‌ها از پیدا کردن کسی که حداقل جه‌هیون اون رو می‌شناخت رضایت داشت، بی‌تردید پرسید: «عالیه... حالا کی قراره جابه‌جا بشه؟» و جه‌هیون با لبخند گفت: «الان! همین الان! بیام شرکت ازت کلید بگیرم؟ اصلا هم نمی‌خواد خودت رو درگیر کنی یا نگران چیزی باشی... هائو خیلی خیلی آدم وسواس و تمیزیه.» آخرین جمله‌ش باعث شد پسر روبه‌روش شک کنه که جه‌هیون اصلا داره درباره‌ی اون حرف می‌زنه یا برادر خیالی‌ای که از برادرش توی ذهنش ساخته. «دوتایی می‌ریم و اتاق مهمون رو براش می‌چینیم. چطوره؟»

«خیلی خب، جه‌هیون...» هانبین با اشاره‌ی معمار ارشد به خودش اومد و متوجه شد که زمان زیادی رو صرف صحبت کردن با تلفن همراه کرده؛ باید برمی‌گشت سرکارش. «برات لوکیشن می‌فرستم. وقتی رسیدی، بیا طبقه‌ی دوم و از منشی بخواه دفتر فنی رو بهت نشون بده.»

•••

جه‌هیون دقیقا طبق چیزی که هانبین ازش خواست، از دختری که پشت میز، درست جلوی ورودی طبقه‌ی دوم، نشسته بود درباره‌ی دفتر فنی پرسید و بعد از پیدا کردن اتاقی که دنبالش می‌گشت، با لبخند تشکر کرد.

سمت راهروی دست چپ چرخید و هنوز چند قدم بیشتر جلو نرفته بود که کسی از پشت سرش صداش زد. «جه‌هیون؟!»

صدایی که شنیده بود رو توی ذهنش تجزیه و تحلیل کرد؛ به‌قدری آشنا به‌نظر می‌رسید که چشم‌هاش ناخواسته بسته و نفسش توی سینه حبس شد. روی پاشنه پا چرخید و توی دلش آرزو کرد کسی که صداش زده، اون کسی نباشه که فکرش رو می‌‌کنه. آهسته نفسش رو بیرون داد و وقتی نگاهش به مرد روبه‌روش انداخت، لبش رو از داخل گزید.

دونگمین با کت‌و‌شلوار رسمی، اخم همیشگی که جه‌هیون دیگه می‌‌دونست از روی عصبانیت نیست و فقط بهش عادت داره، دست توی جیب ایستاده بود. نگاهشون برای چند لحظه به هم گره خورد و جه‌هیون نگاه خصمانه‌ای بهش انداخت. توی دلش لعنتی به دوستش فرستاد و تمام فحش‌هایی که بلد بود رو نثارش کرد؛ چطور بهش نگفته بود استاد جدیدی که توی دانشگاه دیدن باهاش همکاره؟ فکر کردن به این موضوع باعث شد چیز دیگه‌ای به ذهنش برسه؛ مدیرعامل جدیدی که ازش حرف می‌زدن، همون ته‌سان بود؟!

دونگمین جلوتر اومد. «فکر می‌کردم اشتباه کردم وقتی توی دانشگاه دیدمت؛ یا بهتره بگم... فکر کردم توهّم زدم. حالا با پای خودت اومدی شرکتم و حتی یه سلام هم نمی‌کنی؟ چرا اینقدر ازم فرار می‌کنی؟»

هانبین که از دفتر محل کارش بیرون اومده بود تا چند دقیقه‌ای استراحت کنه و چیزی برای خوردن بگیره، با دیدن جه‌هیون که با چند متر فاصله، پشت بهش و روبه‌روی رئیسشون ایستاده بود، صداش زد: «میونگ جه‌هیون؟»

جه‌هیون اما از جا تکون نخورد. لب‌هاش رو به اجبار و با اکراه از هم باز کرد و کاملا خشک و خشمگین جواب داد: «اگه می‌دونستم شرکت برای کیه حتی پام رو هم اینجا نمی‌ذاشتم! متأسفم؛ نیومدم که تو رو ببینم. یه کار شخصی داشتم.»

سرش رو تکون داد. «کار شخصی... که اینطور.» جه‌هیون بی‌توجه بهش چرخید تا سمت هانبین بره اما دونگمین ناخواسته دستش رو جلو برد و ساعد دست پسر رو چسبید. «صبر کن...» انگشت‌های سرد دستش حتی از روی پیرهن هم لرز به تن جه‌هیون انداخت؛ لرزی که از سر سرما نبود و پسر کوچیک‌تر به خوبی این رو می‌دونست. مدت‌ها از آخرین‌باری که اجازه داده بود اون مرد لمسش کنه می‌گذشت و حالا با اتفاقاتی که بینشون افتاده بود، حداقل از نظر جه‌هیون دیگه اجازه‌ی این کار رو نداشت. هرچند که تماس دست دونگمین با دستش نه به اندازه‌ای محکم بود که دردی احساس کنه و نه اونقدری خشونت‌آمیز که تهدید محسوب بشه و فقط مانع فاصله گرفتنش می‌شد، اما جه‌هیون واکنشی کاملا عصبی بهش نشون داد. دستش رو با خشم از بین انگشت‌های مرد بیرون کشید و قبل از اینکه کلمه‌ی دیگه‌ای از بین لب‌های دونگمین بیرون بیاد، صدای سیلی محکمی توی راهرو پیچید که تمام اطرافیانشون و حتی خود رئیس شرکت رو هم متعجب کرد.

منشی که وحشت‌زده از جا پریده بود، دستش رو روی دهنش گذاشت و مات‌و‌مبهوت به صحنه‌ی روبه‌روش خیره شد. سونگهو و سانگهیوک که با فاصله‌ی نسبتا زیادی از دوستشون پشت سرش ایستاده بودن، حالا با دهن باز بهش نگاه می‌کردن. هانبین که زودتر از بقیه به خودش اومده بود، چند قدم باقی‌مونده رو سمت جه‌هیون دوید و دوستش رو کنار کشید. جه‌هیون نفس‌نفس می‌زد و قفسه‌ی سینه‌ش به سرعت و نامنظم بالا و پایین می‌شد. دست‌هاش می‌لرزیدن و خودش هم باور نمی‌کرد چند لحظه پیش دقیقا چیکار کرده‌؛ خیره شدن به دونگمین که ناباورانه دستش رو سمت چپ صورتش گذاشته بود و واکنشی نشون نمی‌داد تنها چیزی بود که ثابت می‌کرد اون سیلی محکم رو توی واقعیت بهش زده و فقط تصورات خودش نبوده.

نگاهشون دوباره به هم گره خورد و نفس‌های نامنظم جه‌هیون بیشتر از چند دقیقه‌ی قبل منقطع و عصبی شدن. ‌دسته‌کلیدی که هانبین براش آورده بود رو از دست پسر کشید و قدمی به جلو برداشت. خودش می‌دونست چرا اون سیلی رو زده؛ بیشتر از هفت ماه بود که بلاهایی بدتر از صرفا یه سیلی ساده رو توی تصوراتش سر اون مرد می‌آورد. ته‌سان، از نظرش کاملا لایق اون سیلی و حتی لایق این بود جلوی همه توی صورتش تف بندازه و بعد شرکتش رو ترک کنه. با این حال، می‌دونست نمی‌تونه بیشتر از این واکنش عصبی بدنش رو تحمل کنه و هر لحظه امکان داشت به‌خاطر لرزش بدنش تعادلش رو از دست بده. انگشت اشاره‌ش رو تهدیدآمیز جلوی صورت مرد گرفت. «دیگه نزدیکم نشو! اگه دوست نداری دفعه بعدی جلوی تموم دانشجوها و اساتید دانشگاه توی صورتت تف کنم و آبروت رو ببرم، دیگه نزدیکم نشو، ته‌سان! خوب می‌دونی که این کار رو می‌کنم.» منتظر هیچ جوابی از طرفش نموند و بی‌توجه به هانبین که پشت سرش صداش می‌زد، از پله‌ها پایین دوید.

دونگمین چند لحظه‌ای توی همون حالت ایستاد و فکش رو کمی با دستش جابه‌جا کرد. «برگردید سر کارتون.» با دستورش، همه سرگرم کار خودشون شدن؛ انگار نه انگار که درست چند دقیقه پیش شاهد سیلی خوردن رئیسشون جلوی چشم‌های کارکنان بودن. برخورد جه‌هیون باعث شده بود نگاهش کاملا تغییر کنه؛ سردرگمی توی چشم‌هاش موج می‌زد چون هیچ دلیلی برای چنین رفتاری پیدا نمی‌کرد. می‌دونست اگه زیاد به پر و پای اون پسر بپیچه احتمالا قراره به زودی با عملی شدن تهدیدش روبه‌رو بشه اما چطور می‌تونست همه چیز رو اینجا رها کنه؟ اون هم درست وقتی گمشده‌ای که مدت‌ها پیش از دستش فرار کرده، حالا با پای خودش به زندگی‌ـش برگشته بود.

Report Page