Chapter 2 :
لطفا اگه خلاصهای هست توجه نکنید 🥀
یکهفته از روزی که یونجون پاشو توی دفتر سوبین گذشته بود میگذره.
باورش نمیشد کار رو گرفته ، و واقعا میخواست عملکرد خوبی از خودش نشون بده
مربی دنس بودن همیشه براش آرزو بوده.
هدفش از مربی شدن این بود که هیچ وقت نزاره عشق و علاقهی یک شاگرد ، به حرفهای که حالشو بهتر میکنه از بین بره. چون وقتی به یه چیزی علاقه داری خودتو به پاش میزاری و یونجون هیچوقت نمیخواد باعث بشه استانداردهاش باعت بشن اون علاقه برای شاگرد ها تبدیل به یه چیز زجر آور بشه.
پس برای همین از دنس کنارهگیری کرد و به سمت مربیگری رفت.
یونجون سالها صدش رو برای حرفهاش گذاشت ، بهترین کمپانیها قبول شد
ولی درنهایت که چی بشه ؟ که هردفعه میخورد زمین یاد سرزنشهای چندسال پیش بیوفته ؟ که هردفعه یکی ازش تعریف میکنه فکر کنه دروغه ؟
یونجون خودکار رو بین انگشتهاش چرخوند و دوباره به برگهی روبهروش خیره شد.
«برنامهی ترم جدید.»
چند دقیقهای بود که فقط به همین سه کلمه نگاه میکرد، بدون اینکه واقعاً چیزی بنویسه.
بالاخره نفسش رو بیرون داد و شروع کرد به نوشتن.
اولین جلسه باید سبکتر باشه. نمیخواست از همون روز اول دانشجوها رو با حجم زیادی از تمرینها خسته کنه. مهمتر از همه، میخواست بفهمه هرکدومشون چطور حرکت میکنن.
یونجون باور داشت رقص فقط دربارهی درست انجام دادن یک حرکت نبود.
بعضی وقتها رقصیدن یعنی پیدا کردن راهی برای گفتن چیزهایی که نمیتونی با کلمات بگی.
لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
شاید برای همین هنوز نمیتونست کاملاً ازش فاصله بگیره.
صدای در زدن باعث شد سرش رو بالا بیاره.
+ بله بفرمایید
در باز شد و یکی از کارمندهای بخش مدیریت سرش رو داخل آورد.
- پروفسور چوی؟
+ بله؟
- مدیر چوی گفتن اگر برنامهی کلاستون آماده شده، باید برای تأیید نهایی ببرید دفترشون.
یونجون چند ثانیه بهش خیره موند.
+ الان؟
مرد سری تکون داد.
- گفتن هر وقت آماده بودین.
یونجون نگاهی به ساعت انداخت.
تقریباً ظهر بود.
برگهها رو مرتب کرد و از جاش بلند شد.
+ باشه. ممنون.
راهروهای ساختمان مدیریت برخلاف بخش هنر، همیشه بیش از حد ساکت بودند.
یونجون هیچوقت با این سکوت کنار نمیاومد.
صدای قدمهاش روی کف چوبی راهرو میپیچید و هرچه به دفتر سوبین نزدیکتر میشد، بیشتر احساس میکرد باید خودش رو برای یک جلسهی رسمی آماده کنه.
جلوی در ایستاد.
یک نفس عمیق کشید.
تق زد.
- بیا داخل.
در رو باز کرد.
سوبین پشت میز نشسته بود و مشغول خوندن چند برگه بود. حتی سرش رو هم بالا نیاورد.
- برنامهی ترم؟
یونجون برگهها رو روی میز گذاشت.
+ بله
سوبین بالاخره نگاهش کرد.
- بشین
یونجون روی صندلی روبهروش نشست.
سوبین شروع کرد به بررسی برنامه.
چند ثانیه سکوت برقرار بود.
بعد ابروش کمی بالا رفت.
- این قسمت.
یونجون جلوتر خم شد.
«
+ چی؟
- سه جلسهی اول رو به جای آموزش تکنیک جدید، گذاشتی برای شناخت سطح دانشجوها.
+ دقیقاً.
- چرا؟
یونجون کمی مکث کرد.
+ چون نمیخوام با فرض اینکه همه توی یک سطح هستن شروع کنم.
سوبین چیزی نگفت.
یونجون ادامه داد:
+ اگر از همون اول از همه انتظار یک چیز رو داشته باشم، بعضیها عقب میمونن و بعضیها هم حوصلهشون سر میره.
سوبین دوباره به برگه نگاه کرد.
- منطقیه.
یونجون انتظار نداشت اینقدر راحت قبول کنه.
+...همین؟
سوبین سرش رو بالا آورد.
- انتظار داشتی بحث کنیم؟
+ راستش؟ یکم.
گوشهی لب سوبین خیلی کم بالا رفت.
- پس ناامیدت کردم.
یونجون با تعجب نگاهش کرد.
برای اولین بار متوجه شد سوبین میتونه شوخی هم بکنه.
خیلی کم.
تقریباً نامحسوس.
ولی میتونه.
+ فکر نمیکردم بلد باشین شوخی کنین.
سوبین دوباره مشغول برگهها شد.
- هنوز مطمئن نیستم شوخی کردم.
یونجون خندید.
+ خیلی خوب.. پس از این به بعد مراقبم
سوبین خودکارش رو برداشت و پایین برگه چیزی نوشت.
- برنامه تأییده.
برگهها رو به سمت یونجون سر داد.
- موفق باشی، پروفسور چوی.
یونجون برگهها رو برداشت و از جاش بلند شد.
دستش روی دستگیرهی در بود که صدای سوبین دوباره متوقفش کرد.
- یونجون
برای اولین بار بود که سوبین اسم کوچکش رو صدا میزد.
برگشت.
+ بله؟
سوبین نگاه کوتاهی بهش کرد.
- به خودت زیادی فشار نیار.
یونجون برای چند لحظه چیزی نگفت.
+ ...چرا؟
- چون ترم اولته
سوبین مکث کرد.
- لازم نیست از همون روز اول همهچیز کامل باشه.
یونجون لبخند خیلی کوچیکی زد.
+ سعی میکنم
و از دفتر بیرون رفت.
در که بسته شد، سوبین چند ثانیه به جایی که یونجون ایستاده بود نگاه کرد.
بعد دوباره سرش رو پایین انداخت و به کارش برگشت.
اما لبخند خیلی محوی هنوز گوشهی لبش بود.