Chapter 2 : you ....
Armi
از دید سونگهون :
همچی از اون روز شروع شد که سونجون بهم خیانت کرد باورم نمیشد که بعد از چند ماه منو به خاطر یه پسر دیگه ول کرد اولش خیلی اعصابم خورد شد ولی حقش بود چون اون لیاقتم رو نداشت (آفرین سونگهون 👍🏻اون پسره بیشعور بود که تو رو ول کرد )
پس تصمیم گرفتم که شب برم بار و شاید اونجا یکی رو پیدا کنم وقتی که داشتم میرفتم یه جایی برای نشستن پیدا کنم یه پسری بهم خورد و گرفتمش که نیفته
مشخص بود که خیلی خورده و مسته
- “ با کسی اومدی؟ “
+ “ اره با دوستم اومدم ولی نیستش “
- “ اسم دوستت چیه؟ تا پیداش کنم “
+ “ من از کجا بهت اعتماد کنم مامانم گفته به غریبه ها چیزی نگم “
پوزخند زدم این جدی حالش خوب نیست
- “ خب من چجوری کمکت کنم؟ “
+ “ یه کاری کن که بهت اعتماد کنم “
- “ میخوای چیکار کنم که بهم اعتماد کنی؟ “
+ “ اسمت چیه ؟ “
- “ سونگهون پارک سونگهون “
+ “ از کجا بدونم اسم واقعیته ؟ “
- “ میخوای کارت شناسایی بیارم؟ “
+ “ نه نه اوکیه همون سونگهون خوبه “
یکم استپ کرد و دوباره شروع به حرف زدن کرد
+ “ اصلا تو چرا میخوای بهم کمک کنی حتی اسمم هم نمیدنی “
چون احساس میکنم یه اتفاق بدی براش افتاده مثل من
- “ از استایلت خوشم اومد “
+ “ چییییی نکنه میخوای باهام کارای بد کنی؟ “
- “ نه چی میگی تو حالت خوب نیست چرا باید با تو بکنم “
+ “ چون من خیلی خوشگلم “
- “ تو اصلا تایپ من نیستی “
+ “ واقعا؟!؟!؟!؟؟؟ چی بیشعور اصلا ولش کن من میرم “
خواست بره که دوباره نزدیک بود بخوره زمین
- “ اره با همین حالت . بیا بریم “
دستش رو گرفتم و بردمش بیرون در ماشین رو باز کردم و روی صندلی نشوندمش
خودمم نشستم پشت ماشین
- “ خب خونت کجاست ؟ “
- “ هی با ت- “
که دیدم خوابش برده
خب الان چیکار کنم
شاید باید ببرمش خونه خودم تا فردا برسونمش و دکمه استارت رو زدم و راه افتادم
وقتی رسیدیم بغلش کردم و بردم رو تخت خودم خوابوندمش و چون خودمم خستم بود اونور تخت خوابیدم
از دید نیکی :
چشمام رو باز کردم دیدم تو یه خونه دیگم اینور اونورم رو که نگاه کردم دیدم پیش یه پسری خوابیدم این دیگه کیه
صب کن من دیشب چیکار کردممم!!!
سعی کردم که خیلی آروم از تخت پاشم جوری که پسره بیدار نشه، کفشم و گوشیم رو برداشتم و آروم آروم از اتاق بیرون رفتم ، وقتی که از اتاق دور شدم به هیسونگ زنگ زدم
وای تروخدا جواب بدههه
هیسونگ : “ خدایا کی این وقت صبح زنگ میزنه، بله؟ “
نیکی : “ هیونگ منم نیکی “
هیسونگ : “ وای نیکی تویی ببخشید این شمارت رو نداشتم کجایی ؟؟ “
نیکی : “ نمیدونم خونه یکی ام میتونی بیای دنبالم؟؟ “
هیسونگ : “ به به نیکی 🤭 چرا به خودش نمیگی برسونتت؟ “
نیکی : “ لعنت به ذهن منحرف…
به خدا تاجایی که میدونم کاری نکردیم اینو ول کن طرف الان خوابه تروخدا بیا تا این بیدار نشده “
هیسونگ : “ باشه حالا میام “
نیکی : “ پس لوکیشن رو میفرستم “
هیسونگ : “ اوکی بفرست“
نیکی : “ بای “
و سریع تا قطع کردم براش فرستادم امیدوارم پسره بیدار نشه
وای خدایا من دیشب چیکار کردم چرا تو خونه و اتاق خواب این بودممم
وای باید سعی کنم یادم بیاد
یکم گذشت با خودم گفتم بهتره دیگه برم بیرون منتظر باشم آروم در رو باز کردم و بعدش یه جوری بستمش که صدای کمی بده و به سمت در دویدم
بلاخره بعد از ده دقیقه اومد
نیکی : “ وای چه عجب اومدی “
هیسونگ : “ یاا ریکیا ساعت ۸ صبح بیدارم کردی بیام دنبالت تازه زود هم اومدم “
نیکی : “ به هر حال “
هیسونگ : “ تو دیشب کجا غیب شدی و رفتی خونه طرف؟ “
نیکی : “ من رفتم سمت قسمت بار یه ویسکی بگیرم بقیش رو دقیق یادم نمیاد فکر کنم خیلی خوردم و هیچ نظری ندارم چجوری اومدم خونه طرف “
هیسونگ : “ من فکر کردم تو خستهات شده رفتی حالا اشکال نداره بهش فکر نکن “
نیکی : “ وای ابروم جلو طرف رفت اگه باز ببینمش چی ؟ “
هیسونگ : “ نه بابا اشکالی نداره بعد این که یه دور دیگه ببینیش امکانش یک در میلیونه امکان نداره ببینیش “
نیکی : “ باشه هر طور تو میگی “
هیسونگ : “ بیا بریم یه سر صبحونه بخوریم بعدش هم بریم خرید “
نیکی : “ خرید؟ “
هیسونگ : “ اره دیگه میخوام شب یه استایل باحال داشته باشیم “
نیکی : “ اوکی هیونگ “
هیسونگ : “ در ظمن باید طرفتاریم رو بکنیا “
نیکی : “ باشهه، حالا مثل همیشه برنده ای؟ “
هیسونگ : “ نمیدونم ممکنه “
نیکی : “ حالا ببینیم “
رفتیم خونه یه دوش گرفتم بعدش هم رفتیم صبحونه خوردیم و رفتیم بیرون
هیسونگ : “ این مال ( مرکز خرید) همه چیزاش برند و خوبه بدو بیا بریمم “
نیکی : “ هی تو قبلا از خرید کردند فراری بودی “
هیسونگ : “ اول اینکه آدما بزرگ میشن و علایقشون عوض میشه دوم احیانا نباید یکم بهم احترام بزاری خیر سرم من هیونگتم “
نیکی : “ باشه حالا هیونگ الان خوب شد “
هیسونگ : “ اره خوبه حالا بیا بریم این مغازهه “
دستم رو گرفت و برد
یکی از فروشنده ها به سمتمون اومد
فروشنده : “ خوش اومدید کمک یا چیزی خواستید بهم بگین “
هیسونگ : “ جدیدترین کالکشناتون کجان ؟ “
فروشنده : “ به فرمایید این سمت. این قسمت به همراه این دوتا رگال کالکشن جدیدمون هستن ؛ اگر کمکی خواستید بگین “
هیسونگ : “ ممنون “
هیسونگ همینجور داشت لباس ها رو نگاه میکرد منم داشتم به کیف هاشون نگاه میکردم
هیسونگ : “ نیکیا بیا بنظرت این خوبه؟ “
نیکی : “ قشنگه بهت میاد “
هیسونگ : “ تو اینجا چیزی نمیخوای ؟“
نیکی : “ نه فعلا “
هیسونگ : “ لطفا اینا رو حساب کنید ممنون “
و بعدش از مغازه اول اومدیم بیرون
دور میخوردیم و کلی خرید کردیم که دیگه حتی دستمون جا نداشت و چون ظهر بود گفتیم بریم یه جا غذا بخوریم.
از دید سونگهون :
از خواب پاشدم یه نگاهی به کنارم کردم پسره نبودش ، کجا رفته بود از تخت بلند شدم و موهام رو شونه کردم و رفتم پایین
بازم ندیدمش یعنی رفته؟
خانم جانگ : “ سلام پسرم بیدار شدی؟ “
سونگهون : “ سلام اره….. میگم احیانا شما یه پسر ندیدن که اینجا باشه ؟ “
خانم جانگ : “ صبح که اومدم یکی رو دیدم داشت میرفت بیرون “
سونگهون : “ اها مرسی “
خانم جانگ : “ تا من صبحونه رو آماده میکنم برو و به کارات برس “
سونگهون : “ مرسیی “
و رفتم طبقه بالا
خانم جانگ از وقتی که یادمه داخل خونه مامان بابام کار غذا و خونه رو میکرد و الان هم گاهی از اوقات میاد اینجا پیشم تا غذا درست کنه و یکم خونه رو مرتب کنه خیلی زن خوبیه
از این تایم استفاده کردم و رفتم یه دوش گرفتم به هر حال باید برای شب آماده میشدم چون مسابقه دارم
روتین پوستیم رو که انجام دادم رفتم پایین
خانم جانگ : “ بیا پسرم صبحونه آمادس “
سونگهون : “ ممنون “
همینطور که داشتم صبحونه ام رو میخوردم به پسره دیشبی فکر میکردم دوست داشتم بیشتره راجبش بدونم یه جورایی کیوت بود اما حتی اسمش هم نمیدونم
صبحونم که تموم شد
رفتم سمت پارکینگم تا ماشینی که میخوام باهاش مسابقه بدم رو چک کنم از نظر من همیشه باید اول ماشین یه چک اولیه بشه تا احتمال اینکه وسط مسابقه اتفاقی براش بیفته کمتر شه بعدش گفتم برم یه جایی یکم تمرین کنم پس رفتم بالا یه لباس خوب پوشیدم و سمت یه جای پرت رفتم. لوکیشنی که امشب باید مسابقه میدادیم یه جای پر پیچ بود پس سرعت و موانع رو تمرین کردم که یه موقع وسط مسابقه چیزی کم نیارم و از همه مهم تر چرخش های سرعتی و پشت سر هم که همشیه یکی از سخت ترین تیکه های مسابقس رو تمرین کردم و الان دیگه کاملا آماده برای مسابقه بودم و چیزی تا شب نمونده بود
از دید نیکی:
بعد از غذا رفتیم خونه تا برا شب آماده بشیم خیلی هیجان داشتم که یه ریس رو از نزدیک ببینم پس شروع کردم تا یه استایل خفن برا شب بزنم یکی از لباس هایی که صبح گرفته بودیم رو با یه شلوار بگ پوشیدم بنظرم باحاله و گیر درست کردن موهام شدم.
بلاخره ساعت ۱۰ بود و از اونجایی که مسابقه ۱۱ شروع میشد و لوکیشنش خارج شهر بود با هیسونگ راه افتادیم
وقتی رسیدیم به منطقه ورودش یک عالمه آدم اونجا وایساده بودن برای دیدن مسابقه پس چه مسابقه ای بشه امشب
هیسونگ ماشینش رو بردم که برای مسابقه آماده کنن و قبل خط شروع پارک کرد
از ماشین پیاده شدم همینطور که داشتم به اطراف نگاه میکردم چشمم به یکی خورد صبر کن این همون پسره نبود که دیروز دیدم و تو خونش بودم؟!؟!؟!؟
از دید سونگهون:
داخل لوکیشن داشتن ماشین ها آماده میکردند و بلاخره هیسونگ یکی از بزرگترین رقیب هام اومد ظاهرا یکی همراهش بود یعنی بلاخره دوست پسر پیدا کرده بود
وقتی از ماشین پیاده شدن با چیزی که دیدم موندم اون…اون پسری که پیشش بود همون پسر دیشبی بود همونی که صبح درگیر فکر کردن بهش بودم شاید این سرنوشت بود که دوباره همدیگه دیدم و به سمتشون رفتم
از دید نیکی :
باورم نمیشد جدی خودش بود وای شانسم چرا باید دقیقا اینجا میدیمش اونم به عنوان یه راننده رالی…. راستش چقدر خوشتیپه تو این فکر بودم که داشت میومد سمتم وای باید چیکار میکردم
- “ هه دوباره همدیگه رو دیدم…..