Chapter 2 : Resentment in Britain: Hobsbawm and Thompson
True North
فصل دوم : کینه در بریتانیا: هابسبام و تامپسون
در فصل "کینه در بریتانیا: هابسبام و تامپسون" از کتاب متفکران چپ نو، راجر اسکروتن به بررسی ایدهها و آثار دو تاریخنگار مارکسیست برجسته بریتانیایی، اریک هابسبام و ای.پی. تامپسون میپردازد. تحلیل اسکروتن بر انگیزهها، روشها و تعهدات ایدئولوژیکی آنان متمرکز است و بهویژه به نقش کینه در شکلگیری جهانبینی و آثار فکریشان توجه دارد.
1. نقش کینه در تاریخنگاری مارکسیستی
اسکروتن بحث خود را با شناسایی عامل اصلی احساسی و فکری که کارهای هابسبام و تامپسون را هدایت میکند، یعنی کینه، آغاز میکند. به نظر او، این دو تاریخنگار تنها به دنبال کشف حقیقت تاریخی نیستند، بلکه در پی جبران بیعدالتیهایی هستند که سرمایهداری و طبقات حاکم به وجود آوردهاند. این کینه بهعنوان بخشی اساسی از نگاه مارکسیستی آنها، تاریخ را از دریچه مبارزه طبقاتی بازتعریف میکند و طبقات حاکم را بهطور منفی و کارگران تحت ستم را بهطور مثبت تصویر میکند.
تحلیل و مثال:
اسکروتن معتقد است که هسته احساسی تاریخنگاری مارکسیستی تنها تحقیقاتی بیطرفانه در باب گذشته نیست، بلکه نوعی کارزار اخلاقی برای دفاع از طبقه کارگر است. او اشاره میکند که این پیشفرض، تفاسیر تاریخی آنان را تحریف میکند. به عنوان مثال، در کارهای هابسبام، اسکروتن دشمنی مداومی نسبت به هر توسعه تاریخی میبیند که با روایت مارکسیستی سازگار نیست. برای مثال، هابسبام صنعتیسازی را نه بهعنوان یک فرایند پیچیده تاریخی، بلکه بهعنوان نیرویی سرکوبگر که آزادیهای واقعی انسانی را خفه کرده است، معرفی میکند.
انتقاد اسکروتن:
اسکروتن این دیدگاه را که کینه میتواند پایهای معتبر برای تحلیل تاریخی باشد، به چالش میکشد. او معتقد است که با تفسیر تاریخ بهعنوان مبارزهای بین ستمگران و ستمدیدگان، هابسبام و تامپسون پیچیدگیهای انگیزههای انسانی و تحولات اجتماعی را نادیده میگیرند. به این ترتیب، آنها وقایع تاریخی را با اعمال چارچوبی اخلاقی سادهسازی میکنند، بهجای آنکه به دنبال حقیقت در همه پیچیدگیهایش باشند.
2. دیدگاه مارکسیستی اریک هابسبام نسبت به تاریخ
اسکروتن بهطور خاص به بررسی آثار اریک هابسبام میپردازد و به تحلیل مارکسیستی او از رویدادهای تاریخی توجه میکند. آثار عمده هابسبام مانند عصر انقلاب، عصر سرمایه و عصر امپراتوری نشاندهنده تحلیلی مارکسیستی است که پیشرفت تاریخی را نتیجه مبارزه طبقاتی میداند. اسکروتن ادعا میکند که هابسبام بهطور عمده بهدنبال اثبات این نکته است که سرمایهداری یک سیستم طبیعی نیست، بلکه ساختاری مصنوعی است که بر اکثریت جامعه رنج تحمیل میکند تا اقلیتی سود ببرند.
مثال از آثار هابسبام:
در روایت هابسبام از انقلاب صنعتی، اسکروتن اشاره میکند که او بهطور عمده به رنج طبقه کارگر توجه میکند و مزایای مهمی را که نوسازی اقتصادی به بخشهای وسیعی از جامعه آورده، مانند بهبود استانداردهای زندگی، نوآوریهای تکنولوژیکی و تحرک اجتماعی، نادیده میگیرد. برای هابسبام، داستان سرمایهداری صنعتی در درجه اول داستانی از استثمار و بیگانگی است.
انتقاد اسکروتن از هابسبام:
اسکروتن معتقد است که روش مارکسیستی هابسبام برای تاریخنگاری منجر به ارائهای ناعادلانه و غیرمتعادل از تاریخ میشود. دیدگاه هابسبام نسبت به تاریخ تلئولوژیک است، به این معنا که او رویدادهای گذشته را بهعنوان بخشی از پیشرفت اجتنابناپذیر بهسوی سوسیالیسم تفسیر میکند. اسکروتن او را متهم میکند که بیش از آنکه به درک انگیزههای متنوع انسانی در رویدادهای تاریخی علاقهمند باشد، به دنبال پیشبرد یک دستور کار سیاسی است. این رویکرد، به نظر اسکروتن، به یک دیدگاه تقلیلگرایانه از تاریخ منجر میشود که در آن تنها عوامل اقتصادی و طبقاتی اهمیت دارند.
علاوه بر این، اسکروتن از وفاداری هابسبام به رژیمهای کمونیستی، بهویژه اتحاد جماهیر شوروی، انتقاد میکند. با وجود شواهد گستردهای از خشونت و شکست این رژیمها، هابسبام به حمایت از آنها ادامه داد. اسکروتن این وفاداری را نشانهای از تعصب ایدئولوژیک هابسبام میداند که مانع از پذیرش شکستهای اخلاقی و عملی سیستمهای مارکسیستی توسط او میشود.
3. ای.پی. تامپسون و "اقتصاد اخلاقی"
در ادامه، اسکروتن به بررسی مفهوم "اقتصاد اخلاقی" تامپسون میپردازد، مفهومی که او در اثر تأثیرگذار خود شکلگیری طبقه کارگر انگلیس توسعه داده است. تامپسون استدلال میکند که جوامع پیشاصنعتی بر اساس یک اقتصاد اخلاقی عمل میکردند، جایی که روابط اقتصادی در چارچوب انتظارات اجتماعی و اخلاقی قرار داشتند. ظهور سرمایهداری، به گفته تامپسون، این اقتصاد اخلاقی را نابود کرد و سیستمی مبتنی بر سود و استثمار را جایگزین آن کرد.
مثال از آثار تامپسون:
تحلیل تامپسون از شورشهای غذایی قرن هجدهم نمونهای کلیدی از این استدلال است. او ادعا میکند که این شورشها صرفاً اقدامات ناامیدانهای از سوی مردم گرسنه نبودند، بلکه ریشه در یک حس جمعی از بیعدالتی داشتند. شورشیان در واقع از هنجارهای سنتی قیمتگذاری عادلانه و دسترسی به کالاهای اساسی دفاع میکردند که به باور آنها توسط بازرگانان حریص و سیستم سرمایهداری نقض شده بود.
انتقاد اسکروتن از تامپسون:
اسکروتن مهارت تامپسون بهعنوان یک تاریخنگار را میپذیرد، اما دیدگاه رمانتیک او نسبت به گذشته پیشاصنعتی را به چالش میکشد. او معتقد است که مفهوم "اقتصاد اخلاقی" تامپسون ایدهآلسازی شده و بیش از حد سادهسازی شده است. بهنظر اسکروتن، اقتصاد پیشاسرمایهداری به آن اندازه که تامپسون ادعا میکند، اخلاقی یا برابر نبود و ظهور سرمایهداری، هرچند مخرب، فواید اجتماعی و اقتصادی قابل توجهی به همراه داشت.
علاوه بر این، اسکروتن فرض تامپسون مبنی بر اینکه سرمایهداری ذاتاً غیراخلاقی است را به چالش میکشد. او تأکید میکند که بازارها در واقع قادر به تولید نتایج اخلاقی هستند، از جمله کارایی بیشتر، ثروت بیشتر و فرصتهای تحرک اجتماعی. اسکروتن تامپسون را متهم میکند که پیشفرضهای ایدئولوژیک خود را به گذشته تحمیل میکند و به این ترتیب، روایت تاریخی را تحریف میکند.
4. بازنگری تاریخی و تعهد ایدئولوژیک
به گفته اسکروتن، هر دو هابسبام و تامپسون دچار بازنگری تاریخی هستند. اسکروتن استدلال میکند که تعهد آنان به ایدئولوژی مارکسیستی موجب میشود که رویدادهای تاریخی را بهگونهای تفسیر کنند که با چارچوب ایدئولوژیکی آنان سازگار باشد. این بازنگری، به عقیده اسکروتن، نه بر اساس جستجوی حقیقت تاریخی، بلکه با هدف بازآفرینی روایت تاریخی بهگونهای است که باورهای سیاسی آنان را توجیه کند.
تحلیل:
اسکروتن برجسته میکند که هر دو تاریخنگار برخی حقایق را برجسته میکنند و برخی دیگر را نادیده میگیرند، بسته به اینکه آیا آن حقایق از تفاسیر مارکسیستی آنان حمایت میکنند یا خیر. برای مثال، آنها ممکن است به مواردی از درگیری طبقاتی توجه کنند و موارد همکاری میان طبقات را نادیده بگیرند. به گفته اسکروتن، این گزینشگری، سابقه تاریخی را تحریف کرده و تصویری نادرست و منحرف از گذشته ارائه میدهد.
انتقاد کلی اسکروتن از تاریخنگاری مارکسیستی:
در مرکز انتقادهای اسکروتن این دیدگاه قرار دارد که تاریخنگاران مارکسیست مانند هابسبام و تامپسون در درجه اول به درک تاریخ برای خودش علاقهمند نیستند. بلکه، آنها درگیر نوعی جنگ ایدئولوژیک هستند و از تاریخ بهعنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف سیاسی خود استفاده میکنند. اسکروتن این کار را بهعنوان امری غیرصادقانه از نظر فکری در نظر میگیرد، زیرا وظیفه اصلی یک تاریخنگار باید جستجوی حقیقت باشد، بدون توجه به اینکه این حقیقت چه تأثیرات سیاسیای داشته باشد.
5. میراث هابسبام و تامپسون
در پایان، اسکروتن به تأثیر ماندگار هابسبام و تامپسون بر چپ فکری در بریتانیا اشاره میکند. با وجود تعصبات و تعهدات ایدئولوژیکی آنان، این دو تاریخنگار تأثیر قابل توجهی بر نحوه تدریس و درک تاریخ گذاشتهاند، بهویژه در زمینه مبارزه طبقاتی و سرمایهداری.
داوری نهایی اسکروتن:
در حالی که اسکروتن سهم فکری آنان را میپذیرد، او در نهایت میراث آنان را مشکلزا میداند. او استدلال میکند که آثار آنان دیدگاهی یکجانبه و بیش از حد منفی از سرمایهداری ترویج کرده است که همچنان بر تفکر بسیاری از افراد چپگرا تأثیر میگذارد. تمرکز آنان بر کینه و قربانی شدن، به گفته اسکروتن، به شکلی مخرب از تحلیل تاریخی منجر شده است که فهم متوازن گذشته را تضعیف میکند.
در این فصل، اسکروتن بهطور مفصل به نقد دو تن از برجستهترین تاریخنگاران مارکسیست بریتانیا میپردازد. استدلال اصلی او این است که آثار آنان تحت تأثیر کینهای عمیق نسبت به سرمایهداری و طبقه حاکم قرار دارد که موجب تحریف تحلیل تاریخیشان میشود. با اولویتبندی تعهد ایدئولوژیک بر جستجوی حقیقت عینی، هابسبام و تامپسون به گفته اسکروتن، به یک نگاه تحریفشده و سیاسی شده از تاریخ دامن زدهاند که همچنان بر چپ فکری تأثیرگذار است.