Chapter 2 — Part 2: Checkmate
@bahar_shelbyچپتر دوم — پارت دوم: کیشومات
They moved through the alley, Raye close behind, the sound of their footsteps muted by the rain-soaked cobblestones.
از توی کوچه رد شدن، ری هم درست پشت سرشون میومد. سنگفرشها از بارون خیس بودن و صدای قدمهاشون بهزور شنیده میشد.
Tommy reached the rusted door, knocked twice—then once more.
تامی به در زنگزده رسید و دو بار بهش کوبید… بعد یه بار دیگه.
Silence…
سکوت…
Then the creak of hinges…
بعد صدای جیرجیر لولاها بلند شد…
A man stood there.
مردی پشت در ایستاده بود.
Older than the file photo. Beard grown out. One eye milky white…
از عکسی که توی پرونده بود پیرتر به نظر میرسید. ریشش بلند شده بود و یکی از چشمهاش سفید و کدر بود…
But the other?
Sharp. Awake.
اما اون یکی؟
تیز بود… و کاملاً هوشیار.
Marcus Vale.
مارکوس وِیل.
He looked directly at Tommy and smiled.
مستقیم به تامی نگاه کرد و لبخند زد.
“Well, well… if it isn’t the Devil of Birmingham.”
«خب، خب… ببین کی اینجاست. شیطان بیرمنگام.»
Tommy’s brow furrowed.
ابروهای تامی رفت توی هم.
“Didn’t think you’d answer the door yourself, Marcus.”
«فکر نمیکردم خودت درو باز کنی، مارکوس.»
Marcus stepped aside.
مارکوس رفت کنار.
“I was expecting someone else… but I suppose you’ll do.”
«منتظر یکی دیگه بودم… ولی فکر کنم تو هم کارت رو راه بندازی.»
They stepped inside—a dim room lit by candlelight. The walls were covered in old maps and newspaper clippings...
رفتن داخل. اتاق تاریک بود و فقط نور چندتا شمع روشنش میکرد. دیوارها پر بودن از نقشههای قدیمی و تیکههای بریدهشده روزنامه...
And in the center, on a table, something was already waiting for them…
و درست وسط اتاق، روی یه میز، چیزی از قبل منتظرشون بود…
A box.
یه جعبه.
Raye stepped forward, but Marcus raised a finger.
ری یه قدم رفت جلو، اما مارکوس انگشتش رو بالا آورد.
“Don’t touch it,” he said. “It’s for Shelby.”
گفت: «دست نزن، برای شلبیه.»
Tommy approached cautiously, eyes narrowed.
تامی بااحتیاط رفت سمتش و با چشمهای ریزشده به جعبه نگاه کرد.
He opened it slowly…
آروم بازش کرد…
Inside…
A single black chess piece.
داخلش…
فقط یه مهرهی سیاه شطرنج بود.
The King.
شاه.
And beneath it, a note:
و زیرش یه یادداشت:
“Your move, soldier.
We never stopped watching.”
«نوبت توئه، سرباز.
ما هیچوقت دست از زیر نظر گرفتنت برنداشتیم.»
Tommy’s jaw clenched.
فک تامی سفت شد.
He looked at Marcus.
به مارکوس نگاه کرد.
“Is this a warning?”
«این یه تهدیده؟»
Marcus smiled coldly:
مارکوس یه لبخند سرد زد:
“No… it’s a reminder.”
«نه… یه یادآوریه.»
Tommy didn’t flinch.
تامی حتی پلک هم نزد.
He stared at the chess piece, then gently closed the box.
چند لحظه به مهرهی شطرنج خیره موند و بعد آروم در جعبه رو بست.
He turned to Marcus, calm as ever:
مثل همیشه خونسرد برگشت سمت مارکوس:
“Tell them,” he said, his voice smooth as velvet,
“next time they send a message, make sure the king’s still standing.”
با صدایی آروم و نرم گفت:
«بهشون بگو دفعه بعد که خواستن پیام بفرستن، اول مطمئن بشن شاه هنوز سر جاشه.»
Marcus’s smirk faded just slightly.
پوزخند مارکوس یه ذره محو شد.
Tommy stepped closer, so near their noses almost touched.
تامی یه قدم دیگه بهش نزدیک شد؛ اونقدر که صورتهاشون فقط چند سانت با هم فاصله داشت.
“I’m not in this to survive, Marcus… I’m in it to win.”
«من وارد این بازی نشدم که فقط زنده ازش بیام بیرون، مارکوس… اومدم که ببرم.»
He turned to Raye:
برگشت سمت ری:
“Light it.”
«روشنش کن.»
Raye pulled a silver lighter from her coat pocket and flicked it once.
ری یه فندک نقرهای از جیب پالتوش درآورد و با یه حرکت روشنش کرد.
Marcus’s eyes darted toward the flame.
نگاه مارکوس فوراً رفت سمت شعله.
“That file,” Tommy said, “was never the real one. That one—”
He gestured toward the folder now burning in the fireplace.
“—was written for your eyes.”
تامی گفت:
«اون پرونده هیچوقت نسخهی اصلی نبود. اون یکی…»
به پوشهای که داشت توی شومینه میسوخت اشاره کرد:
«…مخصوص چشمهای تو نوشته شده بود.»
Marcus stepped back:
مارکوس یه قدم عقب رفت:
“You played me—?”
«تو… منو بازی دادی؟»
Tommy lit a cigarette from the same flame/
تامی سیگارش رو با همون شعله روشن کرد:
“Checkmate is never loud. It’s just… inevitable.”
«کیشومات هیچوقت سروصدا نمیکنه. فقط… اجتنابناپذیره.»
Suddenly, the front door creaked open again.
همون لحظه، در ورودی دوباره با صدای جیرجیر باز شد.
Arthur stood there, soaked from the rain, gun in hand.
آرتور پشت در ایستاده بود؛ خیسِ بارون، با اسلحهای توی دستش.
Behind him—
Lizzie. And Finn.
پشت سرش…
لیزی و فین.
Raye smirked...
ری پوزخند زد...
Tommy turned toward Marcus once more:
تامی دوباره برگشت سمت مارکوس:
“Thanks for letting us know you’re still alive.
Now you’ll lead us to the next one.”
«ممنون که بهمون خبر دادی هنوز زندهای.
حالا تو قراره ما رو ببری سراغ نفر بعدی.»
Marcus stared at them, trapped, realizing it far too late!
مارکوس بهشون خیره موند...
گیر افتاده بود و خیلی دیر فهمیده بود چه اتفاقی افتاده!
This wasn’t a meeting…
این یه ملاقات نبود…
It was an extraction...
یه عملیات برای بیرون کشیدنش بود🖤...
To be continued...