Chapter 16

Chapter 16


اسکای برای چند ثانیه فقط به او خیره ماند.


به آن چشم‌های نیمه‌باز و خسته.


به صدای ضعیفی که انگار برای بیرون آمدن از میان لب‌هایش، تمام توان باقی‌مانده‌ی او را گرفته بود.


قلبش به شکل دردناکی فشرده شد.


دست نانی را محکم‌تر میان انگشتانش گرفت؛ آن‌قدر محکم که انگار می‌ترسید اگر حتی کمی رهایش کند، او را برای همیشه از دست خواهد داد.


برای لحظه‌ای لب‌هایش از هم باز شدند، اما هیچ صدایی بیرون نیامد.


زیرا ناگهان متوجه شد که چقدر ترسیده است.

بیشتر از چیزی که حاضر بود قبول کند.


بیشتر از چیزی که تا آن لحظه تصور می‌کرد.


نفس عمیقی کشید، اما حتی آن هم نتوانست لرزش صدایش را پنهان کند.


خیلی آرام، در حالی که انگشت شستش را روی پشت دست نانی حرکت می‌داد، سرش را کمی پایین آورد و پیشانی‌اش تقریباً به پیشانی او نزدیک شد.


«من همیشه اینجام، نانی...»


صدایش آن‌قدر آرام بود که بیشتر شبیه زمزمه‌ای از ته دل به نظر می‌رسید.


چشم‌هایش برای چند لحظه بسته شدند.


و وقتی دوباره آن‌ها را باز کرد، نگاهش از همیشه نرم‌تر شده بود.

«همیشه کنارت می‌مونم...»


نفسش لرزید.

«پس...»


برای لحظه‌ای سکوت کرد.


انگار گفتن ادامه‌ی جمله برایش سخت بود.

«...پس تو هم حق نداری جایی بری.»


اتاق برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد. حتی فیلم هم دیگر چیزی نمی‌گفت، دکتر هم برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد.

زیرا چیزی در صدای اسکای وجود داشت...چیزی که شبیه ترس بود.


شبیه خواهش و شبیه مردی که برای اولین بار، واقعاً از شکستن می‌ترسد.


و بعد...درست در همان لحظه، قطره‌ای گرم، بی‌صدا از گوشه‌ی چشم‌های اسکای جدا شد.

او حتی متوجهش نشد.

متوجه نشد که اشک، آرام از روی گونه‌اش پایین آمده و درست چند ثانیه بعد، روی موهای نرم نانی افتاده است.


اما نانی متوجه شد.


چشم‌های نیمه‌بازش برای لحظه‌ای لرزیدند.


و قلبش...به شکل عجیبی درد گرفت.


زیرا هیچ‌وقت...هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد روزی اسکای را این‌طور ببیند.

مردی که همیشه آرام وخونسرد بود.


حالا درست مقابلش نشسته بود، با چشمانی سرخ و صدایی لرزان، در حالی که حتی متوجه نبود اشک می‌ریزد.


و این...به شکل عجیبی، از درد زخم پهلویش هم بیشتر قلب نانی را فشرد.


لب‌هایش خیلی آرام تکان خوردند.


و با آخرین توانش، لبخند بسیار کوچکی روی صورتش نشست.

لبخندی ضعیف، اما واقعی.

«اسکای...»


صدایش تقریباً شنیده نمی‌شد.

«...تو...»


نفسش لرزید و نگاهش خیلی آرام روی صورت او ثابت ماند.


«...داری گریه می‌کنی؟»


و همین جمله باعث شد اسکای برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت بماند.


انگار سؤال ساده‌ی نانی، چیزی را درونش شکسته بود که مدت‌ها با تمام توان نگه داشته بود؛ همان تصویری که همیشه از خودش ساخته بود، مردی که هیچ‌چیز نمی‌تواند او را بلرزاند، کسی که در سخت‌ترین لحظه‌ها آرام می‌ماند و اجازه نمی‌دهد هیچ احساسی کنترلش کند.


اما حالا...درست مقابل کسی که تمام این سال‌ها برایش مهم‌تر از هر چیزی بود، دیگر نمی‌توانست آن نقش را بازی کند.


نگاهش آرام روی صورت نانی ماند؛ روی لبخند کم‌رنگی که با وجود درد هنوز روی لب‌هایش بود و باعث می‌شد اسکای بیشتر از قبل احساس خشم کند، نه از نانی، بلکه از خودش.


از اینکه نتوانسته بود از او محافظت کند.


از اینکه برای چند ثانیه، فقط چند ثانیه، حواسش پرت شده بود.


اسکای خیلی آرام سرش را پایین انداخت و نفس لرزانی کشید.

«نه...»


صدایش آن‌قدر آرام بود که بیشتر شبیه اعترافی ناخواسته به نظر می‌رسید تا جواب یک سؤال.


«فقط... یکم خاک رفت تو چشمم.»


اما نانی حتی با آن حال هم توانست لبخند خیلی کوچکی بزند.

«اسکای...»


صدای ضعیفش باعث شد نگاه اسکای دوباره بالا بیاید.

«تو حتی وقتی داری دروغ میگی هم خوب نیستی.»


برای چند ثانیه سکوت بینشان نشست.


بعد، چیزی که بیشتر از هر حرفی اسکای را شکست، همان نگاه نانی بود؛ نگاهی که نه قضاوت داشت، نه تعجب، فقط پر از فهمیدن بود.


نانی همیشه این بخش از اسکای را دیده بود.


همان بخشی که خودش سعی می‌کرد از همه پنهان کند.

اسکای انگشت‌هایش را آرام‌تر روی دست او فشرد و با صدایی گرفته گفت:

«می‌دونی ترسناک‌ترین چیز چی بود؟»


نانی چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد.


«اینکه برای چند لحظه فکر کردم شاید دیگه صداتو نشنوم.»


حرفش که تمام شد، خودش هم برای چند ثانیه سکوت کرد؛ انگار از اینکه چنین چیزی را بلند گفته بود، کمی شوکه شده بود.


اسکای هیچ‌وقت درباره‌ی ترس‌هایش حرف نمی‌زد.

اما امشب فرق داشت.


امشب نانی زخمی روی تخت افتاده بود و او دیگر نمی‌توانست وانمود کند که چیزی برای از دست دادن ندارد.

«من آدمای زیادی رو از دست دادم، نانی...»


صدایش آرام‌تر شد.

«خیلی چیزا رو قبول کردم، خیلی چیزا رو تحمل کردم، ولی اینکه تو رو از دست بدم...»


جمله‌اش نیمه‌کاره ماند.


چون حتی گفتنش هم برایش زیادی سنگین بود.


نانی با همان توان کم، انگشت‌هایش را کمی حرکت داد و دست اسکای را محکم‌تر گرفت.

«ولی من اینجام.»


اسکای نگاهش کرد.

«هنوز اینجام.»


و همین جمله، ساده‌ترین چیزی بود که می‌توانست آرامش کند.


برای اولین بار بعد از مدت‌ها، اسکای اجازه داد ترسی که همیشه قایمش کرده بود، دیده شود.


نه به عنوان یک آدم ضعیف.


بلکه به عنوان کسی که بالاخره فهمیده بود بعضی آدم‌ها آن‌قدر مهم می‌شوند که حتی قوی‌ترین دیوارها هم نمی‌توانند جلوی ترس از دست دادنشان را بگیرند.


«نمی‌تونم دنیای بدون تو رو تصور کنم، نانی...»


اسکای این جمله را آن‌قدر آرام گفت که انگار حتی خودش هم از شنیدن اعترافی که از لب‌هایش بیرون آمده بود، می‌ترسید.


سال‌ها بود که احساساتش را پشت سکوت، پشت نگاه‌های سرد و پشت همان چهره‌ی بی‌تفاوتی که همه می‌شناختند، پنهان کرده بود؛ سال‌ها بود که به خودش قبولانده بود نباید به کسی وابسته شود، نباید اجازه دهد وجود یک نفر آن‌قدر برایش مهم شود که نبودنش بتواند همه‌چیز را خراب کند.


اما حالا همه‌ی آن باورها، جلوی چشم‌هایش بی‌معنی شده بودند.


چون نانی آنجا بود؛ زخمی، خسته و بی‌حال، اما هنوز همان آدمی که تمام این سال‌ها تنها دلیل برگشتن اسکای از تاریکی‌ها بود.


اسکای این بار دیگر تلاش نکرد خودش را کنترل کند.


سرش را آرام پایین انداخت و پیشانی‌اش را نزدیک دست نانی نگه داشت، در حالی که نفس‌هایش دیگر آن آرامش همیشگی را نداشتند.


دو قطره اشک، بی‌صدا از گوشه‌ی چشم‌هایش جدا شدند و روی بالش نانی افتادند.


او حتی متوجه نشد.

شاید چون برای اولین بار، دیگر برایش مهم نبود کسی ضعفش را ببیند.


تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که نانی هنوز کنارش بود.


نانی با چشم‌های نیمه‌باز به او نگاه می‌کرد.


دیدن اسکای در آن حالت برایش عجیب بود؛ مردی که همیشه انگار هیچ چیزی نمی‌توانست به او آسیب بزند، حالا درست مقابل او شکسته بود.


نه با خشم و نه با فریاد.

فقط با ترسی آرام و عمیق که تمام وجودش را گرفته بود.


لب‌های نانی کمی تکان خوردند.

«اسکای...»


صدایش ضعیف بود، اما همان یک کلمه کافی بود تا اسکای دوباره نگاهش کند.


نانی چند ثانیه به چهره‌اش خیره ماند، انگار می‌خواست مطمئن شود چیزی که می‌بیند واقعی است.


بعد خیلی آرام گفت:


«من قرار نیست برم...»


و همین جمله باعث شد نگاه اسکای برای لحظه‌ای بلرزد.


چون شاید تمام چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، همین بود.


یک اطمینان ساده.


یک دلیل کوچک برای اینکه باور کند هنوز چیزی برای از دست دادن ندارد.


و بعد، دکتر کمی جا به جا شد و سرفه‌ی کوتاهی کرد؛ انگار خودش هم برای شکستن آن سکوت سنگین مردد بود.

«متاسفم...»


صدایش باعث شد نگاه اسکای آرام از نانی جدا شود و به سمت او برگردد.


دکتر نگاهی کوتاه به وضعیت نانی انداخت و سپس با لحنی آرام‌تر ادامه داد:

«اما فکر کنم باید بیهوشش کنم.»


برای چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.


انگار همان چند کلمه کافی بود تا دوباره همه‌چیز به واقعیت برگردد.


اسکای ناخودآگاه دست نانی را کمی محکم‌تر گرفت.


نه به شکلی که مانع شود، بلکه مثل کسی که هنوز نیاز داشت مطمئن شود او واقعاً اینجاست.


نانی نگاه خسته‌اش را به سمت او چرخاند.

«اسکای...»


صدایش آن‌قدر ضعیف بود که بیشتر شبیه نفس بود.


اسکای فوراً به او نگاه کرد.


در آن لحظه، تمام چیزی که می‌خواست این بود که به نانی بگوید نترس، همه‌چیز درست می‌شود؛ همان جمله‌ای که همیشه به دیگران می‌گفت.


اما این بار خودش هم نمی‌توانست کاملاً باورش کند.

با این حال، آرام سرش را خم کرد و خیلی آهسته گفت:


«من اینجام.»


اما برای نانی، بیشتر از هر قول بزرگی معنی داشت.

چشم‌های نانی برای لحظه‌ای روی صورتش ماندند.


بعد خیلی آرام زمزمه کرد:

«می‌دونم...»


و همین جواب کوتاه، باعث شد اسکای برای چند ثانیه نفسش را حبس کند.


چون نانی، حتی در آن وضعیت هم، هنوز به او اعتماد داشت.


دکتر وسایلش را آماده کرد و گفت:


«چند لحظه طول می‌کشه. بهتره باهاش حرف بزنین، شاید آخرین چیزی که قبل از خواب می‌شنوه، صدای کسی باشه که براش مهمه.»


اسکای چیزی نگفت.


فقط دوباره نگاهش را به نانی دوخت.


و این بار، وقتی لب باز کرد، صدایش دیگر شبیه مردی نبود که همیشه همه‌چیز را کنترل می‌کند.

شبیه کسی بود که فقط امیدوار بود وقتی نانی دوباره چشم باز می‌کند، هنوز بتواند همان‌جا کنارش باشد.

نانی آهسته نگاهش را از دکتر گرفت و دوباره به سمت اسکای برگرداند.


با وجود درد، لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست؛ لبخندی ضعیف، اما همان لبخندی که اسکای سال‌ها بود می‌شناخت.


«قول می‌دم... خوب می‌شم... مثل همیشه.»


چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.


اسکای همیشه فکر می‌کرد نانی قوی‌ترین آدمی است که می‌شناسد، اما در آن لحظه بیشتر از همیشه فهمید که همین قوی بودنش چقدر می‌تواند او را بترساند.


اینکه نانی حتی وقتی خودش درد داشت، باز هم اولین چیزی که به آن فکر می‌کرد، آرام کردن او بود.


لب‌های اسکای کمی تکان خورد، اما هیچ جوابی پیدا نکرد.


چطور می‌توانست چیزی بگوید؟


چطور می‌توانست به کسی که همیشه خودش را شکست‌ناپذیر نشان می‌داد، بگوید این بار واقعاً ترسیده است؟


فقط دستش را آرام‌تر فشرد.


صدایش پایین آمد.

«این بار لازم نیست مثل همیشه قوی باشی.»


چشم‌های نانی کمی لرزید.


چون این جمله از اسکای، شاید یکی از نادرترین چیزهایی بود که می‌توانست بشنود.


اسکای هیچ‌وقت از او نخواسته بود ضعیف باشد.


هیچ‌وقت اجازه نداده بود کسی ببیند چقدر خسته است.


اما حالا خودش داشت از نانی می‌خواست که برای یک بار هم که شده، همه‌چیز را تنهایی تحمل نکند.


نانی خیلی آرام لبخند زد.


«تو هم...»

نفس کوتاهی کشید.

«تو هم لازم نیست همیشه وانمود کنی نمیترسی.»


برای لحظه‌ای نگاه اسکای ثابت ماند.


چون نانی، حتی در آن وضعیت، باز هم او را دیده بود.

نه آن چهره‌ی سردی که بقیه می‌شناختند، خود واقعی‌اش را.


دکتر دوباره آرام گفت:

«باید شروع کنیم.»


این بار اسکای چیزی نگفت.

فقط سرش را پایین آورد و خیلی آرام کنار گوش نانی زمزمه کرد:

«وقتی بیدار شدی... اولین چیزی که می‌بینی منم.»

و برای اولین بار، نانی بدون اینکه جواب بدهد، فقط پلک هایش را روی هم گذاشت.


و بعد، اسکای از اتاق بیرون رفت تا دکتر بتواند با آرامش کارش را انجام دهد، اما به محض اینکه قدم‌هایش در راهروی ساکت هتل نشست، اضطرابی که تا آن لحظه با تمام توان پنهانش کرده بود، دوباره به سراغش آمد و تمام وجودش را درگیر کرد.


فیلم که کنار در ایستاده بود، به محض بیرون آمدن اسکای نگاه کوتاهی به او انداخت و بدون اینکه چیزی بگوید، خیلی آرام سیگاری را از جعبه‌ی کوچکی که داخل کیفش داشت بیرون آورد و بین لب‌هایش گذاشت.


اسکای چند لحظه نگاهش کرد و فیلم بعد از کمی سکوت، با صدایی آرام زمزمه کرد:


«می‌خوای؟»


اسکای پاسخی نداد، فقط خیلی آرام سرش را تکان داد.


فیلم سیگار دیگری از جعبه‌ی داخل کیفش بیرون آورد و آن را به سمت اسکای گرفت. اسکای بدون هیچ حرفی آن را گرفت، بین لب‌هایش گذاشت و همان‌طور ساکت ماند، در حالی که فیلم فندک را باز کرد و شعله‌ی کوچک آن را نزدیک سیگار او گرفت تا روشن شود.


بعد از آن، هر دو برای چند لحظه‌ی طولانی همان‌جا ایستادند؛ بدون اینکه هیچ‌کدام چیزی بگویند، فقط به دیوار روبه‌روی اتاق خیره مانده بودند.


سکوت سنگینی بینشان جریان داشت؛ سکوتی که پر از حرف‌های نگفته بود.


فیلم بعد از مدتی سیگارش را آرام بین دو انگشتش گرفت و پایین آورد، سپس نگاهش را به سمت اسکای برگرداند و با صدایی آرام پرسید:

«دوستش داری، مگه نه؟»


اسکای سیگار را بین لب‌هایش گذاشت و چند ثانیه در سکوت به دود کم‌رنگی که در هوا پخش می‌شد خیره ماند، انگار قبل از جواب دادن داشت دنبال راهی می‌گشت که کمتر از خودش چیزی را آشکار کند.


بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت:


«بستگی داره منظورت چی باشه.»


فیلم نگاهش را از دیوار گرفت و به او دوخت.


از لحن اسکای مشخص بود که نمی‌خواهد جواب واقعی را بدهد، یا شاید خودش هم هنوز نمی‌دانست چطور باید چیزی را که سال‌ها پنهان کرده بود، به زبان بیاورد.


فیلم خیلی آرام لبخند کمرنگی زد.


چون جواب اسکای دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشت.


اسکای همیشه همین‌طور بود؛ وقتی چیزی بیش از حد به او نزدیک می‌شد، به جای قبول کردنش، شروع می‌کرد به پیچیده کردن آن.

فیلم نگاهش را از اسکای نگرفت.


«تو خوب می‌دونی منظورم چیه، اسکای.»


چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.


اسکای سیگار را آرام از بین لب‌هایش برداشت و دودش را به سمت بالا رها کرد، در حالی که نگاهش همچنان روی در بسته‌ی اتاق مانده بود.


«بعضی چیزا رو وقتی اسم روشون می‌ذاری... دیگه مثل قبل نمی‌مونن.»


فیلم کمی ابرویش را بالا برد.


«یعنی چی؟»


اسکای لبخند خیلی کمرنگی زد، اما آن لبخند هیچ شباهتی به خوشحالی نداشت.


«یعنی شاید بعضی آدما فقط یه آدم معمولی نیستن که بشه راحت گفت دوستشون داری یا نه.»


چند لحظه مکث کرد.

«شاید تبدیل می‌شن به چیزی که بدون اون، یه بخشی از خودت هم دیگه وجود نداره.»


فیلم ساکت ماند.


چون اسکای هنوز جواب نداده بود، اما دقیقاً همان چیزی را گفته بود که نباید می‌گفت.


اسکای دوباره سیگار را بین انگشت‌هایش گرفت.

«ولی بعضی وقتا...»


نگاهش کمی پایین افتاد.

«وقتی یه چیز زیادی برات مهم بشه، ترجیح می‌دی اسمش رو ندونی.»


فیلم آرام نگاهش کرد.


«چون می‌ترسی؟»

اسکای چند ثانیه سکوت کرد.


بعد خیلی آرام گفت:

«چون وقتی اسم چیزی رو بدونی... دیگه نمی‌تونی وانمود کنی وجود نداره.»


اسکای برای چند لحظه سکوت کرد.


سیگار بین انگشت‌هایش آرام می‌سوخت، اما انگار حتی متوجه گرمای آن هم نبود. تمام فکرش پشت همان در بسته مانده بود؛ کنار نانی، کنار احتمالی که حتی فکر کردن به آن هم برایش سخت بود.


بعد خیلی آرام گفت:


«حتی نمی‌تونی درکم کنی، فیلم...»


صدایش دیگر آن آرامش همیشگی را نداشت.


«نمی‌تونی بفهمی اگه یه روز بهش بگم و اون چیزی که توی ذهنمه رو نپذیره... اگه اون نگاهش به من عوض بشه، چه اتفاقی برای من می‌افته.»


فیلم چیزی نگفت.


چون برای اولین بار، اسکای داشت از چیزی حرف می‌زد که همیشه پنهانش کرده بود.


نه از خطر و نه از دشمن.

نه از چیزی که بتواند با قدرت یا نقشه شکستش دهد.

از ترسی که هیچ راهی برای کنترلش نداشت.


اسکای نگاهش را پایین انداخت.


«من سال‌ها بدون اینکه چیزی از کسی بخوام زندگی کردم.»


مکث کوتاهی کرد.

«ولی نانی... فرق داره.»


نفس آرامی کشید و ادامه داد:


«اون تنها آدمیه که اگه ازم فاصله بگیره، نمی‌دونم چطور باید وانمود کنم که هنوز همون آدم قبلیم.»


فیلم آرام به او نگاه کرد.


چون بالاخره فهمیده بود مشکل اسکای این نیست که نمی‌داند چه احساسی دارد.

مشکلش این بود که دقیقاً می‌دانست.


فیلم پوزخند کمرنگی زد؛ نه از روی تمسخر، بیشتر از روی تعجبی که نمی‌توانست پنهانش کند. بعد سیگارش را دوباره بین لب‌هایش گذاشت و چند لحظه در سکوت به اسکای نگاه کرد، انگار داشت مردی را می‌دید که هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد روزی این‌طور درباره‌ی کسی حرف بزند.


دود را آرام بیرون داد و با صدایی پایین زمزمه کرد:

«پس عشق... ممکنه همچین بلایی سرت بیاره؟»


اسکای چیزی نگفت.


فقط نگاهش را از در اتاق نگرفت؛ همان دری که پشت آن نانی بود و تمام چیزی که باعث شده بود آن شب، برای اولین بار، احساس کند واقعاً چیزی برای از دست دادن دارد.


فیلم نگاه کوتاهی به او انداخت.

«عجیبه...»


اسکای خیلی آرام پرسید:


«چی؟»


فیلم شانه‌ای بالا انداخت.

«اینکه کسی مثل تو، از یه نفر این‌قدر بترسه.»


اسکای لبخند خیلی محوی زد، اما آن لبخند بیشتر شبیه خستگی بود تا خوشحالی.

«من از اون نمی‌ترسم.»


فیلم ابرویش را بالا برد.


اسکای بعد از چند ثانیه مکث، آرام ادامه داد:

«از چیزی که ممکنه بدون اون بشم، می‌ترسم.»


اسکای چند لحظه در سکوت ماند.


انگار برگشتن به آن سال‌ها، سخت‌تر از چیزی بود که انتظار داشت. نگاهش هنوز روی در اتاق ثابت مانده بود، اما ذهنش دیگر آنجا نبود؛ رفته بود به روزهایی که همه‌چیز ساده‌تر بود، قبل از اینکه فاصله، درد و اتفاقات زیادی بین آن‌ها قرار بگیرد.


بعد خیلی آرام گفت:


«من از بچگی با نانی بزرگ شدم...»


صدایش پایین بود، اما هر کلمه‌ای که می‌گفت، انگار بخشی از چیزی بود که سال‌ها درون خودش نگه داشته بود.


«اون همیشه فکر می‌کرد من فقط به عنوان یه دوست مراقبشم... فقط چون برام مهمه، چون نمی‌خوام اتفاقی براش بیفته.»


مکث کوتاهی کرد و نگاهش کمی پایین افتاد.


«ولی چیزی که اون نمی‌دونست این بود که حس من از همون اول فرق داشت.»


فیلم چیزی نگفت و فقط گوش داد.


چون می‌دانست برای کسی مثل اسکای، همین چند جمله بیشتر از هر اعترافی معنی داشت.


اسکای نفس آرامی کشید و ادامه داد:


«بعدش یه اتفاقی افتاد که باعث شد چهار سال ازش دور بمونم.»


انگشت‌هایش کمی دور سیگار جمع شدند.


«چهار سال...»


این بار سکوتش طولانی‌تر شد.


«توی اون چهار سال، من فقط کسی نبودم که بهترین دوستش رو از دست داده بود. من کسی بودم که مجبور شده بود اولین آدمی که واقعاً دوستش داشت رو هم از خودش دور ببینه.»


صدایش آرام‌تر شد.


«یه نوجوون تنها بودم... کسی که نه کسی رو داشت که باهاش حرف بزنه، نه کسی رو که بفهمه چرا این‌قدر نبودن یه نفر براش سنگینه.»


چند لحظه گذشت.


بعد خیلی آهسته گفت:

«اون چهار سال، طولانی‌ترین چهار سال زندگی من بود.»


اسکای نگاهش را پایین انداخت.


«چون همه فکر می‌کردن فقط دلم برای یه دوست تنگ شده...»


مکث کرد.

«ولی هیچ‌کس نمی‌دونست من دارم نبودن کسی رو تحمل می‌کنم که تمام دنیام شده بود.»

Report Page