Chapter 15
ثانیهها با سرعتی وحشتناک میگذشتند، یا شاید این فقط احساس اسکای بود؛ زیرا هر بار که نگاهش روی صورت نانی میافتاد، احساس میکرد رنگ بیشتری از چهرهاش محو میشود و آن لبهای همیشه پرحرف و خندان، حالا به شکلی ترسناک رنگ میباختند.
بدون آنکه حتی به اطرافش توجه کند، او را محکمتر در آغوش گرفت و با قدمهایی عجولانه از میان جمعیت عبور کرد. عجیب بود... هیچکس واقعاً متوجه آنها نمیشد. آدمها هنوز درگیر قطع شدن برق، خندهها، موسیقی و گفتوگوهای خودشان بودند و هیچکس نمیفهمید پسری که در آغوش او قرار دارد، هر لحظه ضعیفتر میشود.
به محض اینکه از درهای بزرگ کلاب بیرون رفتند و هوای خنک شب به صورتشان برخورد کرد، بدن نانی ناگهان سنگینتر شد.
خیلی سنگینتر.
سرش آرام روی شانهی اسکای افتاد و نفس کوتاه و لرزانی از میان لبهایش بیرون آمد.
و همین...همین کافی بود تا چیزی در وجود اسکای فرو بریزد.
رنگ از صورتش پرید.
«نه... نه، نه...»
صدایش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه التماس به نظر میرسید.
تقریباً با عجله روی زانوهایش افتاد و نانی را روی پلههای سنگی بیرون کلاب نشاند، اما حتی در همان لحظه هم یک دستش پشت کمر او باقی ماند، انگار که میترسید اگر رهایش کند، واقعاً از دستش بدهد.
نگاهش روی زخم افتاد.
خون...لعنتی، هنوز هم خون از میان انگشتان نانی پایین میآمد.
دستانش شروع به لرزیدن کردند.
بدون آنکه حتی فکر کند، کتش را از تنش بیرون آورد و با حرکتی عجولانه آن را روی زخم فشرد.
«آه...»
چهرهی نانی فوراً از درد در هم رفت.
اما اسکای حتی نتوانست عذرخواهی کند.
نمیتوانست.
زیرا تمام بدنش در وحشتی عمیق فرو رفته بود.
«فشارش بده... باید فشارش بدم...»
انگار داشت با خودش حرف میزد.
یا شاید سعی میکرد خودش را آرام کند.
نفسهایش بریدهبریده شده بودند و قلبش آنقدر محکم به سینهاش میکوبید که احساس میکرد هر لحظه ممکن است از جا کنده شود.
«لطفاً...»
صدایش شکست.
برای اولین بار بعد از مدتها، صدایش واقعاً شکست.
«لطفاً دووم بیار، نانی...»
دستانش که حالا کاملاً به خون آغشته شده بودند، بیشتر از قبل میلرزیدند.
چشمهایش روی صورت رنگپریدهی او ثابت مانده بود.
به پلکهایی که آرامتر از قبل باز و بسته میشدند.
به نفسهایی که هر لحظه ضعیفتر به نظر میرسیدند.
و به این فکر لعنتی...به این فکر وحشتناک که اگر دیر شده باشد چه؟
«کمکت میکنم... قول میدم... فقط...»
نفسش لرزید.
و برای لحظهای، سرش را پایین آورد.
«فقط تنهام نذار...»
این جمله...بیشتر شبیه خواهش بود.
خواهشی از ته دل.
خواهشی از مردی که برای اولین بار، واقعاً نمیدانست باید چهکار کند.
برای چند ثانیه، تنها صدایی که میان آن شب شنیده میشد، نفسهای نامنظم آن دو نفر بود.
و بعد...خیلی آرام...
انگشتان نانی تکان خوردند.
دستش با سختی بالا آمد و نوک انگشتانش، به آرامی، پشت دست خونآلود اسکای را لمس کرد، لمسی ضعیف.
«...اسکای...»
صدایش آنقدر آرام بود که تقریباً در باد شب گم شد.
اما اسکای فوراً سرش را بالا آورد.
چشمهایش...برای اولین بار، به شکل عجیبی سرخ شده بودند.
و نگاهش؟ کاملاً از هم پاشیده.
و نانی، با وجود تمام دردی که در پهلویش میسوخت، با دیدن این چهره برای چند لحظه فراموش کرد خودش زخمی شده است.
زیرا هیچوقت...هیچوقت اسکای را اینطور ندیده بود.
مردی که همیشه آرام بود.
همیشه خونسرد بود، همیشه راهحلی داشت.
حالا درست مقابلش نشسته بود و انگار از درون میلرزید.
انگار تنها فکر از دست دادنش، کافی بود تا تمام دنیایش فرو بریزد.
درست چند ثانیه بعد، صدای باز شدن درِ کلاب و برخورد آن با دیوار در میان سکوت سنگین آن شب پیچید و فیلم، در حالی که درحال در آوردن یک بسته سیگار از کیفش بود و ظاهراً برای چند دقیقه فرار از شلوغی مهمانی بیرون آمده بود، با بیحوصلگی چند قدم به جلو برداشت؛ اما تنها یک نگاه کافی بود تا کاملاً در جای خودش خشک شود.
چشمهایش آرامآرام بزرگ شدند.
نگاهش از چهرهی رنگپریدهی نانی، به دستان خونآلود اسکای و بعد به کت فشردهشده روی پهلوی او رفت.
برای چند لحظه حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرد.
«خدای من...»
صدایش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه نفس بریدهای از سر وحشت به نظر میرسید.
بستهی سیگار تقریباً از میان انگشتانش سر خورد و او، بدون آنکه حتی متوجه شود، با عجله از پلهها پایین آمد و درست مقابل آن دو روی زانو نشست.
«چی... چی شده؟!»
صدایش میلرزید.
نگاهش با وحشت میان آن دو جابهجا میشد.
«اون... اون زخمی شده؟!»
اما اسکای حتی سرش را هم بلند نکرد. تمام حواسش هنوز به نانی بود.
به نفسهای ضعیفش، به رنگی که هر لحظه بیشتر از صورتش محو میشد، به خونی که هنوز هم لعنتی... هنوز هم بند نمیآمد.
فیلم که هیچ جوابی نگرفت، با وحشت بیشتری به زخم نگاه کرد و تقریباً با ناباوری گفت:
«باید زنگ بزنیم اورژانس!»
اما درست در همان لحظه، اسکای سرش را بالا آورد.
«نه!»
این کلمه، برخلاف چیزی که انتظار میرفت، بلند نبود.
اما آنقدر محکم و قاطع ادا شد که باعث شد فیلم برای لحظهای ساکت شود.
«چی؟»
«نمیتونه بره اونجا.»
صدایش پایین بود.
اما نگاهش...نگاهش به شکل عجیبی از هم پاشیده به نظر میرسید.
فیلم چند ثانیه فقط به او خیره ماند، انگار مطمئن نبود درست شنیده است.
«اسکای... اون داره خون از دست میده.»
«میدونم.»
این بار صدایش شکسته و آرام تر بود، مانند یک اقیانوس عمیق.
و همین باعث شد فیلم برای لحظهای ساکت شود.
زیرا مردی که روبهرویش نشسته بود، دیگر آن آدم سرد و خونسرد چند دقیقهی قبل نبود.
دستانش میلرزیدند، نفسهایش نامنظم شده بودند.
و نگاهش...انگار وحشتزده بود.
«پس چرا داری این حرف رو میزنی؟!»
فیلم تقریباً با عصبانیت زمزمه کرد.
«اگه همین الان نبریش بیمارستان، ممکنه حالش بدتر بشه!»
اسکای برای چند ثانیه چیزی نگفت.
فقط نگاهش را پایین انداخت.
به نانی، به صورتی که حالا به شکل ترسناکی رنگ باخته بود.
و بعد...خیلی آرام چشمهایش را بست.
«چون...»
نفس عمیقی کشید.
«اون خلافکاره.»
برای چند لحظه، حتی باد هم انگار از حرکت ایستاد.
فیلم فقط به او خیره ماند.
و بعد، با ناباوری پلک زد.
«چی...؟»
«اگه بره بیمارستان، پلیس در جریان قرار میگیره.»
صدایش آرامتر شده بود.
اما نه آرامتر از سر آرامش...بلکه آرامتر از سر خستگی.
از سر ترس.
«اگه هویتش بررسی بشه...»
نفسش لرزید.
«اگه بفهمن کیه...»
برای چند لحظه نتوانست ادامه دهد.
و بعد، خیلی آرام، تقریباً با صدایی شکسته، گفت:
«اجازه بدم بره زندان؟»
فیلم هیچ جوابی نداد، فقط به او خیره ماند.
به چهرهای که حالا بیشتر از همیشه انسانی به نظر میرسید.
به ترسی که حتی سعی نمیکرد پنهانش کند.
و بعد...خیلی آرام سرش را برگرداند.
نگاهش روی نانی ثابت ماند.
به پسری که حالا با سختی نفس میکشید.
به خون و به دستان لرزانش.
و بعد، تقریباً با ناباوری زمزمه کرد:
«...خلافکار؟»
کلمه، به سختی از میان لبهایش بیرون آمد.
انگار هنوز نمیتوانست آن را باور کند.
و درست در همان لحظه...نانی خیلی آرام پلک زد.
چشمهایش نیمهباز بودند.
و لبخند بسیار ضعیف و کمرنگی روی لبهایش نشست.
لبخندی که بیشتر شبیه تلاش بیهودهای برای عادی جلوه دادن اوضاع بود.
«هی...»
صدایش آنقدر ضعیف بود که هر کلمه، با سختی از میان لبهایش بیرون میآمد.
«اینجوری نگام نکن...»
نفسش لرزید و برای چند لحظه چشمهایش را بست.
اما چند ثانیه بعد، دوباره خیلی آرام بازشان کرد.
«خیلی بیادبانهست که...»
گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
«...وقتی یکی داره میمیره، قضاوتش کنی...»
و همان لحظه...چیزی در وجود اسکای کاملاً فرو ریخت.
«خفه شو.»
صدایش لرزید.
دستش فوراً روی گونهی نانی نشست.
«این مزخرفات چیه که میگی؟»
برای اولین بار، واقعاً عصبانی به نظر میرسید.
اما آن عصبانیت...فقط ترس بود.
ترسی که دیگر نمیتوانست پنهانش کند.
«تو نمیمیری.»
چشمهایش به شکل محسوسی میلرزیدند.
«میشنوی؟»
نفسش شکست.
«تو حق نداری این حرف رو بزنی.»
و برای اولین بار...صدایش، شبیه صدای مردی بود که واقعاً میترسد تمام دنیایش را از دست بدهد.
فیلم تقریباً با عجله تلفنش را از داخل کیفش بیرون کشید؛ انگشتانش آنقدر سریع روی صفحه حرکت میکردند که چند بار نزدیک بود گوشی از دستش سر بخورد. رنگ از صورت او هم پریده بود و نگاهش مدام میان چهرهی رنگباختهی نانی و دستان خونآلود اسکای جابهجا میشد.
اسکای که هنوز یک دستش را محکم روی زخم فشار میداد، با اخمی عمیق و نگاهی آشفته سرش را بالا آورد.
«داری چیکار میکنی؟»
فیلم حتی به او نگاه هم نکرد و با صدایی که هنوز از شوک میلرزید، خیلی سریع جواب داد:
«یک دوست دارم... دکتره. دارم بهش زنگ میزنم، اما قبل از اینکه برسه باید نانی رو از اینجا ببریم.»
اسکای بدون گفتن حتی یک کلمه، دوباره نانی را در آغوش گرفت.
بدنش...هر لحظه سردتر میشد.
و همین موضوع باعث میشد ترس بیشتری در قلبش ریشه بدواند.
او را محکمتر در آغوشش کشید، انگار میترسید اگر فقط کمی شلتر بگیردش، از میان دستانش ناپدید شود.
به سمت ماشین دوید و نانی را روی صندلی های پشت گذاشت.
فیلم هم همان جا نشست و سر نانی را روی زانویش قرار داد و سعی کرد کت اسکای را روی زخم نانی فشار دهد.
تمام مسیر را تقریباً در سکوت گذراندند.
خوششانس بودند.
شاید برای اولین بار آن شب.
خیابان تقریباً خالی بود و خبری از ترافیک همیشگی نیمهشب دیده نمیشد.
فقط صدای نفسهای ضعیف نانی، صدای لرزان فیلم که آدرس را میگفت و صدای تپش قلب اسکای که انگار تمام فضای ماشین را پر کرده بود.
چند دقیقه بعد، ماشین با ترمزی ناگهانی مقابل هتلی نسبتاً خلوت ایستاد.
فیلم تقریباً دوید.
در حالی که مدام پشت سرش را نگاه میکرد، با عجله یک اتاق گرفت و آنها را به طبقهی بالا برد.
به محض باز شدن در، اسکای بدون لحظهای مکث نانی را روی تخت خواباند، اما حتی بعد از آن هم حاضر نشد از او فاصله بگیرد.
درست کنار او نشست.
آنقدر نزدیک که زانویش به تخت چسبیده بود.
و دستش...دستش هنوز در میان انگشتان او قرار داشت.
محکم.
بیش از حد محکم.
چند دقیقه بعد، صدای در بلند شد و مردی حدوداً سی ساله با عجله وارد اتاق شد.
همین که نگاهش به نانی افتاد، حالت صورتش کاملاً تغییر کرد.
«کنار برید.»
صدایش آرام اما جدی بود.
فیلم بلافاصله عقب رفت.
اما اسکای...تکان نخورد.
دکتر مجبور شد دوباره، این بار محکمتر بگوید:
«اگه میخوای کمکش کنم، کنار برو.»
برای چند ثانیه، اسکای فقط به او خیره ماند.
و بعد...خیلی آرام دست نانی را رها کرد.
اما تنها چند سانتیمتر.
بیشتر از آن نمیتوانست.
دکتر به آرامی لباس خونآلود اطراف زخم را کنار زد.
و همان لحظه، ابروهایش در هم رفت.
بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده خیلی زود در تمام اتاق پیچید.
او ابتدا چند گاز استریل روی زخم فشار داد تا خونریزی کمتر شود و بعد، با دقت اطراف زخم را تمیز کرد.
خون هنوز به آرامی از زخم خارج میشد.
زیاد نبود.
اما آنقدر بود که دل آدم را خالی کند.
«خوششانس بوده.»
صدای دکتر باعث شد هر دو نفر به او نگاه کنند.
«چاقو خیلی عمیق نرفته.»
فیلم نفس راحتی کشید.
اما دکتر بلافاصله ادامه داد:
«ولی...»
و همین یک کلمه کافی بود تا قلب اسکای دوباره فرو بریزد.
«خون زیادی از دست داده.»
سکوت اتاق سنگین و خفه کننده شد.
اسکای فقط به نانی خیره ماند.
به رنگی که هر لحظه بیشتر از صورتش میرفت.
به لبهایی که حالا به شکل ترسناکی بیرنگ شده بودند.
و به پلکهایی که انگار برای باز ماندن، به سختی تلاش میکردند.
دکتر سرنگ بیحسی را آماده کرد و با دقت آن را به اطراف زخم تزریق کرد.
همین کافی بود تا نانی خیلی آرام صورتش را در هم بکشد.
چند لحظه بعد، وقتی سوزش دارو در بدنش پخش شد، نالهی کوتاه و ضعیفی از میان لبهایش بیرون آمد.
«آخ...»
سرش خیلی آرام تکان خورد و ابروهایش از درد در هم رفتند.
و درست در همان لحظه...انگشتانش، ناخودآگاه، به دنبال چیزی گشتند.
به دنبال کسی.
دستش خیلی آرام روی تخت حرکت کرد.
و چند ثانیه بعد...انگشتانش، دست اسکای را پیدا کردند.
برای یک لحظه، نفس در سینهی اسکای حبس شد.
زیرا حتی در آن وضعیت...حتی با آن همه درد،باز هم اسکای را پیدا کرده بود.
باز هم...به سمت او آمده بود.
اسکای فوراً دستش را میان دستان خودش گرفت.
محکم، انگار میخواست مطمئن شود هنوز اینجاست.
هنوز نفس میکشد و حالش خوب است.
«آروم باش...»
صدایش این بار به شکل عجیبی آرام شده بود.
آرام، اما لرزان.
دست دیگرش را روی موهای نانی گذاشت و خیلی آرام آنها را از روی پیشانیاش کنار زد.
«تموم میشه...»
نفسش لرزید.
«فقط یکم دیگه تحمل کن.»
نانی با سختی پلک زد.
چشمهایش نیمهباز بودند.
و برای چند ثانیه...فقط به او خیره ماند.
بعد، خیلی آرام، با صدایی که بیشتر شبیه نفس کشیدن بود تا حرف زدن، زیر لب زمزمه کرد:
«...تو اینجایی، نه؟
و همین جمله...همین سؤال کوچک و ساده، باعث شد چیزی در قلب اسکای کاملاً فرو بریزد.
زیرا ناگهان فهمید...ترس او از خون نبود.
از زخم هم نبود.
بلکه از این بود که نکند روزی، واقعاً مجبور شود دنیایی را تصور کند که نانی در آن حضور ندارد.