Chapter 14

Chapter 14


اسکای خیلی آرام سرش را تکان داد و برای چند لحظه‌ی دیگر، نگاهش را از نانی نگرفت؛ از پسری که در آن سوی کلاب، زیر نورهای آبی و بنفشی که هر چند ثانیه یک‌بار روی صورت آدم‌ها جابه‌جا می‌شدند، ایستاده بود و با لبخندی کمرنگ به حرف‌های فیلم گوش می‌داد، بی‌آنکه حتی متوجه باشد از چند دقیقه قبل، نگاه دیگری بی‌اختیار بارها به سمت او کشیده شده است.


در نهایت، خیلی آرام نفسش را بیرون داد و زمزمه کرد:


«فقط دارم مطمئن میشم بهش خوش می‌گذره.»


برای چند ثانیه، مرد چیزی نگفت.


تنها به او نگاه کرد.


نگاهی طولانی، آرام و بیش از حد دقیق؛ از آن نگاه‌هایی که باعث می‌شوند آدم ناخودآگاه احساس کند بیشتر از آنچه باید، زیر نظر گرفته شده است.


بعد از چند لحظه، گوشه‌ی لبش به لبخند بسیار محوی باز شد و در حالی که لیوان شراب را میان انگشتانش می‌چرخاند، نگاهش را به سمت نانی برد.


«جالبه...»


صدایش آرام بود؛ آن‌قدر آرام که تقریباً میان صدای موسیقی گم می‌شد.


«این روزها کمتر پیش میاد کسی وسط چنین جایی، بیشتر از خودش، حواسش به یک نفر دیگه باشه.»


اسکای چیزی نگفت.

حالت چهره‌اش تغییری نکرد.

اما سکوتش، باعث نشد آن مرد دست از صحبت کردن بردارد.


برعکس، انگار همین سکوت، او را کنجکاوتر کرده بود.


برای لحظه‌ای دیگر به نانی نگاه کرد و سپس دوباره نگاهش را به اسکای برگرداند.

«البته... شاید من زیادی به آدم‌ها دقت می‌کنم.»


مکث کوتاهی کرد.

«آدم، بعضی عادت‌ها رو از بین نمی‌بره.»


این بار، نگاه اسکای برای اولین بار کمی تغییر کرد.

خیلی جزئی، آن‌قدر جزئی که شاید هر کسی متوجه آن نمی‌شد.

اما مرد متوجه شد.


همین باعث شد لبخندش کمی عمیق‌تر شود.

«نگران نباش.»


خیلی آرام ادامه داد.

«قصد فضولی ندارم.»


بعد از گفتن این جمله، برای چند لحظه سکوت کرد، انگار که درباره‌ی ادامه‌ی حرفش فکر می‌کند.


و بعد، در حالی که نگاهش دوباره روی چهره‌ی نانی ثابت می‌شد، آهسته گفت:

«فقط... وقتی آدم به سن من می‌رسه، کم‌کم یاد می‌گیره بعضی چیزها رو از نگاه آدم‌ها بخونه.»


نور آبی‌رنگی از روی صورتش عبور کرد.

«مثلاً اینکه چه کسی براشون مهمه.»


سکوت.

صدای موسیقی.

خنده‌های دوردست.

و نگاه سرد اسکای که بدون کوچک‌ترین تغییری روی صورت مرد ثابت مانده بود.

اما در درونش...احساس ناخوشایندی آرام‌آرام شکل می‌گرفت.


زیرا این مرد، از همان لحظه‌ای که به او نزدیک شده بود، بیش از حد آرام به نظر می‌رسید.


و بیش از هر چیز...بیش از حد شبیه کسی بود که عمداً، قدم به قدم، در حال سنجیدن اوست.

برای همین، بعد از چند ثانیه سکوت، خیلی آرام لیوانش را روی میز کناری گذاشت و در نهایت، نگاهش را کاملاً به او دوخت.

«شما آدم‌ها رو زیادی خوب می‌خونید.»

جمله‌اش نه سؤال بود و نه تعریف.


بیشتر شبیه یک نتیجه‌گیری به نظر می‌رسید.

مرد، اما، فقط خندید، خنده‌ای کوتاه و آرام.

«شاید.»


نگاهش برای لحظه‌ای از روی اسکای عبور کرد.

«یا شاید فقط آدم‌های زیادی رو دیدم.»


مکث کوتاهی کرد.

«آدم‌هایی که برای محافظت از چیزهای مهم زندگیشون... حاضر بودن هر کاری انجام بدن»

برای اولین بار آن شب، چیزی در نگاه اسکای ساکت شد.

و همین سکوت کوتاه، برای مرد کافی بود تا بفهمد، ناخواسته، جمله‌اش دقیقاً به هدف خورده است.


مرد بعد از گفتن آن جمله، برای چند ثانیه‌ی دیگر فقط به اسکای نگاه کرد؛ نگاهی آرام، طولانی و بیش از حد عمیق، انگار که در تمام آن مدت سعی می‌کرد چیزی را از میان آن چهره‌ی سرد و غیرقابل‌خواندن بیرون بکشد. اما در نهایت فقط لبخند بسیار محوی زد، لبخندی که بیشتر از آنکه دوستانه به نظر برسد، حس عجیبی از دانستن را در خودش داشت، و بعد بدون اینکه حرف دیگری بزند، خیلی آرام از کنار او عبور کرد.


اسکای ناخودآگاه برگشت و رفتنش را تماشا کرد.


او با قدم‌هایی آرام از میان جمعیت عبور کرد، چند نفر را در مسیرش با تکان دادن سر یا لبخندی کوتاه بدرقه کرد و در نهایت، کنار فیلم ایستاد.


فیلم در ابتدا لبخند کوتاهی به پدرش زد، اما خیلی زود، با شنیدن چیزی که مرد آهسته در گوشش زمزمه کرد، حالت صورتش اندکی تغییر کرد.


نه زیاد.


فقط آن‌قدر که نشان دهد از شنیدن آن حرف غافلگیر شده است.


چند ثانیه بعد، دختر آهسته سرش را تکان داد، با لبخندی عذرخواهانه رو به نانی چیزی گفت و بعد، همراه پدرش به سمت جایی خلوت از مردم در کلاب رفت.


و درست در همان لحظه...اسکای متوجه شد که احساس سنگینی عجیبی که از چند دقیقه قبل روی سینه‌اش نشسته بود، آرام‌آرام کمتر می‌شود.


نفس عمیقی کشید.

و برای اولین بار آن شب، واقعاً به خودش اجازه داد کمی آرام‌تر شود.


موضوع مضحکی بود، بیش از حد مضحک.


زیرا تمام این اتفاق‌ها فقط چند دقیقه طول کشیده بودند و با این حال، در همین مدت کوتاه، بارها ناخودآگاه نگاهش را به سمت نانی کشیده بود، بارها با خودش فکر کرده بود که او الان چه می‌کند و حتی، به شکل احمقانه‌ای، دلش برای شنیدن صدای خنده‌ها و شوخی‌های بی‌پایانش تنگ شده بود.


چند دقیقه دوری...و او این‌طور شده بود.


این موضوع، به طرز خطرناکی احمقانه به نظر می‌رسید.

اما هر چه بود، وقتی دوباره نگاهش روی نانی افتاد، ناگهان احساس کرد همه چیز کمی بهتر شده است.


برای همین، بدون آنکه خودش متوجه لبخند بسیار کمرنگی شود که آرام روی لب‌هایش نشسته بود، قدم‌هایش را به سمت او برداشت.


در آن سوی کلاب، نانی که مشغول نگاه کردن به اطراف کلاب بود، حضور آشنایی را کنار خودش حس کرد.


برای همین، خیلی آرام سرش را برگرداند و درست همان لحظه، خنده‌ی کوتاهی از میان لب‌هایش بیرون آمد.


چون حالت صورت اسکای...به طرز عجیبی بامزه بود.


آرام‌تر از قبل و سبک‌تر از چند دقیقه‌ی پیش.

حتی اگر کسی با دقت نگاه می‌کرد، می‌توانست آن ذوق پنهانی را که در عمق چشم‌هایش نشسته بود، ببیند.


برای چند ثانیه فقط به او خیره ماند.

و بعد، بالاخره نتوانست جلوی خودش را بگیرد.


گوشه‌ی لبش بالا رفت و خنده‌ی کوتاهی کرد.

«اوه...»

سرش را کمی کج کرد و با شیطنت به او نگاه کرد.

«ببینش...»


لبخندش عمیق‌تر شد.

«اینقدر ضایع نباش، اسکای.»


اسکای ابرویی بالا برد.

اما نانی، که حالا به وضوح از دیدن این حالت او لذت می‌برد، خیلی آرام‌تر ادامه داد:

«اگه همین‌جوری به من نگاه کنی، کم‌کم بقیه واقعاً فکر می‌کنن یه چیزی بین من و تو هست.»


صدای موسیقی همچنان در فضا می‌پیچید.

نورهای رنگی هر چند ثانیه یک‌بار روی چهره‌ی آدم‌ها جابه‌جا می‌شدند.


اما برای چند لحظه...انگار همه چیز آرام‌تر شد.


چون برخلاف انتظار نانی، اسکای نگاهش را از او نگرفت.


برعکس برای چند ثانیه‌ی دیگر، فقط به صورتش خیره ماند.


به لبخندی که روی لب‌هایش نشسته بود.

به چشم‌هایی که زیر نورهای رنگی می‌درخشیدند.


و به این حقیقت ساده که فقط دیدن او، توانسته بود تمام آن حس ناخوشایند چند دقیقه‌ی قبل را از بین ببرد.

و همین موضوع...


بیشتر از چیزی که باید، خطرناک بود.

برای همین، بعد از چند لحظه سکوت، گوشه‌ی لبش خیلی آرام بالا رفت.


و با صدایی آرام‌تر از همیشه زمزمه کرد:

«شاید...»


خنده‌ی نانی همان لحظه متوقف شد.

«ها؟»


اما اسکای فقط چند لحظه‌ی دیگر به او نگاه کرد؛ نگاهی که این بار، عجیب‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.


و بعد، در حالی که آن لبخند بسیار کمرنگ هنوز روی صورتش دیده می‌شد، خیلی آرام گفت:

«شاید فکرشون...اون‌قدرها هم بد نباشه.»


برای چند ثانیه، نانی فقط به او خیره ماند.

و برای اولین بار در آن شب...


واقعاً نمی‌دانست باید چه جوابی بدهد.

برای چند ثانیه، نانی فقط به او خیره ماند.


درست به همان لبخند کمرنگی که هنوز روی صورت اسکای دیده می‌شد، به آن نگاه آرامی که به شکل عجیبی با تمام سردی همیشگی‌اش فرق داشت و به آن جمله‌ای که هنوز در ذهنش تکرار می‌شد.


احساس کرد قلبش برای یک لحظه، خیلی آرام، یک ضربان را جا انداخت.


و همین موضوع به طرز وحشتناکی اعصابش را به هم ریخت.


برای همین، تقریباً بلافاصله نگاهش را از او دزدید؛ آن‌قدر سریع که انگار چند ثانیه‌ی دیگر نگاه کردن به او، می‌توانست باعث شود چیز احمقانه‌ای از دهانش بیرون بیاید.


لب پایینش را خیلی آرام میان دندان‌هایش گرفت و سعی کرد خودش را مشغول چیز دیگری نشان دهد، اما گرمایی که آرام‌آرام روی گونه‌هایش می‌نشست، کاملاً برعکس آن را ثابت می‌کرد.


چند لحظه بعد، در حالی که هنوز جرئت نکرده بود دوباره به او نگاه کند، خیلی آرام و با لحنی که بیشتر شبیه غر زدن بود تا عصبانیت، زیر لب زمزمه کرد:


«...خفه شو.»


اما همین یک جمله، باعث شد سکوت کوتاهی میانشان به وجود بیاید.


و بعد خنده‌ی بسیار آرامی از میان لب‌های اسکای بیرون آمد.


خنده‌ای کوتاه و خفه.

خنده‌ای که نانی را وادار کرد بلافاصله سرش را بالا بیاورد.

«تو...»


ابروهایش با ناباوری بالا رفتند.

«تو الان داری به من می‌خندی؟»


اسکای چیزی نگفت.


اما آن لبخند لعنتی هنوز روی صورتش دیده می‌شد.

و همین، اوضاع را بدتر می‌کرد.


زیرا او بیش از حد خوب، این حالت نانی را می‌شناخت.

می‌دانست هر وقت نگاهش را این‌طور می‌دزدد، هر وقت بی‌دلیل لبش را گاز می‌گیرد و هر وقت به جای جواب دادن، شروع به غر زدن می‌کند...


فقط یک معنی دارد.


برای همین، بی‌آنکه حتی خودش متوجه شود، یک قدم دیگر به او نزدیک شد.

و بعد یک قدم دیگر.


آن‌قدر نزدیک که نانی دوباره توانست عطر آشنای او را حس کند؛ همان عطری که به شکل عجیبی، همیشه باعث می‌شد احساس آرامش کند.


و دقیقاً به همین دلیل بود که از آن متنفر بود.

چون این موضوع، اصلاً منطقی نبود.

برای چند لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند.


صدای موسیقی همچنان در فضا می‌پیچید، نورهای رنگی روی صورت آدم‌ها می‌لغزیدند و مهمان‌ها بی‌خبر از هر چیزی، در حال خندیدن و صحبت کردن بودند.


اما برای نانی، انگار تمام آن صداها کم‌رنگ‌تر شده بودند.


زیرا تنها چیزی که حالا بیش از حد واضح حس می‌کرد، حضور مردی بود که درست مقابلش ایستاده بود.


«نانی...»


صدای آرام اسکای باعث شد ناخواسته سرش را بالا بیاورد.

اشتباه بزرگی بود.


زیرا درست در همان لحظه، نگاهشان دوباره در هم گره خورد.


و این بار...اسکای حتی تلاشی برای نگاه نکردن نکرد.


فقط برای چند ثانیه‌ی دیگر، به او خیره ماند.

به آن اخم کوچک روی صورتش.

به گونه‌هایی که حالا کمی رنگ گرفته بودند.


و به حالتی که باعث می‌شد، برخلاف تمام تلاشش برای جدی به نظر رسیدن، بیش از حد بامزه به نظر برسد.


در نهایت، گوشه‌ی لبش آرام‌تر از قبل بالا رفت.


و با صدایی که به شکل خطرناکی آرام شده بود، زمزمه کرد:

«میدونی...»


چند لحظه سکوت کرد.

نگاهش حتی برای یک ثانیه هم از او جدا نشد.

«وقتی خجالت می‌کشی...»


باز هم مکث کرد.


انگار عمداً می‌خواست او را بیشتر منتظر نگه دارد.

و بعد، در حالی که لبخند محوی روی صورتش دیده می‌شد، خیلی آرام ادامه داد:

«بیشتر از همیشه بوسیدنی میشی.»


برای چند ثانیه، نانی حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرد.

فقط به او خیره ماند.


با چشمانی که کمی بیشتر از قبل باز شده بودند.

و قلبی که حالا با سرعتی احمقانه در سینه‌اش می‌تپید.

بعد...تقریباً با وحشت، نگاهش را دوباره دزدید.


دستش را روی صورتش کشید و زیر لب، با صدایی که به شکل خنده‌داری لرزش کوچکی داشت، زمزمه کرد:

«خدای من...»


برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست.

و بعد، در حالی که سعی می‌کرد لبخند بی‌اختیارش را پنهان کند، خیلی آرام غر زد:

«تو امشب واقعاً دیوونه شدی، اسکای...»

و بعد...


بدون هیچ هشدار قبلی، تمام نورهای کلاب در یک لحظه خاموش شدند.


موسیقی درست در میانه‌ی آهنگ قطع شد و سکوتی کوتاه اما سنگین، مانند پرده‌ای سیاه، روی تمام آن مکان افتاد؛ سکوتی که تنها چند ثانیه دوام آورد، زیرا خیلی زود، صدای متعجب مهمان‌ها، خنده‌های عصبی، اعتراض‌های پراکنده و همهمه‌ی آدم‌هایی که سعی می‌کردند در تاریکی اطرافشان را تشخیص دهند، در فضا پیچید.


برای چند لحظه، هیچ‌کس چیزی نمی‌دید.

فقط تاریکی بود، تاریکی مطلق.

نانی ناخودآگاه نفسش را در سینه حبس کرد.


او هیچ‌وقت از تاریکی نمی‌ترسید، اما این اتفاق بیش از حد ناگهانی بود.


برای همین، تقریباً بدون آنکه خودش متوجه شود، چند قدم کوتاه به جلو برداشت و بی‌اختیار به تنها حضور آشنایی که کنار خودش احساس می‌کرد، نزدیک‌تر شد.

«...اسکای؟»


صدایش آرام بود.

آرام‌تر از آنکه خودش انتظار داشت.

اما تقریباً بلافاصله، گرمای دستی را روی بازویش احساس کرد.


«من اینجام.»

صدای اسکای در تاریکی پیچید؛ آرام، عمیق و مطمئن.


اما برخلاف نانی، او آرام نبود.

زیرا درست در همان لحظه، چیزی در وجودش منقبض شد.


حسی عجیب و آشنا.


همان احساس لعنتی‌ای که همیشه چند ثانیه قبل از دردسر به سراغش می‌آمد.


تمام عضلات بدنش ناخودآگاه سفت شدند.


نگاهش، هرچند چیزی نمی‌دید، در تاریکی اطراف چرخید.


و بعد...صدای قدمی را شنید.


خیلی نزدیک.

بیش از حد نزدیک.


و همه‌چیز تنها در یک لحظه اتفاق افتاد.

احساس کرد بدن نانی کنار او تکان خورد.


نفس کوتاه و بریده‌ای از میان لب‌هایش بیرون آمد.


و لحظه‌ی بعد...انگشتانش ناگهان لباس اسکای را محکم چنگ زدند.


نه از ترس، از درد.

دردی ناگهانی، داغ و سوزان.


احساس کرد چیزی با قدرت در پهلویش فرو رفته است.

آن‌قدر ناگهانی که حتی نتوانست فریاد بزند.


فقط نفسش در سینه‌اش گیر کرد.

برای چند ثانیه، حتی نفهمید چه اتفاقی افتاده است.


تنها چیزی که حس می‌کرد، سوزشی بود که از پهلویش بالا می‌آمد و آرام‌آرام در تمام بدنش پخش می‌شد.


«...نانی؟»

صدای اسکای این بار فرق داشت.


و قبل از آنکه جوابی بشنود...

نورها دوباره روشن شدند.


همه‌چیز در یک لحظه به حالت قبل برگشت.

صدای اعتراض چند نفر بلند شد.

بعضی‌ها خندیدند.

بعضی‌ها با گیجی اطراف را نگاه کردند.


اما برای اسکای...تمام دنیا در همان لحظه متوقف شد.

زیرا نانی را دید، رنگ از صورتش پریده بود.

نفس‌هایش نامنظم شده بودند.


و دستانش...دستانش روی پهلویش قرار داشتند.


برای چند ثانیه، هیچ‌کدامشان حتی تکان نخوردند.


بعد...نانی خیلی آرام دستش را از روی پهلویش کنار کشید.

خون روی انگشتانش درخشید.


قطره‌ای سرخ از میان انگشتانش پایین افتاد و روی زمین چکید.


برای یک لحظه، حتی نفس کشیدن برای اسکای سخت شد.

تمام صداهای اطراف ناگهان دور شدن.

زیرا تنها چیزی که حالا می‌دید، خون بود.


خونی که آرام از میان انگشتان نانی عبور می‌کرد و لکه‌ی تیره‌ای روی لباسش به وجود می‌آورد.

«...نانی؟»


صدایش آن‌قدر آرام بود که بیشتر شبیه نفس کشیدن به نظر می‌رسید.


اما نانی فقط خیلی آهسته سرش را بالا آورد.

چشم‌هایش کمی گیج شده بودند.

انگار خودش هم هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده است.

نگاهش برای لحظه‌ای به دستان خون‌آلودش افتاد.


و همان لحظه، رنگ صورتش کمی بیشتر پرید.


اما با این وجود...باز هم سعی کرد لبخند بزند.


لبخندی ضعیف، لرزیده و تقریباً بی‌جان.


«اسکای...»

صدایش به سختی شنیده می‌شد.

«فکر کنم...»

نفسش لرزید و حرفش نیمه تمام باقی ماند.

اسکای حتی نتوانست حرفش را کامل بشنود.

چیزی در وجودش فرو ریخته بود.

ترسی واقعی، ترسی که مدت‌ها بود آن را احساس نکرده بود.


چون این فقط یک زخم نبود.

چاقو...در پهلویش فرو رفته بود.


و این فکر، به تنهایی، کافی بود تا تمام خون بدنش یخ بزند.

اگر عمیق‌تر بود چه؟

اگر به یکی از اندام‌های داخلی‌اش آسیب رسیده بود چه؟


اگر...لعنتی...اگر دیر شده بود چه؟


رنگ از صورتش پرید.


و بدون آنکه حتی متوجه شود دستانش به شکل محسوسی می‌لرزند، فوراً او را گرفت.


یک دستش پشت کمر نانی قرار گرفت تا نگذارد روی زمین بیفتد و دست دیگرش، بی‌اختیار، روی دستان خون‌آلود او نشست.

«هی...»


صدایش برای اولین بار، آشکارا لرزید.

«هی، نه... نه، به من نگاه کن.»


نانی خیلی آرام چشم‌هایش را بالا آورد.


و درست در همان لحظه...برای اولین بار در تمام مدتی که او را می‌شناخت...


اسکای را واقعاً ترسیده دید.


نه سرد و نه خونسرد.

نه مردی که همیشه برای هر اتفاقی آماده است.


بلکه مردی که رنگ از صورتش پریده بود، نفس‌هایش نامنظم شده بودند و نگاهش، برای اولین بار، کاملاً از هم پاشیده به نظر می‌رسید.


انگار...فقط دیدن چند قطره خون، کافی بوده تا تمام دنیایش برای چند ثانیه فرو بریزد.


Report Page