Chapter 13

Chapter 13


بعد از ساعت‌ها آماده شدن و غر زدن‌های بی‌پایان نانی درباره‌ی لباس‌هایش، بالاخره نزدیک نیمه‌شب به محل مهمانی رسیدند.


از همان لحظه‌ای که از ماشین پیاده شدند، صدای موسیقی در هوا پیچیده بود و نورهای رنگی که از پنجره‌های بزرگ ساختمان بیرون می‌تابیدند، باعث می‌شدند تمام آن مکان بیشتر شبیه صحنه‌ای از یک فیلم به نظر برسد تا یک مهمانی معمولی. آدم‌های زیادی در رفت‌وآمد بودند؛ بعضی‌ها با خنده از کنارشان عبور می‌کردند، بعضی در حال صحبت بودند و بعضی دیگر با لیوان‌هایی در دست، آرام وارد ساختمان می‌شدند.


اما برخلاف تمام هیجانی که در اطرافشان جریان داشت، تمام توجه نانی به مردی بود که از لحظه‌ی رسیدن، تقریباً یک قدم هم از او فاصله نگرفته بود.


گرمای بدن اسکای را کاملاً از کنار خودش حس می‌کرد.


دست بزرگش پشت کمر او قرار گرفته بود و آن‌قدر نزدیک راه می‌رفت که هر بار قدمی برمی‌داشتند، شانه‌هایشان به هم برخورد می‌کرد. حالت چهره‌اش هم هیچ شباهتی به کسی که به یک مهمانی آمده باشد نداشت؛ نگاهش مدام میان جمعیت می‌چرخید، چهره‌ی آدم‌ها را بررسی می‌کرد و هر چند ثانیه یک بار، ناخودآگاه کمی بیشتر به نانی نزدیک می‌شد.


برای لحظه‌ای، نانی فقط به او خیره ماند.


به شانه‌های پهنش.


به بازوهای برجسته‌اش که حالا مثل دیواری محافظ دور او قرار گرفته بودند.


و بعد، بی‌اختیار لبخندی روی صورتش نشست.

خدایا...این مرد واقعاً داشت مثل یک محافظ شخصی رفتار می‌کرد.


سرش را کمی بالا آورد و وقتی نیم‌رخ جدی اسکای را زیر نورهای آبی و بنفش مهمانی دید، بالاخره نتوانست جلوی خودش را بگیرد و خنده‌ی آرامی کرد.


«اسکای...»


اسکای بدون اینکه نگاهش را از جمعیت بگیرد، هومی کرد.

«هوم؟»


لبخند نانی عمیق‌تر شد و سرش را کمی کج کرد.

«چرا مثل یک کوالا چسبیدی به من؟»

این بار، اسکای بالاخره نگاه کوتاهی به او انداخت.


چند ثانیه فقط به صورت خندانش خیره ماند و بعد، خیلی آرام جواب داد:

«دارم مطمئن میشم گم نمیشی.»


برای یک لحظه، نانی فقط پلک زد و بعد، تقریباً با ناباوری خندید.

«من پنج سالم نیست!»


گوشه‌ی لب اسکای کمی بالا رفت.

«مطمئن نیستم.»


«هی!»


خنده‌ی کوتاهی از میان لب‌های نانی بیرون آمد، اما برخلاف او، اسکای خیلی زود دوباره نگاهش را از او گرفت و به اطراف خیره شد.


درها، پنجره‌ها، راه‌های خروج، چهره‌های ناآشنا.


تمام این‌ها باعث شد لبخند روی صورت نانی آرام‌آرام محو شود.

برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.


به اخم کمرنگی که روی صورتش نشسته بود.

به فک منقبضش.


و به آن نگاه محتاطی که از لحظه‌ی رسیدن، حتی برای یک ثانیه هم از بین نرفته بود.


آهسته سرش را کج کرد.

«اسکای...»


«هوم؟»


«تو از وقتی رسیدیم خیلی عجیبی.»


این بار، اسکای چند ثانیه سکوت کرد.


نگاهش هنوز روی جمعیت بود.


و بعد، آه کوتاهی کشید.


«فقط... اینجور جاها رو دوست ندارم.»


نانی برای لحظه‌ای ساکت شد.


صدای موسیقی هنوز در اطرافشان می‌پیچید و نورهای رنگی هر چند ثانیه یک بار روی صورت اسکای می‌افتادند، اما با وجود تمام آن شلوغی، او ناگهان به طرز عجیبی آرام به نظر می‌رسید.


لبخند خیلی کمرنگی روی لب‌هایش نشست.


بدون اینکه چیزی بگوید، خیلی آرام دستش را روی بازوی اسکای گذاشت.


گرمای بدنش باعث شد نگاه اسکای بالاخره از میان جمعیت جدا شود و روی او بیفتد.

«نگران نباش.»


صدایش آرام بود.


آن‌قدر آرام که تقریباً میان صدای موسیقی گم می‌شد.

«من اینجام.»


برای چند ثانیه، اسکای فقط به او خیره ماند.


نگاهش آرام‌تر شد.


و بدون اینکه خودش متوجه شود، دستش کمی بیشتر پشت کمر نانی محکم تر شد.


«آره...»


خیلی آرام زمزمه کرد.

«متأسفانه می‌دونم.»


نانی بلافاصله اخم کرد.

«هی! این جواب خوبی نبود!»


و بالاخره...برای اولین بار از زمانی که به آنجا رسیده بودند، خنده‌ی کوتاه و واقعی‌ای روی صورت اسکای نشست.


درست در لحظه‌ای که خنده‌ی کوتاه اسکای باعث شد لبخند رضایت‌آمیزی روی صورت نانی بنشیند، صدای آشنایی از میان شلوغی مهمانی به گوشش رسید؛ صدایی که باعث شد تقریباً بلافاصله سرش را برگرداند.


«فکر نمی‌کردم واقعاً بیای.»


فیلم چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و در حالی که نورهای آبی و بنفش هر چند ثانیه یک بار روی چهره‌اش جابه‌جا می‌شدند، با لبخند ملایمی به آن دو نگاه می‌کرد.


اما آن لبخند، خیلی زود رنگ دیگری به خودش گرفت.


چشم‌هایش برای چند لحظه روی نانی و اسکای ثابت ماند.


روی فاصله‌ی کم میان آن‌ها.


روی دستی که هنوز پشت کمر نانی قرار داشت.


و روی نگاه مراقب و محتاط مردی که حتی با وجود شلوغی اطراف، لحظه‌ای از زیر نظر گرفتن محیط دست نکشیده بود.


برای چند ثانیه، چیزی نگفت.


تنها گوشه‌ی لبش کمی بالاتر رفت؛ انگار ناگهان چیزی را فهمیده باشد.


در مقابل او، نانی با خوشحالی لبخند زد و بدون اینکه متوجه آن نگاه عجیب شود، چند قدم جلوتر رفت.


«خودمم فکر نمی‌کردم بیام.»


خنده‌ی کوتاهی کرد و با انگشت شستش به مرد پشت سرش اشاره کرد.


«ولی بالاخره بعد از کلی غر زدن و ناز کشیدن، راضیش کردم.»


این بار فیلم واقعاً خندید.


نگاهش برای لحظه‌ای کوتاه به سمت اسکای رفت و دوباره برگشت.


«خب... باید بگم واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم.»


ابروهای نانی با تعجب بالا رفتند.


«تحت تأثیر چی؟»


«هیچی.»


فیلم لبخندش را حفظ کرد، اما نگاهش هنوز کمی شیطنت‌آمیز به نظر می‌رسید.


در همان لحظه، اسکای هم بالاخره چند قدم جلو آمد و خیلی آرام سرش را تکان داد.


«خوشوقتم.»


«منم همینطور.»


با وجود این پاسخ، نگاه فیلم برای چند ثانیه بیشتر روی او باقی ماند.


انگار سعی می‌کرد چیزی را از میان آن چهره‌ی آرام و سرد بخواند.


و حقیقت این بود که هرچه بیشتر به او نگاه می‌کرد، بیشتر متوجه می‌شد که چیزی در رفتار این مرد عادی نیست.


مخصوصاً...


نحوه‌ای که هر چند لحظه یک بار، ناخودآگاه نگاهش دوباره به سمت نانی برمی‌گشت.


برای همین، در نهایت نگاهش را از او گرفت و دوباره به نانی لبخند زد.


«میشه چند دقیقه قرضت بگیرم؟»


نانی تقریباً بلافاصله سرش را تکان داد.


«آره، معلومه.»


اما درست قبل از اینکه همراه فیلم از آنجا دور شود، انگار ناگهان چیزی یادش آمده باشد، برگشت و دوباره به اسکای نگاه کرد.


«همینجا می‌مونی؟»


سؤالش آن‌قدر ناگهانی بود که حتی خود اسکای هم برای لحظه‌ای جا خورد.


چند ثانیه فقط به او خیره ماند.


به نگاه منتظرش.


به لبخند کوچکی که هنوز روی صورتش دیده می‌شد.


و بعد، خیلی آرام پرسید:


«کجا باید برم؟»


لبخند نانی عمیق‌تر شد.


«نمی‌دونم... فقط فرار نکنی.»


برای چند لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند.


و بعد...


برای اولین بار آن شب، لب‌های اسکای خیلی آرام به لبخند کمرنگی باز شدند.


«سعی می‌کنم.»

نانی به همراه فیلم از اسکای دور شد و بعد از عبور از میان جمعیت، در گوشه‌ای نسبتاً خلوت، کنار یکی از میزهای بلند ایستاد؛ جایی که صدای موسیقی هنوز شنیده می‌شد، اما حداقل دیگر لازم نبود برای شنیدن صدای یکدیگر فریاد بزنند.


فیلم برای چند لحظه ساکت ماند. انگار نمی‌دانست چطور باید حرفش را شروع کند.


نگاهش آرام روی لیوان داخل دستش افتاد و بعد، با لبخند کمرنگی سرش را بالا آورد.


«راستش... هنوزم نمی‌دونم چطوری باید ازت تشکر کنم، نانی.»


نانی با تعجب پلک زد.


«برای چی؟»


فیلم خیلی آرام خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه نفس راحت کشیدن بود.


«برای اون شب.»


برای چند ثانیه سکوت کرد و نگاهش را از او گرفت.


«اگه تو اونجا نبودی... واقعاً نمی‌دونم چه اتفاقی برام می‌افتاد.»


نورهای رنگی برای لحظه‌ای روی صورتش افتادند و باعث شدند حالت غمگین نگاهش بیشتر به چشم بیاید.


«شاید الان اصلاً اینجا نبودم.»


نانی برای چند لحظه چیزی نگفت.


بعد، خیلی آرام شانه‌ای بالا انداخت و با لبخند کوچکی گفت:


«هی... من فقط کاری رو کردم که هر آدم دیگه‌ای هم انجام می‌داد.»


فیلم بلافاصله سرش را تکان داد.


«نه.»


این بار، صدایش جدی‌تر بود.


«همه اون کارو نمی‌کردن.»


چند ثانیه ساکت شد.


«خیلی‌ها ترجیح میدن خودشونو درگیر نکنن.»


نگاهش دوباره روی نانی ثابت ماند.


«ولی تو بدون اینکه حتی منو بشناسی، کمکم کردی.»


برای لحظه‌ای، نانی احساس عجیبی کرد.


آن‌قدر جدی به او نگاه می‌کرد که حتی نمی‌دانست چه جوابی باید بدهد.


در نهایت، فقط خنده‌ی کوتاهی کرد و دستش را پشت گردنش برد.


«خب... خوشحالم که حالت خوبه.»


لبخند آرامی روی صورت فیلم نشست.


اما درست چند ثانیه بعد، انگار ناگهان چیزی یادش آمده باشد، نگاهش از روی صورت نانی عبور کرد و به نقطه‌ای پشت سر او رسید.


و بعد...


گوشه‌ی لبش خیلی آرام بالا رفت.


نانی با گیجی ابروهایش را در هم کشید.


«چی شده؟»


فیلم برای چند لحظه چیزی نگفت.


تنها لبخندش عمیق‌تر شد.


«هیچی...»


چند ثانیه دیگر سکوت کرد.


و بعد، خیلی آرام گفت:


«فقط... دوستت خیلی نگرانته.»


«ها؟»


«از وقتی از کنارش اومدی، حتی یک بار هم نگاهش رو ازت برنداشته.»


برای لحظه‌ای، نانی فقط پلک زد.


صدای موسیقی، خنده‌های اطراف و نورهای رنگی، همگی برای چند ثانیه در پس‌زمینه محو شدند.


«داری شوخی می‌کنی.»


فیلم با خنده‌ی آرامی شانه‌ای بالا انداخت.


«خودت ببین.»


نانی ناخودآگاه سرش را برگرداند و به سمتی که اسکای ایستاده بود نگاه کرد.


و درست در همان لحظه، انگار بدترین زمان ممکن را برای این کار انتخاب کرده باشد، نگاهش مستقیماً با نگاه او تلاقی کرد.


اسکای واقعاً به آن‌ها خیره شده بود.


نه به جمعیت شلوغ اطرافش، نه به نورهای رنگارنگی که هر چند ثانیه یک‌بار روی چهره‌ی آدم‌ها جابه‌جا می‌شدند و نه حتی به لیوانی که هنوز در دستش قرار داشت.


فقط...به نانی.


برای چند ثانیه، زمان به شکلی عجیب کند شد.


نانی حتی نمی‌دانست چرا ناگهان قلبش آن‌طور نامنظم در سینه‌اش کوبید، اما تقریباً بلافاصله نگاهش را از او گرفت؛ آن‌قدر سریع که انگار از انجام این کار پشیمان شده باشد.


گرمای عجیبی آرام‌آرام روی گونه‌هایش نشست.


بی‌اختیار دستش را پشت گردنش برد و با حالتی کمی دستپاچه آنجا را خاراند، در حالی که سعی می‌کرد لبخند کاملاً عادی‌ای روی صورتش نگه دارد.


«اون...»


برای لحظه‌ای مکث کرد، انگار خودش هم نمی‌دانست دقیقاً چرا احساس می‌کند باید توضیحی بدهد.


«اون همیشه همین‌جوریه.»


خنده‌ی کوتاه و آرامی کرد؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه تلاش برای عادی جلوه دادن اوضاع بود.


«یعنی... از همون اول همین بوده. زیادی مراقب همه چیزه.»


نگاهش را از فیلم گرفت و برای چند لحظه به نورهای دورتر خیره شد.


«وقتی جایی شلوغ باشه، وقتی آدم‌های جدید اطرافمون باشن، یا حتی وقتی فکر کنه ممکنه مشکلی پیش بیاد... همین شکلی میشه.»


صدایش آرام‌تر شد.


«برای همین... عادیه.»


فیلم چیزی نگفت.


تنها برای چند ثانیه به او خیره ماند.


به لبخندی که کمی بیش از حد مصنوعی به نظر می‌رسید.


به انگشت‌هایی که هنوز پشت گردنش قرار داشتند.


و به این حقیقت واضح که نانی، از لحظه‌ای که نگاهش با نگاه اسکای تلاقی کرده بود، حتی یک بار هم دوباره به سمت او نگاه نکرده بود.


در نهایت، گوشه‌ی لبش خیلی آرام بالا رفت.


«اوه...»


نانی با گیجی به او نگاه کرد.


«چی؟»


فیلم خیلی آرام خندید؛ خنده‌ای کوتاه و کنترل‌شده، انگار که ناگهان چیزی را فهمیده باشد.


«هیچی.»


اما برخلاف حرفش، لبخندی که روی صورتش نشسته بود، دقیقاً می‌گفت که "هیچی" در کار نیست.


چند لحظه سکوت کرد و بعد، سرش را کمی کج کرد.


«فقط... فکر نمی‌کنم این موضوع برای تو به اندازه‌ای که سعی می‌کنی نشون بدی، عادی باشه.»


ابروهای نانی بلافاصله در هم رفت.


«منظورت چیه؟»


این بار، فیلم نتوانست جلوی خودش را بگیرد و خنده‌ی کوتاه دیگری کرد.


«نانی...»


مکث کوتاهی کرد و با همان لبخند شیطنت‌آمیز ادامه داد:


«تو از وقتی نگاهت باهاش تلاقی کرده، حتی یک بار هم نتونستی دوباره مستقیم بهش نگاه کنی.»


برای چند ثانیه، نانی فقط به او خیره ماند.


بعد، تقریباً با ناباوری خندید.


«چی؟! نه!»


«اوه، خدای من...»


فیلم خنده‌اش را به سختی کنترل می‌کرد.


«حتی الانم خجالت کشیدی.»


«من خجالت نکشیدم!»


اعتراضش سریع‌تر از چیزی بود که خودش انتظار داشت.


آن‌قدر سریع که حتی خودش هم برای لحظه‌ای ساکت شد.


و همین، باعث شد لبخند فیلم عمیق‌تر شود.


زیرا حقیقت این بود که سرخی کمرنگی که آرام‌آرام روی گونه‌های نانی نشسته بود، بیشتر از هر کلمه‌ای او را لو می‌داد.


در آن سوی کلاب، جایی که نورها کمی ملایم‌تر بودند و صدای موسیقی در میان همهمه‌ی جمعیت، حالتی خفه و دور پیدا کرده بود، اسکای خیلی خوب متوجه شده بود که نانی چند لحظه قبل به او نگاه کرده است.


و حقیقت این بود که خودش هم، درست در همان لحظه، به نانی خیره شده بود.


برای همین، تقریباً بلافاصله نگاهش را از او گرفت و خیلی آرام نفسش را بیرون داد؛ نفسی که بیشتر از آنکه از روی آرامش باشد، شبیه تلاشی برای مرتب کردن آشوبی بود که از چند دقیقه قبل در ذهنش به وجود آمده بود.


او از این عادت جدیدش متنفر بود.


از اینکه هر چند ثانیه یک بار، بدون آنکه حتی خودش متوجه شود، نگاهش دوباره به سمت نانی کشیده می‌شد.


از اینکه حضور او در آن جمعیت شلوغ، به شکلی احمقانه باعث می‌شد مطمئن شود همه چیز هنوز سر جایش قرار دارد.


برای لحظه‌ای سرش را پایین انداخت و لیوان خالی روی میز کناری را نگاه کرد.


اما پیش از آنکه بتواند دوباره در افکار خودش غرق شود، حضور فردی در کنار خود باعث شد تمام حواسش در یک لحظه تیز شود.


مردی حدوداً پنجاه ساله، با کت تیره و ظاهری کاملاً آراسته، بی‌آنکه عجله‌ای در رفتارش دیده شود، آرام کنار او ایستاد.


در دستش دو لیوان شراب قرار داشت.


چهره‌اش آرام بود.


بیش از حد آرام.


و همین، اولین چیزی بود که باعث شد اسکای ناخودآگاه کمی محتاط‌تر شود.


مرد یکی از لیوان‌ها را به سمت او گرفت.


برای چند ثانیه، اسکای فقط به آن نگاه کرد.


و بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، لیوان را از دستش گرفت.


لبخند کمرنگی روی صورت مرد نشست.


لبخندی که عجیب به نظر می‌رسید.


نه از آن لبخندهای دوستانه‌ی معمولی.


بلکه از آن‌هایی که بیشتر شبیه نگاه کردن به یک معما بودند.


نگاهش برای چند لحظه روی چهره‌ی اسکای باقی ماند و سپس، خیلی آرام گفت:


«فکر نمی‌کنم قبلاً این اطراف دیده باشمت.»


صدایش ملایم بود، اما چیزی در لحنش باعث شد اسکای تقریباً بلافاصله حالت دفاعی به خودش بگیرد.


چون این سؤال...


بیشتر از آنکه شبیه یک آشنایی ساده باشد، شبیه بررسی کردن بود.


برای همین، تنها نگاه کوتاهی به او انداخت و خیلی آرام پاسخ داد:


«منم همین فکر رو درباره‌ی شما می‌کنم.»


چند ثانیه سکوت میانشان برقرار شد.


نورهای رنگی هر چند لحظه یک بار از روی صورتشان عبور می‌کردند و صدای موسیقی همچنان در فضای کلاب می‌پیچید، اما با وجود تمام آن شلوغی، اسکای احساس می‌کرد که ناگهان همه چیز بیش از حد ساکت شده است.


مرد جرعه‌ی کوتاهی از شرابش نوشید.


و بعد، بدون آنکه نگاهش را از او بگیرد، خیلی آرام گفت:


«جالبه...»


برای لحظه‌ای سکوت کرد.


«دخترم معمولاً آدم‌های جدید رو به این مهمونی‌ها دعوت نمی‌کنه.»


برای اولین بار، نگاه اسکای کاملاً روی صورت او ثابت ماند.


دخترش؟


مرد، با دیدن تغییر بسیار جزئی حالت چهره‌ی او، لبخند کمرنگ‌تری زد.


«فیلم.»


...


برای چند ثانیه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند.


اما در ذهن اسکای، خیلی از چیزها ناگهان کنار هم قرار گرفتند.


این مرد...


پدر فیلم بود.


نگاهش ناخودآگاه از روی چهره‌ی مرد عبور کرد و به سمتی رفت که نانی و فیلم چند دقیقه قبل آنجا ایستاده بودند.


و دقیقاً همین حرکت کوتاه، باعث شد لبخند روی صورت مرد کمی عمیق‌تر شود.


«به نظر میاد دخترم از دوستت خوشش اومده.»


...


اسکای بلافاصله نگاهش را دوباره به او برگرداند.


و همین...


برای مرد کافی بود.


چون انگار دقیقاً منتظر همین واکنش بود.


چند لحظه بعد، خیلی آرام سرش را کج کرد و نگاهش را با دقت بیشتری روی صورت او ثابت نگه داشت.


«اما تو...»


صدایش همچنان آرام بود.


آرام‌تر از حدی که باید.


«زیادی مراقبشی.»


برای لحظه‌ای، سکوت عجیبی میانشان برقرار شد.


اسکای می‌توانست به وضوح احساس کند که این مرد، از همان لحظه‌ی نزدیک شدن به او، در حال زیر نظر گرفتن تمام حرکات و واکنش‌هایش بوده است.


انگار تک‌تک نگاه‌ها، مکث‌ها و حتی نحوه‌ی نفس کشیدنش را بررسی می‌کرد.


و همین موضوع، حس ناخوشایندی در دلش به وجود آورد.


برای همین، خیلی آرام لیوان را میان انگشتانش چرخاند و بدون آنکه حالت چهره‌اش تغییر کند، پرسید:


«منظورتون چیه؟»


مرد برای چند لحظه به او خیره ماند.


و بعد...


خیلی آرام خندید.


«هیچی.»


اما نگاهش چیز دیگری می‌گفت.


«فقط... آدم‌هایی که چیزی برای از دست دادن ندارن، اینجوری به یک نفر نگاه نمی‌کنن.»


برای اولین بار آن شب، احساس ناخوشایندی در دل اسکای نشست.


زیرا ناگهان این حس به سراغش آمده بود که این مرد...


بیشتر از چیزی که باید، متوجه شده است.


و از آن بدتر...


انگار از همان ابتدا، عمداً به سمت او آمده بود.

Report Page