Chapter 11 ✶
𝗐𝗂𝗅𝗅𝗂𝖾𝗌𝗍 ꕮ.- پس، داری بهم میگی که صبح به این زودی زنگ زدی و بیدارم کردی که فقط پادکستهای شکستِ عشقیت رو گوش کنم؟
دین، پشتِ تلفن بعد ازینکه توسطِ تن بیدار شد تا به افسوس خوردنهاش درموردِ پان، کسی که شاید از سه روز پیش توی حموم گیر کرده باشه گوش داد. با صدای خوابآلود و گرفته غرغر کرد. داستانی که تن داشت براش تعریف میکرد اینجوری بود که تن، یه پیامِ شخصی به پان توی اینستاگرام فرستاد و پان بهش گفت داره میره حموم و به راحتی سه روز محو شد، بدون اینکه مکالمهء بینِ خودشونرو ادامه بده. تن، صبح بهش زنگ زده بود تا راجب این غر بزنه.
- کافیه، دیگه تسلیم میشم. باید این حقیقترو که بینِ من و اون هیچ اتفاقِ خاصی نمیوفتهرو قبول کنم، من فقط تونستم تا این مرحله برسم.
- نه تن..
دین، نفیسِ عمیقی کشید و صادقانه حرفشرو زد.
- تو هیچوقت به مرحلهء خاصی نرسیدی.
این شرایط تنرو بیشتر از هرچیزِ دیگهای ناراحت کرد. چون دین اشتباه نمیکرد، اون هیچوقت شروع نکرده بود پس هیچوقت به اون نرسید، حتی هیچوقت نتونست توی رادارِ متفاوتیهم وایسه.
- اوکی، پس دیگه نیازی نیست با ماث لاس بزنی.
تن، با صدای عصبانی به دین گفت.
- من دیگه بیخیالش شدم.
- اوکی.
دین، خیلی آروم جوابشرو داد و به حدی عجیب غریب بود که تن متوجه شد یهچیزی اونجا متفاوت و شاید اشتباهه.
- راستی تو کجایی؟ چرا داری با این لحن حرف میزنی؟
- چه نوع لحنی؟ به این میگن زمزمه کردن.
- و چرا داری زمزمه میکنی؟
دین آروم نفسِ عمیقی کشید، با حواسِ جمع به اطرافش نگاه کرد. اتاقی که توش بود اتاقِ خودش نبود، صاحبِ اتاق هنوز خواب بود و خودشرو بینِ ملحفهها و پتوها پوشونده بود و عمیق نفس میکشید. انگار که هنوز هیچ زمزمهای از اونورِ تخت نشنیده بود.
- ماث هنوز خوابه.
- چی؟
- خدانگهدار.
دین سریع تلفنرو قطع کرد و اطرافِ اتاق ماثرو با تمرکزِ بیشتری بررسی کرد.
عطرِ ضعیفی از رایحهی چوب با نورِ خورشید که از پردههای آبی رنگِ اتاق وارد میشدن، درهم آمیخته شده بود. پردهء آبی رنگِ اتاق، مثلِ امواج دریا توی صبحِ زود میرقصید. اونور تر میز زیرِ پنجره قرار گرفته بود و یک طرفش با مدادها و قلممو ها و دفترچههای مختلف تزئین شده بود و وسطِ میز، یک تبلتِ مخصوص نقاشی وجود داشت که هنوز به پریز وصل بود، مثل اینکه کسی تا دیر وقت ازش استفاده کرده بود. کمی اینور تر که اونقدرهاعم از میز دور نبود، ماث زیرِ پتو آروم خوابیده بود و به طورِ پیوسته با آرامش نفس میکشید، انگار که توی خواب عمیقی باشه. و بدون اینکه حرکت کنه بیخبر از دنیای اطرافش خوابیده بود. دین، بدون اینکه متوجه بشه سمتِ ماث رفت و بهش رسید، یه لبخندِ نرم گوشهء صورتش نشست. پسرِ کلهشقی که میشناخت الان خیلی آروم و معصوم بنظر میرسید. سمتش خم شد و انگار که میخواست ببوستش، اما پشیمون شد و پتو رو روی ماث مرتب کرد و گذاشت فکرش همراه با لبخندش محو بشه. خم شد و کیفِ پولش و گوشیشرو برداشت تا آروم از اتاق خارج بشه.
به محضِ اینکه در بسته شد، ماث چشمهاش رو آروم باز کرد. اما چندلحظهای همونجا بیحرکت وایساد، برای اینکه مطمئن بشه دین رفته و دیگه برنمیگرده. ماث نفسِ عمیقی از خاطرجمعی و آرامش کشید، حقیقتش از وقتی دین جوابِ تلفنشرو داده بود بیدار شده بود ولی تظاهر کرد که خوابه، چون صادقانه نمیدونست بعد ازین اتفاقهای مختلفِ شب گذشته چطوری باید با دین چشم تو چشم بشه. ماث پتو رو کشید روی سرش و خودشرو قایم کرد تا از سکوتِ داخل اتاق فرار کنه و پنهون بشه. نمیشد دقیق گفت خجالت کشیده یا بیشتر احساسِ معذب بودن میکرد، وقتی یادش اومد دین با آرامش پتو رو روش مرتب کرده بود و پوشونده بود، حسِ گناه یقهش رو میگرفت و روی سینهش سنگینی احساس میکرد. چون به دروغ خودشرو به خواب و دین رو گول زده بود و در آخر تظاهر کرد متوجهء هیچکدوم از کار های دین نشده. ولی چیکار میتونست بکنه؟ توی بیستوچهار سالِ زندگیش یکبار هم کنارِ کس دیگهای بیدار نشده بود. این کار بهتر بود. هرکاری میکرد تا قبل از دوش گرفتن خودشرو قانع کنه که کارِ بدی انجام نداده. آب از دوشِ حموم با سرعتی ثابت روی زمین میریخت، ماث زیرِ آب سرد ایستاده بود و بدنشرو با صابون میشست. یکدفعه وایساد، چون تصاویر زیادی بدون هیچ هشداری پشتِ سرهم به ذهنش هجوم میوردن، به محض اینکه آب به زمین برخورد کرد یکسری از خاطرات به سرش هجوم آوردن، انگار که از اول یه گوشه آماده و هوشیار وایساده بودن تا فقط با یه قلقلک بهش هجوم بیارن. اول از همه تصویرِ بوسهشون توی آسانسور نمایان شد، بوسهای که بدونِ هیچ دلیلِ خاصی شروع شد اما بعدش سکوتیرو برای قلبش بهجا گذاشت که ماث اصلا علاقهای به تایید کردنش نداشت. بعد از اون تصویرِ دیشب به آرومی توی ذهنش نقش بست و متاسفانه واضحتر از چیزی بود که بشه زیرش زد و انکارش کرد، فاصلهای که بینشون ازبین رفت، نفسهایی که ناخواسته از همدیگه میگرفتن و لحظهای که همهچیز رو قویتر از کلمات میکرد. این خاطرات به صورتِ تصویرهای مختلف برنگشتن، بلکه به نوعی با خودشون رعشهها و لرزشهایی آوردن. ماث چشمهاش رو بست و تلاش کرد نفسهای سریعشرو سروسامون بده و ناخودآگاه به خودش این حقیقترو که دین دیگه یه داستانِ گذرا و بیاهمیت نیست بفهمونه. شیرِ آب رو با فشار باز کرد و گذاشت آب از شونهها و پشتش پایین بریزه، تا جایی که اون همینطور میلرزید و آرزو میکرد که آبِ سرد اون گرمای شدیدِ زیر شکمشرو آروم کنه. بعد از اون جای آبِ سرد رو با آبِ گرم عوض کرد تا عضلههاش رو آروم کنه. ته قلبش میدونست که مشکل از بدنش نیست، بلکه مشکل از شخصیه که الان اتاقرو ترک کرده بود و هنوزم امنتاع میکرد تا از ذهنش بیرون بره. وقتی اعتماد بنفس گرفت که به اندازهء کافی بدن و ذهنشرو آروم و خالی کرده، حمومرو با موهایی که هنوز خیس بود ترک کرد. آب همینطوری روی پوستِ صاف و سفیدش چکهچکه میکرد، درحالیکه حولهی گشاد و شل دورِ کمرش پیچیدا شده بود. البته بعد از خروجش از حموم، تقریبا یه سکتهی قلبی رو پشت سر گذاشت وقتی دید کسی که چند دقیقه پیش اتاقرو ترک کرده بود، رو به روش نشسته و پاهاشرو روی همدیگه انداخته انگار هیچوقت از اتاق خارج نشده بود.
- لعنت بهت، گندت بزنن.
فحشها همینجوری بدونِ اینکه حتی ماث فرصتِ فکرکردن داشته باشه از دهنش دررفتن و سریع دستشرو سمتِ حولهش برد تا اونرو محکم کنه. دین ابروش رو بالا انداخت و گفت.
- چی؟ چقدر قوی بهم فحش دادی.
- برای این بود که فکرکردم رفتی.
ماث با صدایی که از حالتِ معمولی آرومتر بود جواب داد، درحالیکه چشمش روی پلاستیکِ سوپر مارکتی که روی میز قرار داشت بود.
- رفتن یهسری چیز بخرم، اخه مالِ تو اندازهم نمیشد.
دین گفت و در همون حال بلند شد و به سمتِ ماث حرکت کرد و اونرو گرفت، لبخندش باعث شد ماث سریع دلش بخواد به عقب قدم برداره ولی پاهاش همراهیش نکردن.
- چطور میتونستم برم؟
دین، آرومتر صحبت کرد.
- وقتی کارم هنوز اینجا تموم نشده.
دین با سر انگشتش موهای خیسِ ماثرو از جلوی صورتش کنار زد، فاصلهی بینشون به حدی کم شد که دین میتونست بوی صابونرو از بدنِ ماث متوجه بشه. تنشِ بینشون و نزدیکی باعث شد که ماث چشمهاشرو در کسری از ثانیه ببنده. قبل ازینکه چشمهاش رو باز کنه متوجه شد که بیشتر از اونیکه فکرمیکنه به فردِ مقابلش اجازه داده بود روش تاثیر بذاره. اون کلمات باعث شد صورتِ ماث گرم بشه و گرما، زمانی که دین به سمتش خم شد تا ببوستش بیشتر و بیشتر شد. این دفعه لبهای باریکِ صورتیش به راحتی ازهم جدا شدن، بوسهای که از سرِ اذیت و شوخی شروع شده بود توسطِ دین عمیقتر شد، چون نوکِ زبونشرو توی دهنِ ماث فرو برد تا اونرو تحریک کنه. در همین حین، کفِ دست ماث به آرومی روی پوستِ سفید و صافش سُر خورد و به سمتِ حساسترین و منقبضترین نقطه حرکت کرد. اون لحظه، زهرِ شبپرهای که باور داشت سم کاملا از بدنش پاک شده، خودشرو دوباره نشون داد. برخلافِ تصورش سم هرگز از بین نرفته بود، بلکه با مهارتِ اون شخص دیوونهای که روبروش قرار داشت دوباره تمدید شده بود. ماث تردید داشت و نمیتونست اصلا به این تردید کمک کنه، دین سریع متوجه شد و عقب کشید و توی سکوتِ کامل بهمدیگه خیره شدن.
- تو نمیخوای؟
صدای عمیق و آرومش هیچ عجله و فشاری نداشت، بلکه آروم بود تا جوابشرو بگیره. ماث حسِ عجیبی داشت و مطمئن نبود چی جواب بده.
کلمههای “ خواستن ” یا “ نخواستن ” خیلی برای احساساتِ پیچیده و عجیب غریبی که توی قلبش تجربه میکرد ساده بودن. البته که بدنش خیلی بهتر از هر حرف و کلمهای جوابشرو داد.
- اوکیه عزیزم، درک میکنم.
دین اینرو درحالیکه به سمتِ عقب قدم برمیداشت گفت. این حرمت و رفتار اگرچه قلبِ ماثرو تحتتاثیر قرار داد، اما نمیخواست دین عقب بکشه و نمیخواست فرصتی که دقیقا روبروش بود رو از دست بده. در آخر تصمیم گرفت قبل ازینکه حرفی بزنه، دستِ دینرو بگیره هرچند هنوز نمیتونست مستقیم به چشمهاش نگاه کنه.
- کارمون هنوز تموم نشده مگه نه؟
ماث به سختی ادامه داد.
- پس، تمومش کن.
لبخندِ دین آروم برگشت، ولی این دفعه بدونِ اینکه هیچ علامت و نشونهای از اذیت کردن وجود داشته باشه. متوجه شده بود ماث برای زدنِ همون میزان حرفهای کوتاه، شهامت و شجاعتِ زیادی خرج کرده بود. دین، ماثرو با توجه و اهمیتِ بیشتری نزدیک خودش کشید. بیرون از اونجا اون با اعتماد بنفس بود، اما الان با کفِ دستش پشتسر هم ماثرو چک میکرد تا مطمئن بشه که با خواست خودش اونجاست. ماثرو به سمتِ تخت کشید و اونرو قبل ازینکه خودش روی تخت بره اونرو خوابوند. ماث سنگینیِ وزن دینرو حس کرد و نفسهاشرو نزدیکِ خودش پیدا کرد و اونقدری بهش نزدیک شده بود که تمومِ فکر و ذکرشرو تصاحب کنه، و دقیقا توی همون لحظه متوجه شد که دیگه نمیخواد فرار کنه. نوکِ بینی گرمش آر وم روی بدنِ سفیدش بالا و پایین میرفت و دقیقا مثلِ زنبوری، همهء قسمتهای گل رو مزهمزه میکرد. به آرومی نوازشش میکرد تا اینکه در نقطهای، گل نتونست در برابرش مقاومت کنه و به سمتِ زنبور خم شد. دین، سرشرو بالا آورد و چشمهاش با چشمهای فردِ دیگه ملاقات کرد و انگشتهاش، ورودیِ مرطوبشرو لمس کرد. اشتیاقشون لحظه به لحظه بیشتر میشد تا اینکه دین بهش نزدیک شد و دمِ گوشش زمزمه کرد.
- سافت دوست داری یا خشن؟
ماث، چندلحظه سکوت کرد. قبل ازینکه سرشرو نزدیکِ گوشش ببره و به چالش کشیدنهای دین جواب بده. صدای ماث آروم بود و به سختی میشد اونرو شنید، نزدیک بود که نفسهاش کم بیاد.
- سوپرایزم کن.
دین شنید و قبل ازینکه دوباره سمتش خم بشه تا ببوستش، آروم و راضی خندید.
این بوسه از بوسههای قبلیشون محکمتر بود ولی هنوز هم بوسهشون با سوالها و جوابهای مختلف پر شده بود. گرچه قبل ازینکه هرکدومشون بتونن بیشتر ازین جلو برن، گوشیِ ماث زنگ خورد و ویبرهی روی میز مثلِ یه مزاحم بود که اصرار داشت واردِ فضای گرم و صمیمیای بشه که دورشونرو گرفته بود. ماث با اشاره بهش فهموند که نادیدهش بگیرن، اما اون صدا چندبارِ دیگههم تکرار شد تا بلاخره دین اول ازش فاصله گرفت.
- جوابشرو بده.
دین گفت با اینکه توی صداش کمی حسرت بود. ماث دستشرو دراز کرد و با نگاهی از سرِ انزجار جواب داد. اما حالتِ چهرهش به محض اینکه متوچه شد طرفِ مقابل مشتری مهمیه سریع تغییر کرد.
- الو؟ ساعتِ ده؟ باشه بهتون زنگ میزنم.
ماث قطع کرد و چند دقیقه سکوت همهجارو فرا گرفت. احساساتی که تا چند دقیقه قبل داغ بود، الان با نگرانی پر شده بود. دین بهش رسید و آروم یه بوسه روی شونهش قرار داد و درحالیکه صداش نشون میداد قصدِ اذیت کردن داره گفت.
- کار؟
- ام، مشتریم گفت اگه ممکنه قرار رو از بعدازظهر بیاره ده صبح، اگه من نتونم برم قرار میوفته هفتهء بعد.
دین پرسید.
- ساعتِ ده کجا؟
- آسوک.
- پس الان باید بری مگه نه؟
دین، درحالیکه لحنش کمی شوخ بود و کمیهم نگرانِ ماث بود پرسید. ماث آروم سرشرو به نشونهء تایید تکون داد.
- امم، آره.
- یا میتونی قرارترو با مشتریت به هفتهی بعد موکول کنی.
دین با نگاهی که نشون میداد دوست نداره که ماث بره بهش پیشنهاد داد، ولی باز هم فضارو آزاد گذاشت تا ماث خودش تصمیم بگیره.
ماث میخواست موافقت کنه و همهچیز رو عقب بندازه تا اون لحظه همونجور که باید پیش بره و به پایان برسه، اما متاسفانه حسِ مسئولیت پذیریِ ماث باعث شد که کمی مردد بشه. اون میدونست که نمیتونه بدونِ حس گناه این کار رو انجام بده. دین، اون تردید رو حس کرد و برای چندلحظه ساکت شد، اون ناامید نشد ولی جوابِ ماث مشخصتر از هرچیزِ دیگهای بود. گرچه ماث هیچی نگفته بود و چشمهاش همین الانهم نشون میداد که پشیمونه، ولی دین اون شکرو حس میکرد و تا وقتی که اون شک وجود داشت دوست نداشت هیچچیز رو جلو ببره. آروم آهی کشید، نه برای اینکه ماثرو تحت فشار بذاره، بلکه برای اینکه احساساتشرو توی خودش نگه داره. بعد آروم پیراهنشرو برداشت و پوشید و تصمیم گرفت یکم فاصله بگیره تا ماث راحتتر بتونه نفس بکشه.
- باشه، برو سرِ جلسه.
ماث نگاه کرد که دین پیراهشرو میپوشه و نمیتونست حسرتی که توی چشمهاش بود رو پنهون کنه، هر حرکتِ دین انگار بهش یادآوری میکرد که اون لحظهای که نزدیک بود برای یکبارم که شده خودشرو انتخاب کنه، داشت ذرهذره از دستش میرفت. دلش میخواست دینرو نگه داره، میخواست بهش بگه که هنوزم نمیخواد همهچیز همینجا تموم بشه، اما کلمات توی گلوش گیر کرده بودن. از اون طرف کار و مسئولیت و عذاب وجدان به سمتِ عقب میکشوندنش، به سمتِ همون چیزی که قرار بود باشه.
ولی شاید اینجوری بهتر باشه.. شاید.
توی اتوبوسی که کولرش روشن بود و توی اون ساعتِ صبح مسافرهای زیادی نداشت، دین و ماث کنارِهم روی صندلیهای عقب نشسته بودن. با تکون خوردنِ اتوبوس شونههاشون گاهی باهم برخورد میکردن، و هربار که بدنهاشون بهم برخورد میکرد، اون حسِ ناخوشایندی که از اتفاقاتِ اتاق ماث هنوز تهِ دلشون مونده بود، دوباره به سراغشون برمیگشت.
- چرا داری همراه من میای؟ مگه نمیخوای بری خونه؟
ماث بدونِ اینکه سمتش برگرده پرسید. میترسید که توجه و تمرکزش برگرده به سمتِ کارهایی که داشتن یکساعتِ پیش انجام میدادن. دین، شونهای بالا انداخت و گفت.
- این دقیقا کاریه که دارم انجام میدم، چرا فکرکردی دارم تورو میرسونم؟
- نه فکرنکردم.
ماث سریع جوابشرو داد و نگاهشرو به سمتِ بیرون پنجره روانه کرد. دین یه کله شقیِ فرد کنارش خندید و آروم دستشرو گرفت. انگشتهاش آروم وسطِ کف دستِ ماث حرکت میکرد تا جایی که بلاخره صاحبِ دست به سمتش برگشت و با بیاعتمادی نگاهش کرد.
- عجب دستِ سختی داری، پسر با سختی بزرگ شدی؟
دین اذیتش کرد، ماث نمیتونست همراهیش کنه ولی ناراحت و اذیت شد.
- من خوب بزرگ شدم، ولی توی طول زندگیم با دستم توی صورتِ خیلیا کوبیدم، دوست داری نفرِ بعدی باشی؟
دین خندید.
- شوخی کردم، جدیش نگیر.
- من حساس نیستم.
در واقع ماث دلش میخواست دستشرو از بین دستِ دین بیرون بکشه، ولی گرمای کفِ دست دین باعث شد حرکاتش کند تر از دهنش باشه. دینهم که منظورشرو گرفت، سرشرو کج کرد و با جدیتِ اغراقآمیزی به خطهای کفِ دستش خیره شد و بررسیشون کرد.
- میخوای کفِ دستترو برات بخونم؟
- میدونی چطوری میخونن؟
- چرا همیشه سوالرو با سوال جواب میدی؟
- باید بدونم که واقعا میخوای کفِ دستمو بخونی یا یه بهونه میخوای تا دستمو بگیری.
- من برای گرفتنِ دستت نیاز به بهونه ندارم، تا الانشم خیلی بیشتر ازیناشرو بهم اجازه دادی انجام بدم.
ماث چیزی برای گفتن نداشت. فقط از گوشهء چشم بهش نگاه میکرد و حس کرد گوشهاش دارن داغ میشن، اونم بدونِ اینکه بتونه جلوشرو بگیره.
حرفهای دین هنوز توی سرش تکرار میشدن. لبهاش رو محکم روی هم فشار داد، چون میترسید اگه چیزی بگه اوضاع از اینی که هستهم بیشتر از کنترلش خارج بشه. دین که انگار از کارش راضی بود، به بررسی کفِ دستش ادامه داد. شستش آروم روی پوستش حرکت میکرد و دایرههای کوچیکی میکشید، اونقدر آروم و دلچسب که روی اعصابِ ماث میرفت. ولی چیزی که بیشتر از همه کلافهش میکرد، این بود که برخلافِ چیزی که انتظار داشت اونقدرها هم ازین کار بدش نمیومد.
- خطِ سر و قلبت بهم وصل شدن، این یعنی آدمِ لجباز و افراطیای هستی، روی حرفتهم میمونی و..
دین، مثلِ یه فالگیر آماتور حرف میزد که انگار چیزایی سرش میشه، اما ماث مطمئن نبود باید حرفهاش رو باور کنه یا نه، تا اینکه دین سرشرو بالا آورد و ادامه داد.
- .. ولی بامزهای.
همین یه جمله کافی بود. ماث فورا دستشرو عقب کشید.
- خیلی کلیعه.
- هی، چرا هیچوقت حرفامو باور نمیکنی؟
دین با خنده اعتراض کرد، اما بعد برای لحظهای ساکت شد و انگار تازه یادش افتاده باشه پرسید.
- جلسهت چه ساعتی تموم میشه؟
- بعدازظهر.
- میخوای منتظرت بمونم؟
- منتظرِ چی؟
دین لبخند زد.
- تا برگردیم اتاقت و کارمونرو تموم کنیم.
ماث سریع نگاهشرو برگردوند.
- بعدازظهر باید کار کنم.
- چی؟ مگه نگفتی مشتری جلسهی بعدازظهر رو انداخته صبح؟
- برای همین حالا باید کاریرو که قرار بود صبح انجام بدمرو بعدازظهر انجام بدم.
- کی تموم میشه؟
- نمیدونم.
دین حتی وسطِ اتوبوس و توی روشناییِ روز هم صداشرو پایین آورد، انگار که میخواست پچپچ کنه.
- پس امشب چی؟ قول میدم خوابم نبره.
ماث مکث کرد و برگشت تا بهش نگاه کنه، اما قبل ازینکه بتونه جوابی بده یه مسافر نزدیکشون نشست. ماث فقط لبهاش رو بهم فشرد و دیگه جرئت نکرد حرفی بزنه. اما دین بیخیال نمیشد، عمدا آروم و درگوشی حرف زد تا سر به سرِ ماث بذاره.
- پس آماده باشها، این دفعه به اندازهء دیروز بهتره طول نکشه.
ماث با دلخوری صدای اعتراضآمیزی از خودش درآورد و صورتشرو به سمتِ پنجره برگردوند، درحالیکه دین از سر به سر گذاشتنش بیشتر لذت میبرد.
- امروز نمیشه.
- فردا چی؟
دین کوتاه نمیومد، ماث با نگاهی از سرِ تسلیم بهش خیره شد.
- پس، شنبه.
دین قیافهء کسیرو به خودش گرفت که انگار دنیا به آخر رسیده.
- وای، تازه دوشنبهست.
ماث دستشرو دراز کرد و درحالیکه آروم میخندید، ضربهء سبکی به شونهی دین زد.
- فکرکن قراره دوباره بچه بشی، پنج روز بچهی خوبی باش و بعد شنبه دوباره همدیگهرو میبینیم.
اتوبوس به مقصد رسید، ماث اول پیاده شد و به سمتِ ساختمون اداره که فاصلهی زیادی نداشت راه افتاد. دینهم پشتِ سرش پیاده شد و نزدیکِ گوشش پچپچ کرد.
- تا جلسهت هنوز پونزده دقیقه مونده، وقت داریم یه جایی همین دور و بر پیدا کنیم و کار رو تموم کنیم میدونی؟ یکی از دوستام همین نزدیکیا آپارتمان داره.
برای اولین بار، ماث از حرفهای دیوونهوارِ دین عصبانی نشد. از لحن و رفتارش میفهمید که فقط میخواد سر به سرش بذاره و بخندونتش. برای همین با اینکه هنوز صورتش سرخ بود، فقط تونست زیرِ لب فحشش بده.
- توهم که دیوونهای.
دفترِ آژانسِ طراحی، توی یه صبحِ شلوع توی محلهء آسوک پر از رنگ و لعاب بود. پوسترِ بازیها، مانگاها و طراحیِ شخصیتها، دیوار هارو پوشونده بودن. ماث فقط از طراحی و تصویر سازی برای صفحهء شبکههای اجتماعیش پول در نمیورد، گاهیهم پروژههای تجاری قبول میکرد. مثلِ طراحی مسکات، لوگو و تصویرسازی طبقِ چیزی که مشتری میخواست. این آژانس یکی از مشتریهای همیشگیش بود که مرتب بهش سفارش میداد و با سرعتِ کار کردنش کاملا آشنا بود. این بار ازش خواسته بودن برای دریافتِ توضیحاتِ اولیهء یه پروژهی جدید به دفترشون بره، طراحی ماسکات برای یه برندِ بيسکوئيت. قرارداد به صورتِ فریلنسری و با مبلغِ مشخص بسته میشد و پروژه سه مرحله داشت، طرح اولیه، نسخهء رنگی و اثرِ نهایی. بعد از تایید و امضای پیشنهاد هم، یه مبلغ به عنوانِ پیشپرداخت بهش میدادن. ماث روبروی تیمِ مشتری نشسته بود و سعی میکرد حواسشرو به جزئیاتِ پروژهء جدید جمع کنه، اما هربار که صفحهء آیپدش روشن میشد تمرکزش بهم میریخت. دوباره پیامی از دین اومد.
دین : چهارشنبه اوکیه؟ شنبه خیلی دوره.
ماث ناخودآگاه بیشتر از چیزی که باید به پیام خیره موند، تا اینکه مشتری صداش زد.
- خونماث؟
ماث سریع صفحهرو قفل کرد و سرشرو بالا آورد. طوری لبخند زد که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده، با اینکه حتی یه کلمه از جملهی قبلیرو هم نشنیده بود.
- بله؟ چی فرمودین؟
مشتری با آرامش لبخند زد و برگهء توضیحاتِ پروژهرو به سمتش سُر داد.
- خیلیخب، دوباره توضیح میدم. برای تحویلِ اول طرح اولیه رو تا اوایل ماهِ آینده میخوایم، فعلا فقط شخصیتِ اصلی بدون جزئیات زیاد از محیط یا اطرافش. فقط میخوایم شخصیتش، رنگهای اصلی و مسیرِ کلی طراحی ماسکاترو ببینیم.
ماث سر تکون داد.
- باشه، اگه مرحلهی اول روی شخصیت اصلی متمرکزه، دو سه تا طرحِ مختلف آماده میکنم تا تیم بتونه از بینشون مسیرِ موردنظرشرو انتخاب کنه، بعدش میرم سراغِ طراحی ژستها و نسخهء نهایی.
سعی کرد دوباره روی کار تمرکز کنه، اما طولی نکشید که صفحهء آیپدش دوباره روشن شد. یه پیامِ جدید از دین، کوتاه و مستقیم.
دین : دلم برات تنگ شده، دارم دیوونه میشم.
ماث پیامرو خوند و ناخودآگاه لبخند زد، بعد همین که یادش افتاد هنوز توی اتاقِ جلسهست سریع سعی کرد جلوی لبخندشرو بگیره.
لعنتی، ازینکه دین میتونست به همین راحتی حواسرو پرت کنه خوشش نمیومد، اما ازین بیشتر بدش میومد که حتی نمیتونست اونطور که باید ازین کارش متنفر باشه. ازینکه اونجا نشسته بود و مثلِ احمقها تنهایی لبخند میزد خوشش نمیومد. اصلا خوشش نمیومد.
زمان به شکلِ عجیبی کندتر میگذشت. شنبه، روزی که باهم قرار گذاشته بودن اونقدرها هم دور نبود، اما برای دین انگار خیلی دیر میرسید. باورش نمیشد که انتظار کشیدن برای یهنفر بتونه بیشتر از چیزی که فکرشرو میکرد روالِ زندگیشرو بهم بریزه. دین مدام به ماث پیام میداد و سربهسرش میذاشت، سوالهایی میپرسید که اصلا نیازی به پرسیدنشون نبود، فقط برای اینکه بلاخره راضیش کنه قرارشونرو جلو بندازن. از اون طرف ماث، همچنان سرِ حرفش بود و با کلافگی به دین جواب میداد که به همون قراری که گذاشتن پایبند بمونه. اما خودشهم نمیدونست این کلافگی دقیقا از چه جنسیعه. هربار که گوشیرو کنار میذاشت، بیشتر از حدِ معمول به صفحهش خیره میموند، انگار منتظر بود پیامِ بعدی از راه برسه. اما دین زیاد ساکت نمیموند.
از سهشنبه به بعد، تعدادِ پیامهاش بیشتر شد. هنوز چند دقیقه از یادآوریِ ماث مبنی بر اینکه قرار نیست تا شنبه همدیگهرو ببینن نگذشته بود که دین پرسید.
- امشب چیکار میکنی؟
یا وانمود میکرد که اصلا قصدِ خاصی نداره و میپرسید.
- چهارشنبه اوکیه؟
یا
- امروز وقت داری؟
همهء این سوالها در ظاهر کاملا عادی بودن، اما ماث خوب میدونست دین داره با این سماجتش سعی میکنه کاری بکنه که ماث بلاخره کوتاه بیاد و قبول کنه.
لجبازیِ دین حسابی کلافهش کرده بود و رو به صفحهء گوشی آه میکشید و با جوابهای کوتاه و تند جوابشرو میداد، اما تهِ دلش میدونست که با هر بار جواب دادن، کار براش سختتر میشه. انگشتهاش بیشتر از حدِ معمول روی صفحهکلید مکث کردن و هربار که گوشی میلرزید، قلبش زودتر از عقلش واکنش نشون میداد. با این حال، ماث مصمم بود که همچنان نقشِ خودشرو بازی کنه. هرچی دین بیشتر طوری رفتار میکرد که انگار طاقتِ صبر کردن نداره، ماثهم بیشتر اصرار داشت وانمود کنه که اصلا براش مهم نیست. اما آخرش این خودش بود که مدام چترو باز میکرد و دوباره میبست، انگار میترسید پیامِ بعدی دینرو از دست بده.
کمتر از دو روز طول کشید تا دین تقریبا هرکاری از دستش برمیومد انجام بده، پیامهای شیطنتآمیز، زنگزدن توی روزهای اشتباه، پیشنهادهایی که انگار شوخی بودن و لجبازیای که خودش هم حاضر نبود قبولش کنه. ماثهم طبقِ معمول خودش رد میکرد، با همون لحنِ تند و تیز همیشگیش جواب میداد و چندبار هم با قاطعیت تماسرو قطع کرد. اما همین که گوشیرو میذاشت کنار، اغلب برای چندلحظهء دیگههم ساکت میموند. انگار با قطع شدنِ تماس، صدای یه آدمِ روی اعصابهم از اتاقش رفته بود.
و اینطور شد که شنبه، به مقصدِ نهاییِ هردوتاشون تبدیل شد. مقصدی که هر کدوم به سبکِ خودشون لحظهشماریِ رسیدنشرو میکردن. دین اونقدر واضح نشون میداد که نمیتونه بیشتر ازین صبر کنه که هیچجای شکی باقی نمیذاشت. ماثهم از اون طرف وانمود میکرد که این وضعیت داره روالِ عادی زندگیشرو بهم میریزه، درحالیکه تهِ دلش به اندازهء دین بیقرار بود. فقط اونقدر لجباز بود که این حسرو پشتِ کلمهی “ کلافگی ” قایم کنه و بذاره دین همچنان به اصرار کردنش ادامه بده.
وقتی چهارشنبه از راه رسید، اونایی که تا اون موقع وانمود میکردن آرومن، کمکم بیقرار شدن. زمان توی اتاقِ ماث به شکلِ اعصابخرد کنی کند میگذشت. از ساعتِ ده صبح مشغولِ طراحی بود، اما خطهایی که روی صفحه میکشید اونطوری که میخواست از آب درنمیومدن. چشمهاش مدام و از سرِ لجبازی به سمتِ گوشی میرفت، با اینکه خودش همون دو روز پیش به دین گفته بود تا شنبه صبر کنه. سکوتِ دین لحظه به لحظه بیشتر کلافهش میکرد. آخر سر، این ماث بود که اول گوشیرو برداشت. حدودِ ساعت دو بعدازظهر یه پیامِ کوتاه تایپ کرد.
“ چیکار میکنی؟ ”
بعد مکث کرد و چند ثانیه به پیام خیره موند، حسِ اینکه کنترل خودشرو از دست داده همون لحظه به سراغش اومد و نزدیک بود پیامرو پاک کنه. اما دیر شده بود و دین تقریبا همون لحظه جواب داد.
“ دلت تنگ شده نه؟ ”
ماث که ترسید کنترلِ خودشرو از دست بده سریع جواب داد.
“ فقط پرسیدم. ”
اما تهِ دلش غوغایی به پا بود.
بعد از اون دیگه نتونست تمرکزشرو به دست بیاره. سعی کرد طراحی کنه، خط بکشه، پاک کنه و دوباره از نو بکشه، اما مدام فکرش برمیگشت به شنبه. تصور میکرد دین چه ساعتی میاد، اولین جملهای که میگه چیه و لبخندش، قراره چقدر دلشرو گرم کنه. اصلا همین لبخند برای آب کردنِ دلش کافی بود؟
دین چطوری میبوسیدش؟ عجولانه یا آروم و با حوصله؟ دستهای دین کجای بدنشرو لمس میکردن؟ و اصلا اون موقع چه لباسی تنشون بود، البته اگه هنوز لباسی تنشون مونده باشه.
چه دیوونگیای.
هرچی بیشتر خیالپردازیهاش توی ذهنش بیپروا تر میشدن، بیشتر از دستِ خودش کلافه میشد. نه تنها نمیتونست به کارش برسه، بلکه مجبور بود قبول کنه که از شدتِ انتظار برای شنبه، داشت کمکم دیوونه میشد.
پنجشنبه، ماث تصمیم گرفت به دین زنگ بزنه، دین با صدایی که هم تعجب توش بود و هم خوشحالی جواب داد.
- دنیا داره به آخر میرسه که تو بهم زنگ زدی؟
- فردا آزادی؟
دین برای لحظهای ساکت موند و بعد، آهستهتر از همیشه جواب داد.
- آزادم.
- پس، فردا میبینمت.
- ولی فردا جمعهست.
دین با گیجی جواب داد، طوری که ماث دلش میخواست.
- دقیقا، آزادی یا نه؟
- آره میبینمت.
تماس قطع شد و ماث، همونجا موند و آهی کشید. مثلِ کسیکه شکست خورده باشه.
شکسته خورده در برابرِ دین.
شکسته خورده در برابرِ قلب خودش.