Chapter 11

Chapter 11


صبح زودتر از همیشه از راه رسیده بود و نور کم‌رنگ خورشید، آرام‌آرام از میان پرده‌های نیمه‌باز وارد خانه می‌شد و روی زمین و مبل‌ها می‌افتاد. برخلاف شب قبل که پر از اتفاقات عجیب، فرار، دعوا و نگرانی بود، حالا همه‌جا در سکوتی آرام فرو رفته بود.


نانی آهسته چشم‌هایش را باز کرد و چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند. هنوز کمی خواب‌آلود بود، اما برخلاف بیشتر روزها، به شکل عجیبی احساس سرحالی می‌کرد. شاید چون بالاخره توانسته بود کمی استراحت کند، یا شاید هم چون با وجود تمام اتفاقات دیشب، حالا همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید.


به‌آرامی از روی مبل بلند شد و کش‌وقوسی به بدنش داد، اما بلافاصله از درد خفیفی که هنوز در پهلو و صورتش باقی مانده بود، اخم کوتاهی کرد.


«آخ...»

زیر لب غر زد و بعد نگاهش ناخودآگاه به سمت مبل کوچک‌تر کشیده شد.


اسکای هنوز خواب بود.


موهایش کاملاً به‌هم‌ریخته بودند و برخلاف همیشه که اخم کم‌رنگی روی صورتش دیده می‌شد، حالا چهره‌اش آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. انگار برای چند ساعت کوتاه، بالاخره توانسته بود تمام نگرانی‌هایش را فراموش کند.


نانی چند ثانیه به او خیره ماند.

بعد...

لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست.

و خیلی زود، آن لبخند به پوزخند شیطنت‌آمیزی تبدیل شد.


«خب...»

آهسته زیر لب زمزمه کرد و بدون هیچ عذاب وجدانی، به سمت مبل او قدم برداشت.


چند لحظه کنار او ایستاد و دست‌هایش را پشت کمرش قفل کرد، انگار واقعاً داشت درباره‌ی انجام دادن یا ندادن یک کار مهم فکر می‌کرد.


فقط چند ثانیه.

چون لحظه‌ی بعد، آرام خم شد.

«اسکای...»


هیچ واکنشی.

نانی چند بار پلک زد.

«اسکااای...»


باز هم هیچ.

لبخندش بزرگ‌تر شد.

«اسکای... پاشو...»


مرد فقط ناله‌ی آرام و نامفهومی کرد و خودش را بیشتر داخل پتو جمع کرد.

نانی برای چند لحظه با ناباوری به او نگاه کرد.


بعد دوباره خم شد.

«اسکای»

«اسکای.»

«...»

«اسکااای.»


بالاخره اخمی روی صورت مرد ظاهر شد. چند ثانیه بعد، با ناله‌ای خسته و کاملاً ناراضی، چشم‌هایش را باز کرد و با صورتی که هنوز آثار خواب در آن دیده می‌شد، به نانی خیره شد.


«...چرا نمیذاری بخوابم؟»

صدایش گرفته و آرام بود، طوری که انگار حتی حرف زدن هم برایش زحمت داشت.


اما نانی، برخلاف او، کاملاً سرحال به نظر می‌رسید.

با آرامش شانه‌ای بالا انداخت و گفت:


«چون من بیدار شدم.»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.


اسکای فقط به او خیره ماند.

بعد خیلی آرام پلک زد.

و دوباره پلک زد.

«...چی؟»


نانی با همان قیافه‌ی کاملاً جدی، حرفش را تکرار کرد:

«من بیدار شدم، پس تو هم باید بیدار بشی.»


سکوت.


سپس اسکای آهسته دستش را روی صورتش کشید و با ناباوری زمزمه کرد:

«نانی... منطقت اصلاً منطقی نیست.»


«از نظر من کاملاً منطقیه.»

«نه، نیست.»

«هست.»

«نیست.»

«هست.»


اسکای چند ثانیه دیگر فقط به او خیره ماند.

بعد سرش را دوباره روی پشتی مبل رها کرد و با کلافگی ناله‌ای کشید.

«خدایا...»


خنده‌ی آرامی از گلوی نانی بیرون آمد.

«پاشو، صبح شده.»


«نانی...»

«هوم؟»


«الان حتی خورشید هم کامل بیدار نشده.»

«ولی من شدم.»


اسکای برای چند لحظه چشم‌هایش را بست.


بعد آهسته گفت:

«تو واقعاً آدم ترسناکی هستی.»


این بار نانی کاملاً خندید.


چند لحظه بعد، مرد بالاخره با بی‌میلی از جایش بلند شد و درحالی که هنوز کاملاً خواب‌آلود به نظر می‌رسید، دستی میان موهای آشفته‌اش کشید.


نور صبح روی صورتش افتاده بود و باعث می‌شد بیشتر از همیشه خسته به نظر برسد.


نگاه کوتاهی به نانی انداخت؛ به لبخند پیروزمندانه‌اش، به چشم‌هایی که از شیطنت برق می‌زدند و به حالتی که انگار همین حالا یک نبرد بزرگ را برده است.


بعد آه بلندی کشید.

«باورم نمیشه این انرژی رو سر صبح داری.»


نانی با افتخار لبخند زد.

«من همیشه انرژی دارم.»


اسکای با حالتی کاملاً جدی به او نگاه کرد.

«و این یکی از ترسناک‌ترین ویژگی‌های توئه.»


نانی با اعتراض اخم کرد.


اما قبل از اینکه چیزی بگوید، اسکای فقط ناله‌ی کوتاهی کرد و با قدم‌هایی آرام و خسته به سمت دستشویی رفت.


نانی همان‌جا ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد.

و بعد، لبخندش آرام‌آرام بزرگ‌تر شد.


چون به طرز عجیبی، بیدار کردن اسکای و غر زدن‌های اول صبحش، تبدیل به یکی از بخش‌های موردعلاقه‌ی روزهایش شده بود.

و شاید خود او هنوز متوجه نبود...


اما این خانه، این سکوت‌های صبحگاهی و حتی این مرد بداخلاق و خواب‌آلود، کم‌کم بیشتر از آن چیزی که انتظار داشت، برایش شبیه «خانه» شده بودند.


چند دقیقه بعد، اسکای از دستشویی بیرون آمد. هنوز آثار خواب روی چهره‌اش دیده می‌شد و موهایش کمی نامرتب بودند. درحالی که با بی‌حوصلگی دستی میان موهایش می‌کشید، نگاهش روی نانی ثابت ماند؛ پسری که با راحتی کامل روی مبل لم داده بود، یک پایش را روی پای دیگر انداخته و تمام توجهش را به گوشی‌اش داده بود. هر چند ثانیه یک‌بار لبخند کوچکی روی لب‌هایش می‌نشست و بعد دوباره با سرعت چیزی تایپ می‌کرد.


اسکای چند لحظه همان‌جا ایستاد و فقط نگاهش کرد. عجیب بود. نانی معمولاً این‌قدر غرق گوشی نمی‌شد.


آرام ابرویش را بالا انداخت و درحالی که به سمت آشپزخانه می‌رفت، گفت:

«قبلاً این‌قدر با گوشی وقت نمی‌گذروندی.»


نانی بدون اینکه حتی سرش را بالا بیاورد، فقط «هوم» کوتاهی کرد و همچنان به صفحه‌ی گوشی خیره ماند.


چند ثانیه سکوت برقرار شد.

«دارم جواب یکیو میدم.»


اسکای لیوانی از داخل کابینت برداشت، اما دستش برای لحظه‌ای در هوا متوقف شد.

«کی؟»


این بار نانی سرش را بالا آورد و لبخند کوچکی زد؛ همان لبخند ساده‌ای که به دلایلی نامشخص باعث شد اخم کم‌رنگی روی صورت اسکای بنشیند.

«دختری که دیشب دیدمش.»


سکوت کوتاهی بینشان افتاد.


آن‌قدر کوتاه که شاید هرکس دیگری متوجهش نمی‌شد.

اما خود اسکای کاملاً آن را حس کرد.

دختری که دیشب دیده بود...

همان دختری که باعث شده بود نانی از لحظه‌ای که بیدار شده، مدام به گوشی‌اش نگاه کند.


«اوه...»

فقط همین را گفت و نگاهش را از او گرفت.


نانی دوباره به صفحه‌ی گوشی خیره شد و با آرامش ادامه داد:

«حال منو پرسیده.»


اسکای آهسته جرعه‌ای آب نوشید.

«فهمیدم.»

«فکر کنم هنوز بابت دیشب عذاب وجدان داره.»

«هوم.»


جواب‌هایش کوتاه شده بودند.

خیلی کوتاه.

در حدی که حتی نانی هم متوجه شد.


چند لحظه با تعجب به او نگاه کرد، بعد گوشی را کمی پایین آورد و سرش را کج کرد.

«اسکای...»

«چی؟»

«تو ناراحتی؟»


اسکای با ناباوری به او نگاه کرد.

«چرا باید ناراحت باشم؟»


«نمیدونم.»

نانی چند بار پلک زد.

«فقط... عجیب رفتار می‌کنی.»


برای چند ثانیه، سکوت دوباره بینشان نشست.


اسکای نگاهش را از او گرفت و لیوان را روی میز گذاشت.

«فقط تعجب کردم.»


«از چی؟»

«اینکه خیلی سریع با یک غریبه صمیمی شدی.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.


و بعد...

نانی خندید.

یک خنده‌ی آرام و کوتاه.

«صمیمی؟»


اسکای چیزی نگفت.

نانی گوشی را بالا آورد و با لبخند گفت:

«اسکای، من حتی اسمش رو هم نمی‌دونم.»


و این بار، خود او هم برای لحظه‌ای ساکت شد.

درست می‌گفت.


آن‌ها حتی اسم همدیگر را نمی‌دانستند.

اما با این حال...


به دلایلی که خودش هم نمی‌فهمید، هنوز از این موضوع خوشش نمی‌آمد.


نگاهش دوباره روی نانی ثابت ماند؛ روی لبخندی که هنوز از بین نرفته بود و روی حالتی که نشان می‌داد واقعاً از پیام گرفتن از آن دختر خوشحال شده است.


چیزی درون سینه‌اش به شکل ناخوشایندی فشرده شد، حسی عجیب،ناشناخته و کمی آزاردهنده.


برای اولین بار، فکری آرام از ذهنش عبور کرد.

اگر آن دختر بخواهد بیشتر به نانی نزدیک شود، چه؟

چند ثانیه بعد، خودش از این فکر اخم کرد.


چرا اصلاً باید به چنین چیزی فکر می‌کرد؟

و مهم‌تر از آن...

چرا این موضوع تا این حد برایش مهم بود؟

اسکای چند لحظه دیگر به او خیره ماند؛ به لبخند آرامی که هنوز روی صورتش دیده می‌شد و به انگشتانی که با بی‌حوصلگی روی صفحه‌ی گوشی حرکت می‌کردند. در نهایت آه کوتاهی کشید و نگاهش را از او گرفت، انگار نمی‌خواست بیشتر از این به آن حس عجیب فکر کند.

«بیخیال، نانی.»


صدایش آرام بود، اما خستگی عجیبی در آن شنیده می‌شد.

نانی با تعجب چند بار پلک زد و گوشی را کمی پایین آورد.

«چی رو بیخیال؟»


اسکای شانه‌ای بالا انداخت و به سمت آشپزخانه رفت.

«هیچی.»

«اسکای.»

«گفتم هیچی.»


نانی چند ثانیه در سکوت به او نگاه کرد. او را خوب می‌شناخت؛ بیشتر از چیزی که خود اسکای تصور می‌کرد. آن لحن کوتاه و آن جواب‌های مختصر، معمولاً معنی خاصی داشتند.


به همین خاطر، آرام از روی مبل بلند شد و چند قدم به او نزدیک‌تر شد.

«تو واقعاً عجیب شدی.»


اسکای که مشغول بیرون آوردن چیزی از یخچال بود، فقط «هوم» کوتاهی کرد.

«از وقتی بیدار شدی اخم کردی.»

«من همیشه اخم می‌کنم.»

«نه، این یکی فرق داره.»


بالاخره اسکای سرش را بالا آورد و نگاه کوتاهی به او انداخت.

«تو زیادی فکر می‌کنی.»


نانی چند لحظه ساکت ماند، بعد خیلی آرام لبخند کوچکی زد.

«یا شاید تو زیادی بد دروغ میگی.»


برای چند ثانیه، سکوت کوتاهی میانشان نشست.

اسکای فقط به او نگاه کرد.

و نانی، با همان لبخند کمرنگ، همچنان منتظر جواب ماند.


اما در نهایت، اسکای فقط آهی کشید، در یخچال را بست و خیلی آرام گفت:

«فقط حواست باشه.»


لبخند نانی کم‌رنگ‌تر شد.

«حواسم به چی باشه؟»


چند ثانیه طول کشید تا جوابش را بدهد.

«نمیدونم... فقط... زیادی به آدمایی که تازه می‌شناسی نزدیک نشو.»


این بار، نانی واقعاً متعجب شد.

برای چند لحظه فقط به او خیره ماند.

و بعد، بی‌اختیار خنده‌ی آرامی کرد.

«داری نگرانم میشی؟»


اسکای فوراً نگاهش را از او گرفت.

«نه.»


«دروغگو.»

«نانی.»


«تو نگرانم شدی.»

«نه شدم.»

«چرا شدی.»

«نه.»


نانی این بار خنده‌اش بلندتر شد و چند قدم دیگر به او نزدیک شد.

«اسکای، تو خیلی بامزه‌ای.»


اسکای بلافاصله اخم کرد.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.


و بعد، نانی با لبخند آرام‌تری به او نگاه کرد.


«ولی ممنون.»


اسکای کمی مکث کرد.

«برای چی؟»


نانی شانه‌ای بالا انداخت و نگاهش را نرم‌تر کرد.

«برای اینکه همیشه نگرانمی.»


و درست همان لحظه، سکوت دوباره میانشان نشست.


چون برخلاف چیزی که انتظار داشت، اسکای این بار هیچ جوابی نداد.


فقط برای چند ثانیه به او خیره ماند.


و چیزی در نگاهش بود...


چیزی که باعث شد لبخند نانی کمی آرام‌تر شود.


اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، اسکای خیلی آرام نگاهش را از او گرفت و زیر لب زمزمه کرد:


«...یکی باید باشه.»


و نمی‌دانست چرا بعد از گفتن این جمله، قلبش کمی سنگین‌تر از قبل شده بود.


حدود یک ساعت بعد، هردویشان صبحانه را خورده بودند و حالا داخل ماشین نشسته بودند؛ ماشینی که در گوشه‌ای خلوت از جاده توقف کرده بود و اطرافش چیزی جز سکوت، درخت‌های پراکنده و صدای آرام باد شنیده نمی‌شد. نانی که از همان صبح سرحال‌تر از همیشه به نظر می‌رسید، چند لحظه‌ای به صفحه‌ی گوشی‌اش خیره ماند و بعد ناگهان خنده‌ی کوتاهی کرد؛ همان خنده کافی بود تا اسکای نگاهش را از جاده بگیرد و با کمی کنجکاوی به او خیره شود.


«چی شده؟»


نانی لبخندش را پنهان نکرد و گوشی را روی پایش گذاشت. «اسکای... خب...» لحنش آن‌قدر مشکوک بود که باعث شد مرد ناخودآگاه ابرویش را بالا ببرد.


«خب چی؟»


نانی چند ثانیه او را منتظر گذاشت و در نهایت با ذوق گفت: «شب بریم یه مهمونی؟»


تقریباً همان لحظه، اخم کم‌رنگی روی صورت اسکای نشست. «مهمونی کی؟»


«مهمونی فیلم.»


چند لحظه طول کشید تا مرد متوجه منظورش شود. «منظورت کیه؟»


نانی با تعجب به او نگاه کرد، انگار انتظار چنین سوالی را نداشت. «همون دختری که دیشب دیدمش. میگه برای اینکه مطمئن بشه حالم خوبه، منو به یه مهمونی دعوت کرده... و تورو هم دعوت کرده.»


چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد. اسکای نگاهش را به روبه‌رو دوخت و بدون اینکه حتی ذره‌ای تردید در صدایش باشد، خیلی آرام گفت:


«نه.»

نانی چند بار پلک زد. «ها؟»


«گفتم نه.»

«چرا؟»


اسکای آه کوتاهی کشید و سرش را به صندلی تکیه داد. «چون از مهمونی خوشم نمیاد.»


«ولی این فقط یه مهمونیه.»


«بازم نمیخوام برم.»


نانی برای چند لحظه ساکت شد و بعد آرام‌تر از قبل گفت: «اما... من میخوام برم.»


این بار، مرد فوراً جواب نداد. نگاهش برای چند ثانیه روی صورت نانی ثابت ماند؛ روی آن چشم‌های درخشان و لبخند کم‌رنگی که هنوز از بین نرفته بود.


«تنهایی؟»


«نه...» نانی لبخند کوچکی زد. «با تو.»


سکوت دوباره میانشان نشست و نسیم آرامی از پنجره وارد ماشین شد. چند ثانیه بعد، نانی کمی بیشتر به او نزدیک شد و با صدایی که حالا آرام‌تر و نرم‌تر شده بود، ادامه داد: «فقط یه شب عادی، اسکای... بدون فرار کردن، بدون نگرانی، بدون اینکه بخوایم به فردا فکر کنیم.»


اسکای چیزی نگفت.

«لطفاً؟»


و مشکل دقیقاً همین بود.


چون هر بار نانی با این حالت به او نگاه می‌کرد، نه گفتن سخت‌تر می‌شد.


اسکای برای چند لحظه فقط به او خیره ماند؛ به آن نگاه پر از انتظار، به لبخند کوچکی که هنوز گوشه‌ی لب‌هایش دیده می‌شد و به حالتی که انگار از همین حالا مطمئن بود می‌تواند او را راضی کند. در نهایت، نفس عمیقی کشید و سرش را کمی به عقب تکیه داد.

«خدایا...»


این کلمه بیشتر شبیه ناله‌ای خسته بود تا یک اعتراض واقعی. دستی روی صورتش کشید و چند ثانیه چشم‌هایش را بست، انگار سعی داشت خودش را قانع کند که نه گفتن هنوز ممکن است.


اما حقیقت این بود که از همان لحظه‌ای که نانی با آن نگاه آرام گفته بود: «نمیخوام تنها برم»، مقاومتش کم‌کم از بین رفته بود.


وقتی دوباره چشم‌هایش را باز کرد، نانی هنوز همان‌طور به او خیره شده بود؛ بی‌صبر، کنجکاو و کمی امیدوار.


همین باعث شد اسکای آه دیگری بکشد.

«تو واقعاً میدونی چطور آدمو به دردسر بندازی.»


نانی بلافاصله لبخند زد.


«پس یعنی داری قبول می‌کنی؟»

«نه.»

«اسکای.»

«نه.»

«پاپی...»


اسکای بلافاصله اخم کرد، اما این بار نتوانست جلوی بالا رفتن گوشه‌ی لبش را بگیرد.

«من یه روز به خاطر همین لقب دیوونه میشم.»


نانی خنده‌ی آرامی کرد و کمی بیشتر به او نزدیک شد.

«فقط این یه بار.»

«همه‌ی دفعات قبلی هم همینو گفتی.»


«ولی این دفعه فرق داره.»

«هیچ فرقی نداره.»

«داره.»


چند ثانیه سکوت بینشان نشست.

و بعد...


اسکای دوباره آه کشید.


«وای...»


اسکای برای چند ثانیه دیگر به او خیره ماند و در نهایت، با همان حالت خسته و تسلیم‌شده، آه عمیقی کشید.


«باشه...»


چشم‌های نانی بلافاصله برق زدند.

«واقعاً؟!»


مرد سرش را کمی به پشتی صندلی تکیه داد و با بی‌حوصلگی زمزمه کرد:

«میام، اما فقط برای اینکه تنها نباشی.»


همان لحظه، لبخند بزرگی روی صورت نانی نشست؛ لبخندی که آن‌قدر صادقانه و پر از ذوق بود که باعث شد اسکای برای لحظه‌ای نگاهش را از او بدزدد.


نانی با خوشحالی خندید و خودش را روی صندلی رها کرد، انگار همین حالا بهترین خبر دنیا را شنیده باشد. اما چند ثانیه بیشتر طول نکشید که ناگهان حالت صورتش تغییر کرد. لبخندش کم‌رنگ شد و با اخمی کوچک به روبه‌رو خیره ماند.


اسکای با شک به او نگاه کرد.

«چی شد؟»


نانی خیلی آرام سرش را به سمت او برگرداند و با حالتی ناراحت گفت:

«...من لباس ندارم.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.


بعد اسکای چند بار پلک زد.

«چی؟»

«برای مهمونی.»


و بعد با جدیت بیشتری ادامه داد:

«من لباس درست حسابی ندارم.»


اسکای به او خیره ماند؛ به اخم بامزه‌ای که روی صورتش نشسته بود و به حالتی که انگار این موضوع، بزرگ‌ترین مشکل دنیا محسوب می‌شد.

Report Page