Chapter 10

Chapter 10


نانی بعد از اینکه شماره‌اش را داخل تلفن دختر ذخیره کرد، گوشی را آرام به او برگرداند. برای چند لحظه هر دو در سکوت به یکدیگر نگاه کردند؛ سکوتی عجیب، اما نه آزاردهنده.


بعد، انگار ناگهان چیزی به یادش آمده باشد، چشم‌هایش کمی گرد شد.


«اوه...»


آرام سرش را برگرداند و به گوشه‌ی خیابان نگاه کرد؛ جایی که پلاستیک غذاها را رها کرده بود.


با عجله چند قدم به آن سمت رفت و خم شد. پلاستیک را برداشت و چند ثانیه به آن خیره ماند، انگار برای سرنوشت ساندویچ‌هایش عزاداری می‌کرد.


سپس آه بلندی کشید.

«تا الان دیگه سرد شدن...»


صدایش آن‌قدر غمگین بود که انگار اتفاق بسیار بدی افتاده است.

دختر چند ثانیه به او نگاه کرد و بعد، بی‌اختیار، خنده‌ی آرامی از میان لب‌هایش خارج شد.


نانی با ناباوری سرش را بالا آورد.

«داری می‌خندی؟»


دختر سعی کرد خنده‌اش را نگه دارد، اما موفق نشد.


«تو... صورتت زخمی شده، لبت خونریزی داره و احتمالاً فردا بدنت درد می‌کنه... ولی نگران ساندویچ‌هاتی؟»


نانی چند بار پلک زد؛ انگار اصلاً متوجه نمی‌شد چرا این موضوع خنده‌دار است.


بعد با حالتی کاملاً جدی به پلاستیک نگاه کرد.

«خب... من برای اینا پول دادم.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.

«و خیلی هم گرسنه‌ام.»


این بار دختر نتوانست خودش را کنترل کند و کمی بلندتر خندید.


نانی با اخم ساختگی به او خیره شد.

«هی، مسخره نکن. این یه مسئله‌ی خیلی جدیه.»


اما حتی خودش هم نتوانست بیشتر از چند ثانیه حالت جدی‌اش را حفظ کند.


لبخند کوچکی روی لبش نشست و آهسته به پلاستیک نگاه کرد.

«فقط امیدوارم هنوز قابل خوردن باشن... وگرنه بعد از این همه دردسر، واقعاً ناراحت میشم.»


باد خنکی از میان خیابان عبور کرد و برای اولین بار از ابتدای آن شب، فضای بینشان کمی سبک‌تر شد؛ انگار برای چند لحظه، ترس و تنش جای خودش را به آرامشی کوتاه داده بود.


بعد از رفتن دختر با تاکسی، نانی چند لحظه همان‌جا در سکوت ایستاد. خیابان حالا دوباره آرام شده بود؛ انگار چند دقیقه‌ی قبل هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ درگیری‌ای در آن رخ نداده است.


او آهسته به پلاستیک داخل دستش نگاه کرد و آه بلندی کشید.


«خیلی خوب... حالا چطور اینو توضیح بدم؟»


آرام با انگشت گوشه‌ی لب زخمی‌اش را لمس کرد و فوراً از درد اخم کرد.


«افتادم؟ نه، خیلی تابلوئه... بگم تصادف کردم؟ نه، اون بدتره، اسکای سکته می‌کنه...»


چند قدم برداشت و دوباره زیر لب غر زد.

«شاید اگه آروم برم تو، متوجه نشه.»


چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خودش پوزخند کوتاهی زد.

«آره... انگار تا حالا چیزی از چشم اون پنهون مونده.»


فقط فکر کردن به واکنش اسکای باعث شد آه دیگری بکشد.


وقتی بالاخره به خانه رسید، چند لحظه مقابل در ایستاد. دستش روی دستگیره مانده بود، اما بازش نمی‌کرد. برای اولین بار از ابتدای شب، کمی مضطرب شده بود.


نه به خاطر کبودی‌ها، نه به خاطر درد.


بلکه به خاطر اینکه می‌دانست آن طرف در، یک نفر از نگرانی تقریباً دیوانه شده است.


در نهایت، نفس عمیقی کشید و آرام در زد.

چند ثانیه بعد، در باز شد.


و تمام بهانه‌هایی که در راه آماده کرده بود، همان لحظه از ذهنش پرید.


اسکای روبه‌رویش ایستاده بود.


موهایش کمی به‌هم‌ریخته بود، انگار چندین بار دستش را میان آن‌ها کشیده باشد. چهره‌اش خسته به نظر می‌رسید، اما چیزی که باعث شد نانی برای لحظه‌ای کاملاً ساکت شود، نگرانی واضح در نگاهش بود.

نگرانی‌ای که حتی سعی هم نمی‌کرد پنهانش کند.

نانی بی‌اختیار لبخند کوچکی زد.


«سلام...؟»


اما اسکای هیچ جوابی نداد.

فقط به او خیره ماند.


نگاهش آرام از روی صورت نانی عبور کرد؛ از کبودی کنار گونه‌اش، به لب زخمی‌اش و بعد به دستانش.


هرچه بیشتر نگاه می‌کرد، اخمش عمیق‌تر می‌شد.


نانی ناگهان احساس کرد واقعاً به دردسر افتاده است.


به آرامی وارد خانه شد.


«یک...»

زیر لب این را زمزمه کرد و کفش‌هایش را درآورد.

«دو...»

چند قدم دیگر برداشت.

«سه...»


به محض اینکه روی مبل نشست، صدای اسکای در خانه پیچید.

«اصلاً نمی‌خوام بدونم چرا تلفنت رو جواب نمی‌دادی، چون مشخصه.»


صدایش بلند نبود.

و همین موضوع اوضاع را بدتر می‌کرد.


اسکای چند قدم به او نزدیک‌تر شد و با ناباوری به صورتش خیره ماند.


«سر و صورتت رو هم کبود کردی...»


چند ثانیه سکوت کرد.


بعد آهسته، اما با کلافگی بیشتری ادامه داد:

«لعنتی...»


نانی آرام سرش را بالا آورد.


برای اولین بار متوجه شد که چشم‌های اسکای کمی خسته به نظر می‌رسند.


انگار مدت زیادی را صرف نگرانی کرده باشد.


اسکای نفس سنگینی کشید و دستش را میان موهایش برد.

«میدونی چند بار بهت زنگ زدم؟»

کمی مکث کرد.

«میدونی وقتی جواب ندادی، چه چیزایی از ذهنم رد شد؟»


نانی برای چند لحظه چیزی نگفت.


بعد آرام به پلاستیک داخل دستش نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد:

«ساندویچ‌ها هم سرد شدن...»


سکوتی سنگین در خانه افتاد.

چند ثانیه بعد، اسکای با ناباوری به او خیره شد.

«...چی؟»


نانی آرام سرش را بالا آورد.

«منظورم اینه که... شب خیلی بدی بود.»


چند لحظه سکوت برقرار شد.

بعد صدای خنده‌ی کوتاه و عصبی اسکای در خانه پیچید.

خنده‌ای که بیشتر از هرچیز، شبیه کلافگی بود.

دستش را روی صورتش کشید و سرش را پایین انداخت.


«اصلا نمیفهمم منظورت چیه.»


اما حتی در همان لحظه هم، نگاهش دوباره روی زخم‌های نانی ثابت ماند.

و این بار، اخمش کمی نرم‌تر شد.


آرام به او نزدیک شد و چند ثانیه بدون حرف به صورتش خیره ماند.

«بیا اینجا.»


نانی چند بار پلک زد.

«ها؟»


اسکای آهی کشید.

«قبل از اینکه زخم‌هات بدتر بشن.»


لحنش هنوز کمی کلافه بود، اما نگرانی در صدایش کاملاً مشخص بود.


«واقعاً نمیدونم باید اول سرت داد بزنم یا مطمئن بشم حالت خوبه.»

نانی برای چند لحظه فقط به او خیره ماند.

بعد، خیلی آرام، لبخند کوچکی روی لبش نشست.

چون با وجود تمام غر زدن‌هایش...

اسکای هنوز نگرانش بود، و عجیب بود که همین موضوع، تمام خستگی آن شب را کمی کمتر می‌کرد.


نانی با لبخند کم‌رنگی از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. پلاستیک ساندویچ‌ها هنوز در دستش بود و با وجود تمام اتفاقات امشب، همچنان از سرد شدنشان ناراحت به نظر می‌رسید.


روی یکی از صندلی‌های نزدیک اسکای نشست و آرنجش را روی میز گذاشت.


چند لحظه فقط او را تماشا کرد.


اسکای در سکوت جعبه‌ی کمک‌های اولیه را باز می‌کرد، اما اخم میان ابروهایش هنوز از بین نرفته بود. هر چند ثانیه یک‌بار نگاهش ناخواسته روی کبودی کنار صورت نانی و زخم گوشه‌ی لبش می‌افتاد و دوباره اخمش عمیق‌تر می‌شد.


نانی برای چند ثانیه به این صحنه خیره ماند.


بعد، خیلی آرام، سرش را کج کرد.


لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست.

«یکم دیگه به این همه نگران شدن ادامه بدی...»


مکث کوتاهی کرد.

«فکر می‌کنم عاشقم شدی، اسکای.»


دست اسکای همان لحظه متوقف شد.

چند ثانیه سکوت بر آشپزخانه حاکم شد.

بعد، خیلی آرام، سرش را بالا آورد و به نانی خیره شد.

نانی با همان حالت شیطنت‌آمیز به او نگاه می‌کرد و مشخص بود عمداً این حرف را زده است.

اسکای چند بار پلک زد.


بعد نگاهش را از او گرفت و با کلافگی نفسش را بیرون داد.

«مزخرف نگو.»


اما صدایش آن‌قدر آرام بود که نانی نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

کمی بیشتر روی صندلی خم شد و با کنجکاوی به صورت او نگاه کرد.


«اوه؟ پس چرا داری از نگاهم فرار می‌کنی؟»

«فرار نمی‌کنم.»

«مطمئنی؟»

«کاملاً.»

«پس بهم نگاه کن.»


سکوت دوباره بینشان افتاد.

اسکای چیزی نگفت.


و همین باعث شد لبخند نانی عمیق‌تر شود.

«هااا...»


با رضایت کوتاهی زمزمه کرد.

«این خیلی مشکوکه.»


«نانی.»

«بله؟»


این بار اسکای بالاخره به او نگاه کرد.

نگاهی طولانی.

بیش از حد طولانی.


تا جایی که حتی لبخند نانی هم برای لحظه‌ای کم‌رنگ شد.

چیزی در نگاه اسکای بود که باعث می‌شد نتواند مثل قبل راحت شوخی کند.


نگرانی و آرامش، و... چیزی که خودش هم نمی‌توانست اسمش را بگذارد.


اسکای آهسته نفسش را بیرون داد و دستش را بالا آورد.


انگشتانش خیلی آرام کنار صورت نانی قرار گرفت و با احتیاط گوشه‌ی لب زخمی‌اش را لمس کرد.


نانی ناخودآگاه کمی بی‌حرکت شد.

«اگه این‌قدر نگرانتم...»


صدای اسکای پایین‌تر از همیشه بود.


«برای اینه که هر بار از خونه بیرون میری، انگار تمام تلاشت رو می‌کنی که خودت رو به دردسر بندازی.»


اخم کوچکی روی صورتش نشست.

«به صورتت نگاه کن.»


انگشتش خیلی آرام از کنار کبودی روی گونه‌ی نانی عبور کرد.


«فکر می‌کنی دیدن این وضعیتت برام عادیه؟»

برای چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد.


نانی فقط به او خیره مانده بود.


اسکای نگاهش را پایین انداخت و نفس سنگینی کشید.

«حداقل...»


مکث کوتاهی کرد.

«دفعه‌ی بعد تلفنت رو جواب بده، من هرجایی که باشم میام تا کمکت کنم، اینطوری باهم توی دردسر میوفتیم.»


صدایش آرام‌تر شد.

«و من...»


برای لحظه‌ای کلمات در گلویش گیر کرد.


«از اینکه نفهمم کجایی، خوشم نمیاد.»


سکوت.

حتی صدای تیک‌تاک ساعت هم حالا واضح‌تر به گوش می‌رسید.


نانی چند بار پلک زد.

برای اولین بار از ابتدای آن شب، نتوانست فوراً جوابی پیدا کند.


چون اسکای هنوز نگران به نظر می‌رسید.

واقعاً نگران.


و این موضوع باعث شد قلبش برای لحظه‌ای عجیب‌تر از همیشه بتپد.


اسکای انگار تازه متوجه حرفی که زده بود شده باشد، آهسته نگاهش را از او گرفت و زیر لب زمزمه کرد:

«لعنتی...»


اما دیگر دیر شده بود.

چون نانی هنوز به او خیره مانده بود.

و بعد از چند ثانیه، لبخند آرامی روی لب‌هایش نشست.

این بار نه از روی شیطنت.

بلکه لبخندی نرم‌تر و گرم‌تر.


انگار برای لحظه‌ای، تمام دردهای آن شب را فراموش کرده باشد.


توی نگاه اسکای چیزی بود که نانی می‌توانست بفهمد.

چیزی که شاید خود اسکای هنوز حاضر نبود به زبان بیاورد، چیزی که سعی می‌کرد پشت آن اخم‌های همیشگی، پشت سکوت‌های طولانی و پشت همان رفتار سردی که همیشه به آن پناه می‌برد، پنهان کند.


اما نانی مدت زیادی بود که او را می‌شناخت.


می‌دانست چه زمانی اسکای واقعاً عصبانی است و چه زمانی فقط نگران است و وانمود می‌کند عصبی شده. می‌دانست چه زمانی سکوتش از بی‌تفاوتی می‌آید و چه زمانی از ترسی که نمی‌خواهد کسی آن را ببیند.


و حالا...


حالا هم همان بود.


اسکای داشت تلاش می‌کرد خودش را قانع کند که این فقط نگرانی معمولی است.


اینکه فقط به خاطر سال ها دوستی به نانی اهمیت می‌دهد.


اینکه فقط نمی‌خواهد نانی بدون فکر خودش را وسط خطر بیندازد.


اما نانی این را باور نمی‌کرد.


چون اگر فقط همین بود، چرا وقتی دیر می‌کرد، اولین چیزی که در صورت اسکای دیده می‌شد ترس بود؟


چرا وقتی زخمی برمی‌گشت، آن حالت آرام همیشگی‌اش برای چند لحظه ناپدید می‌شد؟


چرا هر بار که نانی می‌خندید، انگار بخشی از سنگینی نگاه اسکای کمتر می‌شد؟


اسکای شاید می‌توانست بقیه را گول بزند.


شاید می‌توانست با همان لحن بی‌احساسش به دیگران بگوید که چیزی برایش مهم نیست.


اما نانی...نانی همیشه می‌توانست او را بخواند.


چون اسکای آن‌قدر که خودش فکر می‌کرد، دروغگوی خوبی نبود.


او می‌توانست احساساتش را از کلماتش حذف کند، اما نمی‌توانست آن‌ها را از نگاهش پاک کند.


چند لحظه سکوت بینشان ماند.


اسکای هنوز نزدیک او نشسته بود و انگار خودش هم متوجه نشده بود که چقدر آرام‌تر از قبل رفتار می‌کند. تمام آن غر زدن‌ها، تمام آن اخم‌ها و تمام تلاشش برای اینکه نشان دهد فقط عصبانی است، حالا در برابر آن نگاه آرام نانی بی‌معنی به نظر می‌رسید.


نانی لبخند کوچکی زد، این بار نه برای اینکه او را اذیت کند.

نه برای اینکه دوباره شوخی کند.


فقط چون چیزی را فهمیده بود که شاید اسکای هنوز از قبول کردنش می‌ترسید.


آرام سرش را کمی کج کرد و به او نگاه کرد.

«تو واقعاً فکر می‌کنی من نمی‌فهمم؟»


اسکای برای لحظه‌ای مکث کرد.


نگاهش کمی تغییر کرد.


همان تغییر کوچکی که شاید هرکس دیگری متوجهش نمی‌شد، اما نانی می‌دید.


چون اسکای همیشه قبل از اینکه چیزی بگوید، با نگاهش جواب می‌داد.


و شاید همین بزرگ‌ترین مشکلش بود.


او می‌توانست با کلماتش دروغ بگوید، اما چشم‌هایش همیشه حقیقت را لو می‌دادند.


نانی آرام‌تر لبخند زد.


چون برای اولین بار احساس نمی‌کرد فقط خودش است که این رابطه‌ی عجیب بینشان را حس می‌کند.


برای اولین بار، مطمئن‌تر از قبل بود که پشت تمام فاصله‌ای که اسکای ساخته، چیزی وجود دارد.


چیزی که حتی خود اسکای هم دیگر نمی‌توانست کاملاً انکارش کند.


اسکای بدون اینکه چیزی بگوید، پنبه را کمی بالا آورد و با احتیاط گوشه‌ی لب زخمی نانی را تمیز کرد. حرکتش آرام بود، اما اخمی که روی صورتش نشسته بود نشان می‌داد هنوز از اتفاقی که افتاده، عصبانی‌تر از آن است که بتواند راحت بی‌خیالش شود.


چند لحظه فقط به زخم نگاه کرد، انگار می‌خواست از روی آن بفهمد دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.

بعد آرام پرسید:


«چجوری کتک خوردی؟»


نانی که تا آن لحظه ساکت مانده بود، سریع سرش را بالا آورد.

«هی، من کتک نخوردم.»


اسکای نگاه کوتاهی به او انداخت؛ همان نگاه بی‌حرفی که انگار می‌گفت خودش هم می‌داند این حرف چقدر غیرقابل باور است.


نانی کمی خودش را جمع کرد و با لحنی دفاعی ادامه داد:


«فقط... اون وسط چند تا ضربه هم خوردم.»


چند ثانیه سکوت برقرار شد.


اسکای پنبه را دوباره روی زخم کنار لبش گذاشت و خیلی آرام، اما با صدایی جدی گفت:

«اصلاً چرا؟»


نانی چند لحظه به او نگاه کرد.


می‌توانست جواب‌های زیادی بدهد.

می‌توانست بگوید اتفاقی بود.

می‌توانست بگوید مهم نیست.

اما خودش هم می‌دانست اسکای این جواب‌ها را قبول نمی‌کند.


پس آه کوتاهی کشید و شانه‌ای بالا انداخت.


«موقع برگشت... دو نفر داشتن یه دختر رو اذیت می‌کردن.»


نگاهش کمی پایین افتاد.

«باید فقط نگاه می‌کردم؟»


اسکای برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

چون جواب نانی را می‌شناخت.


این دقیقاً همان چیزی بود که همیشه او را دیوانه می‌کرد.


نانی بدون فکر کردن به خطر، بدون اینکه اول به خودش فکر کند، وارد هر موقعیتی می‌شد که فکر می‌کرد کسی به کمک نیاز دارد.


اسکای آهسته نفسش را بیرون داد.


«نانی...»


لحنش دیگر فقط عصبانیت نبود.


خستگی هم در آن بود.


نگرانی‌ای که نمی‌توانست پنهانش کند.

«تو همیشه همین کارو می‌کنی.»

نانی با تعجب نگاهش کرد.


«چه کاری؟»


اسکای چند لحظه سکوت کرد، انگار دنبال کلمات مناسب می‌گشت.


بعد آرام گفت:

«خودتو فراموش می‌کنی.»


و همین جمله باعث شد نانی برای چند لحظه ساکت شود.


چون این بار، اسکای درباره‌ی یک دعوای ساده حرف نمی‌زد.

درباره‌ی چیزی عمیق‌تر حرف می‌زد.

چیزی که شاید خودش هم نمی‌خواست اعتراف کند.

نانی دیگر چیزی نگفت.


فقط آرام همان‌جا نشست و اجازه داد اسکای کارش را انجام دهد. برای یک بار هم که شده، نه شوخی کرد، نه سعی کرد با حرف‌های همیشگی‌اش نگرانی او را کمتر کند. فقط سکوت کرد و گذاشت اسکای زخم‌هایش را تمیز کند.


شاید چون می‌دانست هرچقدر هم بگوید «خوبم»، اسکای باور نمی‌کند.


و شاید هم چون در آن لحظه، خودش بیشتر از چیزی که می‌خواست اعتراف کند، به همین مراقبت آرام نیاز داشت.


وقتی کار اسکای تمام شد، نانی چند لحظه به صورتش نگاه کرد. هنوز همان اخم همیشگی روی چهره‌اش بود، اما دیگر آن عصبانیت اول را نداشت. بیشتر شبیه کسی بود که بعد از ترس زیاد، بالاخره مطمئن شده شخصی که برایش مهم است سالم برگشته.


نانی آرام لبخند کوچکی زد.


بعد از روی صندلی بلند شد و نگاهی به ساندویچ‌هایی که روی میز مانده بودند انداخت.


چند ساعت قبل، برای گرفتن همان‌ها از خانه بیرون رفته بود و حالا حتی اشتها هم نداشت.


خستگی تمام بدنش را گرفته بود.


آرام به سمت مبل راحتی رفت؛ همان جایی که بیشتر شب‌ها می‌خوابید. پتویی را که روی دسته‌ی مبل افتاده بود برداشت و خودش را روی آن رها کرد.


اسکای از آشپزخانه نگاه کوتاهی به او انداخت.

«نمی‌خوای چیزی بخوری؟»


نانی چشم‌هایش را نیمه‌باز نگه داشت و با صدای خسته‌ای جواب داد:

«نه... دیگه گرسنه نیستم.»


اسکای چند لحظه چیزی نگفت.


بعد آه کوتاهی کشید، اما این بار چیزی نگفت که دوباره بحث شروع شود.

نانی سرش را روی بالش گذاشت و به سقف خیره شد.


تمام اتفاقات شب، یکی‌یکی از ذهنش رد می‌شدند.

عمارت و فرار، درگیری.


و آن دختر ناشناس که با وجود اینکه حتی اسمش را هم نمی‌دانست، هنوز نگران حالش بود.


درست همان لحظه، صدای کوتاه دریافت پیام از گوشی‌اش بلند شد.


نانی کمی تکان خورد و با بی‌حوصلگی گوشی را برداشت.

یک پیام از شماره‌ای ناشناس.


چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.

بعد پیام را باز کرد.

«حالت بهتر شده؟»


لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست.

لازم نبود زیاد فکر کند.

می‌دانست چه کسی است.

همان دختری که چند ساعت قبل وسط آن خیابان دیده بود.


همان دختری که حتی بعد از تمام شدن آن ماجرا، هنوز احساس عذاب وجدان داشت.


نانی انگشتش را روی صفحه حرکت داد و جواب داد:

«آره، بهترم. لازم نیست احساس بدی داشته باشی.»


چند لحظه بعد، پیام ارسال شد.


نانی گوشی را کنار صورتش گذاشت و به سقف خیره ماند.

عجیب بود.

او حتی اسم آن دختر را نمی‌دانست.


نمی‌دانست چه زندگی‌ای دارد، چه داستانی پشت آن شب و آن مستی پنهان شده، یا چرا آن‌قدر تنها به نظر می‌رسید.


اما با این حال، چیزی در رفتار او باعث شده بود نانی دلش بخواهد مطمئن شود حالش خوب است.


نانی چشم‌هایش را بست.


شاید آن شب قرار نبود فقط یک مأموریت خراب‌شده و یک دعوای خیابانی باشد.


شاید بعضی آدم‌ها، کاملاً اتفاقی وارد زندگی آدم می‌شوند...

و بدون اینکه بفهمی، شروع یک داستان جدید می‌شوند.

Report Page