Chapter 1 . Who are you?
Niki :
همه چیز عادی و نرمال بود، روزها مثل روز قبلی با درس و امتحان های مختلف میگذشت و میگذشت و سال آخر دبیرستان هم همینجوری بی معنا و یکنواخت تموم شد؛
اما تابستون که اومد خیلی چیز ها تغییر کرد
تابستونی که برای خیلیا شوق زیادی داشت برای من به یه کابوس تبدیل شده بود.
مامان و بابام. کسایی که دوسشون داشتمو تو تصادف از دست دادم…
اونها تنها کسایی بودن که تو زندگی داشتم؛ و از بعد اون نه تنها تابستون بلکه زندگی برام تیره و تار شد.
صمیمی ترین دوستم هم چند وقت بعدش برای دانشگاه به اوساکا رفت و میشه گفت دیگه کاملا تنها شدم . روزا برام به سختی میگذشت، وقتی بیرون میرفتم بقیه رو میدیدم که از تابستونشونو خوش میگذرونن.
لذت بردن از زندگی ؟ چطور میتونم تحملش کنم وقتی تو این مدت هیچکاری نمیکردم و دیگه کسی رو کنار خودم نمیدیدم.
بیشتر تو خونه میموندم به عکسای قدیمی نگاه میکردم و هر روز و هر روز نسبت به هر اتفاق و آدمی خسته تر و بی حس تر میشدم.
نمیتونستم همینجوری بمونم باید تصمیم میگرفتم به تنهایی مرحله جدید زندگیم رو شروع کنم ، بعد از گذشت چند روز حالم بهتر شد. میرفتم بیرون،به خودم میرسیدم، یه دوست جدید به اسم تاکی پیدا کردم و باهم برنامه میزاشتیم میرفتیم بیرون و خوش میگذروندیم.
مدتی گذشت که یک روز تلفن قدیمی بابام که داخل اتاق کارش بود زنگ خورد، یعنی کی میتونست باشه؟
….
- “ سلام؟ “
+ “ سلام ریکی خوبی “
- “ ممنون شما؟ “
+ “ از صدام نشناختی منم لی هی جون دوست بابات “
- “ اها بله بله یادمه ببخشید “
+ “ اشکالی نداره، راستی چه خبر از بابات چند وقته با هم حرف نزدیم “
- “ اوه نمیدونین “
+ “ چی نمیدونم؟ “
- “ مامان بابام چند وقت پیش فوت شدن “
+ “ چ..چی مگه میشه؟؟ “
- “ دو ماه پیش تصادف کردن و چون ضربه از جلو خورده بود اوضاع جفتشون وخیم بود. خیلی دووم نیوردن و از دستشون دادیم “
+ “ متاسفم م…من نمیدونستم، الان تو چی کار میکنی؟تنهایی؟ “
- “ اره “
+ “ وسایلات رو جمع بکن یه بلیط میگیرم بیا کره فعلا “
- “ ام..اما “
+ “ اما نداریم. منو و بابات با خودمون قول داده بودیم که اگه اتفاقی برا هر کدوممون بیاد مواظب بچههامون باشیم و اینکه برات ساعت پرواز و اینا رو هم میفرستم “
- “ باشه “
+ “ ببخشید الان باید برم جلسه بعدا باهات حرف میزنم و اینکه بازم متاسفم “
- “ باشه ممنونم خدافظ “
….
شاید یه سفر به کره پیشنهاد خوبی باشه. باید قبولش میکردم تا یکم بهتر شم. یکم وسیله جمع کردم و متوجه نوتیف پیام آقای لی توی گوشیم شدم:
”بلیط برای فردا ساعت ۶ عصر“
برش زمانی به فردا~فرودگاه کره
وسایلم رو که گرفتم از فرودگاه خارج شدم
دلم برای سئول و هواش تنگ شده بود. خیلی وقت بود دلم یه هیجانی میخواست همه چیز مثل همیشه بود اما تنها تفاوتی که بود جای مامان و بابام حس میشد.
سوار تاکسی شدم و به آدرسی که آقای لی برام فرستاده بود رفتم. غرق افکارم بودم که راننده صدام کرد و رسیدیم؛ به خودم اومدم. حساب کردم و پیاده شدم. زنگ رو زدم و داخل شدم.
خدمتکار با لبخند در عمارت رو باز کرد همین که اومدم داخل، خانم لی رو دیدم هنوز هم مثل همیشه خوش استایل و زیبا بود؛ سریع اومد و بغلم کرد. گرمای بغلش من رو یاد مادرم مینداخت:
+ “ وای ریکی سلام قشنگمم،حالت خوبه؟چطوری؟ ”
- “ ممنون ا..اره اوکیم “
+ “ وای ببخشید عزیزم ما خبر مامان و بابات بهمون نرسیده بود واقعا متاسفم “
- “ درک میکنم…راستش خیلی یهویی بود “
+ “ اره واقعا باورم نمیشه….. ناراحت نباش قشنگم الان پیش مایی،میدونم ما نمیتونیم جاشون رو بگیریم اما هر چیزی خواستی یا نیاز داشتی بهمون بگو “
و دوباره بغل گرمش رو بهم داد.
- “ ممنون شما همیشه خیلی باهام خوبین “
+ “ تو این مدت چقدر لاغر شدی مثل پوست استخون شدی به خانم هان میگم غذای مورد علاقت رو بپزه “
- “ ممنونم، بخاطر همه چی ممنونم “
+ “ عزیزم کاری نکردیم “
+ “ راستی میخوای برو پیش هیسونگ فکنم داره گیم بازی میکنه نشنیده اومدی“
- “ اوکی مرسی “
از پله ها رفتم و در اتاقش رو باز کردم
+ “ مامان بهت گفتم نیا تو اتاقم “
- “ ام من مامانت نیستم؟ “
یکدفعه برگشت
+ “ عه ریکیی اومدی وای ببخشید فک کردم مامانمی. “
بازیش رو استپ کرد
+ “ وای پسر دلم برات تنگ شده بود خیلی وقت بود ندیده بودمت “
- “ وای اره “
+ “ راجب مامان و بابات هم متاسفم “
- “ ممنون “
+ “ میگم امشب من میخوام برم بیرون دوست داری باهام بیای؟ “
- “ نمیدونم… “
+ “ بیا بابا یکم حال و هوات عوض شه “
- “ باشه “
+ “ حالا بیا یکم گیم بزنیم “
- “ بریم “
+ “ لتس گووو “
چند ساعت بعد:
- “ یاااا چجوری همش میبری؟ “
+ “ چون من لی هیسونگم “
- “ جدی بنظرم برو گیمر شو آیندهات حیف میشه اگه نری “
+ “ شاید بهش فکر کردم،ولی تو استعدادم رو تو پیست رالی ندیدی”
- “ پیست رالی؟تو؟ “
+ “ آره پس فردا شب میبرمت فقط حواست باشه به کسی نگی “
- “ اوو از اون غیرقانونی هاست؟ “
+ “ یه جورایی اره ؟ “
- “ ایول پس قراره حسابی خوش بگذره “
+ “ راستی مطمئنی نمیخوای یه دست دیگه بازی کنیم؟ “
- “ اره چون مطمئنم ازت میبازم “
که خانم لی گفت : “ بچها بیاین غذا آمادست “
+ “ خب ظاهرا باید بریم “
کامپیوتر ها رو خاموش کرد
و رفتیم سر میز شام
خانم لی : “ ریکی عزیزم دوست داری کل تابستون رو اینجا بمونی یا اصلا حتی میتونی برای همیشه بمونی؟ “
آقای لی : “ ریکی، پسرم! اگه اینجا بمونی برای همیشه خیلی بهتره. نباید تنها بمونی چون کسی رو تو ژاپن نداری و اینجا ما رو داری و حتی با هیسونگ هم خیلی خوبی از بچگی با هم بزرگ شدین. الان هم میتونین باهم برین بیرون و سرگرم شی “
نیکی : “ اوم.. راستش برای دانشگاهم باید فکرامو بکنم و هنوز مطمئن نیستم “
هیسونگ : “ منم با بابام موافقم دانشگاه و اینارم خودمون حلش میکنیم اگر هم میخوای خونه دیگه ای بگیری اونم باهم دیگه پیدا میکنیم. بسپرش به ما پسر “
هیسونگ دستی به شونهام کشید و چشمک زد. نیکی: ” ممنونم“
هیسونگ : “ خب حالا که شام هم تموم شد ما دیگه میزنیم بیرون“
نیکی : “ فعلا خداحافظ “
خانم لی : “ مراقب خودتون باشین “
و از سر میز پاشدیم و آماده شدیم و با بنزی که بابای هیسونگ برای تولد ۱۸ سالگیش خریده بود رفتیم به سمت بار
اونجا گارسون من و هیسونگ رو به سمت میزی که دوستاش بودن برد
سلام کردیم و اینا دیگه خلاصه یکم هم بگو و بخند کردیم و پاشدم رفتم سمت قسمت بار
بارمن : “ چه نوشیدنی میل دارین؟ “
نیکی : “ چه ویسکی هایی دارین؟ “
بارمن : “ اکثر ویسکی ها رو داریم ولی اگه یه چیز گرون با طعم خوب میخواین بهتون Isabella's Islay , یامازاکی , ماکالان و توکیلا لی رو پیشنهاد میدم “
نیکی : “ از ماکالان برام بیار مرسی “
همینطور که داشتم ازش میخوردم اصلا متوجه اطرافم نبودم هی به بارمن میگفتم لیوانم رو پر کن و اونقدر خوردم که دیگه نمیتونستم درست راه برم هرچی دور و ور رو نگاه میکردم هیسونگ یا دوستاش رو نمیدیدم کل دنیا دور سرم پیچ میخورد. کارتمو از جیب شلوارم دراوردم و خواستم برم حساب کنم. تلو تلو میخوردم و با یکی برخورد کردم...
با خودم گفتم الان با صورت پخش زمین میشم ولی محکم منو گرفت، چشمام خوب نمیدید پشت سرهم پلک زدم تا ببینمش ولی اون پسر... خیلی خوشگل بود، یعنی اون کیه ؟