Chapter 1 : What is Left
True North
فصل اول : چپ چیست
در فصل "چپ چیست" از کتاب متفکران چپ نو نوشته راجر اسکروتن، نویسنده به بررسی انتقادی سنت فکری چپگرای مدرن میپردازد و بر مبانی فلسفی، تناقضات درونی و پیامدهای ایدههای چپ زمانی که در عرصه سیاسی به کار گرفته میشوند، تمرکز میکند. هدف اسکروتن در این تحلیل، تجزیه و تحلیل پایههای فکری چپ نو است تا نشان دهد که این اصول ناقص و در نهایت تأثیرگذار منفی هستند. این فصل بخشی از یک کار بزرگتر است که در آن اسکروتن به ارزیابی چهرهها و جنبشهای مختلف مرتبط با اندیشه چپگرایی میپردازد و خود را به عنوان مدافعی از ارزشهای محافظهکارانه در برابر آنچه او به عنوان یک ارتدوکسی غالب و اغلب بدون چالش چپگرایانه در محافل فکری میبیند، قرار میدهد.
در اینجا یک بررسی دقیق از نکات کلیدی که اسکروتن در این فصل مطرح میکند، آمده است:
1. پایه فکری چپگرایی: شورش علیه سنت
اسکروتن ابتدا به بررسی نگرش بنیادین چپ میپردازد که آن را به عنوان شورشی علیه نظم مستقر، سنت و اقتدار توصیف میکند. او استدلال میکند که بسیاری از تفکرات چپگرایانه با انگیزه نابود کردن ساختارهایی است که به عنوان سرکوبگر یا ناعادلانه تلقی میشوند، چه این ساختارها سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی باشند.
تحلیل: به گفته اسکروتن، این رد سنت به نگرشی نیهیلیستی نسبت به هنجارهای اجتماعی، نهادها و خرد موروثی منجر میشود. چپگرایی، از دید او، نه به دنبال اصلاح سازنده جامعه، بلکه به دنبال براندازی آن است. او معتقد است که این شورش بنیادین ریشه در تمایل دوران روشنگری به آزادی و برابری رادیکال دارد، که چپگرایان آن را با ساختارهای قدرت موجود مانند خانواده، دین و دولت-ملت ناسازگار میدانند. اسکروتن استدلال میکند که این رویکرد به شدت بیثباتکننده است، زیرا هیچ جایگزین قابل قبولی برای ساختارهایی که به دنبال نابودی آنهاست، ارائه نمیدهد.
مثال خاص: اسکروتن به نقد چپگرایان اشاره میکند که اغلب نهادهایی مانند خانواده را به عنوان مکانهای سرکوب مورد حمله قرار میدهند (موضوعی رایج در نقدهای فمینیستی و مارکسیستی) بدون این که به نقش تثبیتکننده اجتماعی این نهادها توجه کنند. او همچنین به گرایش چپ به دیدن سنتهای دینی به عنوان خرافات کهنه، به جای مخازن ارزشمند خرد فرهنگی و اخلاقی، اشاره میکند.
2. پایداری ایدئولوژی چپگرایانه
اسکروتن با اشاره به بقای پارادوکسوار ایدههای چپگرایانه، بهویژه مارکسیسم، علیرغم فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و دیگر رژیمهای سوسیالیستی، آغاز میکند. او تأکید میکند که در حالی که دولتهای مارکسیستی از لحاظ سیاسی و اقتصادی شکست خوردند، چارچوبهای فکری مارکسیستی هنوز در دانشگاهها و فرهنگ غربی باقی ماندهاند.
تحلیل: اسکروتن این بقای ایدئولوژیکی و اخلاقی را به ویژه در دانشگاهها میبیند که در آن تئوریهای مارکسیستی تغییر شکل داده و از نقد اقتصادی به نقد فرهنگی گرایش یافتهاند. او معتقد است که دلیل ماندگاری ایدههای چپ، جاذبه اخلاقی آنهاست - وعدهی جامعهای عادلانهتر و برابرتر - علیرغم شکستهای عملی این ایدهها. برای مثال، وعدهی برابری همچنان پس از فجایع تاریخی همچون استالینیسم یا مائوئیسم طنینانداز است.
مثال خاص: اسکروتن به کار روشنفکران اروپایی اشاره میکند که مارکسیسم را از طریق لنزهای فرهنگی بازتعریف کردهاند، به ویژه مکتب فرانکفورت که توجه را از مبارزه طبقاتی به ساختارهای فرهنگیای که سرکوب را تداوم میبخشند، معطوف کردند.
3. اسطوره برابری
سپس اسکروتن به بررسی تلاش چپ برای دستیابی به برابری میپردازد و استدلال میکند که این هدف غیرواقعی و در نهایت مخرب است. او معتقد است که چپ عدالت را با برابری مادی و اجتماعی یکی میداند، که منجر به تلاش مداوم برای از بین بردن تمام سلسلهمراتبهای اجتماعی میشود. با این حال، اسکروتن تأکید میکند که نابرابری به دلیل تفاوتهای فردی در استعداد، تلاش و شرایط، ویژگی طبیعی و اجتنابناپذیر زندگی بشری است.
تحلیل: خواسته برابری مطلق، به گفته اسکروتن، منجر به یک همسطحسازی خطرناک در جامعه میشود، جایی که شایستگی و برتری مجازات میشوند، به جای آن که پاداش بگیرند. او معتقد است که این تلاش ریشه در سوءتفاهم درباره طبیعت انسان دارد که نمیتوان آن را به شرایط مادی خلاصه کرد. در دیدگاه اسکروتن، عدالت واقعی نه در برابر کردن همه، بلکه در تضمین انصاف و احترام به حقوق و آزادیهای فردی است.
مثالها: اسکروتن به نقد اندیشه مارکسیستی میپردازد که نابرابری اقتصادی را ریشه همه بدبختیهای اجتماعی میداند و به همین دلیل معتقد است که حذف مالکیت خصوصی و توزیع ثروت منجر به جامعهای عادلانه خواهد شد. او استدلال میکند که تلاشهای تاریخی برای اجرای این ایدهها، به ویژه در رژیمهای کمونیستی، نه به عدالت، بلکه به سرکوب گسترده، فقر و از بین رفتن آزادیهای فردی منجر شده است.
4. تغییر از نقد اقتصادی به نقد فرهنگی
یکی از تحولات مهمی که اسکروتن به آن اشاره میکند، تغییر تمرکز چپ از مبارزه طبقاتی اقتصادی به مسائل فرهنگی و اجتماعی است. او میگوید که با کاهش اهمیت تمایزات طبقاتی در اقتصادهای غربی، چپ بیشتر به مسائلی مانند نژاد، جنسیت و تمایلات جنسی پرداخته است.
تحلیل: اسکروتن استدلال میکند که این تغییر به چپگرایان اجازه داده تا در جوامعی که طبقه کارگر دیگر انقلابی یا به لحاظ اقتصادی محروم نیست، مرتبط باقی بمانند. به جای بیعدالتی اقتصادی، چپ مبارزه خود را به مسائل هویت و سرکوب فرهنگی متمرکز کرده است. این تغییر میدان جدیدی فراهم کرد که در آن هنوز میتوانستند ستمگران و قربانیان را شناسایی کنند، حتی در جوامع مرفه و دموکراتیک.
مثال خاص: اسکروتن از روشنفکرانی مانند هربرت مارکوزه و دیگر اعضای "چپ جدید" انتقاد میکند که مارکسیسم را به شکلی گسترش دادند که شامل انواع مختلف سرکوب اجتماعی، از جمله حقوق نژادی، جنسیتی و هویت جنسی شود. او به مفهوم «تحمل سرکوبگرانه» مارکوزه اشاره میکند که در آن حتی آزادی بیان میتواند ابزار سرکوب باشد اگر به نفع طبقه حاکم باشد.
5. نقش روشنفکران در جنبشهای چپگرا
اسکروتن به طور انتقادی نقش روشنفکران را در جنبشهای چپگرا مورد بررسی قرار میدهد. او استدلال میکند که روشنفکران چپگرا اغلب خود را به عنوان پیشگامان اخلاقی و فکری جامعه قرار میدهند و باور دارند که بینش خاصی نسبت به بیعدالتیهای اجتماعی دارند. به گفته اسکرتون، این باور به برتری فکری منجر به اتخاذ نگرشی پدرمآبانه نسبت به مردم عادی میشود، که آنها را نیازمند "آزادسازی" از ایدئولوژیهای کاذب یا نابینایی فکری میدانند.
تحلیل: اسکرتون استدلال میکند که روشنفکران چپگرا اغلب از واقعیتهای عملی زندگی روزمره و به ویژه زندگی مردم کارگر عادی فاصله دارند. او معتقد است که بسیاری از متفکران چپگرا توسط احساس نفرت یا بیگانگی از جوامعی که در آن زندگی میکنند، انگیزه میگیرند و این امر اشتیاق انقلابی آنها را تقویت میکند. این فاصله از نگرانیهای واقعی مردم، به گفته اسکروتن، منجر به حمایت روشنفکران از تغییرات رادیکال اجتماعی میشود که پیامدهای ویرانگری دارند.
مثالها: او به چهرههایی مانند ژان پل سارتر و میشل فوکو اشاره میکند که جامعه بورژوا را نقد کردند و از جنبشهای انقلابی حمایت کردند، علیرغم نتایج خشونتآمیز و استبدادی این انقلابها (مانند اتحاد جماهیر شوروی و چین مائوئیستی). اسکروتن استدلال میکند که این روشنفکران برای پیامدهای واقعی ایدئولوژیهایی که ترویج میکنند، پاسخگو نیستند.
6. تأثیر مکتب فرانکفورت و پسامدرنیسم
اسکروتن نسب به تأثیر مکتب فرانکفورت و پسامدرنیسم در اندیشه چپ مدرن نقد گستردهای دارد. متفکرانی مانند تئودور آدورنو، ماکس هورکهایمر، هربرت مارکوزه و میشل فوکو در تحلیل او از اینکه چطور چپ نقد خود از سرمایهداری را به حوزههای وسیعتری از جامعه و فرهنگ گسترش دادند، نقش کلیدی دارند.
تحلیل: اسکروتن به شدت از این متفکران انتقاد میکند که با تخریب اعتماد به تمدن غرب و سنت روشنگری، پایههای فرهنگی و معنوی جامعه غربی را تضعیف کردند. مکتب فرانکفورت با «نظریه انتقادی» خود و پسامدرنیستها با نقدهای قدرت و دانش، ادعا میکنند که تمام ساختارهای جامعه، حتی آنهایی که ادعا میکنند برای عدالت و برابری هستند، ابزار سلطه هستند. این ایدهها به باور اسکروتن منجر به بدبینی فرهنگی و انکار ارزشهای مطلق اخلاقی و فلسفی شدهاند.
مثال خاص: او به تحلیلهای فوکو از زندانها و نهادهای روانپزشکی اشاره میکند که در آنها فوکو استدلال میکند که حتی گفتمانهای علمی، مانند روانپزشکی، ابزارهای قدرت برای کنترل و سرکوب هستند. اسکروتن این دیدگاه را نقد میکند که منجر به نسبیگرایی میشود و استانداردهای عینی حقیقت و اخلاق را زیر سؤال میبرد.
7. نقد چپگرا از سرمایهداری
یکی از اهداف مرکزی نقد چپگرایان، سرمایهداری است که اسکروتن آن را ستون فکری اندیشه محافظهکارانه مدرن در دفاع از بازارهای آزاد، مالکیت خصوصی و کارآفرینی فردی میداند. چپ، سرمایهداری را به عنوان سیستمی از استثمار، بیگانگی و نابرابری میبیند و در نتیجه به دنبال براندازی یا تحول رادیکال آن است.
تحلیل: اسکروتن استدلال میکند که نقد چپ از سرمایهداری بر اساس سوءتفاهم از اقتصاد و انگیزههای انسانی است. او معتقد است که سرمایهداری، با تمام نقصهایش، تنها سیستمی است که قادر به تولید ثروت و خارج کردن مردم از فقر است. او همچنین بر این باور است که محکومیت اخلاقی چپگرایان از سرمایهداری ناشی از انتظاری غیرواقعی از طبیعت انسان و جامعه است. از نظر اسکروتن، پیگیری سود و منافع شخصی بخشی طبیعی از رفتار انسانی است و تلاش برای سرکوب این غرایز، همانطور که در اقتصادهای سوسیالیستی مشاهده میشود، به ناکارآمدی، فساد و از بین رفتن آزادی شخصی منجر میشود.
مثالها: اسکروتن به شکستهای اقتصادهای سوسیالیستی در قرن بیستم اشاره میکند، به ویژه اتحاد جماهیر شوروی و چین مائوئیستی، که در آنها تلاش برای حذف مالکیت خصوصی و برنامهریزی متمرکز اقتصادی منجر به قحطی گسترده، رکود اقتصادی و سرکوب سیاسی شد. او این مثالها را با موفقیت نسبی اقتصادهای بازار در ترویج نوآوری، رفاه و آزادی فردی مقایسه میکند.
8. نقد عمیق تمدن غربی توسط چپ
یکی از مباحث مرکزی اسکروتن این است که متفکران چپگرا به شدت بر بیعدالتیهای تمدن غربی تمرکز کردهاند و آن را به عنوان یک نیروی سرکوبگر معرفی میکنند که مسئولیت استثمار، استعمار، بردهداری، نژادپرستی، پدرسالاری و تخریب محیط زیست را برعهده دارد.
تحلیل: در حالی که اسکروتن به خطاهای تاریخی غرب اذعان دارد، او معتقد است که چپگرایان به ناعادلانهای تمام تاریخ و ساختارهای غربی را به این بیعدالتیها تقلیل میدهند و دستاوردهای گستردهتر تمدن غربی، مانند توسعه دموکراسی، حقوق بشر و حاکمیت قانون را نادیده میگیرند. این نقد نامتعادل باعث پرورش احساس گناه و نفرت از خود در غرب میشود، در حالی که رژیمهای استبدادی غیرغربی نادیده گرفته یا معاف میشوند.
مثال خاص: اسکروتن به ادوارد سعید و کتاب او شرقشناسی اشاره میکند که در آن سعید استدلال میکند که دانشمندان غربی برای توجیه استعمار، شرق را به صورت استعماری و ناعادلانه به تصویر کشیدند. اسکروتن معتقد است که این نقد باعث نادیده گرفتن واقعیات دستاوردهای نهادهای قانونی و سیاسی غربی، به ویژه حمایت از آزادیهای فردی، میشود.
9. حمله به نهادهای سنتی: خانواده، مذهب و ملت
اسکروتن معتقد است که حمله چپگرایان به تمدن غربی به نهادهای اساسی آن مانند خانواده، مذهب و دولتملت نیز گسترش یافته است. او میگوید که متفکران چپ این نهادها را به عنوان سیستمهای سرکوبگر و ابزاری برای حفظ سلسلهمراتبهای قدرت معرفی میکنند.
تحلیل: اسکروتن این نهادها را به عنوان منابع ثبات، تداوم و آموزش اخلاقی میبیند، در حالی که چپگرایان اغلب آنها را به عنوان ابزار پدرسالاری و سرکوب مینگرند. او میگوید که مذهب (بهویژه مسیحیت) به عنوان یک ابزار کنترل معرفی میشود که استانداردهای اخلاقی سختگیرانهای را تحمیل میکند، به ویژه در مورد تمایلات جنسی. همچنین دولتملت، که بهطور سنتی منبعی از هویت جمعی و حاکمیت بوده است، توسط چپ به عنوان یک وسیله ترویج ناسیونالیسم و تبعیض رد میشود.
مثال خاص: اسکروتن به نقدهای فمینیستی از خانواده اشاره میکند، بهویژه از سیمون دوبووار و دیگر فمینیستهای موج دوم، که استدلال میکنند خانواده نقشهای جنسیتی و نابرابری را تحمیل میکند. او در مقابل استدلال میکند که خانواده بنیانی برای رفاه انسانی و همبستگی اجتماعی است، نه تنها به عنوان یک ابزار سرکوب.
10. تکیه بر نقش قربانیان
یکی دیگر از نکات مهمی که اسکروتن مطرح میکند، تمایل چپ به طرح مسائل اجتماعی از دیدگاه قربانی بودن است. او استدلال میکند که چپ اغلب یک دیدگاه جهانبینی را ترویج میکند که در آن افراد یا گروهها به عنوان تحت ستم توسط نیروهای خارجی (سرمایهداری، پدرسالاری، استعمار و غیره) دیده میشوند و قربانی بودن آنها به آنها قدرت اخلاقی میدهد. به گفته اسکروتن، این تأکید بر قربانی بودن یک فرهنگ نارضایتی ایجاد میکند که در آن افراد تشویق میشوند خود را به عنوان ناتوان و تحت ستم ببینند، به جای آن که به عنوان عوامل توانمند با توانایی تعیین سرنوشت خود شناخته شوند.
تحلیل: اسکروتن بر این باور است که این تمرکز بر قربانی بودن مسئولیت شخصی را تضعیف میکند و بافت اجتماعی را از بین میبرد، زیرا گروهها را در برابر یکدیگر قرار میدهد. او استدلال میکند که چپ از زبان ستم و قربانی بودن برای ساکت کردن مخالفان و توجیه تغییرات اجتماعی رادیکال استفاده میکند، اغلب به بهای آزادی فردی و انسجام اجتماعی. از نظر او، این روایت قربانی بودن به ویژه در سیاست هویتی برجسته است، جایی که افراد به عضویت در گروههای تحت ستم کاهش مییابند، به جای آن که به عنوان افراد با استعدادها و مسئولیتهای منحصر به فرد دیده شوند.
مثالها: اسکروتن به نقد جنبشهایی مانند فمینیسم و ضدنژادپرستی میپردازد و آنها را به دلیل ترویج آنچه که او احساس قربانی بودن اغراقآمیز میداند، مورد انتقاد قرار میدهد. او استدلال میکند که در حالی که این جنبشها ممکن است نگرانیهای مشروعی داشته باشند، اغلب به سرزنش ساختارهای اجتماعی برای تمام مشکلات شخصی و گروهی ختم میشوند، و بدین ترتیب اهمیت عاملیت و مسئولیت فردی را نادیده میگیرند.
11. پذیرش نسبیگرایی فرهنگی
اسکروتن به شدت پذیرش نسبیگرایی فرهنگی توسط چپگرایان را نقد میکند - این دیدگاه که هیچ فرهنگی برتر از دیگری نیست و همه ارزشها به یک اندازه معتبر هستند.
تحلیل: او معتقد است که نسبیگرایی فرهنگی پایههای اخلاقی و فلسفی تمدن غربی، بهویژه دفاع آن از حقوق بشر، دموکراسی و حاکمیت قانون را تضعیف میکند. با انکار استانداردهای جهانی حقیقت و اخلاق، نسبیگرایی منجر به نتیجهای میشود که رژیمهای استبدادی یا سرکوبگر میتوانند با دموکراسیهای لیبرال از نظر اخلاقی معادل دانسته شوند.
مثال خاص: اسکروتن به تضاد تعهد غرب به حقوق فردی و آزادی بیان با سرکوب موجود در رژیمهای کمونیستی یا اسلامی اشاره میکند. او استدلال میکند که نسبیگرایی مانع از قضاوتهای معنادار اخلاقی میشود و اجازه میدهد که چپگرایان جنایات مرتکب شده توسط رژیمهای غیرغربی را توجیه یا کم اهمیت جلوه دهند در حالی که به شدت غرب را به خاطر گناهان تاریخیاش مورد انتقاد قرار میدهند.
12. شکست در ارائه جایگزینهای عملی
یکی از انتقادات کلیدی اسکروتن به چپ مدرن این است که آنها در زمینه نقد و تحلیل بسیار بهتر از ارائه راهحلهای عملی هستند. در حالی که متفکران چپ به خوبی میتوانند بیعدالتیها را برجسته کنند، اما در ارائه راهحلهایی که بر واقعیت مبتنی باشد، دچار مشکل هستند.
تحلیل: اسکروتن معتقد است که بسیاری از جایگزینهای پیشنهادی چپگرایان بهویژه ایدههایی مانند سوسیالیسم یا کمونیسم، یوتوپیایی هستند و پیچیدگیهای طبیعت انسانی، اقتصاد و حکومت را نادیده میگیرند. بسیاری از این راهحلها، به ویژه در عمل، نتایج فاجعهباری را به همراه داشتهاند. او استدلال میکند که این شکستهای فکری نشاندهنده بیعملی بسیاری از نظریات چپ است که بیشتر به پاکی ایدئولوژیکی اهمیت میدهند تا به حکمرانی عملی.
مثال خاص: اسکروتن به شکست رژیمهای سوسیالیستی در قرن بیستم، به ویژه اتحاد جماهیر شوروی و چین مائوئیستی، اشاره میکند تا نشان دهد که ایدههای چپ، هنگامی که در عمل پیادهسازی میشوند، منجر به فقر گسترده، سرکوب و حتی قتلعامهای جمعی میشوند. او این موضوع را با موفقیتهای دموکراسیهای سرمایهداری در تأمین آزادی و رفاه مقایسه میکند.
13. اخلاقگرایی و عدم تحمل
اسکروتن استدلال میکند که تمایل چپگرایان به اخلاقگرایی منجر به ایجاد فضایی از عدم تحمل فکری شده است. او معتقد است که چپگرایان اغلب دیدگاههای خود را از نظر اخلاقی برتر میدانند و این منجر به کنار گذاشتن دیدگاههای مخالف به عنوان ذاتاً غیراخلاقی یا همدست در سرکوب میشود.
تحلیل: این اخلاقگرایی جوی را ایجاد میکند که در آن صدای مخالف غالباً خاموش میشود، بهویژه در نهادهای دانشگاهی و فرهنگی. اسکروتن چپ را به خاطر پرورش جوی از همگنی ایدئولوژیک که در آن بحث محدود و هر کسی که اظهاراتی خلاف اصول چپگرایانه داشته باشد، به عنوان واکنشی یا بزرگنمایی میشود، مورد انتقاد قرار میدهد.
مثال خاص: اسکروتن به پدیده «فرهنگ لغو» اشاره میکند، جایی که شخصیتهای عمومی یا دانشگاهی که دیدگاههای مخالف ایدههای چپگرایانه را ابراز میکنند—بهویژه در مسائل حساس مانند نژاد، جنسیت یا تمایلات جنسی—معمولاً شرمنده، طرد یا حتی اخراج میشوند. او این امر را تهدیدی جدی برای آزادی بیان و تنوع فکری میداند.
14. تأثیر ادامهدار چپ در فرهنگ و دانشگاه
با وجود انتقاداتش، اسکروتن اذعان میکند که اندیشه چپ به ویژه در دانشگاهها، رسانهها و نهادهای فرهنگی تأثیرگذار باقی مانده است.
تحلیل: اسکروتن استدلال میکند که ایدههای چپ، بهویژه آنهایی که بر اساس سیاستهای هویتی و نقد فرهنگی هستند، گفتگوی عمومی را در غرب شکل دادهاند. این ایدهها به ادامهداری تفکر چپ کمک کرده و در سیاستگذاریهای مربوط به مسائل مانند مهاجرت، جنسیت و عدالت اجتماعی تأثیرگذار بودهاند.
مثال خاص: اسکروتن به تسلط دیدگاههای چپگرایانه در بخشهای علوم انسانی دانشگاهها اشاره میکند که در آن نظریههای انتقادی و پسامدرنیسم غالباً به عنوان چارچوبهای اصلی برای تحلیل ادبیات، تاریخ و سیاست تدریس میشوند. او این موضوع را به عنوان دلیلی بر استمرار تأثیر چپ، حتی در مقابل شکستهای عملیاش میداند.
15. نتیجهگیری: پیامدهای ایدئولوژی چپگرایانه
در تحلیل نهایی، اسکروتن استدلال میکند که ایدئولوژی چپگرایانه، به ویژه در شکل مدرن آن، به نتایج اجتماعی و سیاسی مخربی منجر میشود. او میبیند که رد سنت، پیگیری برابری و تمرکز بر قربانی بودن توسط چپ به شکستن نظم اجتماعی و تضعیف آزادی فردی کمک میکند. از نظر اسکروتن، جایگزین محافظهکارانه — که مبتنی بر احترام به سنت، مسئولیت فردی و بازارهای آزاد است — راهی واقعگرایانهتر و انسانیتر برای سازماندهی جامعه ارائه میدهد.
تحلیل: اسکروتن نتیجه میگیرد که دیدگاه آرمانشهری چپ، هر چند جذاب برای بسیاری، در نهایت غیرقابل دستیابی و خطرناک است. با تلاش برای بازسازی جامعه بر اساس اصول انتزاعی عدالت و برابری، چپگرایان پیچیدگی طبیعت انسان و ارزش نهادهای اجتماعی که به مرور زمان تکامل یافتهاند را نادیده میگیرند. او استدلال میکند که محافظهکاران، در مقابل، به تغییر تدریجی و حفظ بهترین عناصر جامعه اعتقاد دارند، به جای آن که گذشته را به طور کامل رد کنند تا به دنبال آیندهای نامشخص باشند.
افکار نهایی:
اسکروتن در فصل «چپ چیست» به بررسی نقدهای فکری و اجتماعی چپ مدرن پرداخته و از درونمایههای این تفکر انتقاد میکند. او استدلال میکند که این نقدها باید با در نظر گرفتن دستاوردهای تاریخی و اخلاقی تمدن غربی و همچنین با تمرکز بر روی مشکلات عملی و آسیبهای ناشی از اجرای ایدههای چپگرایانه بررسی شوند. این رویکرد به ایجاد زمینهای برای بحثهای منطقیتر و سازندهتر در خصوص مسائل اجتماعی و فرهنگی معاصر کمک خواهد کرد.
راجر اسکروتن یک نقد جامع از تفکر چپگرایانه ارائه میدهد و استدلال میکند که رد سنت، تمرکز بر قربانی بودن و پیگیری آرمانشهری برابری به پیامدهای مضر اجتماعی و سیاسی منجر میشود. اسکروتن به جای این دیدگاه، به رویکرد محافظهکارانهای اشاره میکند که ارزش مسئولیت فردی، احترام به سنت و مزایای بازارهای آزاد را مورد تأکید قرار میدهد و معتقد است که این اصول پایهای پایدارتر و عادلانهتر برای سازماندهی جامعه فراهم میآورند.