Chapter 1 : Lilium

Chapter 1 : Lilium

Hidden | On T.me/TheHiddenSide


موسیقی متن این چپتر :

• Faith Will Do . Julia Westlin

__________________________________________


یک صبح ابری دیگر از اواخر پاییز بود و هوا خبر از باران می‌داد.

مرسدسِ مشکی رنگش را در محوطه ی مکان امنش نگه داشت و با دسته گلی از لیلیوم‌های مورد علاقه ی پسرکش از ماشین پیاده شد. گام‌هایش بلند اما آرام بودند و مسیر نسبتا باریک تا رسیدن به مقصدش را طی می‌کردند. باد با موهای مشکی رنگش که بلندتر از همیشه شده بودند بازی و گلبرگ‌ِ گل‌های دسته گل کوچکی که نگه داشته بود را نوازش می‌کرد.


قلب دلتنگش می‌خواست که زودتر به مقصد برسد اما توان تندتر تکان دادنِ پاهای لرزانش را نداشت. ذهنش درگیر خاطرات بود و قلبش مانند ابرهای خاکستری بالای سرش سنگین و سرشار از اندوه.


نقطه ی امنش را کنار سنوبر بلند و آشنا دید و لبخند زد. صدای خنده‌های پسرک و لحن پر از شوقش که بین خنده‌هایش به او سلام می‌کرد در گوشش پیچید و مثل همیشه اندوه قلبش را چند برابر کرد.


- سلام لیلی.


با دو قدم دیگر خود را به او رساند و دسته گل را با احترام و لبخندی که با اشک درون چشمانش یک رنگ بود روبه‌رویش گذاشت.


- جونگکوکیت اومده به دیدنت. نمی‌خوای با بوسه و بغلت ازم استقبال کنی؟


صدایش با بغض خفه کننده ی درون گلویش گرفته بود و بی آن‌ که بخواهد اولین قطره ی اشک روی گونه ی رنگ پریده‌اش افتاد.


- جونگکوکیت خیلی خسته‌ست. سردشه عزیزم...بدون تو داره یخ می‌زنه.


صدای لرزانش عصبانی‌اش می‌کرد. نباید حین صحبت کردن با گل سفید رنگش صدایش به لرزه می‌افتاد! دم عمیقی گرفت تا بر لرزِ صدا غلبه کند و با گذاشتن دست آزادش درست روی سینه‌اش ادامه داد:


- اینجا...اینجا خیلی درد می‌کنه. دردش توی کل وجودم می‌پیچه ولی هیچ جوره خوب نمی‌شه! نمی‌خوام که خوب بشه! درمان این درد و از بین برنده ی این سرمای کشنده تویی لیلی...لیلیِ زیبایِ من...


بغض با پنجه‌های تیزش گلوی پسر را می‌خراشید و خفگیِ آشنا مهمانِ ریه‌هایش می‌شد. پلک‌ها هم مثل همیشه به صاحبشان خیانت می‌کردند و با شوریِ داغی بر چهره ی شکسته‌اش خط می‌انداختند.


- دلم برات تنگ شده. دلم خیلی برات تنگ شده جیمین...می‌دونم که صدام رو می‌شنوی. می‌دونم که داری من رو می‌بینی. می‌دونم که می‌بینی چطور دارم از ندیدنت دیوونه می‌شم. می‌خوام بغلم کنی. می‌خوام بازم انگشتات توی موهام سر بخوره و لبخندت قلبم رو بلرزونه. نیاز دارم که بوسه‌هات حالم رو خوب کنن و بهم بفهمونن که نرفتی جیمین. بهم بفهمونن که همه ی اینا فقط کابوسن!!


دست‌ها و پاهایش به لرزه می‌افتادند و صدایش با گذرِ هر لحظه بلندتر می‌شد.


کجا بود تَک گُلِ زیبایش که آرامش کند؟


- بهت احتیاج دارم جیمین...زندگی کردن بدون تو داره ذره ذره نابودم می‌کنه و خاطراتتن که منو تا الان زنده نگه داشتن.

ولی این زنده بودن درد داره! من این زنده بودن رو نمی‌خوام!


گریه‌اش شدت گرفته بود. او، جئون جونگکوک، در نبود لیلیوم کوچکش این گونه عاجزانه می‌گریست. شکسته بود و تکه‌های شکسته ی قلبش در دستان کوچک پسرکی بودند که زیر انبوهی از خاک آرمیده بود. پس از از دست دادن تنها دلیل خندیدنش، هر روز را با گریه سر می‌کرد. هر روز را با دیدن عکس‌ها و فیلم‌های لیلیومش می‌گذراند و شب‌ها را با به آغوش کشیدن لباس‌هایش و بوییدن عطرش که روی آن‌ها برجای مانده بود به صبح می‌رساند.


- آخرین روز...آخرین باری که توی بغلم خندیدی‌...آخرین باری که گرمات توی وجودم پيچيد...آخرین روز... همه چیز اون روز مثل برشی از یک فیلم، هر روز صدها بار از جلوی چشم‌هام می‌گذره. کاش بهم یه نشونه می‌دادی جیمین...


با دندان‌هایی که برهم فشرده می‌شدند فریادی از عجز کشید. چشمان خیسش به خون نشسته بودند و ذهنش با بی‌رحمی چیزی را مقابل چشمانش به نمایش در می‌آورد که برایش دست کمی از مرگ نداشت...


- لیلیومِ من...تو درست جلوی چشم‌هام پژمرده شدی...چرا؟ چرا هیچ‌ وقت ترک‌های قلبت رو نشونم ندادی؟ می‌دونی چقدر درد داره...این حقیقت که نتونستم برای نجاتت هیچ کاری کنم...می‌دونی چقدر درد داره؟؟؟


به تنه ی درخت کهن‌سال تکیه داد و برای از بین بردن بغض درون گلویش بزاقش را پایین فرستاد. چشمان سرخش زودتر از ابرها شروع به باریدن کرده بودند. اشک‌های شوری که به همدم تنهایی‌هایش تبدیل شده بودند.


- یک سال از رفتنت می‌گذره...من تنهام...جیمین...من بدون تو خیلی تنهام...من تو رو می‌خوام...


بی‌آنکه کنترلی روی خود داشته باشد هر جمله‌اش به صورت فریادی دردناک از بین لب‌هایش خارج می‌شد. او هرگز با فریاد با گل زیبایش حرف نزده بود. هرگز در کنارش خشونتی از خود بروز نمی‌داد اما حالا نمی‌توانست خود را کنترل کند.


مقابل سنگ قبرش روی زانوهایش سقوط کرد و با صدای بلندی گریست. درد درون قفسه ی سینه‌اش امانش را بریده بود. درد نبود عزیزترین فرد زندگی‌اش. کسی که بیشتر از خود دوستش می‌داشت. کسی که تمام زندگی‌اش شده بود. شده بود اکسیژن مورد نیاز برای زنده بودنش و حالا که او نبود چگونه باید زنده می‌ماند؟


- می‌خوام بیام پیشت.


خم شد و پیشانی‌اش را به سنگ سردی که جسم لیلیومش زیر آن به خواب رفته بود تکیه داد. سرمای سنگ تفاوت بسیار با آغوش همیشه گرم پسرکش داشت و این بیش از پیش قلب شکسته و دلتنگش را می‌فشرد.


- می‌خوام بیام پیشت جیمین. من بدون تو نمی‌تونم ادامه بدم. نمی‌تونم! نگاه کردن به گیتارت یادآور نبودته! یادآور اینه که نیستی تا با انگشت‌های کوچیکت برام گیتار بزنی! نیستی که بخاطر اشتباهات عمدیم موقع تمرین سرزنشم کنی و من برای شیرین بودنت بمیرم! آشپزخونه از صدای خنده‌ و شیطنت‌هات خالیه...چجوری پشت میز بشینم و غذا بخورم وقتی که تو نیستی که باهام حرف بزنی؟ یا یواشکی موقع غذا خوردن بهم خیره بشی؟ چجوری بخوابم وقتی جای خالیت روی تخت قلبم رو مچاله می‌کنه؟ چجوری توی پیاده‌روهای شهر راه برم وقتی تو نیستی که کنارم راه بری؟ وقتی تو نیستی که با ذوق کودکانه‌ت پشت ویترین لباس‌فروشی‌ها بایستی؟ چجوری زندگی کنم وقتی همه چیز و همه جا اسم تو و نبودت رو فریاد می‌زنه؟ وقتی همه‌جا از خاطراتت پره ولی تو دیگه کنارم نیستی؟


اشک‌هایش روی قبر پسرک عزیزش سقوط می‌کردند و دستانش روی زمین مشت شده بودند. در نبود گُلش خشم، غم و تنهایی داشتند حتی نفس کشیدن را برایش سخت می‌کردند.


- ا..اگه می‌خوای جونگکوکیت زنده بمونه برگرد و اکسیژن رو بهش برگردون...برگرد و باز هم قلبش رو به تپش بنداز...برگرد...حتی اگه یه معجزه لازم باشه...لطفا جیمین...لطفا برگرد...من بهت نیاز دارم...


باد سرد شاخه‌های درخت و برگ‌هایش که درحال تغییر رنگ بودند را به هم می‌زد و با نوازش گل‌های لیلیوم، عطرشان را به مشام مرد جوان می‌رساند و گریه‌اش را شدیدتر می‌کرد.


- قرار نبود از دستت بدم...قرار نبود غرق خون پیدات کنم جیمین...قرار نبود خودت رو ازم بگیری!!!


جمله ی آخر را با فریادی ادا کرد که گلویش را سوزاند و نفس کشیدن را برایش دشوار کرد.


- جسم و قلب و روح و روانم درحال سوختنه جیمین...تمام وجودم اسم تو رو فریاد می‌زنه...چی می‌شه برگردی؟ چی می‌شه معجزه بشه؟ م..می‌شه همه ی اینا خواب بوده باشن و...و من بیدار بشم و ببینم بدنت بین بازوهامه و نفس‌هات پوستم رو قلقلک میدن؟ می‌شه با باز کردن چشم‌هام صورت فرشته‌ایت رو ببینم؟


سرش را بالا گرفت. با سر انگشتانش اسم پسرکش که روی آن سنگ سرد حک شده بود را نوازش کرد و سیل جدیدی از اشک به چشم‌هایش هجوم آوردند.


- اگه معجزه نشه...


با بیحالی زمزمه کرد و دسته گل را از کنار پایش برداشت و کنار اسم پسر گذاشت.


- اگه معجزه نشه فکر نکنم بتونم مدت زیادی بدون تو دووم بیارم، لیلیوم...


__________________________________________


سلام.

چپتر اول از فیکشن جدیدی که راجع بهش گفته بودم، تقدیم به شما.

یک سری موارد راجع به لیلیوم هست که باید از همین ابتدا بگم:

• این فیکشن شرط آپ داره.

• فعلا تو پیج واتپدم پابلیش نشده و تو چنل دیگه‌ای آپ نمی‌شه! پس اگر جایی دیدینش بهم خبر بدین.

• اسپویل از پارت‌های آینده، موسیقی‌های متن و ادیت‌هایی که براش می‌سازم رو می‌تونید توی چنل خودم با هشتگ "#Lilium" پیدا کنین.

در آخر، حمایتتون رو از این گل پژمرده دریغ نکنید💙




Report Page