HeartBound/p-04
𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
بالاخره تونست به خودش مسلط بشه و حتی یادش رفت قرار بود سر آدم کنار دستش داد بزنه؛ برای همین یهو یه انفجار حسابی از احساساتش بیرون ریخت و جیغ زد و هرچی فشار و تنش توی دلش جمع شده بود رو سرش خالی کرد...
«آقای دِ گاسترو! این دیگه چه مسخرهبازیه؟! نزدیک بود به خاطر شما بمیرم و تبدیل به یه روح سرگردون بشم که کنار جادهها پرسه میزنه! شما کلاً عادتتونه بقیه رو تو دردسر بندازید؟! واسه همینه که ملت میخوان بکشنتون دیگه!»
«میشه لطفاً یکم آرومتر باشی؟ گوشم درد گرفت..»
صورت زیبا و ظریفش از ناراحتی توهم رفت؛ مخصوصاً که بعد از اینکه نزدیک بود بمیره، حالا هم داشت بیخودی سرزنش میشد..
«باشه! بدشانسی خودم حسابش میکنم که تو کاری دخالت کردم که نباید میکردم. منو برگردون همون هتل و بعدش هرکدوم بریم دنبال زندگی خودمون. دیگه توی این زندگی به هیچ عنوان همدیگه رو نبینیم!»
با طعنه گفت و عصبانیتش هر لحظه بیشتر میشد.
اما وقتی طرف مقابل هیچ جوابی نداد، حس کرد یه چیزی درست نیست..
دانشجوی جوونمون که خارج از کشور تحصیل کرده بود، نگاهی به راننده انداخت.. رنگ صورت استخونی و لاتینمانندش پریده بود و قطرههای عرق از خط موهای بههمریختهش پایین میاومد؛ این بود نتیجهی درگیریای که همین چند لحظه پیش اتفاق افتاده بود..
همون موقع تازه متوجه شد که گان با یه دست فرمون رو محکم گرفته و دست دیگهش رو زیر کت پارهشدهش پنهان کرده..
بوی زنگزدگی و فلز رو حس میکرد؛ بویی که هر لحظه شدیدتر میشد. ولی فکر میکرد بوی بد دریاست که خیلی از اونجا دور نبود..
لبای باریکش رو چند بار باز و بسته کرد. چند ثانیه طول کشید تا بالاخره صدای ضعیفی ازش دربیاد.
«هی... تیر خوردی؟؟»
«فقط یه خراش کوچیکه، گلوله از بدنم رد نشده..»
رئیس بزرگ کوتاه جواب داد، انگار داشت سعی میکرد خودش رو سرپا نگه داره و کنترلش رو از دست نده.
«باشه، پس بیا اول بریم بیمارستان. مسیرشو که بلد نیستی، مگه نه؟ من کمکت میکنم با گوگلمپ پیداش کنیم..»
با اینکه ازش خوشش نمیاومد، ولی خب آیارا به اندازهی کافی انسانیت داشت و از همه مهمتر... حداقل همین الان این آدم ازش محافظت کرده بود..
«نمیشه بریم. اگه همهچیز رو از قبل خوب برنامهریزی کرده باشن، ممکنه توی مسیر برامون کمین کرده باشن..»
«ولی تو زخمی شدی! اگه نری دکتر، پس کجا میخوای بری؟!»
«من اینجا تجارت میکنم، برای مواقع اضطراری یه خونهی امن دارم..»
آیارا با شنیدن این حرف، ناخودآگاه بینیش رو چین انداخت و نتونست جلوی طعنه زدنش رو بگیره:
«...تو توی هر هفتادوهفت تا استان دشمن داری، مگه نه؟»
گان همچنان با سکوت جوابشو میداد و تموم حواسش به رانندگی بود.
در حالی که هوا داشت گرگومیش میشد و خورشید کمکم غروب میکرد. بعد از اینکه از جادههای باریک ساحلی رد شدن، به یه خونهی مستقل رسیدن که وسط مجموعهای از شهرکهای مسکونی قرار داشت.
معمار جوون با تعجب به طراحی این خونهی یهطبقه خیره شد. از بیرون، فکر میکرد وارد محوطهی دیوارکشیشدهی روستای کناری شده، اما در واقع این خونه یه ورودی دیگه هم داشت که تو نگاه اول، شبیه پارکینگ یه خونهی شهری تو خیابون به نظر میرسید.
یه دروازهی ضخیم و محکم از جنس آلیاژ که خونه رو از دید پنهان کرده بود، بهآرومی کنار رفت.. نگهبان از جاش بیرون دوید تا مطمئن بشه هیچ ماشین دیگهای دنبالشون نیومده، بعد به ماشین رئیسش اشاره کرد که وارد بشه..
بیرون خونه، یه باغچهی کوچیک و خیلی خوشگل با فضای سبز مرتب و طراحیشده بود که ظاهر ساده و معمولی خونه رو کامل میکرد.
اما همین که وارد خونه میشدن، همهجا پر بود از وسایل و مبلمان فوقالعاده لوکس و مدرن.
آیارا با اکراه به مرد قدبلند و زخمی کمک کرد روی مبل نرم بشینه. خیلی زود، یکی دو نفر از زیردستاش که از اونجا محافظت میکردن، با عجله وارد شدن؛ طوری که انگار برای هر اتفاق اضطراریای آماده بودن..
گان چند دستور کوتاه بهشون داد و بعد با نگرانی درخواست یه تلفن کرد تا با منشیش تماس بگیره؛ همون منشیای که همراه نارین، وسط راه جا مونده بودن.
خوشبختانه هردوشون آسیبی ندیده بودن و فقط چند خراش و کبودی جزئی برداشته بودن. با این حال، اون مرد مسلح و دردسرساز فرار کرده بود..
بعد از اینکه ماجرا فروکش کرد، آقای تانسری بلافاصله با تیم بادیگارد شرکتش تماس گرفت تا همهچیز رو جمعوجور کنن. خودش مسئولیت دادن توضیحات به پلیس و هماهنگ کردن برگشت نارین به بانکوک رو به عهده گرفت..
«تانت گفت بهت بگم ماشینی که سوارش بودی رو شرکت بیمه منتقلش کرده تعمیرگاه تا تعمیرش کنن..»
گان این رو به کسی گفت که با قیافهای درهم و دودل به صفحهی گوشیاش زل زده بود..
«...چی شده؟ جاییت آسیب دیده؟»
«داداشم و بابام انقدر بهم زنگ زدن که گوشیم نزدیکه منفجر بشه..»
آیارا با عصبانیت بهش زل زد و تقصیر این دردسر رو گردن کسی انداخت که باعث شده بود کارش به اینجا بکشه..
«بهشون بگو پیش منی، لازم نیست نگران باشن..»
«خودت از همه بیشتر آدمو نگران میکنی!»
با صدای بلند داد زد، بعد از جاش بلند شد و رفت سمت پنجره. بعد به برادر بزرگترش، اَت، زنگ زد تا حسابی سرزنششاشو بشنوه و در کنارش یه بهونهی مسخره هم سرهم کرد؛ گفت ماشینی که از دیرِک قرض گرفته بود یه تصادف جزئی کرده و برای تعمیر فرستادنش بانکوک، و خودش هم حال نداشته برگرده و خواسته یه شب دیگه هم همونجا بمونه..
وقتی طرفِ اونور خط تماس رو قطع کرد، معمار جوون برگشت و دید دیگه کسی روی مبل نیست. فقط زیردست مغرور رئیس شرکت اونجا ایستاده بود و منتظرش بود..
«پس رئیستون کجاست؟»
«رئیس رفته استراحت کنه. تیم پزشکی هم بهزودی میرسه. شما هم میخواید معاینه بشید، آقای آیارا؟»
مرد جوون سرشو به نشونهی نه تکون داد...
در واقع، آیارا یواشکی نگران کسی بود که جونش رو نجات داده بود و با خودش فکر میکرد نکنه قبل از رسیدن دکتر از شدت خونریزی از پا دربیاد. ولی خب، اون که کلی زیردست داشت.
با این اوضاع، احتمالاً خودشون از پس خودشون برمیان، مگه نه؟
معمار جوون دنبال اون شخص راه افتاد؛ همون کسی که داشت اونو به اتاقش برای گذروندن تایم امشبش میبرد. بعد هم ازش تشکر کرد.
مرد جوون شیکپوش به لباسهای چروک و خاکیش نگاه کرد؛ تموم بدنش حس چسبندگی و کثیفی داشت. اما وقتی کمد لباس رو باز کرد، فقط یه حولهحموم سفید و ساده داخلش دید.
با خودش گفت اول دوش بگیره، بعد از زیردست آقای گان بخواد لباسهای قبلیش رو بفرسته برای شستوشو و بعد هم یه دست لباس تمیز ازشون قرض بگیره تا بپوشه..
خوشبختانه این اتاق، وان حموم هم داشت و همین باعث شد بتونه برای آروم کردن اعصاب بههمریختهش، توی آب گرم و پر از حبابهای نرم و خوشبو دراز بکشه.
آیارا سرش رو به لبهی وان تکیه داد و خسته و بیحال آه کشید. اونقدر توی آب موند که دست و پاهاش چروک شده بود.. بعد از بیرون اومدن ار وان، حولهحمومش رو پوشید و با یه حولهی کوچیک، موهای خیسش رو خشک کرد. همین که از حموم گرم بیرون اومد و هوای خنک کولر بهش خورد، خوابش گرفت.
با عجله از اتاق بیرون رفت، به امید اینکه بتونه یه دست لباس برای خواب قرض بگیره، قبل از اینکه با همون حولهحموم نازکش خوابش ببره.
اما بعد از اینکه کل خونه رو گشت، نتونست کسی رو پیدا کنه.
معمار جوون میخواست دوباره یه سر بیرون رو نگاه کنه که ناگهان صدای مهیبی شنید؛ انگار چیزی پشت یکی از درها افتاده بود و ریزریز شده بود.
ابروهاش همچنان درهم بود، اما بدنش قبل از فکرش واکنش نشون داد و بلافاصله صدا زد:
«چه خبره؟!»
«کی اونجاست؟! آقای گان... شما اونجایید؟»
با اینکه جوابی نشنید، ولی اون صدای بم و گرفته که داشت یه عالمه فحش اسپانیایی زیر لب میداد، شک آیارا رو تأیید کرد. برای همین سریع به در زد..
«خوبی؟ درو باز کن!»
همینطور که دستگیرهی در رو میچرخوند، فهمید در قفل نیست.
اتاق خصوصی و بزرگ رئیس جوون به چند بخش تقسیم شده بود و همهچیز هم کاملاً مرتب و بینقص بود.
آیارا به چپ و راست نگاه کرد تا صاحب اتاق رو پیدا کنه. وقتی پیداش نکرد، دوباره با صدای بلند صدا زد:
«گان، کجایی تو...؟»
هنوز حرفش تموم نشده بود که درِ حموم با شدت باز شد.
چشمهای زیبا و کشیدهی پسر جوون از تعجب گرد شد و با بهت به اندام بلند و عضلانی مرد روبهروش خیره موند؛ حتی یه جورایی حسرت خورد.. «خدا چرا باید یه مرد رو اینقدر بینقص خلق کنه که انگار میتونه کل دنیا رو رام خودش کنه؟!»
گان دِ گاسترو فقط یه شلوار تنش بود و سینهی برنزه، برهنه و عضلانیش کامل دیده میشد. یهمقدار خون از گازاستریل سفیدی که به قسمت پایین کمرش، پشت بدنش، چسبیده بود، بیرون زده بود.
برای حفظ تعادل، چارچوب در رو محکم گرفته بود و با نگاهی مشکوک به مزاحمی که وارد اتاقش شده بود زل زده بود..
«چیکار داری باهام؟»
صدای نرم و خشدارش جذابیت این مرد دورگهی غربی رو بیشتر میکرد؛ اونقدر تأثیرگذار بود که آیارا مجبور شد برای اینکه خودش رو جمعوجور کنه، نیشگونی از رون خودش بگیره..
«یه صدایی شنیدم، گفتم بیام ببینم چی شده؛ شاید لازم باشه از همین الان توی معبد یه جای خالی برای مراسم ختمت رزرو کنم.»
لبهای کلفت و خوشفرمش با شنیدن این طعنه، یه لبخند خیلی کمرنگ زدن..
«...من به هیچ دینی اعتقاد ندارم.»
«هه! بعید میدونم اصلاً هیچ خدایی دلش بخواد تو رو گردن بگیره. خب اگه کار دیگهای با من نداری، من دیگه میرم.»
اما هنوز نچرخیده بود که صدای آروم طرف مقابل رو شنید:
«اشتباهی خم شدم چیزی بردارم، بخیههام باز شد..»
آیارا با اضطراب آب دهنش رو قورت داد..
«یعنی زخمت اونقدر عمیقه که دوباره نیاز به بخیه داشته باشه؟»
«جاش نسبتاً طولانیه. دارو هنوز اثر نکرده و وقتی زیاد تکون میخورم، درد میگیره..»
یه ذره تردید توی چشمهای معمار جوون نشست. مطمئن نبود باید به طرف مقابل امید بده یا نه، اما بالاخره، با تردید لب باز کرد و گفت...
«بههرحال، تو جونمو نجات دادی... فقط اگه چیزی لازم داشتی بهم بگو..»
اما کی فکرش رو میکرد این حرف خیرخواهانه، در نهایت فقط باعث بشه خودش گورش رو بکنه؟
گان دِ گاسترو حاضر نبود همچین فرصت خوبی رو از دست بده. با دست آزادش لبهی شلواری رو که بهطرز خطرناکی روی باسنهای عضلانیش چسبیده بود گرفت و یه لبخند عجیب و ناخوشایند روی لبش نشوند..
«میخوام برم دوش بگیرم...»
چون فرد زخمی نمیتونست روی زخمش آب بریزه، ممکن بود باعث عفونت بیشتر بشه. آیارا بیمیل، یه صندلی رو کشونکشون برد داخل حموم تا گان بتونه روش بشینه..
آیارا که با عجله مشغول آمادهکردن وسایل بود، قبل از اینکه آب گرم رو داخل روشویی قاطی کنه و حوله رو کنارش بذاره، یه لحظه به عقب نگاه کرد و چشمش افتاد به مرد قدبلندی که دم در ایستاده بود و انگار از سر تا پاش فرومونهای سکسی پخش میکرد. از تعجب با صدای بلند گفت:
«هی! چرا همونجا وایسادی؟ بیا بشین تا کمرت رو ماساژ بدم.»
گان دِ گاسترو بیسروصدا جلو اومد و درست جلوی معمار جوان ایستاد..
«کمکم کن..»
آیارا، نگاهش رو انداخت پایین و به دست مرد خیره شد که هنوز لبهی شلوارش رو گرفته بود و یهو حسابی حرصش گرفت..
«واو! درسته که زخمی که پایین کمرته درد میکنه، ولی دستهات که فلج نشدن. چرا باید اینهمه بهت کمک کنم؟»
رئیس با لحنی کاملاً خونسرد گفت:
«نمیتونم خم شم و خودم درش بیارم. بخیههام بدتر میشن..»
انگار میخواست به اون پسر جوونِ لوسِ ننر بگه اینقدر نگران نباشه. وقتی خودش زخمی بود؛ چه کار بدی میتونست باهاش بکنه؟
آیارا با بیاعتمادی به صورت خوشقیافهی مرد نگاه کرد، اما بعد چشمش به زخمی افتاد که زیر گازاستریل روی بدن مرد بود..
خون از زخمش بیرون زده بود و دلش نیومد بیتفاوت بمونه.
"دیگه درآوردن شلوار یه مرد چقدر میتونست سخت باشه مگه؟!"
معمار جوون دستش رو جلو برد، دکمهی شلوار رو باز کرد و زیپش رو توی یه حرکت پایین کشید.
و همون لحظه...
از کاری که کرده بود، بهشدت پشیمون شد.
با اینکه هر دوتاشون مرد بودن، ولی مردی که جلوی آیارا ایستاده بود، گان دِ گاسترو بود؛ یه مرد دورگهی لاتین با هالهای بهشدت هات و جذاب!
چشمای تیرهی آیارا ناخودآگاه با شوک به برآمدگی بزرگ و برجستهای که زیر باکسر ضخیمش بود و از شکاف زیپ بیرون زده بود، خیره شد.
همین که فهمید چیکار کرده، سریع نگاهش رو برگردوند و وانمود کرد خجالتزده شده. اما توی همون چند ثانیه سکوتِ شوکهکننده، آیارا اصلاً متوجه نشد که تو دام بازوهای گندهی مرد افتاده؛ بازوهایی که دو طرفش قرار گرفته و بدنش رو بین دیوار پشتی محاصره کرده بودن، انگار براش یه قفس ساخته بود.
رئیس جوون صورتش رو پایین آورد و بینی خوشتراش و بلندش رو نزدیک گوش ظریف آیارا برد؛ گوش کوچیکی که چند تار موی نمدار روش افتاده بود..
«...چیکار کردی که انقدر بوی خوبی میدی؟»
اون زمزمهی بم و عمیق که از همیشه نزدیکتر بود، لرزهای به بدن بلند و باریک آیارا انداخت. آیارا خودش رو عقب کشید، اما بلافاصله با دیوار کاشیکاریشده برخورد کرد و صورتش از درد توهم رفت..
با این حال، هر دو دستش رو بالا آورد تا خودش رو دربرابر سینهی مرد مقابل که داشت بهش نزدیکتر میشد، در امان نگهداره.
وقتی فهمید توی موقعیتی افتاده که خیلی بیشتر از گیر افتادن دست یه آدم مسلح میتونه جونش رو به خطر بندازه، قطرههای عرق شروع کردن به شکل گرفتن روی خط رویش موهاش..
«از شامپوی حمومت استفاده کردم دیگه! حالا برو عقب! مگه نگفتی میخوای برای دوش گرفتنت کمکت کنم؟!»
با تمام قدرت هلش داد، اما اون کوه عضلانی گنده که جلوش بود، انگار به این راحتیها تکون نمیخورد..
«ولی من میخوام تنت بیشتر بوی من رو بده..»
گان با استفاده از قدرت بدنی زیادش، نوک بینیش رو روی گردن روشن و گلانداختهی آیارا گذاشت.
با این حال، پوست صاف و لطیف بدن کسی که روبهروش بود، اونقدر براش وسوسهکننده بود که دلش میخواست تموم بدنش رو با بوسههاش غرق کنه و ذرهذرهی وجودش رو کشف کنه..
حتی اگه فقط شوخی بود، آیارا اونقدر ساده نبود که نفهمه این عوضی هوسباز توی سرش چه فکرهایی میگذره..
«این کارات چه معنیای میده؟!»
سعی کرد خودش رو از بازوهای قدرتمند مرد بیرون بکشه و همزمان با صدای بلند شروع کرد به فحش دادن..
«آقای دِ گاسترو... آقای گان! هی تو، خارجیِ عوضی! منو گول زدی که باهات رابطه داشته باشم، آره؟!»
آیارا با تکون خوردن بازوهای قدرتمند گان از روی دیوار جا خورد؛ بازوهایی که حالا دور کمرش حلقه شدن و بدنهاشون رو اونقدر به هم نزدیک کردن که عملاً به هم چسبیده بودن.
خندهی خیلی کمرنگی کنار گوشش پیچید؛ صدایی شبیه غرش شیری که آمادهی حمله به شکارشه..
«...خیلی حرفت بیادبانهست، نو آی..»
«منو اینطوری صدا نکن! تو که جزو خانوادهی من نیستی!»
معمار جوون با عصبانیت گفت و به چشمای تیز و درخشان طرف مقابل خیره شد؛ چشمایی که حالا کمی باریک شده بودن، انگار از دیدن دستوپا زدن و حرص خوردن آیارا حسابی لذت میبرد..
«اگه بخوای میتونیم همینجا خودمون رو "خانواده" هم کنیم، من که مشکلی ندارم..»
«مگه نگفتی خارج به دنیا اومدی؟! پس چرا تایلندیت اینقدر خوبه؟! هرچقدر هم جملهها دوپهلو یا پر از کنایههای ناجور باشن، باز یه راهی پیدا میکنی که یه چیزی زیرِ کمربند رو بهش ربط بدی!»
ننفس گرفت و دوباره ادامه داد:
«شاید تو مشکلی نداشته باشی، ولی من حالم ازش به هم میخوره! بازی تمومه، رئیس محترم. اگه قصد نداری دوش بگیری، لطفاً بذار استراحت کنم. خیلی خستهم..»
گان از شکاف حولهحموم نگاهی انداخت؛ جایی که بخشی از سینهی صاف و گلگونش دیده میشد و هنوز سرخی ناشی از هیجان شدید روی پوستش باقی مونده بود. بعد چشمهاش رو به چشمهای شیرین و بادومیشکل آیارا دوخت؛ چشمهایی که یه رگهی سرکش و مغرور توشون دیده میشد.
گلوی قدرتمندش خشک شده بود؛ انگار دلش میخواست یه چیز شیرین و آبدار رو ببلعه..
«وقتی غذا درست کنارمه، بنظرت درسته از گرسنگی بمیرم؟»
آیارا حس کرد فضای اطراف یخ زده. این مرد شوخی نمیکرد و اگه توی این بازی حتی یه اشتباه کوچیک میکرد، دیگه نمیتونست خسارتی که به بار میاومد رو جبران کنه.
کوچیکترین پسر خانوادهی سینگامخا ترسی که دلهره به جونش انداخته بود، قورت داد و با صدایی خونسرد گفت:
«اگه فقط زمین من رو میخوای، دلیلی نداره منو بگیری..»
غول دنیای تجارت با لبخندی تهدیدآمیز گفت:
«...اولین آدمی که جرئت کرده جلوی گان دِ گاسترو، شراب رو توی صورتش بپاشه. فکر نمیکنی همچین کاری هزینهی زیادی هم داره؟»
«پس میخواستی... ازم انتقام بگیر-....!!!»
هنوز جملهش تموم نشده بود که مرد روبهروش خم شد و با یه بوسهی پرشور، ساکتش کرد..
آیارا مثل کسی که طلسم شده، خشکش زد. زبون زبر مرد با گرسنگی و ولع، تموم فضای نرم دهنش رو چشید و باعث شد قربانی سرتاسر بدنش احساس سوزش و درد کنه..
هرچقدر اون جوون لوسننر سعی کرد صورتش رو برگردونه، گان دقیقاً قبلش میفهمید میخواد چیکار کنه.. رئیس جوون با یه دست پشت گردنش رو گرفت، بعد سرش رو جابهجا کرد و جهتش رو تغییر داد تا راحتتر بتونه شیرینی اون لبهای شیطون رو بچشه..
آیارا چشمهاش رو محکم بست و در حالی که اعتراضهای خفهای از خودش درمیآورد، تحمل کرد؛ تحمل بوسهای خشن و بیپرده که واقعاً حالوهوای لاتین داشت..
میدونست از نظر قدرت بدنی حریفش نمیشه، برای همین سریع دنبال راه دیگهای گشت تا قبل از اینکه کاملاً تحت تأثیر بازی ماهرانهی طرف مقابل قرار بگیره، یه حملهی غافلگیرکننده و حسابشده انجام بده.
دست ظریفش بیهدف روی سینهی محکم و عضلانی مرد حرکت کرد، پایینتر رفت و از روی شکم سفت و برجستهاش گذشت و در نهایت...
هدفش رو پیدا کرد.
انگشتهاش رو از هم باز کرد و بلافاصله روی زخم گلولهی مرد دورگهی تایلندی دست گذاشت.
کارش جواب داد! هیکل بلند و قدرتمند مرد همونجا مکث کرد و لبهاش رو کمی عقب کشید. با اینکه این فرصت خوبی بود تا آیارا خودش رو از دستش خلاص کنه، اما از شدت شوک همونجا خشکش زد.
نوک انگشتهای ظریفش به مایعی خیس و چسبناک آغشته شده بود؛ چیزی که بدون هیچ شکی میدونست چیه...
خون...
مرد بهآرومی چشمهاش رو بالا آورد و به چشمهای قهوهای تیرهی آیارا خیره شد؛ چشمهایی که حالا از شدت احساسات، رنگشون تقریباً به سبز میزد و عمق عمیقی از کشش و میل رو نشون میداد.
با اینکه لبهاشون از هم فاصله گرفته بود، ولی اون شور و حرارت هنوز توی تکتک تماسهاشون باقی مونده بود..
قلب آیارا محکم به سینهش میکوبید و باعث شده بود بدنش غیرقابلکنترل بلرزه..
این اولین بوسهی عمرش نبود...
اما اولین باری بود که یه آدم همجنس خودش رو میبوسید!
معمار جوون نمیفهمید دقیقاً چه حسی داره، چون احساسات مختلف و متناقضی توی وجودش قاطی شده بود.
همزمان هم از این وضعیت حالش به هم میخورد و هم جذبش شده بود...
اما یه چیز قطعی بود.. اون ترسیده بود..
میترسید اگه حتی برای یه لحظه گاردش رو پایین بیاره، آخرش چیزی بیشتر از یه مهرهی دورریختنی توی دست این رئیس قدرتمند دنیای جرم و جنایت نباشه.
حالا آیارا میفهمید چرا گان دِ گاسترو دوست داشت صداش کنه «آی کوچولو»..
این اسم برای مسخره کردنش نبود؛ بیشتر یه جور یادآوری بود که اون فقط یه «موش کوچولو»ئه که هر لحظه ممکنه به دست یه شیر بلعیده بشه..
هرچی بیشتر بهش فکر میکرد، بیشتر از بدشانسی خودش حرص میخورد که چرا باید سر راه چنین مانع قدرتمندی قرار میگرفت.
دستهای ظریفش رو مشت کرد و دوباره باز کرد؛ چند بار پشت سر هم مشت کرد و باز کرد تا ذهنش آروم بشه.
بعد تصمیم گرفت این سکوت وهمآلود رو بشکنه..
«فکر کردی اگه من مال تو بودم، حاضر میشدم اون زمینی رو که به ارث بردم بهت بفروشم؟ زیادی از خودت مطمئن نیستی؟»
گان این حرفهای نیشدار رو شنید و با یه پوزخند سرد سرش رو پایین آورد و دوباره اون لبهای متورم و سرخ رو با خشونت به هم فشرد؛ انگار میخواست تنبیهش کنه.ـ
وقتی بالاخره سیر شد، صورتش رو عقب کشید و به چشمهای کشیدهای خیره شد که از اشک برق میزدن...
گان چشمهای آیارا رو دوست داشت؛ حتی وقتی توی تنگنا گیر میافتاد، باز هم سرسختی و سرکشی توشون موج میزد و حاضر نبود به این راحتی تسلیم بشه.
گان از طریق کارهای مشکوک و غیرقانونیای که خانوادهی دِ گاسترو انجام میدادن، با آدمهای زیادی از این جنس روبهرو شده بود و هر بار براش سرگرمکننده بود که میتونست این آدمهای احمقِ مغرور رو وادار کنه خودشون با پای خودشون تسلیمش بشن.
غول دنیای تجارت چونهش رو بهآرامی بالا گرفت و گفت:
«من یه سرمایهگذارم که هیچوقت پیشبینی اشتباهی نکرده..»
آیارا یه لبخند شیرین زد، هرچند از درون از همچین اعتمادبنفسی حسابی حرصش گرفته بود.!
دستی رو که تا اون لحظه برای هل دادنش استفاده میکرد، دور گردن کلفت مرد حلقه کرد. بعد با پاهای بلندش حولهحموم رو کنار زد و پاهاش رو بالا کشید و با شیطنت نوک انگشت پاش رو روی شکم سفت و عضلانی مرد کشید.
«پس چرا امتحانش نکنیم؟»
ابروهای پرپشت گان با حالتی پرسشگرانه بالا رفت. نمیفهمید چرا کسی که تو بغلش بود، یهو از همون «آی کوچولوی» قبلی تبدیل شده بود به یه گربهوحشیِ هورنی.
اما گان هم دست رد به سینش نزد..
دستش رو زیر حولهی نازک پسر شیطون برد و روی رونهای صافش کشید و تا باسن سفتش بالا برد. صورت خوشگلش رو پایین آورد و بیپروا روی شونهی برهنهش بوسه زد؛ چون حوله از روی شونههاش سر خورده بود..
«چه نقشهای داری...؟»
با صدای بم و خشدارش در گوش آیارا زمزمه کرد.
آیارا آروم خندید و وانمود کرد دلش برای طرف مقابل میسوزه..
«من تا حالا با یه مرد نخوابیدم، واسه همین کنجکاوم ببینم ممکنه دوسش داشته باشم یا نه. شاید اگه بذارم تو اولین نفر باشی، یه مسیر جدید توی زندگیم کشف کنم..»
رئیس منطقهی آسیا، دِ گاسترو لحظهای مکث کرد، بعد سرش رو بالا آورد و به پسر مغرور و زبوندراز روبهروش نگاه کرد. چشمهای سبز-قهوهایاش با سردی و شدت خاصی میدرخشید..
«میخوای از من بهعنوان سکوی پرتاب استفاده کنی؟»
«تو هم که داری همین استفاده رو ار من میکنی، مگه نه؟»
معمار جوون بدون هیچ ترسی به گان دِ گاسترو نزدیکتر شد..
«...حتی بهتر؛ یه معاملهی برد-برد برای هردومونه نه!..»
گان برای لحظهای خشکش زد، بعد لبخندی روی لبش نشست که به چشمهاش نمیرسید..
دستش رو بالا آورد و انگشتهاش رو روی گونهی رنگپریدهی پسر کشید؛ انگار میخواست یه حیوون دستآموزِ سرکش رو آروم کنه..
«آیارا، هر روز بیشتر از قبل ازت خوشم میاد...»
مرد جوون دورگهی لاتینی خم شد و آروم گونهی نرمش رو بوسید و در کنارش یه هشدار دوستانه اما جدی بهش داد:
«خودت این بازی رو شروع کردی. اما مواظب باش خیلی زود نبازیش!»
مرد قدبلند و هیکلی بالاخره ازش فاصله گرفت، بعد رفت سمت روشویی و شیر آب رو باز کرد؛ انگار دیگه علاقهای به خوردن شکارش نداشت..
«راستش... مسکنی که دکتر تزریق کرد داره اثر میکنه. دیگه خیلی درد ندارم. اگه خستهای، برگرد استراحت کن. هنوز کلی وقت داریم که دربارهی خیلی چیزها با هم حرف بزنیم.»
آیارا حتی صبر نکرد گان حرفش رو تموم کنه. دلش میخواست یه جوری جادویی از این اتاق غیب بشه. این ماجرا داشت از کنترل خارج میشد.
حولهحموم بههمریختهش رو دوباره بالا کشید و بدنش رو درست پوشوند، بعد...
پشتش رو به گان کرد و بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، پا به فرار گذاشت. در اتاقش رو با عجله باز کرد و پشتبندش سریع قفلش کرد؛ در حالی که قیافهش از اضطراب جمع شده بود.
مرد جوون، خسته و بیحال روی زمین نشست؛ انگار تموم توانش رو از دست داده بود.
بدنش هنوز از شوکی که به خاطر جرئت پیدا کردن برای مقابله با همچین آدم خطرناکی بهش وارد شده بود، میلرزید.
خوشبختانه فهمیده بود رئیس مافیای مغرور از چیزهایی که بهراحتی به دست میان خوشش نمیاد. اینکه چیزی رو راحت تقدیمش کنی، بدون شک با رد کردنش از طرف اون مواجه میشدی..
با این حال، این روش فقط تونسته بود براش کمی زمان بخره.
با خودش فکر کرد "دفعهی بعد که همدیگه رو ببینیم، باز هم جواب میده؟"
آیارا دهنش رو پاک کرد، گردنش و هر جایی از بدنش رو که لمس شده بود محکم مالید؛ انگار میخواست تموم رد و نشونههای اون خاطرهی مستکننده رو از بین ببره.
بعد هم با صدای بلند شروع کرد به فحش دادن و نفرین کردن طرف مقابل؛ صدایی که اگه به گوش خودش میرسید، احتمالاً خیلی هم دلنشین بود!
«هی خارجی روانی! امیدوارم یه روز یه آدم مسلح بزنه توی صورتت!!!»
End of part⁰⁴