Chapter 03

Chapter 03


صبح روز بعد، ساعت هشت و نیم بود.

اسکای زودتر از همیشه پشت میزش نشسته بود.

یک فنجون قهوه کنار دستش بود و گزارش‌های پرونده روی میز پخش شده بودن.

هر چند دقیقه یک‌بار ساعتش رو نگاه می‌کرد.

نه به خاطر اینکه عجله داشته باشه.

فقط چون گفته بود نه صبح باید راه بیفتن.

ساعت هشت و پنجاه‌وپنج دقیقه، صدای قدم‌هایی از راهرو اومد.

نانی چند ثانیه بعد از در وارد شد.

موهاش مثل همیشه مرتب بود، ولی از چهره‌ش مشخص بود خواب کافی نداشته.

کیفش رو کنار میز گذاشت و نشست.

اسکای فقط یه نگاه کوتاه به ساعت انداخت.

نانی متوجه شد.

«چی؟»

«هیچی.»

«پس چرا ساعت رو نگاه کردی؟»

«چون هشت و پنجاه‌وپنجه.»

نانی چند لحظه نگاهش کرد.

«و؟»

«هیچی.»

نانی نفسش رو بیرون داد.

«صبح بخیر.»

اسکای نگاهش نکرد.

«صبح بخیر.»

نانی لپ‌تاپش رو روشن کرد.

چند ثانیه سکوت بینشون بود.

بعد نانی گفت:

«اطلاعات شرکت رو دیشب دوباره بررسی کردم.»

اسکای سرش رو بلند کرد.

«چی پیدا کردی؟»

«تقریباً هیچ.»

اسکای ابروش رو بالا برد.

«هیچ؟»

«شرکت دو ساله فعالیت نداره. صاحب ثبت‌شده‌ش هم چند ماهه خارج از شهره.»

«آدرس ساختمان؟»

«همون آدرسیه که توی پرونده ثبت شده.»

اسکای پوشه رو بست.

«پس می‌ریم.»

نانی هم از جاش بلند شد.

«الان؟»

«آره.»

هر دو وسایل لازم رو برداشتند.

وقتی از مرکز بیرون می‌رفتن، پوند از اتاقش بیرون اومد.

«کجا؟»

اسکای جواب داد:

«آدرس شرکت.»

پوند سر تکون داد.

«هر چیزی پیدا کردید، قبل از هر اقدامی بهم اطلاع بدید.»

نانی گفت:

«حتماً.»

پوند نگاهی به هر دوشون انداخت.

«و حواستون باشه. فقط برای بررسی می‌رید. هنوز نمی‌دونیم این شرکت اصلاً ارتباطی با پرونده داره یا نه.»

اسکای گفت:

«می‌دونیم.»

بعد هر دو از مرکز خارج شدن.

مسیر تا بخش شرقی شهر تقریباً نیم ساعت طول کشید.

اسکای رانندگی می‌کرد.

نانی کنار دستش نشسته بود و آدرس رو روی گوشی چک می‌کرد.

چند دقیقه اول هیچ‌کدوم حرفی نزدن.

تا اینکه نانی گفت:

«از اینجا باید سمت راست بری.»

اسکای بدون نگاه کردن گفت:

«می‌دونم.»

نانی چند ثانیه ساکت موند.

«خب پرسیدم؟»

«نه.»

«پس چرا جواب دادی؟»

اسکای چیزی نگفت.

نانی به پنجره نگاه کرد.

«باشه.»

دوباره سکوت.

چند دقیقه بعد نانی گوشی رو پایین آورد.

«رسیدیم.»

اسکای ماشین رو کنار خیابون پارک کرد.

هر دو از ماشین پیاده شدن.

ساختمونی که روبه‌روشون بود، قدیمی‌تر از چیزی بود که توی اطلاعات ثبت شده دیده بودن.

سه طبقه.

نمای خاکستری.

پنجره‌های بیشترش بسته بود.

روی در ورودی، تابلوی کوچیکی هنوز باقی مونده بود.

اسم همون شرکت.

ولی رنگ نوشته‌ها تقریباً از بین رفته بود.

نانی چند لحظه به تابلو نگاه کرد.

«اینجاست.»

اسکای پوشه رو باز کرد و آدرس رو دوباره چک کرد.

«آره.»

به سمت در رفت.

قفل نبود.

اسکای دستگیره رو پایین کشید.

در باز شد.

هر دو چند ثانیه همون‌جا موندن.

نانی پرسید:

«قرار نبود خالی باشه؟»

اسکای داخل رو نگاه کرد.

راهروی تاریکی جلوی پاشون بود.

«طبق اطلاعات، بله.»

نانی قدمی جلو رفت.

«پس چرا در بازه؟»

اسکای جواب نداد.

فقط چراغ قوه کوچیکی از جیبش بیرون آورد و وارد ساختمان شد.

نانی هم پشت سرش حرکت کرد.

داخل ساختمان بوی نم و گردوغبار می‌اومد.

چند میز قدیمی هنوز گوشه‌ی یکی از اتاق‌ها مونده بود.

ولی هیچ‌کس اونجا نبود.

نانی نگاهی به اطراف انداخت.

«فکر کنم واقعاً خالیه.»

اسکای چیزی نگفت.

به یکی از میزها نزدیک شد.

روی سطحش لایه‌ای از گردوغبار نشسته بود.

با انگشت بهش دست نزد.

فقط نگاه کرد.

بعد به دیوار روبه‌رو خیره شد.

روی دیوار چند جای میخ باقی مونده بود.

انگار مدت‌ها قبل چیزی اونجا نصب شده بود.

نانی گفت:

«اسکای.»

اسکای برگشت.

«چی؟»

نانی به انتهای راهرو اشاره کرد.

«اون اتاق رو ببین.»

درِ یکی از اتاق‌ها نیمه‌باز بود.

اسکای چند قدم جلو رفت.

دستش رو روی دستگیره گذاشت.

در رو آرام باز کرد.

داخل اتاق هم تقریباً خالی بود.

یک میز.

دو صندلی.

و یک کمد قدیمی.

اسکای اطراف رو بررسی کرد.

چیزی پیدا نشد.

نانی کمد رو نگاه کرد.

«بازش کنم؟»

اسکای گفت:

«آروم.»

نانی در کمد رو باز کرد.

چند پوشه‌ی قدیمی داخلش بود.

بیشترشون مربوط به سال‌های قبل بودن.

نانی یکی از پوشه‌ها رو بیرون آورد.

گردوغبار روی جلدش رو پاک کرد.

«این‌ها احتمالاً پرونده‌های قدیمین.»

اسکای نزدیک شد.

«تاریخشون؟»

نانی نگاه کرد.

«چهار سال پیش.»

اسکای پوشه رو از دستش گرفت.

چند صفحه اول رو ورق زد.

هیچ چیز غیرعادی به نظر نمی‌رسید.

بعد پوشه رو بست.

«فعلاً چیزی دستمون نیست.»

نانی به اطراف نگاه کرد.

«پس برگردیم؟»

اسکای لحظه‌ای مکث کرد.

نگاهش دوباره روی کمد افتاد.

بعد گفت:

«آره.»

پوشه رو سر جاش گذاشتن و از اتاق بیرون اومدن.

اما درست وقتی به راهرو رسیدن، نانی ایستاد.

«صبر کن.»

اسکای برگشت.

نانی خم شد و چیزی رو از روی زمین برداشت.

یک تکه کاغذ کوچک.

نه اسم داشت.

نه نوشته‌ی مشخصی.

فقط گوشه‌ای از یه برگه بود که انگار مدت‌ها قبل پاره شده بود.

نانی بهش نگاه کرد.

«این اینجا افتاده بود.»

اسکای کاغذ رو ازش گرفت.

چند ثانیه بررسیش کرد.

بعد گفت:

«برش می‌داریم.»

نانی سر تکون داد.

هیچ‌کدوم نمی‌دونستن اون تکه کاغذ واقعاً مهمه یا نه.

شاید فقط یه آشغال قدیمی بود.

شاید هم اولین چیزی بود که قرار بود مسیر پرونده رو کمی تغییر بده.

ولی فعلاً...

هیچ جواب مشخصی نداشتن.

و برای اسکای و نانی، این فقط اولین بازدید از یک ساختمان قدیمی بود.

نه بیشتر.

وقتی به مرکز پلیس برگشتن، نزدیک ظهر بود.

اسکای قبل از اینکه حتی کت‌اش رو دربیاره، مستقیم رفت سمت میز خودش.

نانی هم پوشه‌ها رو روی میز گذاشت.

تکه کاغذ کوچیکی که توی ساختمان پیدا کرده بودن، هنوز دست نانی بود.

چند ثانیه بهش نگاه کرد.

بعد گذاشتش روی میز بین خودشون.

«ببینیم این چی بوده.»

اسکای صندلیش رو جلو کشید.

کاغذ رو برداشت و با دقت نگاه کرد.

فقط یه قسمت کوچیک از برگه باقی مونده بود. گوشه‌ش پاره شده بود و چند کلمه‌ی ناقص روی اون دیده می‌شد.

نانی گفت: 

«چیزی می‌فهمی؟»

اسکای کاغذ رو برگردوند.

«نه.»

«منم نه.»

اسکای کاغذ رو جلوی نور گرفت.

«باید اسکن بشه.»

نانی سر تکون داد.

«می‌فرستم آزمایشگاه.»

اسکای گفت: 

«باشه.»

نانی هنوز به کاغذ نگاه می‌کرد.

«فکر می‌کنی مهمه؟»

«نمی‌دونم.»

«تو همیشه همین جوابو می‌دی؟»

اسکای نگاهش کرد.

«وقتی چیزی رو نمی‌دونم، آره.»

نانی چند ثانیه ساکت موند.

«من فقط پرسیدم.»

«منم جواب دادم.»

نانی زیر لب گفت: 

«باشه.»

کاغذ رو برداشت و رفت سمت بخش آزمایشگاه.

اسکای دوباره نشست.

حدود یک ساعت بعد، گزارش اولیه‌ی بازدید از ساختمان هم ثبت شد.

هیچ نشونه‌ای از حضور اخیر کسی پیدا نشده بود.

هیچ اثر مشخصی هم وجود نداشت که بتونن به پرونده وصلش کنن.

در واقع، تنها چیز قابل توجه همون تکه کاغذ بود.

و حتی اون هم هنوز معلوم نبود چه ارزشی داره.

نانی برگشت سر میز.

«فرستادمش.»

اسکای گفت: 

«خوبه.»

نانی نشست.

«حالا؟»

«حالا صبر می‌کنیم.»

«برای چی؟»

اسکای پوشه رو بست.

«سوابق کامل تماس‌ها.»

نانی سر تکون داد.

«درسته.»

هر دو دوباره مشغول کار شدن.

نزدیک ساعت سه بعدازظهر، جواب سوابق تماس‌ها رسید.

نانی اولین نفری بود که متوجه شد.

«اسکای.»

اسکای سرش رو بلند کرد.

«چی؟»

«سوابق اومده.»

هر دو سمت مانیتور رفتن.

فهرست تماس‌ها روی صفحه باز شد.

شماره‌ها، تاریخ‌ها و ساعت‌ها یکی‌یکی ثبت شده بودن.

نانی شروع به مقایسه کرد.

«شماره‌ها واقعاً هیچ ارتباط مستقیمی با هم ندارن.»

اسکای گفت: 

«ادامه بده.»

«مالک اول مشخص نیست. دومی به یه شرکت ثبت شده. سومی یه سیم‌کارت اعتباری بوده. چهارمی هم...»

مکث کرد.

اسکای پرسید: 

«چی؟»

نانی روی صفحه زوم کرد.

«این یکی چند بار به شماره‌های دیگه هم زنگ زده.»

«چند بار؟»

«زیاد نیست.»

نانی فهرست رو پایین آورد.

«چهار تماس.»

اسکای پرسید: 

«به چه شماره‌هایی؟»

نانی شماره‌ها رو خوند.

اسکای یکی‌یکی با شماره‌های قربانی‌ها مقایسه کرد.

هیچ‌کدوم یکی نبودن.

اما تاریخ‌ها...

اسکای کمی جلوتر رفت.

«این تماس‌ها چه زمانی بودن؟»

نانی تاریخ‌ها رو بررسی کرد.

«همون هفته‌ای که قربانی دوم ناپدید شده.»

اسکای چند لحظه چیزی نگفت.

بعد گفت:

«پرینتش کن.»

نانی نگاهش کرد.

«فکر می‌کنی ارتباطی هست؟»

«هنوز نه.»

«پس چرا...»

اسکای نگاهش کرد.

«چون ارزش بررسی داره.»

نانی لبخند خیلی کوتاهی زد.

«بالاخره یه "نمی‌دونم" کمتر.»

اسکای بدون واکنش برگشت سمت میز خودش.

نانی هم پرینت‌ها رو گرفت.

این بار اما، هر دو می‌دونستن پرونده فقط یه مجموعه مفقودی پراکنده نیست.

هنوز چیزی برای اثبات وجود نداشت.

اما بین این شماره‌ها...

یه ارتباط خیلی ضعیف دیده می‌شد.

اون‌قدر ضعیف که ممکن بود فقط یه تصادف باشه.

و دقیقاً به همین دلیل، قرار نبود عجله کنن.

چون توی این پرونده...

هر اشتباه کوچیکی می‌تونست اون‌ها رو از مسیر اصلی دور کنه.

بعدازظهر تقریباً تموم شده بود.

مرکز پلیس دوباره شلوغ شده بود و هرکسی مشغول کار خودش بود.

اسکای پشت میزش نشسته بود و گزارش‌های جدید رو بررسی می‌کرد.

نانی روبه‌روش، چند برگ پرینت‌شده رو کنار هم گذاشته بود.

چند دقیقه بود که هیچ‌کدوم حرف نمی‌زدن.

تا اینکه نانی یکی از برگه‌ها رو برداشت.

«یه چیزی اینجاش عجیبه.»

اسکای سرش رو بلند کرد.

«چی؟»

نانی برگه رو جلوش گذاشت.

«این تماس.»

اسکای نگاه کرد.

«کدوم؟»

«تماسی که از اون شماره گرفته شده.»

انگشت نانی روی یکی از ردیف‌های جدول بود.

«این شماره، دو روز قبل از ناپدید شدن قربانی دوم باهاش تماس گرفته.»

اسکای گفت: 

«می‌دونیم.»

«آره، ولی اینو ببین.»

نانی ردیف بعدی رو نشون داد.

«همون شماره، سه روز بعد از ناپدید شدنش هم یه تماس داشته.»

اسکای چند لحظه به صفحه خیره شد.

«با کی؟»

نانی اطلاعات رو باز کرد.

«شماره ثبت نشده.»

اسکای ابروش رو کمی بالا برد.

«یعنی چی ثبت نشده؟»

«یعنی مالک مشخصی براش پیدا نشده.»

اسکای صندلیش رو جلو کشید.

«شماره هنوز فعاله؟»

«نه. دو روز بعد خاموش شده.»

چند لحظه سکوت شد.

اسکای گفت: 

«سوابق مکانیش رو بگیر.»

نانی سر تکون داد.

«باشه.»

بعد از چند دقیقه، درخواست ثبت شد.

نانی به پشتی صندلی تکیه داد.

«فکر می‌کنی این همون شماره‌ایه که به بقیه هم زنگ زده؟»

اسکای گفت: 

«هنوز نمی‌دونیم.»

«ولی ممکنه.»

«ممکنه.»

نانی لبخند خیلی کوچیکی زد.

«بالاخره.»

اسکای نگاهش کرد.

«چی؟»

«امروز جواب "نمی‌دونم" زیاد شنیدم.»

«چون هنوز خیلی چیزها رو نمی‌دونیم.»

«متوجه شدم.»

نانی دوباره سرش رو پایین انداخت.

حدود یک ساعت بعد، جواب اولیه‌ی موقعیت تلفن رسید.

اسکای و نانی کنار مانیتور ایستاده بودن.

نانی اطلاعات رو باز کرد.

«سه موقعیت مختلف.»

اسکای گفت: 

«تاریخ‌ها؟»

«روز قبل از ناپدید شدن قربانی دوم... اینجا.»

روی نقشه نقطه‌ای در قسمت شمالی شهر مشخص شد.

«روز بعدش... اینجا.»

نقطه‌ی دوم کمی دورتر بود.

«و آخرین تماس...»

نانی مکث کرد.

اسکای نگاهش کرد.

«کجاست؟»

نانی نقطه‌ی سوم رو باز کرد.

«نزدیک مرکز پلیس.»

هر دو چند ثانیه ساکت موندن.

اسکای پرسید: 

«چقدر نزدیک؟»

نانی فاصله رو بررسی کرد.

«حدود دو کیلومتر.»

اسکای نگاهش رو از صفحه گرفت.

دو کیلومتر فاصله، به‌تنهایی هیچ معنی خاصی نداشت.

ممکن بود کاملاً تصادفی باشه.

ولی ارزش داشت که ثبت بشه.

اسکای گفت: 

«مختصات کامل رو ذخیره کن.»

نانی انجامش داد.

«باشه.»

اسکای پوشه رو بست.

«امروز دیگه کافیه.»

نانی به ساعت نگاه کرد.

«بالاخره.»

اسکای وسایلش رو جمع کرد.

این بار نانی قبل از رفتن چند لحظه به پرونده نگاه کرد.

چهار مفقودی.

چند تماس ناشناس.

یک شرکت تعطیل‌شده.

و حالا یک شماره‌ی ناشناس که آخرین بار در فاصله‌ی نه‌چندان زیادی از مرکز پلیس فعال بوده.

هنوز هیچ‌کدوم به اندازه‌ای نبود که بشه اسمش رو «سرنخ اصلی» گذاشت.

اما پرونده کم‌کم داشت تکه‌های خودش رو نشون می‌داد.

نانی کیفش رو برداشت.

«فردا دوباره همین ساعت؟»

اسکای گفت:

«زودتر.»

نانی آه کشید.

«حدس می‌زدم.»

اسکای بدون توجه بهش از کنار میز رد شد.

نانی چند ثانیه به رفتنش نگاه کرد.

بعد زیر لب گفت:

«این آدم واقعاً با صبح زود مشکل نداره؟»

و برای اولین بار، اسکای از چند قدم جلوتر جواب داد:

«نه.»

نانی متعجب نگاهش کرد.

«شنیدی؟»

اسکای بدون اینکه برگرده گفت:

«آره.»

نانی لبخند کوچیکی زد.

«عالیه.»

و پشت سرش راه افتاد.

شب شده بود.

اسکای بعد از برگشتن به خونه، مثل همیشه شام ساده‌ای خورد و کمی روی گزارش‌های کاریش وقت گذاشت.

نزدیک یازده شب، لپ‌تاپش رو بست.

پرونده هنوز توی ذهنش بود، اما تصمیم گرفت ادامه‌ی بررسی‌ها رو بذاره برای فردا.

گوشی رو روی میز کنار تخت گذاشت و چراغ رو خاموش کرد.

چند ساعت بیشتر نگذشته بود که صدای زنگ گوشی، سکوت خونه رو شکست.

اسکای با خواب‌آلودگی چشم‌هاش رو باز کرد.

ساعت گوشی رو نگاه کرد.

۱۲:۱۷ نیمه‌شب.

شماره‌ی پوند روی صفحه افتاده بود.

اسکای بدون معطلی جواب داد.

«بله؟»

صدای پوند جدی‌تر از همیشه بود.

«اسکای، بیدارت کردم؟»

«الان دیگه بیدارم. چی شده؟»

چند ثانیه سکوت.

بعد پوند گفت:

«یه حادثه گزارش شده.»

اسکای از تخت نشست.

«چه حادثه‌ای؟»

«یه مورد مرگ مشکوک.»

اسکای لحظه‌ای ساکت موند.

پوند ادامه داد:

«گروه اولیه توی محل هستن، ولی به محض اینکه گزارش رسید، پرونده افتاد دست ما.»

اسکای پرسید:

«آدرس؟»

پوند آدرس رو گفت.

اسکای سریع از تخت بلند شد.

«نانی خبر داره؟»

«نه.»

«پس چرا به من زنگ زدی؟»

«چون اول از همه می‌خواستم تو بدونی.»

اسکای چند ثانیه مکث کرد.

«الان بهش زنگ می‌زنم.»

پوند گفت:

«منم همزمان با تو تماس می‌گیرم. پنج دقیقه دیگه می‌خوام هر دوتون آماده باشید.»

«باشه.»

تماس قطع شد.

اسکای لباسش رو پوشید و وسایلش رو برداشت.

قبل از خروج، برای چند ثانیه به پرونده‌ای که روی میز مونده بود نگاه کرد.

پرونده‌ی چهار مفقودی.

بعد نگاهش رو از اون گرفت و از خونه بیرون رفت.

چند خیابون اون‌طرف‌تر، نانی خواب بود.

صدای زنگ گوشی چند بار تکرار شد تا بالاخره دستش رو از زیر پتو بیرون آورد و جواب داد.

«الو...؟»

صدای پوند باعث شد خواب از سرش بپره.

«نانی، بیدار شو. یه حادثه داریم.»

نانی نشست.

«چی شده؟»

«یه مورد مرگ مشکوک گزارش شده.»

چند ثانیه سکوت.

«کجا؟»

پوند آدرس رو گفت.

نانی سریع از تخت پایین اومد.

«اسکای هم میاد؟»

«آره.»

نانی نفس عمیقی کشید.

«باشه. ده دقیقه دیگه راه می‌افتم.»

تماس قطع شد.

صدای حرکت از اتاق باعث شد وین از اتاقش بیرون بیاد.

«چی شده؟»

نانی در حالی که کت‌اش رو می‌پوشید گفت:

«یه حادثه.»

دیو هم خواب‌آلود از اتاق بیرون اومد.

«الان؟»

«آره.»

وین پرسید:

«پرونده خودتونه؟»

نانی مکث کرد.

«نمی‌دونم.»

کیفش رو برداشت.

«ولی پوند گفت سریع خودمو برسونم.»

دیو به ساعت نگاه کرد.

«دوازده و نیم شبه.»

نانی کفش‌هاش رو پوشید.

«می‌دونم.»

وین گفت:

«مواظب خودت باش.»

نانی سر تکون داد.

«باشه.»

در رو باز کرد و بیرون رفت.

کمتر از نیم ساعت بعد، دو ماشین تقریباً همزمان به محل حادثه رسیدن.

اسکای از ماشین پیاده شد.

چند متر اون‌طرف‌تر، نانی هم از ماشینش بیرون اومد.

نگاه کوتاهی بینشون رد و بدل شد.

هیچ‌کدوم چیزی نگفتن.

پوند کمی جلوتر منتظرشون بود.

وقتی بهش رسیدن، پوند گفت:

«خوبه. هر دوتون رسیدید.»

اسکای پرسید:

«چه اطلاعاتی داریم؟»

پوند جدی جواب داد:

«مردی حدود سی ساله. توی آپارتمانش پیدا شده. یکی از همسایه‌ها گزارش داده.»

نانی پرسید:

«علت مرگ مشخصه؟»

«هنوز نه.»

اسکای نگاهش رو به ساختمان دوخت.

«و شاهد؟»

«فقط همسایه‌ای که گزارش داده. می‌گه صدایی شنیده و بعد متوجه شده درِ واحد باز مونده.»

نانی پوشه‌ی کوچیکی که پوند بهش داده بود رو باز کرد.

«هویت قربانی؟»

پوند اسم رو گفت.

نانی چند ثانیه روی اطلاعات موند.

اسکای هم به برگه نگاه کرد.

هیچ‌کدوم چیزی نمی‌گفتن.

هنوز هیچ ارتباطی با پرونده‌ی مفقودی‌ها وجود نداشت.

حداقل...

در نگاه اول.

پوند گفت:

«فعلاً وارد جزئیات نشید. اول صحنه بررسی می‌شه، بعد گزارش کامل می‌گیریم.»

اسکای سر تکون داد.

«باشه.»

نانی هم پوشه رو بست.

هر سه به سمت ورودی ساختمان رفتن.

اسکای و نانی کنار هم حرکت می‌کردن.

این بار نه برای یک گزارش معمولی.

نه برای یک شماره‌ی ناشناس.

بلکه برای اولین پرونده‌ی جنایی‌ای که قرار بود از نزدیک باهاش روبه‌رو بشن.

و هنوز هیچ‌کدوم نمی‌دونستن...

این اتفاق، جدا از پرونده‌ی مفقودی‌هاست.

یا شاید...

قرار بوده از اول بخشی از همون پرونده باشه.

Report Page