Chap 9

Chap 9


اسکای همون‌جا خشکش زده بود، نفسش توی گلوش گیر کرده بود.


نانی چند قدم اونورتر ایستاده بود.


ساکت.


هنوز هیچ‌کدوم حرف نمی‌زدن.


اما سکوت بینشون همه‌چیز رو می‌گفت.


چشمای اسکای به اون قفل شده بود.


به مردی که فکر می‌کرد هیچ‌وقت دوباره نمی‌بینه.


لب‌هاش کمی از هم باز شد، می‌خواست چیزی بگه.


هرچیزی.


اما هیچی بیرون نمی‌اومد.


و بعد...


یه درد ناگهانی صورتش رو سوزوند.


سیلی.


کف دست نانی با چنان قدرتی به گونه‌اش خورد که صداش توی راهروی ساکت پیچید.


اسکای همونجا ایستاد، نفساش نامنظم بود، اون‌قدر شوکه بود که نمی‌تونست حرفی بزنه.

به نانی نگاه کرد، نانیِ خودش...

اما مردی که روبروش بود، اصلا شبیه اون نبود.


چشمای نانی سرد بود.


تند.


آتشین.


«کی بهت این حقو داده که با پسر من حرف بزنی؟»

با خشمی که توی صداش بود و چیزی عمیق‌تر از درد، فریاد زد.


نفس اسکای توی گلوش گیر کرد.


«پ-پسر... تو؟»

با بهت تکرار کرد، صداش به سختی شنیده می‌شد.


نانی برای یه لحظه بهش نگاه کرد.

فقط یه لحظه، ولی اسکای دیدش.

درد، سنگینی، قلب شکسته...

اما بعد، به همون سرعت، نانی روشو برگردوند.

یه قدم برداشت که بره، اما دست اسکای سریع جلو رفت و بازوش رو گرفت.


نانی خشکش زد.


اون لمس آشنا...


زمانی پناهگاه امنش بود.

یه زمانی همه‌چیزش.

اما حالا،

مثل آتیش پوستش رو میسوزوند.


با چنان شدتی بازوش رو کشید که اسکای جا خورد.


بعد، برگشت و نگاهش کرد.

چشماش از خشم شعله‌ور بود.


«حق نداری به من دست بزنی!»


صداش تند بود.


سرد.


کشنده.


اسکای همونجا کاملاً بی‌حرکت ایستاد.


این ورژن از نانی... این اون نانی نبود که توی بغلش به خواب می‌رفت و دوستت دارم رو مثل یه دعا زمزمه می‌کرد...


این اون پسری نبود که یه زمانی جوری بهش می‌چسبید که انگار اگه ولش کنه، دنیا فرو می‌ریزه.


نه.


این کسی بود که سخت شده بود.


عوض شده بود.


سوخته و از خاکستر دوباره ساخته شده بود.


اسکای خودش دلیل همه‌ی اینا بود،


و هیچ‌کدوم از اینا، به اندازه‌ی فهمیدن این حقیقت دردناک نبود.


لب‌هاش می‌لرزید.

می‌خواست حرف بزنه.

باید یه چیزی می‌گفت.

هرچیزی.

آروم تلاش کرد، صداش به سختی شنیده می‌شد.


«... نا-»


«نگو»


اون کلمه مثل یه چاقو هوا رو برید.


اسکای یه قدم جلو رفت.


نزدیک‌تر.


دوباره سعی کرد، با درموندگی.


«نان-»


سیلی.


یه سیلی دیگه. این بار محکم‌تر.


سر اسکای از شدت ضربه کج شد.

صورتش می‌سوخت.

اما در مقابل دردی که توی سینه‌اش بود، هیچی نبود.


صدای نانی بعدش بلند شد، خطرناک و آروم.

«اسم منو با اون دهن کثیفت صدا نزن»


چشمای اسکای پر از اشک شد.


قلبش شکست.

این سیلی نبود که اونو درهم شکست، نگاه تو چشمای نانی بود.


نفرت.


سردی...


به صورت مردی نگاه کرد که یه زمانی هر شب توی بغلش می‌خوابید... و دیگه اون مرد رو پیدا نمی‌کرد.

اشک‌هاش آزادانه روی گونه‌اش جاری شدن.


دست‌های نانی کنار بدنش می‌لرزید، نه به خاطر اینکه می‌خواست بغلش کنه، به خاطر اینکه بخشی از وجودش هنوز یادش بود بغل کردنش چه حسی داشت.


«از پسر من دور بمون»

آروم، اما محکم گفت.


و بعد، برگشت و رفت.

هر قدمش سنگین بود.

انگار قلبش اونو به پایین می‌کشید.

اما خودشو به زور جلو برد.

نمی‌تونست اینجا از هم بپاشه.

نه جلوی اون.

دوباره نه.

با قدم‌های بلند، رفت توی اتاق تعویض لباس، و اسکای رو همونجا تنها گذاشت.

تنها توی اون سکوت دردآور.


و بعد...


اسکای شکست.


با صدای سنگینی روی زمین افتاد، زانوهاش به کف سرد سرامیک برخورد کرد.


اشک‌ها از چشماش جاری شدن، اما فقط اشک نبودن.


قلبش داشت گریه می‌کرد.


روحش فریاد می‌زد.


انتظار داشت نانی ازش عصبانی باشه.


انتظار تلخی داشت.


شاید حتی خشم.


اما هیچوقت انتظار این همه نفرت رو نداشت.


هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد نانی فقط به خاطر اینکه اسمشو صدا زده، به صورتش سیلی بزنه.


دستشو روی سینه‌اش گذاشت، درد می‌کرد.


خیلی درد می‌کرد.


انگار قلبش می‌خواست از بین دنده‌هاش بیرون بزنه،

انگار دیگه نمی‌تونست این درد رو تحمل کنه.


دقیقه‌ها همونجا نشست، توی اون درد گم شده بود و توی کف دست‌هاش گریه می‌کرد.

تا اینکه صدای قدم‌های سریعی توی راهرو پیچید.


وین، اسکای رو که روی زمین مچاله شده بود دید و فوراً با وحشت به سمتش دوید.


«اسکای-هی! چی شده؟!»

با صدایی که از نگرانی گرفته بود پرسید و کنارش روی زمین نشست.


اسکای جواب نمی‌داد.


فقط گریه می‌کرد.


«اسکای، خواهش می‌کنم یه چیزی بگو. چرا این‌جوری گریه می‌کنی؟»


و بعد بالاخره، اسکای حرف زد.


به سختی زیر لب زمزمه کرد.

«ن... نا... نی...»


وین خشکش زد.


با بهت تکرار کرد:

«نانی؟»


اسکای دیگه چیزی نگفت.

فقط شونه‌هاش شدیدتر می‌لرزید.


قلب وین فشرده شد.

بدون هیچ حرف دیگه‌ای، اسکای رو محکم بغل کرد.

محکم نگهش داشت، ثابت و گرم، اجازه داد اسکای توی سینه‌اش هق‌هق کنه.


«چیزی نیست. من پیشتم. گریه نکن... خواهش می‌کنم»


بغلش کرد و اشک‌های اسکای پیرهنش رو خیس کرد.

و بعد، وقتی اسکای بالاخره آروم شد، وین آروم عقب کشید.


آروم گفت:

«بیا بریم اتاق مارک، هوم؟»


چشمای اسکای دور و خالی بود.


جوابی نداد.

سر تکون نداد.

پس وین بلند شد، آروم بازوش رو گرفت و کمکش کرد روی پاهاش وایسه. بعد، بدون هیچ حرفی، با هم به سمت اتاق ۳۰۹ رفتن.

_______________________

نانی تلوتلوخوران وارد اتاق تعویض لباس شد و درو پشت سرش بست.


قفل صدا کرد.


و بعد...


از هم پاشید.


روی زمین افتاد و شکست.


کنترلی که سال‌ها حفظ کرده بود، توی یه لحظه از بین رفت.


اشک‌هاش آزادانه، بی‌صدا و شدید می‌ریختن.

سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت، از سنگینی همه‌ی اینا خفه شده بود.

دستشو روی قلبش فشار می‌داد، انگار می‌خواست اونو سرپا نگه داره.


اما دیگه خیلی دیر بود.


بلندتر گریه می‌کرد، دستشو روی دهنش فشار می‌داد تا صداش خفه بشه، اما درد به هر حال بیرون می‌ریخت.

دردی که توی وجودش زندگی می‌کرد.

همونی که سال‌ها دفنش کرده بود، حالا مثل طوفانی فوران کرده بود که دیگه حاضر نبود توی قفس بمونه.


مردی که یه زمانی عاشقش بود...


مردی که قلبش رو بهش داده بود.


روحش رو.


جسمش رو.


تنها مردی که بهش کاملاً اعتماد کرده بود،


ترکش کرد.


طوری ترکش کرد که انگار هیچ‌وقت اهمیتی نداشته.


انگار نانی هیچ‌وقت وجود نداشته.


اونا فقط یک سال با هم بودن، اما توی همون یک سال، نانی برای اولین بار زندگی کرد.


نفس کشید.


خندید.


عاشق شد.


باور کرد که شاید، فقط شاید، زندگی دوباره می‌تونه قشنگ باشه.


اسکای اولین کسی بود که نانی بهش اعتماد کرد.


تنها کسی که اجازه داد وارد قلبش بشه.


و بعد، اون همه‌چیزو نابود کرد.


تو یه لحظه، اسکای اعتماد نانی، قلبش، و اون کورسوی امید کوچیکی که به زندگی داشت رو هم ازش گرفت.


بعد از اون... نانی دیگه زندگی نکرد.

فقط زنده موند.

هر روز رو تاب آورد، نه برای خودش، بلکه برای پسرش. ادامه داد، با تمام وجود از مردی که یه روزی عاشقش بود، متنفر بود. هر روز دعا می‌کرد که هیچ‌وقت دوباره صورتشو نبینه.


اما امروز...


سرنوشت دوباره اونا رو روبروی هم قرار داد.

و لحظه‌ای که چشم‌هاشون به هم افتاد، همه‌ی اون چیزهایی که نانی سعی کرده بود دفنشون کنه، هر خاطره، هر دل‌شکستگی، هر شبی که تنهایی تا صبح گریه کرده بود...مثل یه سونامی به سمتش برگشت.


نفسش بند اومد و سینه‌اش می‌سوخت.


شونه‌هاش از شدت هق‌هق می‌لرزید.


'اون دوباره منو شکست...'


این فکر مثل یه پژواک بی‌رحم توی ذهنش زمزمه شد.


دقیقه‌ها گذشت.


یا شاید ساعت‌ها.


دقیق نمی‌دونست.


بعد، نانی آروم سرشو به چارچوب در تکیه داد.

چشماش بسته بود و اشک‌هاش هنوز بی‌صدا می‌ریختن.


صحنه‌ها مدام توی ذهنش پخش می‌شدن.


صدای لرزون اسکای، اشک‌هاش، التماس‌هاش.


و بعد...


سیلی.


نانی چشماشو محکم بست.

قصد نداشت بهش آسیب بزنه.

ته دلش اینو می‌دونست.

اما لحظه‌ای که صدای اسکای به گوشش رسید،

لحظه‌ای که اون چهار سال سکوت شکسته شد...

تنها چیزی که می‌تونست حس کنه، خشم بود.

تنها چیزی که یادش می‌اومد، لحظه‌ای بود که اسکای ترکش کرده بود.


و درد دوباره برگشت.


نفرت بی‌رحم، نابخشودنی، مثل یه طناب دور قلبش پیچید.


برای یه لحظه‌ی طولانی همونجا نشست، بی‌حرکت، ساکت و شکسته.


بعد، اشک‌هاشو با پشت آستینش پاک کرد.


دست‌هاش می‌لرزید، اما چشماش...


چشماش حالا آتیش بود.


'یه بار منو شکستی... همون‌جا تو گریه و التماس ولم کردی. حالا نوبت منه'


افکارش تیز شدن، مثل تیغه‌هایی که از میون غم می‌بریدن.


'تو باید هر قطره از دردی که من کشیدم رو بچشی.

تو مثل من التماس می‌کنی.

مثل من گریه می‌کنی.

من دیگه اون نانی که تو ترکش کردی نیستم'


آروم بلند شد، نفسش هنوز نامنظم بود، اما یه عزم راسخ توی سینه‌اش شعله‌ور بود.


'باید تاوان بدی. برای کاری که با من کردی...

و برای کاری که با پسرم کردی'

Report Page