Chap 8

اسکای ماشین رو جلوی بیمارستان شهر بانکوک متوقف کرد. بدون اینکه حتی یه ثانیه وقت تلف کنه، از ماشین پرید بیرون و به سمت ورودی دوید. نفسنفسزنان وارد شد و مستقیم رفت سمت میز پذیرش.
«ببخشید،»
در حالی که نفسنفس میزد، گفت:
«میشه لطفاً بگید مارک پاکین توی کدوم اتاقه؟»
مسئول پذیرش با دیدن عجلهی اون، از جا پرید. با ادب گفت:
«لطفاً صبر کنید، الان چک میکنم»
اسکای سر تکون داد و پاشو با بیقراری روی زمین کوبید.
قلبش تند تند میزد.
بعد از یه لحظه، مسئول پذیرش جواب داد:
«اتاق ۳۰۹»
«۳۰۹، باشه. ممنون»
اسکای سریع گفت و با عجله به سمت راهرو رفت، چشماش روی پلاک هر اتاق میچرخید. بالاخره پیداش کرد.
اتاق ۳۰۹.
دستگیره رو چرخوند و درو محکم باز کرد.
داخل اتاق، مارک روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و سرم به دستش وصل بود. چشماش بسته بود، و یه باند سفید دور سر و دست چپش پیچیده شده بود. میلک روی صندلی کنار تخت نشسته بود و وین روی مبل نزدیک اونا بود.
نفس اسکای بند اومد.
به سمت تخت رفت.
«... چی شده؟»
صداش به زحمت شنیده میشد.
وین بلند شد و به سمتش رفت.
«دقیق نمیدونیم. وقتی آوردنش، از قبل بیهوش بود. دکترا گفتن یه ساعت دیگه به هوش میاد»
چشمای اسکای از مارک دور نمیشد.
«تصادف جدی بود؟ حالش... خوبه؟ آسیب جدیای دیده؟»
میلک با ملایمت جواب داد:
«نه. خدا رو شکر، آسیب جدی ندیده، فقط یه بریدگی کوچیک روی سر و دستش. وگرنه حالش خوبه»
اسکای زیر لب غر زد.
«کثافت خوششانس»
نزدیکتر رفت و جلوی مارک ایستاد، صداش حالا آرومتر بود:
«پس به خاطر همین بود که تلفنهامو جواب نمیدادی، هان؟»
یه قطره اشک آروم از گونهاش سُر خورد پایین.
همون موقع، مارک کمی تکون خورد و آروم چشماشو باز کرد. نور روشن اتاق باعث شد چشماشو جمع کنه و غریزی دستشو جلوی صورتش گرفت.
اسکای سریع دستشو روی شونهاش گذاشت.
«هی، آروم باش. سعی کن آروم چشماتو باز کنی»
وین و میلک نزدیکتر اومدن. مارک پلک زد، به نور عادت کرد و به هر سه تاشون نگاه کرد. بعد یه لبخند محو زد.
با صدایی ضعیف گفت:
«چرا همتون جوری نگاه میکنین انگار من مُردم ؟»
میلک آروم به بازوش زد.
«چطور هنوز میتونی شوخی کنی، هان؟»
با چشمای پر از اشک سرزنشش کرد.
مارک از درد اخم کرد.
«آخ-سوءاستفاده از یه بیمار مجروح؟ میرم شکایت میکنم!»
وین جدی حرفشو قطع کرد.
«اصلاً چطوری تصادف کردی؟»
مارک مردد بود و مشخص بود که مطمئن نیست.
اما وقتی ابروی بالا رفتهی وین رو دید، آهی کشید.
«من... راستش نمیدونم»
آروم گفت.
«داشتی با سرعت میرفتی، نه؟»
مارک جوابی نداد، فقط سرشو پایین انداخت.
صدای اسکای تند شد.
«چرا این کارو کردی؟ اصلاً میفهمی اگه تصادف بدتر بود چه اتفاقی برات میافتاد؟»
«من...من میدونم»
مارک زیر لب زمزمه کرد.
«فقط... میخواستم مدارکتو قبل از اینکه بری پیش پدرم بهت بدم...»
اسکای با ناباوری بهش خیره شد.
«صبر کن...به خاطر اون مدارک با سرعت میروندی؟»
مارک آروم سر تکون داد.
قیافهی اسکای جدی شد.
«داری مسخرهام میکنی؟ واقعاً فکر کردی اون کاغذا از جونت مهمترن؟»
«من... فکر کردم شاید...»
اسکای با عصبانیت حرفشو قطع کرد.
«فکر کردی چی؟ اینکه اون مدارک برای من از تو مهمترن؟»
مارک ساکت موند و نگاهشو بالا نیاورد.
«متأسفم»
آروم گفت.
اسکای دستی به صورتش کشید، و زیر لب لعنت فرستاد.
بعد نزدیکتر خم شد، صداش آروم و لرزون بود.
«اگه یه بار دیگه همچین کار احمقانهای بکنی... قسم میخورم، اگه زنده موندی، خودم با دستای خودم میکشمت»
مکث کرد، بعد با لحن محکمتری دوباره پرسید:
«فهمیدی چی گفتم؟»
مارک سر تکون داد.
«فهمیدم»
وین وارد شد و سعی کرد فضا رو آروم کنه.
«آروم باش، اسکای. حالش الان خوبه، همینه که مهمه»
به مارک نگاه کرد.
«فکر کنم دیگه درسشو گرفته»
مارک اخم کرد، اما بحث نکرد.
میلک با یه نگاه خیره اضافه کرد:
«اگه نگرفته باشه، من با روشهای خودم بهت یاد میدم»
مارک نالهای کرد.
«باشه، باشه! متأسفم. دیگه این کارو نمیکنم. حالا لطفاً نصیحت کردن منو تموم کنین. یه کمش رو هم برای بابام نگه دارین»
«اصلا حقت بود!»
میلک گفت، چشماشو چرخوند و دوباره روی مبل لم داد.
وین کنارش نشست و اسکای بالاخره روی صندلی کنار تخت نشست. عصبانیتش آروم آروم داشت فروکش میکرد.
یه سکوت آروم بینشون حاکم شد، ملایم اما آرامشبخش.
بعد، مارک رو به اسکای کرد.
«کارو گرفتی؟»
اسکای نگاهش کرد و سر تکون داد.
«آره»
لبهای مارک به یه لبخند خسته اما واقعی خم شد.
«تبریک میگم، دکتر اسکای»
اسکای لبخند زد.
«ممنون. ولی قول بده، دیگه هیچوقت همچین کار احمقانهای نکنی»
«قول میدم»
میلک چشماشو ریز کرد و اضافه کرد:
«بهتره که به قولت عمل کنی»
مارک چشماشو چرخوند.
«نمیشه انقدر منو تهدید نکنی؟»
میلک نیشخند زد.
«نه، نمیشه»
مارک یه بالش برداشت و سمتش پرت کرد. میلک توی هوا گرفتش و پرتش کرد سمت خودش.
بالش به پاهای مارک خورد و با اغراق یه جیغ بلند کشید.
«آااااخ! کسی اونجاست؟ کمک! این عجوزه داره بهم حمله میکنه!»
«تو-!»
میلک با عصبانیت یه نفس عمیق کشید.
مارک یه خندهی ضعیف کرد.
وین و اسکای هم خندیدن و هوای سنگین اتاق بالاخره سبک شد.
میلک اخم کرد، دستهاشو به سینهاش زد و به مبل تکیه داد.
برای حالا، تنشِ قبل از بین رفته بود و اتاق پر از یه حس سبکتر بود.
چیزی که تقریباً... شبیه آرامش بود.
_____________________________
نانی و رایان دست در دست وارد بیمارستان شدن و به سمت اتاقی که عمو مکس توش بود راه افتادن. اما قبل از اینکه به اتاق برسن، یه پرستار وسط راه جلوشونو گرفت.
«دکتر هیرانکیت. پنج دقیقه بهتون نیاز داریم»
«چرا؟»
«جواب اکوگرافی بیمار اتاق ۲۸۷ تازه اومده، دکتر فورث گفتن یه چیز غیرعادی توی گزارش اکو هست و قبل از اینکه قدم بعدی رو بردارن، میخوان نظر شما رو هم راجع بهش بدونن»
نانی سر تکون داد، بعد به رایان نگاه کرد و دوباره به پرستار نگاه کرد.
«باشه. اما... میشه تا وقتی من برگردم، مراقب رایان باشین؟»
پرستار لبخند زد و سر تکون داد.
«البته، دکتر. من پیشش میمونم»
نانی جلوی رایان زانو زد و آروم گفت:
«زود برمیگردم، عزیزم. بعد با هم میریم عمو مکس رو میبینیم، باشه؟ یه کوچولو با پی بمون»
رایان مطیعانه سر تکون داد.
نانی موهاشو آروم بوسید.
«پسر خوب من»
رایان خندید.
نانی لبخند زد، بلند شد و به پرستار نگاه کرد.
«مراقبش باشین، لطفاً»
پرستار بهش اطمینان داد.
«چشم حتما»
نانی برگشت و رفت.
بعد از رفتن نانی، پرستار زانو زد و به رایان لبخند زد.
«تا وقتی بابات برگرده، میخوای یه بازی کوچولو بکنیم؟»
رایان با اشتیاق سر تکون داد.
«خیلی خب، پس»
پرستار گفت، بلند شد و به آرومی دستشو گرفت.
«بیا با من»
با هم به سمت اتاق استراحت کارکنان رفتن. پرستار درو باز کرد، اما همون لحظه، گوشیش زنگ خورد. بیرونش آورد و به صفحهاش نگاه کرد.
« تو برو تو، باشه؟ من یه دقیقه دیگه بعد از این تماس برمیگردم»
رایان سر تکون داد.
پرستار کمی دور شد و رایان آروم جلوی در ایستاد.
یه نگاهی به داخل اتاق انداخت، بعد اطراف راهرو رو نگاه کرد. چشمای کنجکاوش به گوشهای خیره شد، جایی که یه چهرهی آشنا رو دید.
با قدمهای کوچیک و محتاط، به سمتش رفت.
درست پشت سرش ایستاد و آروم گفت:
«آقای نابینا؟»
مرد برگشت.
اسکای اونجا ایستاده بود، گوشی توی دستش بود و تعجب توی چشماش برق میزد.
«رایان!»
با تعجب گفت و پلک زد.
رایان درخشان لبخند زد.
اسکای گوشیشو توی جیبش گذاشت و جلوش زانو زد.
«تو اینجا چیکار میکنی، کوچولو؟»
رایان با خوشحالی جواب داد:
«با بابا اومدم»
«چرا؟ بابات مریضه؟»
رایان خندید.
«نه، بابا مریض نیست. اون اینجا کار میکنه»
اسکای با کنجکاوی پرسید:
«آهان، پس بابات تو این بیمارستان کار میکنه؟»
رایان با افتخار سر تکون داد.
اسکای موهاشو به هم ریخت.
«حالا میفهمم. پس اومدی سر کار بابات، هومم؟»
رایان دوباره خندید.
اسکای میخواست چیز دیگهای بگه که صدایی از پشت سرش بلند شد.
«رایان»
اسکای خشکش زد.
نفس توی سینهاش حبس شد.
این صدا...
این صدا همون صدایی بود که هر روز آرزوی شنیدنش رو داشت...
همون صدایی که یه زمانی بهش التماس کرد نره...
همون صدایی که زمانی ملودی مورد علاقهاش بود...
صدایی که فکر میکرد هیچوقت دوباره نمیشنوه...
قلبش تندتر میزد.
سینهاش فشرده شد.
همونطور زانو زده موند، نمیتونست هیچ واکنشی نشون بده،
تا اینکه صدای رایان اونو به زمان حال برگردوند.
«بابا!»
رایان برگشت.
اسکای آروم بلند شد، چشماش گشاد شده بود، و بعد، نگاهش به نگاهی افتاد که چهار سال در حسرت دیدنش بود.
نانی.
مردی که ترکش کرده بود.
مردی که هیچوقت نتونست فراموشش کنه.
نفس نانی هم بند اومد.
وحشت توی سینهاش جاری شد.
مردی که چهار سال پیش رفت، مردی که اونو درهم شکست، حالا فقط چند قدم اونورتر وایساده بود.
نگاههاشون به هم قفل شد.
راهرو ساکت به نظر میرسید.
هیچکدوم حرکت نکردن.
هیچکدوم حرفی نزدن.
همهچیز محو شد.
فقط خاطرات موندن؛
درد، حسرت، قلب شکسته.
و بعد-
«بابا...»
رایان دوباره معصومانه صدا زد.
طلسم شکست.
اشک تو چشم هر دوشون جمع شد.
نانی سریع پلک زد و خودشو جمع و جور کرد.
قدم برداشت و جلوی رایان ایستاد.
«اینجا چیکار میکنی؟»
نانی پرسید، صداش میلرزید اما هنوز ملایم بود.
« پی که گذاشتمت پیشش کجاست؟»
رایان جوابی نداد.
درست همون موقع، پرستار با عجله و کمی آشفته برگشت.
«خیلی متأسفم، دکتر. فقط برای جواب دادن به یه تماس ازش دور شدم»
نانی نگاهی بهش ننداخت، چشماش روی رایان موند و زیر لب زمزمه کرد:
«رایان رو از اینجا ببر»
پرستار سر تکون داد و دست رایان رو به آرومی گرفت.
وقتی برگشت، رایان از روی شونهاش به عقب نگاه کرد، چشمهای درشتش بین اسکای و باباش در حرکت بود.
«بابا..؟»
آروم صدا زد.
نانی جوابی نداد، چشماش روی اسکای قفل شده بود، صورتش غیر قابل خوندن بود.
رایان پلک زد، گیج شده بود، بعد به اسکای نگاه کرد.
«آقای نابینا...؟»
اما اسکای هم جوابی نداد. هنوز خشکش زده بود، سعی میکرد اون لحظه رو درک کنه.
پرستار به آرومی دست رایان رو کشید.
رایان آخرین نگاهشو به هر دوشون انداخت و بعد دست در دست پرستار برگشت و رفت.
چهرهی کوچیکش توی راهرو ناپدید شد.