Chap 7

Chap 7



نانی ماشین رو جلوی مدرسه پارک کرد. رو به رایان که حسابی سرگرم بازی با تبلتش بود برگشت.

«عزیزم... وقت مدرسه‌ست»


مثل همیشه، پسرک حرف‌گوش‌کن، سریع بازی رو متوقف کرد و سرشو بالا آورد.

با صدایی کوچیک و پر از امید پرسید:

«بابا، امروز تو میای دنبالم؟»


نانی کمربند ایمنیش رو باز کرد و آروم رایان رو توی بغلش کشید. رایان با خوشحالی خندید. در حالی که موهای رایان رو پشت گوشش می‌زد، با لبخند گفت:

«آره، امروز خودم میام دنبالت. بعدش می‌ریم بیمارستان خودم. یکی اونجا می‌خواد ببینتت»


رایان با کنجکاوی پلک زد.

«کی، بابا؟»


نانی فقط لبخند زد.

«وقتی رسیدیم، خودت می‌بینی»


رایان کمی اخم کرد.

«عمو فورث هم اونجاست؟»


نانی خندید و جواب داد:

«آره، عمو فورث هم هست»


رایان با شنیدن این حرف، با ذوق دست زد.


نانی به شوخی گفت:

«از دیدن عمو فورث این‌قدر خوشحال می‌شی، هوم؟»


رایان با صداقت کودکانه‌اش گفت:

«دلم برای عمو فورث تنگ شده! رایان می‌خواد باهاش بازی کنه»


نانی پیشونیش رو بوسید و گرمایی توی سینه‌ش حس کرد.

«پس امروز هر چقدر که دلت خواست می‌تونی باهاش بازی کنی، باشه؟»


رایان با اشتیاق سر تکون داد.


نانی نگاهی به ساعتش انداخت.

«خب عزیزم، داره دیرت می‌شه. دیگه بریم»


در ماشین رو باز کرد، پیاده شد و رایان رو بغل کرد. تا دم در مدرسه بغلش کرد، آروم زمین گذاشتش، کوله‌پشتیش رو از صندلی عقب برداشت و کمک کرد که بپوشتش.

بعد جلوش زانو زد.

«پسر خوبی باش، باشه؟»


رایان مثل همیشه با سر تأیید کرد.


همون موقع، زنی که حدوداً بیست و پنج ساله به نظر می‌رسید، پشت سر رایان ایستاد.

«شما بابای رایان هستین، درسته؟»


نانی ایستاد و سر تکون داد.

«بله، خودم هستم»


زن با یه لبخند ملایم گفت:

«من معلم جدید رایانم. هفته پیش اومدم اینجا»


نانی مؤدبانه سرشو به نشونه تأیید تکون داد.


زن با گرمی ادامه داد:

«رایان خیلی دوست‌داشتنیه. هیچ‌وقت اذیت نمی‌کنه، همیشه حرف گوش می‌ده و خیلی هم باهوشه»


نانی لبخند زد و با صدای لطیفی گفت:

«لطفاً مراقبش باشید»


زن با اطمینان سر تکون داد.

«حتماً. خیالتون راحت»


نانی دوباره زانو زد و موهای رایان رو بوسید.

«خداحافظ، عزیزم»


رایان با لبخند لپ نانی رو بوسید.

«خداحافظ، بابا!»


زن به این صحنه محبت‌آمیز لبخند زد، بعد آروم دست کوچیک رایان رو گرفت.

«خیلی خب رایان، بریم»


رایان برای آخرین بار دست تکون داد و دست در دست معلمش وارد مهدکودک شد و از دید ناپدید شد.

نانی چند لحظه همونجا ایستاد و رفتنش رو تماشا کرد. کمی گرد و خاک از روی شلوارش تکوند، یه نفس عمیق و آروم کشید، بعد برگشت سمت ماشینش و به طرف بیمارستان خودش راه افتاد.

____________________________


اسکای توی ترافیک گیر کرده بود و با بی‌قراری انگشتاشو به فرمون می‌کوبید.

با یه آه از سر کلافگی زیر لب فحش داد.

«لعنتی»


گوشیشو برداشت و به مارک زنگ زد.


جواب نداد.


در حالی که دوباره تلاش می‌کرد، با عصبانیت زیر لب گفت:

«حیوون... این گوشی لعنتی رو بردار»


بازم هیچ جوابی نیومد.

با یه ناله، گوشی رو پرت کرد روی صندلی شاگرد.


قرار بود بره پدر مارک رو ببینه تا یه فرصت شغلی جدید به دست بیاره، اما مدارک مورد نیازش هنوز پیش مارک بود که خودش پیشنهاد داده بود ازشون کپی بگیره. حالا که مارک جواب نمی‌داد، عصبانیت اسکای بیشتر شده بود.

بالاخره ترافیک باز شد. با سرعت رانندگی کرد و جلوی ساختمون مدرسه نگه داشت. در حالی که کمربندشو باز می‌کرد، زیر لب غر زد.


«قسم می‌خورم، اگه بابات الان اینجا نباشه، می‌کشمت»


از ماشین پیاده شد، اما با آفتاب سوزان بانکوک روبرو شد. گرمای ظهر به پوستش چسبید. اسکای آهی کشید، عرق پیشونیش رو پاک کرد و وارد مدرسه شد.

به سمت دفتر مدیر رفت.

وقتی رسید، در زد.


از داخل اتاق صدا اومد.

«بیا تو»


اسکای درو باز کرد و وارد شد.

با ادب سلام کرد.

«عصر بخیر، آقا»


مدیر جواب داد:

«عصر بخیر، اسکای»


با سر بهش تعارف کرد تا بشینه.


اسکای روی صندلی روبروش نشست.


«قهوه؟»


«نه، ممنون. آب کافیه»


مدیر سرشو تکون داد، شماره‌ای رو گرفت و خواست براش آب بیارن.

بعد دوباره نگاهش برگشت سمت اسکای.

«مارک گفت می‌خواستی منو ببینی؟»


اسکای کمی توی جاش جابه‌جا شد.

«بله. راستش می‌خواستم در مورد یه کاری باهاتون صحبت کنم»


مدیر با فکر سر تکون داد.

«تازه از آمریکا برگشتی، درسته؟»


اسکای جواب داد:

«درسته، همین یه هفته پیش»


با جدیت ادامه داد:

«می‌خوام تو بیمارستان شما کار کنم. حداقل تا وقتی که بتونم بیمارستان خودمو راه بندازم»

با یه لبخند کوچیک اضافه کرد:

«می‌دونم شاید عجیب باشه که برای کار پزشکی اومدم پیش مدیر یه مدرسه. اما چون شما هم بنیان‌گذار و هم مدیر بیمارستان شهر بانکوک هستین و مارک بهم گفت خودتون شخصاً استخدام رو انجام می‌دین، فکر کردم بهتره مستقیم بیام پیش خودتون»

مکث کرد و صادقانه گفت:

«امیدوارم مشکلی نباشه»


مدیر برای یه لحظه نگاهش کرد، بعد گرم لبخند زد.

«معلومه که مشکلی نیست، اسکای. من به هر دو کارم افتخار می‌کنم. آموزش و بهداشت همیشه علاقه‌ی من بودن و خوشحالم که مستقیم اومدی پیش من»


کمی به عقب تکیه داد، همچنان لبخند می‌زد.

«من تو رو از دوران دانشجویی می‌شناسم، اسکای. یه دانشجوی درخشان بودی، و شک ندارم که یه دکتر درخشان هم می‌شی. برای بیمارستان من افتخاره که شما رو داشته باشه»


اسکای با فروتنی سرشو تکون داد.

«نه، آقا... برای من افتخاره که اونجا کار کنم»


مدیر خندید.

«باشه، باشه، هر طور که دوست داری بگو»


بعد، لحنش یه کم تغییر کرد.

«اما یه سؤالی برام پیش اومد... چرا نمی‌ری توی بیمارستان پدرت؟ اونجا عملاً مال خودته»


قیافه‌ی اسکای عوض شد، یه چیزی توی چشماش برق زد.

آروم گفت:

«می‌دونم کار کردن تو بیمارستان پدرم راحت‌تره. ولی من مدت زیادی رو طبق انتظارات یکی دیگه زندگی کردم، کاری رو انجام دادم که اون می‌خواست، نه چیزی که خودم انتخاب کردم»


سرشو بالا گرفت، حالا صداش محکم‌تر بود.

«می‌خوام از اون جدا بشم. می‌خوام به خودم ثابت کنم که می‌تونم روی پای خودم وایسم و بدون اینکه به کسی وابسته باشم، چیزی رو برای خودم بسازم»


مدیر سرشو تکون داد، چشماش مهربون‌تر شد.

«این تصمیم خیلی خوبیه. کاش پسر خود من هم این‌طوری فکر می‌کرد. ولی اون فقط میگه 'تا وقتی بابام زنده‌ست، یه انگشتمم تکون نمیدم'»

با یه آه کوچیک سرشو تکون داد.


اسکای با ادب خندید.

«راستش، من مدارک رو با خودم نیاوردم»

با کمی تردید شروع کرد.


اما مدیر همون‌طور که لبخند می‌زد، دستشو بالا آورد.

«نگران نباش. مارک نسخه‌های الکترونیکی رو امروز صبح برام فرستاد. گفت نسخه‌های اصلی رو تا شب میاره»

کمی به جلو خم شد.

«من همه چیزو بررسی کردم، و راستش، تحت تأثیر قرار گرفتم»


اسکای متعجب پلک زد.

«شما... از قبل بررسی کردین؟»


مدیر سرشو تکون داد.

«بله. مدارک تحصیلی، سوابق کارآموزی، حتی توصیه‌نامه‌ها، همه‌شون عالی بودن. همون‌طور که گفتم، باعث افتخاره که دکتری مثل شما به بیمارستان ما بپیونده»


با یه لبخند گرم دستشو از روی میز دراز کرد.

«به بیمارستان شهر بانکوک خوش اومدی، اسکای. خوشحالیم که شما رو داریم»


اسکای لبخند زد، در حالی که دست مدیر رو محکم فشار می‌داد، آسودگی و قدردانی توی چشماش برق می‌زد.

«ممنونم... واقعاً. ممنون که این فرصت رو بهم دادین»


مدیر سرشو تکون داد.


«خب پس، من دیگه مرخص می‌شم»

اسکای در حالی که بلند می‌شد، گفت.


مدیر جواب داد:

«البته»


اسکای قبل از خروج از دفتر، کمی تعظیم کرد.


بعد از اینکه از دفتر مدیر بیرون اومد، در حالی که ذهنش پر از افکار مختلف بود، به سمت بیرون رفت.

'این فقط اولین قدمه، اسکای. راه درازی در پیش داری. چیزی بساز که مال خودت باشه. بهش نشون بده که بهش نیازی نداری. که می‌تونی روی پای خودت وایسی'


نفس عمیقی کشید و وارد حیاط آفتابی شد.

در حالی که به سمت در مدرسه می‌رفت، چیزی توجهش رو جلب کرد؛ یه آدم کوچولو که تنها روی یه نیمکت تو قسمت انتظار زیر درخت نشسته بود. در حالی که بطری آب رو محکم گرفته بود، شونه‌هاش می‌لرزید...داشت گریه می‌کرد.

قلب اسکای فشرده شد.


همین که نزدیک‌تر شد، نفسش تو سینه‌اش حبس شد.


اون رایان بود.


یکدفعه ترس تو سینه‌ی اسکای بالا گرفت و با عجله رفت جلو.


«رایان!»

صداش زد.


رایان سرشو بالا آورد و دوباره زد زیر گریه.


اسکای سریع جلوش زانو زد و دستاشو دو طرف صورت خیس از اشکش گذاشت.

«هی، هی... کوچولو. چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟»

آروم پرسید، اما نگرانی تو هر کلمه‌ش موج می‌زد.


رایان از بین اشک‌هاش بهش نگاه کرد.


«آقای نابینا...»

هق‌هق کرد.


«آره، خودمم»

اسکای با ملایمت گفت و موهاشو عقب زد.

«چی شده؟ کسی دعوات کرده؟ کسی اذیتت کرده؟ بگو ببینم، کی گریه‌ات انداخته؟»


صداش ملایم بود، اما با فکر اینکه کسی به این بچه آسیب زده، عصبانیت توی وجودش موج می‌زد.


رایان جواب نداد. در عوض، جلو اومد و محکم دستاشو دور گردن اسکای حلقه کرد. اسکای غریزی بغلش کرد و دستشو به آرومی روی کمر کوچیکش گذاشت.

«چیزی نیست، کوچولو»


زیر لب گفت.

«من اینجام... گریه نکن»


رایان چند دقیقه توی بغلش هق‌هق کرد، گریه‌هاش کم‌کم آروم شدن و نفساش منظم‌تر شد. وقتی بالاخره آروم شد، اسکای آروم کشیدش عقب و اشک‌هاشو از صورتش پاک کرد. بینی کوچیکش قرمز شده بود، گونه‌هاش گرم و خیس بود، و چشماش پف کرده و براق بودن. قلب اسکای از دیدن این صحنه درد گرفت. کنارش روی نیمکت نشست و کامل به سمتش برگشت.


«حالا... بگو ببینم، چی شده؟»

آروم پرسید.


رایان مکث کرد، چشماش با تردید تکون خورد.


اسکای متوجه شد.


«ما دوستیم، یادت رفته؟ می‌تونی هر چیزی رو به من بگی»


رایان به کفش‌های کوچیکش نگاه کرد، صداش به سختی شنیده می‌شد.

«دوستام... مسخرم کردن»


«چی گفتن؟»

اسکای پرسید و سعی کرد لحنشو آروم نگه داره.


رایان کمی مکث کرد، بعد آروم گفت:

«اونا گفتن... من فقط بابا دارم. نمی‌تونم با اونا بازی کنم. چون اونا هم بابا دارن هم مامان، ولی من... ندارم»


سینه‌ی اسکای فشرده شد.


کاملاً به سمت رایان برگشت و به آرومی چونه‌ش رو بالا گرفت.

«چرا باید همچین حرفی بزنن؟ مامانت کجاست؟»



رایان به سادگی گفت:

«من مامان ندارم. من بابا دارم»


اسکای سر تکون داد.

«خیلی خب... و بابات کجاست؟»


رایان مکث کرد، چشماشو چرخوند.

«نمی‌دونم... بابا گفت وقتی ده ساله بشم، در موردش بهم میگه»


اسکای برای یه لحظه خشکش زد، اما بعد با درک سر تکون داد. دوباره گونه‌های رایان رو با ملایمت تو دستش گرفت.

«شاید بابات می‌خواد صبر کنه تا یه کم بزرگ‌تر بشی، تا بهتر بفهمی. ولی وقتی وقتش برسه، بهت میگه. بهش اعتماد داری، درسته؟»


«آره»

رایان گفت.

«رایان خیلی بابا رو دوست داره»


بعد از یه مکث، آروم گفت:

«اما... رایان هم دلش برای باباش تنگ شده»


قلب اسکای شکست.

به اون چشمای معصوم نگاه کرد، حالا صدای خودش هم می‌لرزید.

«می‌فهمم، کوچولو. من... منم دلم برای بابام تنگ شده»


خاطره‌ی مکالمه‌ی دیروز با ویرایوث مثل یه فلش‌بک از ذهنش گذشت و دوباره اشک توی چشماش حلقه زد. قبل از اینکه بریزن، پلک زد و اونا رو پس زد.


رایان با کنجکاوی بهش نگاه کرد.

«بابای تو هم پیشت نیست؟ اونم رفته یه جای دور؟»


اسکای مکث کرد، بعد آروم گفت:

«نه... اون دور نیست. ولی ای کاش بود»


رایان سرشو کج کرد، گیج شده بود.

«چی؟»


اسکای از چهره‌ی معصومش آروم خندید و موهاشو به هم ریخت.

«هیچی، منظورم اینه... بابای منم پیشم نیست. درست مثل تو»


«انگار... عینِ عینِ همیم»

رایان گفت.


اسکای لبخند زد.

«آره، عین عین هم. برای همین ما بهترین دوستای همیم»


رایان ریز خندید.

«یعنی تو با من بازی می‌کنی؟ چون هر دومون بابا نداریم؟»


اسکای با چشمای مهربون بهش نگاه کرد.

«بله. باهات بازی می‌کنم»

بعد، آروم اضافه کرد:

«و اون بچه‌هایی که مسخره‌ت کردن... اونا دوستای واقعیت نیستن. دوستای واقعی کاری نمی‌کنن که احساس بدی داشته باشی. پس دیگه باهاشون بازی نکن، باشه؟»


رایان مطیعانه سر تکون داد.

«باشه... ولی تو قول دادی با رایان بازی می‌کنی!»


اسکای لبخند زد و سرشو تکون داد.

«قول میدم»


رایان از خوشحالی جیغ کشید، روی نیمکت ایستاد و اسکای رو محکم بغل کرد.


اسکای خندید و بغلش کرد.


«ممنون، آقای نابینا»


اسکای لبخند زد، به آرومی ازش فاصله گرفت تا یه تار موی سرکش رو پشت گوشش بزاره.

«دیگه گریه نکن، باشه؟»


رایان سرشو تکون داد.


«و به بابات در مورد این ماجرا چیزی نگو. اون ناراحت می‌شه. مطمئنم دلت نمی‌خواد ناراحتش کنی، نه؟»


رایان سرشو به چپ و راست تکون داد.

«رایان نمی‌خواد بابا ناراحت بشه»


«خوبه. پس به جاش، می‌تونی همه‌چی رو به من بگی. من گوش می‌دم و همه چی رو درست می‌کنم، باشه؟»


رایان خندید.

«چجوری؟ باهاشون چیکار می‌کنی؟»


اسکای لبخند موذیانه‌ای زد.

«میرم به پدر و مادرشون شکایت می‌کنم»


رایان اخم کرد.

«ولی اونوقت باباهای اونا دعواشون می‌کنن! بهشون نگو...»


اسکای خندید.

«تو برای این دنیا زیادی مهربونی. مطمئنم بابات هم مثل خودت مهربونه»


«باشه، بهشون نمی‌گم. ولی دفعه‌ی بعد اگه مسخره‌ت کردن، فقط بیا پیش خودم، با هم ازشون شکایت می‌کنیم. قبول؟»


رایان با ذوق سرتکون داد.

«قبول!»


همون موقع، گوشی اسکای لرزید.

بیرونش آورد و اسم وین رو روی صفحه دید.


«هی، کوچولو. من باید این تلفنو جواب بدم، باشه؟ زود برمی‌گردم. جایی نرو»


رایان سر تکون داد.


اسکای بلند شد و چند قدم دور شد تا به تلفن جواب بده.

تماس رو جواب داد، اما آنتن ضعیف بود، برای همین چند قدم دورتر رفت.

یه لحظه برگشت و نگاه کرد، رایان هنوز آروم روی نیمکت نشسته بود.

«الو؟ وین، صدامو می‌شنوی؟»


صدای وین وحشت‌زده‌ بلند شد.

«اسکای، باید سریع بیای اینجا»


قیافه‌ی اسکای جدی شد.

«هی، آروم باش...چی شده؟»


«مارک تصادف کرده. الان تو بیمارستانه. هر چه زودتر خودتو برسون»

وین با عجله گفت.


اسکای خشکش زد.


وحشت مثل یه موج بهش هجوم آورد.


«چیی...؟»


صداش توی گلوش خفه شد، اما وین حرفشو قطع کرد.

«بعداً همه‌چی رو توضیح می‌دم. الان فقط بیا»


«دارم میام»

اسکای سریع گفت و تماس رو قطع کرد.


برگشت و با عجله رفت سمت رایان.

«من الان باید برم، کوچولو. زود همدیگه رو می‌بینیم، باشه؟»

آروم گفت و جلوی رایان زانو زد.


رایان سر تکون داد.


«امروز کی میاد دنبالت؟»


«بابا»


اسکای با خیال راحت سر تکون داد.

«خوبه. پس همین‌جا بمون تا بیاد، خب؟ جایی نرو»


رایان نگاهش کرد و آروم لبخند زد.

«خداحافظ، آقای نابینا»


اسکای هم بهش لبخند زد و با مهربونی دستشو روی سرش گذاشت.

«خداحافظ، کوچولو. مواظب خودت باش، باشه؟»


رایان سر تکون داد و اسکای برای آخرین بار با محبت موهاشو به هم ریخت و بلند شد.


برگشت و با سرعت به سمت ماشینش رفت. درو باز کرد، روی صندلی راننده نشست و موتورو روشن کرد. اما درست قبل از اینکه راه بیفته، برای آخرین بار به سمت نیمکت نگاه کرد. دید که یه نفر داره به سمت رایان میره. پسر کوچولو بلند شد، دوید سمت اون آدم و بغلش کرد.

اسکای کمی جلو رفت تا بهتر ببینه، اما اون مرد پشتش بهش بود و صورتش معلوم نبود.

ابروهای اسکای گره خورد.

«شاید... باباشه»

زیر لب زمزمه کرد.

یه کشش عجیب توی سینه‌ش حس کرد.

«واقعاً می‌خوام یه روز ببینمش... ولی الان نه. باید برم»

و با این فکر، حرکت کرد و رفت.

____________________________

نانی زانو زد و رایان رو محکم بغل کرد. بعد عقب کشید و پیشونیش رو بوسید.

«روز پسرم چطور بود؟»

رایان با یه لبخند درخشان جواب داد:

«خوب بود»


نانی آروم موهاشو نوازش کرد.


رایان با هیجان پرسید:

«بابا، الان می‌ریم بیمارستان؟»


نانی آروم سرشو تکون داد.

«نه، عزیزم. اول میریم خونه. لباساتو عوض می‌کنی، ناهار که خوردی بعدش میریم بیمارستان»


«باشه»

رایان با خوشحالی سر تکون داد.


نانی بلند شد و دست کوچیک رایان رو توی دستش گرفت.

«بریم»


اونو تا ماشین برد، روی صندلی شاگرد گذاشت، کمربندشو بست و بعد خودش پشت فرمون نشست.


وقتی از پارکینگ بیرون رفتن، رایان آروم پرسید:

«بابا... میشه قبل از اینکه بریم خونه بستنی بخوریم؟»


نانی گرم لبخند زد.

«البته، عزیزم»


رایان با یه لبخند درخشان دست زد و آروم خندید.

نانی هم نتونست جلوی خنده‌اش رو بگیره.

همون لحظه، انگار سنگینی‌ای که تمام صبح روی دوشش بود، برداشته شد.

با پسرش کنارش، حتی سنگین‌ترین روزها هم یه کم سبک‌تر به نظر می‌رسیدن.


اما چیزی که نانی نمی‌دونست...

این بود که این خوشحالی...زیاد طول نمی‌کشید.

یه طوفان توی بیمارستان منتظرش بود، طوفانی که هر روز دعا می‌کرد هیچ‌وقت باهاش روبرو نشه.

Report Page