Chap 6

Chap 6


یادداشت نویسنده:

همه پدرها قهرمان داستانا نیستن. گاهی اوقات، اونا شخصیت‌های شرور داستان هم هستن. در کودکی، ما اغلب فقط آرزوی یه کلمه برای قدردانی داریم. یه قدردانی کوچیک از تلاش‌هامون. اما برای بعضی از ماها، هرچقدرم تلاش کنیم، هیچ‌وقت کافی نیست. ما فقط می‌خوایم دیده بشیم... ازمون قدردانی بشه. و وقتی این اتفاق نمی‌افته، نوعی درد خاموش برای همیشه توی وجودمون باقی می‌مونه.
...


اسکای جلوی ساختمون بزرگ وایساد.

تابلوی بیمارستان وِلمو زیر نور کم‌رنگ غروب می‌درخشید؛ قلمروی پدرش.

از ماشین پیاده شد و بهش نگاه کرد و تو یه چشم به هم زدن، خاطرات مثل طوفان بهش هجوم آوردن.


اسکای چهارساله که توی راهروها می‌دوید و می‌خندید.


اسکای ده‌ساله که برای گرفتن نمره ۹۸ دعوا می‌شد.


اسکای دوازده‌ساله که به خاطر اینکه گفته بود نمی‌خواد دکتر بشه، کتک خورده بود.


اسکای پونزده‌ساله که داد می‌زد:

«بس کنین، با من مثل یه برده رفتار نکنین!»


اسکای نوزده‌ساله که التماس می‌کرد دنبال آرزوهاش بره.


اسکای بیست‌و‌یک‌ساله که گریه می‌کرد، فریاد می‌زد و خواهش می‌کرد به ازدواجی که براش آماده نبود، مجبورش نکنن.


اسکای بیست‌ودوساله که زانو زده بود، برای زندگی یه نفر التماس می‌کرد... التماس می‌کرد که ازش جداش نکنن.


نفسش بند اومد. اشک توی چشماش جمع شد، اما پلک زد و جلوشون رو گرفت.


'الان نه، اسکای. از هم نپاش. اینجا نه. جلوی اون نه'


نفس عمیقی کشید و وارد شد.

مسیر آسانسور ساکت بود.

دکمه طبقه دوم از آخر، دفتر پدرش، رو فشار داد.

دستش کمی می‌لرزید، اما آروم شد.


*دینگ*


درها باز شدن.

هر قدمی که برمی‌داشت، روی کف براق پژواک پیدا می‌کرد، سنگین از خاطرات، اما حالا فقط با یه حس پر شده بود؛ تنفر.


به در دفتر رسید.


نه مکثی کرد، نه در زد.


درو هل داد و وارد شد.


دفتر هیچ فرقی نکرده بود، همه‌چیز مثل قبل بود.

پلاک "دکتر ویرایوث ناتیتورن" دست نخورده هنوز روی میز چوبی براق بود.

همون پرده‌ها،

همون نور...

و همون مرد، که روی مبل نشسته بود...

با همون لبخند آزاردهنده.


اما یه چیز عوض شده بود،


اسکای.


اون دیگه اون آدم چند سال پیش نبود.


جلو رفت و با کمی فاصله وایساد.


ویرایوث که چشماش روی پرونده‌ی توی دستش بود، بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:

«فقط چهار سال نبودی و ادب و احترام رو فراموش کردی»


پرونده رو روی میز گذاشت.


«اون پیام چی بود؟»

اسکای با صدایی تند و سرد پرسید.


ویرایوث برای یه لحظه بهش نگاه کرد.


«اول بشین»


«من نیومدم اینجا که بشینم، لیوانامونو بهم بزنیم یا قهوه بخوریم. فقط جواب سوالمو بده»

لحن اسکای سردتر از همیشه بود.


ویرایوث خندید.

«می‌بینم که... بزرگ شدی»


صبر اسکای داشت تموم می‌شد.

«اگه جواب نمی‌دی، من می‌رم»


ویرایوث با یه پوزخند گفت:

«صبر داشته باش، اسکای»


مشت اسکای کنارش گره شد، اما چیزی نگفت.


ویرایوث به مبل تکیه داد و پوزخندش عمیق‌تر شد.

«تماس‌هام و پیام‌هامو نادیده گرفتی. پس از تنها اسمی استفاده کردم که می‌دونستم نادیده‌اش نمی‌گیری. تنها کسی که باعث می‌شه بدو بدو بیای سمتم»


چشمای اسکای شعله‌ور شدن.

«نانی رو ول کن. تو قبلا زندگیشو خراب کردی. دیگه چی ازش می‌خوای؟»


«اصلاح می‌کنم، پسرم»


لبخند ویرایوث محو نشد.

«من زندگیشو خراب نکردم، تو کردی. تو رفتی، با اینکه می‌دونستی اون هیچ‌کس دیگه‌ای رو نداره. تو اونو تو دنیایی تنها گذاشتی که اصلاً مهربون نیست. و همه این کارا رو با چشمای باز انجام دادی»


نفس اسکای به سختی بالا اومد.


صورت التماس‌کنان نانی اومد جلوی چشماش.


لرزون، اشک‌آلود و دلشکسته.


اما سریع خودشو جمع و جور کرد.


صدای اسکای با خشم شکست.

«خفه شو. چطور می‌تونی این حرفو بزنی وقتی خودت دلیلی بودی که من مجبور شدم ترکش کنم؟»


ویرایوث انگشتشو بالا برد و از این‌ور به اون‌ور تکون داد.

«نه نه نه. بازم انتخاب خودت بود، اسکای. کار خودت بود»


مکث کرد و نگاه کرد که چطور چهره اسکای جدی‌تر می‌شه.


«من تو رو مجبور کردم باهاش ازدواج کنی چون پدرش نتونسته بود بدهی که از من گرفته بود رو پس بده. برای همین من پسرشو گرفتم و شوهر تو کردم. تا به پدرش یادآوری کنم قدرت دست کیه»


«اولش می‌خواستم بکشمش. اما بعد تو یه کار احمقانه کردی، و من تصمیم گرفتم ازش استفاده کنم»


«مجبور کردن تو به ازدواج باهاش، یه تنبیه بود. اما به جای اینکه باهاش مثل یه تنبیه رفتار کنی... عاشقش شدی. این بزرگترین اشتباهت بود»


اسکای تلخ خندید، خالی و تند.

«پس تو دو نفرو مجبور به ازدواج کردی... فقط برای اینکه بعداً از هم جداشون کنی؟ همه اینا فقط یه تنبیه پیچیده برای تو بود؟»


ویرایوث با صدایی سرد گفت:

«من مجبورت نمی‌کردم بری، اگه فقط ازش فاصله می‌گرفتی. اگه قلبتو برای خودت نگه می‌داشتی»


حالت صورتش عوض شد.

دیگه بامزه نبود، دیگه شوخی نمی‌کرد.

فقط سرد بود و کنترل‌کننده.


«اما نه. تو اجازه دادی چیزی رو حس کنی. تو گذاشتی اون پسر بشه نقطه ضعفت»


مشت‌های اسکای جوری سفت شدن که بند انگشتاش سفید شد.

«آره عاشقش شدم... که چی؟ زندگی منه! تو می‌تونی ذهن و بدنمو کنترل کنی، اما قلبمو نه!»


صدای اسکای تند بود و با هر کلمه بلندتر می‌شد.


ویرایوث برای یه لحظه جوابی نداد و صورت پسرش رو بررسی کرد.


«هنوز دوستش داری، نه؟»


اسکای توی چشماش نگاه کرد، صداش شکست، ولی با حقیقت می‌لرزید.

«آره. لعنتی، دوستش دارم. همیشه دوستش داشتم. و تا آخرین نفسم دوستش خواهم داشت. تو می‌تونی منو به زنجیر بکشی، بشکنیم، هر سانت از زندگیمو کنترل کنی... اما هیچ‌وقت نمی‌تونی اینو ازم بگیری»


چشمای ویرایوث تاریک شدن.


زیر لب تقریباً با خودش زمزمه کرد:

'اون هنوز سر راهمه... باید همون روز می‌کشتمش'


بعد با صدایی بلندتر، در حالی که نگاهش توی چشمای اسکای قفل شده بود، گفت:

«و خودت خوب می‌دونی، پسرم... من تو از بین بردن چیزایی که سر راهم ان استادم»


با یه حرکت سریع، اسکای جلو اومد و یقه پیراهنشو گرفت، صورتشون چند سانت از هم فاصله داشت، چشماش شعله‌ور بودن.


اسکای با صدایی آهسته و لرزون غرید.

«اگه فقط یه بار دیگه دستت بهش بخوره...»


«به خدا قسم، حتی فکرم نمی‌کنم. تبدیل به همه‌چیزی می‌شم که ازش می‌ترسی. هرچیزی رو که با دستای خودت ساختی به آتیش می‌کشم»


نزدیک‌تر شد، صداش مثل زهر بود.

«دستتو بهش بزن... تا تمومت کنم»


ویرایوث به آرومی گفت:

«من پدرتم، اسکای»


صدای اسکای توی اتاق پیچید.

«تو پدر لعنتی من نیستی»


صدای ویرایوث هم بالا رفت.

«یقه پدرتو می‌گیری... تهدیدش می‌کنی... همه‌ش به خاطر اون عوضی؟»


اسکای تند جواب داد:

«یه بار دیگه بهش بگو عوضی، کاری می‌کنم مزه حرف خودتو بچشی»


ویرایوث آروم خندید.

«تو هیچ انتخابی برام نذاشتی. اون عوضی... باید بمیره»


دست اسکای دور گردنش سفت شد، مشت دیگه‌اش رو بالا برد.

اما درست قبل از اینکه ضربه بزنه، وایساد.

نفسش به سختی بالا می‌اومد، اشک توی چشماش جمع شده بود.


ویرایوث پوزخند صداداری زد.

«چرا وایسادی؟ بزن دیگه. یالا، بزن!»


اسکای برای یه لحظه طولانی و سنگین بهش خیره شد.


بعد یقه لباسشو ول کرد، عقب رفت و وایساد.


اشک از رو گونه‌هاش سرازیر شد.


با پشت دست پاکشون کرد.


«اگه می‌خوای بهش آسیب بزنی، اول باید از روی جنازه من رد شی»


«چون تا وقتی نفس می‌کشم، نمی‌ذارم حتی یه انگشتت بهش بخوره»


صداش کمی شکست، اما همین باعث شد حرف‌هاش محکم‌تر به نظر برسن.


«نه الان. نه هیچ‌وقت دیگه»


ویرایوث بلند شد، یقه پیراهنشو درست کرد و دستشو روی گردن کبودش کشید.


مستقیم تو چشمای اسکای نگاه کرد.

«تو هیچ‌وقت تا این حد پیش نرفته بودی...عوض شدی»


اسکای خشک خندید.

«آره. عوض شدم»


«من دیگه اون احمقی نیستم که اجازه داد زندگیشو کنترل کنی، اون کسی که آرزوهاش، صداش، قلبشو رها کرد فقط برای اینکه رضایت تو رو به دست بیاره»


نزدیک‌تر رفت، نگاهش ثابت بود.


«من دیگه برای تو زندگی نمی‌کنم. خودمو نابود نمی‌کنم تا پسری بشم که تو می‌خواستی»

زل زد توی چشماش.

«این ورژن من؟ اون برای چیزی که مهمه می‌جنگه. برای کسی که دوستش داره. و هیچ‌وقت متوقف نمی‌شه»


ویرایوث پوزخند زد

«پس... بازی شروع شد»


اسکای هم پوزخند زد.

«اگه انقدر مشتاق باختنی، پس آره، بذار بازی شروع بشه»


اسکای برگشت که بره، اما وایساد.


از روی شونه‌اش نگاهی کرد و صداش توی هوا پیچید.

«و دست از این خیال‌بافی بردار که من یه روزی زیر دست تو کار می‌کنم. اون برده‌ای که تو کنترلش می‌کردی، چهار سال پیش مُرد»


بعد، از اتاق بیرون رفت.


ویرایوث از عصبانیت خشکش زده بود. غرشی کرد و با مشت کوبید روی میز، شیشه زیر مشتش ترک برداشت.


«حالا می‌بینیم، اسکای... حالا می‌بینیم»


گوشیشو برداشت و سریع شماره گرفت.

تماس وصل شد.


«گوش کن ببین چی می‌گم. همون مکان، همون زمان»


قبل از اینکه طرف مقابل بتونه جواب بده، تماسو قطع کرد.


روی مبل افتاد و به دیوار خیره موند.


با خودش زمزمه کرد:

'من هیچ‌وقت نمی‌بازم. هیچ‌وقت'

_______________________

اسکای به سمت ماشینش رفت، درو باز کرد و نشست داخل.

نفسش بند اومد و با فریاد مشتی به فرمون کوبید.

اشک از صورتش سرازیر شد، سرشو روی فرمون گذاشت و بی‌صدا گریه کرد.

چند دقیقه همون‌طور موند؛ توی سکوت، اجازه داد سنگینی همه چیز روش خراب بشه.

بعد، با دستای لرزون، گوشیشو از جیبش درآورد و به وین زنگ زد.


تلفن روی دومین زنگ جواب داده شد و صدای وین از اون طرف خط اومد.

«الو؟»


اسکای جوابی نداد.


«اسکای؟ پشت خطی؟»


اسکای یه نفس لرزون کشید.


با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، زمزمه کرد:

«می‌شه... لطفاً بیای پیش من؟»


وین حتی یه سؤال هم نپرسید. اون فهمید.

«آره، دارم میام»


و تماس قطع شد.


اسکای اشک‌هاشو پاک کرد، ماشینو روشن کرد و رفت.

____________


حدود بیست دقیقه بعد، توی پارکینگ آپارتمانش توقف کرد.

نور گرم از رمپ‌ها به داخل می‌تابید و روی کف سیمانی، یه نور طلایی ملایم می‌نداخت.

چند ثانیه توی ماشین موند، فرمون رو طوری گرفته بود که انگار تنها چیزیه که اونو سر پا نگه داشته. بعد، بالاخره پیاده شد.

وقتی داشت به سمت آسانسور می‌رفت، صدای قدم‌هاش توی سکوت پژواک می‌انداخت.


به طبقه‌اش که رسید، درها با یه صدای آروم باز شدن.


آروم پیاده شد، هر قدمش به سمت آپارتمان سنگین‌تر از قدم قبلی بود، انگار داشت چیزی بیشتر از فقط خودش رو حمل می‌کرد.

درو باز کرد و رفت تو، حتی زحمت نکشید درو پشت سرش ببنده.


روی کاناپه افتاد، چشماش به دوردست خیره بود و حالتش غیر قابل خوندن بود.

درگیری دوباره توی ذهنش مثل یه طوفان تکرار می‌شد. صدای پدرش، اون تهدیدها و خشمی که هنوز توی سینه‌اش می‌سوخت...

چشماشو بست و به عقب تکیه داد، توی سکوت غرق شد.


چند دقیقه بعد، صدای آروم بسته شدن در ورودی، سکوت رو شکست.


اسکای چشماشو باز نکرد.


وین وارد شد. بدون اینکه حرفی بزنه، جلو اومد و کنارش روی کاناپه نشست.


برای یه مدت طولانی توی سکوت نشستن.


تا اینکه، بالاخره اسکای صحبت کرد.

«امروز... آخرین نفری رو که یه زمانی دوست داشتم، از دست دادم»


صداش آروم بود، تقریباً شکننده.


وین حرفشو قطع نکرد، منتظر موند.


اسکای آروم چشماشو باز کرد، نشست و ادامه داد.

«می‌دونم ازم استفاده کرد»

«اون هیچ‌وقت دوستم نداشت. نه واقعاً. اما من دوستش داشتم. من عاشقش بودم»


دستاش همراه با صداش می‌لرزیدن.


«من فقط می‌خواستم منو ببینه... واقعاً ببینه. نه به عنوان یه اسم، نه به عنوان یه وارث، فقط... به عنوان پسرش»


«هر کاری که خواست رو انجام دادم. همه چیزایی که می‌خواستمو رها کردم. فقط برای یه نگاهش... برای یه لحظه که بهم افتخار کنه»


یه خنده توخالی و شکسته کرد.

«اما هیچ‌وقت کافی نبود. من هیچ‌وقت کافی نبودم. اون هیچ‌وقت دوستم نداشت. حتی برای یه ثانیه»


دستای اسکای کنارش می‌لرزیدن، صداش زیر این سنگینی شکست.

دوباره اشک از صورتش سرازیر شد.

وین بدون هیچ حرفی، نزدیک‌تر شد، اونو توی آغوشش گرفت و دست نوازشگرشو روی کمرش گذاشت.

«من اینجام. هر چقدر می‌خوای گریه کن»


وین به آرومی زمزمه کرد.


و اسکای گریه کرد.


با صدای بلند گریه کرد، شونه‌هاش می‌لرزیدن، صداش گرفته بود.

وین اونو محکم بغل کرد و با حضور ثابتش، آرومش کرد.

چند دقیقه گذشت تا اینکه اسکای آروم عقب کشید و با پشت دست اشک‌هاشو پاک کرد.


«چرا هرکی رو که دوست دارم، از دست می‌دم؟»

اسکای زمزمه کرد و به دستاش نگاه کرد.


وین به آرومی صورت اسکای رو تو دستاش گرفت، بالا آورد و انگشتاشون رو توی هم گره زد.


با صدای آروم و محکمی گفت:

«تو همه رو از دست ندادی، اسکای. من اینجام. مارک اینجاست. میلک هم همینطور. ما هنوز دوستت داریم و هیچ‌جا نمی‌ریم»


آروم اما قاطع حرف می‌زد.


«اون عوضی لایق عشق تو نبود. کار درستی کردی. اون فقط سعی داشت تو رو کنترل کنه. اگه واقعاً تو رو پسر خودش می‌دید، کاری رو که کرد، انجام نمی‌داد»


اسکای با چشمایی پر از درد بالا رو نگاه کرد.

صداش دوباره شکست:

«اما من اونی رو که واقعاً دوستم داشتو از دست دادم. اونی که با تمام وجودش عاشقم بود. من اونو از دست دادم، وین. اون لبخند... اون لبخندی که برای یه لحظه همه چیزو آروم می‌کرد...فکر نمی‌کنم دیگه هیچ‌وقت ببینمش»


صداش با هق‌هق بلندی لرزید.


وین دستاشو محکم نگه داشت تا آرومش کنه.

«تو اونو از دست ندادی، اسکای. هنوز نه. هنوز وقت داری. حقیقتو بهش بگو... یه دلیل بهش بده که دوباره بهت ایمان بیاره»


اسکای با صدایی لرزون بالا رو نگاه کرد.

«فکر می‌کنی منو می‌بخشه؟ همه چیزو فراموش می‌کنه و بهم یه شانس دیگه می‌ده؟»


وین مکث کرد، بعد صادقانه جواب داد:

«نمی‌دونم. اما اگه یه چیز واقعی بهش بدی که دلش بهش خوش باشه... شاید ببخشه»


صدای اسکای حتی از اونم آروم‌تر شد.

«دوباره بهم اعتماد می‌کنه؟ بعد از اینکه من ... اعتمادشو تیکه تیکه کردم؟»


وین نگاه اسکای رو نگه داشت، نگاهش ثابت و مهربون بود.

«نه... به این راحتیا نه. اعتماد به این سادگی برنمی‌گرده. اما برای همیشه هم از بین نرفته. اگه بهش نشون بدی که عوض شدی، نه فقط با حرف. با عمل، شاید دوباره بهت اجازه بده وارد زندگیش بشی»


آروم دست اسکای رو فشرد.

«اما تو باید قدم اول رو برداری. فقط واینستا و منتظر باش که زمان همه‌چیزو درست کنه. اگه الان تلاش نکنی... اون سکوت تا ابد باهات می‌مونه»


اسکای چیزی نگفت.


سکوت بینشون کش اومد.


بعد وین دوباره آروم صحبت کرد.

«عجله نکن. اما یادت باشه، تو همه رو از دست ندادی. فقط باید بجنگی تا دوباره به دستشون بیاری»


اسکای آروم سرشو تکون داد.


وین آروم شونه اسکای رو فشرد و بلند شد.

«اینجا منتظر بمون. من یه چیزی برات درست می‌کنم»


اسکای دوباره سرشو تکون داد، آروم نگاه کرد که وین به آشپزخونه رفت و ناپدید شد.


دوباره تنها شد، به کاناپه تکیه داد، چشماشو بست و توی افکارش فرو رفت.


ضربان قلبش منظم بود و نفسش سطحی.


ذهنش پر از درد بود... و یه چیز دیگه.


'پیدات می‌کنم'


با خودش فکر کرد.


'دوباره به دستت میارم. این بار... از پیشت نمی‌رم. تا آخرین نفسم برای تو، برای ما می‌جنگم. بهت قول می‌دم، نانی'

Report Page